لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کاشت، داشت؛ یادداشتک
۶۱ عضو

کاشت، داشت؛ یادداشت

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲ تیر
thumbnail
undefined۱

۵۱

۱۳:۰۲

thumbnail
undefined۱

۵۱

۱۳:۰۲

thumbnail
یادداشت‌های کوتاهِ یک تراپیست ( خواهرم) به چند کتاب‌ جستار نشر اطراف
@mohsenbaqeriasl
undefined۱

۵۱

۱۳:۰۲

۴ تیر
thumbnail
فوتبال؛ رقیبِ عشقیمحسن باقری اصل
از داستان دوم به بعد، بازی شروع می‌شود.
پنج داستان. پنجِ منهای یک مساوی است با چهار. یک‌چهارم نهاییِ جام درینکِ حذفی. انگار خانم شمیم بهار، ببخشید، خانم شمیمِ شهلا پیش از آنکه بظاهر مجموعه‌ای داستانی نوشته باشد، ترکیب یک تیم را چیده است؛ تیمی که بازیکنانش آدم‌های داستان‌اند.
در «بازی خوبی بود، دستشون درد نکنه» میان داستان‌ها نسبتی فرمی برقرار است؛ که قرارشان مضمومی است. نسبت‌شان نسبتی خانوادگی‌ست. خانواده‌ای فوتبالی. یکی مربی است، دیگری دروازه‌بان؛ یکی گزارش می‌کند، دیگری استعداد است؛ یکی جلوی تور ایستاده و دیگری روی سکوهای فیزیکی و مجازی. هر داستان جای یکی از اعضای این خانواده را پر می‌کند و مجموعه، در پایان، شکل یک تیم کامل را به خود می‌گیرد. یک تیمِ دریغ البته.
شاید به همین دلیل است که فوتبال در این کتاب فقط موضوع نیست؛ ساختار است. همان‌طور که در یک مسابقه هیچ بازیکنی به تنهایی معنا پیدا نمی‌کند، هیچ داستانی نیز در این مجموعه به تنهایی خوانده نمی‌شود. هر داستان پاسِ داستان قبلی است و زمینه‌ساز داستان بعدی. معنا در رفت‌وآمد میان آن‌ها شکل می‌گیرد؛ مثل توپی که میان بازیکنان در گردش است.
خانم شمیم شهلا اهل ژست‌های ادبی نیست. داستان‌هایش نمی‌خواهند با زبان، خواننده را مرعوب کنند. آن‌ها بیش از آنکه نوشته شده باشند، شنیده شده‌اند. نویسنده خوب گوش کرده، خوب دیده و بعد تعریف کرده است. به داستان‌ها متکی به زبان نیستند، خوش‌گوشت‌اند.
پشت متن، تجربه‌ای از مشاهده ایستاده؛ نوعی ژورنالیسمِ زندگی روزمره که تصویر را بر توضیح ترجیح می‌دهد. سنت ژورنالیسم و تصاویری ژورنال‌‌ی.
اما مهم‌تر از فوتبال، چیزی است که در سایه‌ی فوتبال دیده می‌شود: عشق. فوتبال در این داستان‌ها رقیب عشق است؛ نه به این معنا که جای آن را می‌گیرد، بلکه چون همان کاری را با آدم‌ها می‌کند که عشق می‌کند. آدم‌ها را از خودشان بیرون می‌کشد، گرفتار انتظار می‌کند، به هیجان می‌آورد، ناامید می‌کند، امیدوار می‌کند و سرانجام به چیزی بزرگ‌تر از خودشان پیوند می‌زند.
«بازی خوبی بود، دستشون درد نکنه» نخستین کتاب جیبی نشر چارسو است؛ کتابی که در این وضعیت کاغذیِ کاغذ، به همت، و عرق جبین و انرژی و کوشش خانم پژند سلیمانی منتشر شده است. کتاب در جیب جا می‌شود؛ اما زمین بازی‌اش بزرگ‌تر از جیب است. کتاب در جیب‌تان است.بیش باد.@mohsenbaqeriasl
undefined۲

۷۴

۹:۱۴

۵ تیر
thumbnail
گزارشی کوتاه از من @mohsenbaqeriasl
undefined۶

۸۳

۱۹:۲۷

۶ تیر
thumbnail
حامله‌گی در دجلهمحسن باقری اصل
دجله؛ ماجرای یک «حامله‌گیِ نابه‌جا!«دجله به حال تو ناله کند» ماجرای یک حامله‌گیِ نابه‌جاست؛ قصه‌ی نامزدانی که کمی زودتر از موعد به بستر رفته‌اند و اکنون باید دختر جوان بهای آن شتاب را بپردازد.
این رمان، نمونه‌ای درخشان از کوتاه‌نویسیِ داستانی است که قدش بلند است و مضمونش بلندمرتبه و آغوشش وسیع و گسترده.
شگفت‌انگیز است که چگونه زندگیِ آدم‌هایی متفاوت، با این همه فشردگی و چگالی، در چنین حجم اندکی روایت می‌شود. کتابی صاف، ساده، بی‌غَل‌وغَش؛ اما درست به همین دلیل، مخاطبش را از پا درمی‌آورد و مخاطبش غَش خواهد کرد.
خانم اِمیلی‌یِن مَلَفتو از کمترین امکانات، بیشترین تأثیر را می‌سازد؛ با پی‌رنگی استوار و عشقی که تا پایان در متن جاری است. جذاب‌تر آنکه این فرصت کوتاه، از منظر راویانی متعدد روایت می‌شود: حامله‌ی مقتول، رود دجله، عروس، برادرِ ناظر، برادرِ قاتل و مادر. تعدد راویان نه‌تنها انسجام داستان را از میان نمی‌برد، بلکه آن را مستحکم‌تر نیز می‌کند.
«دجله به حال تو ناله کند» رمانی است که باید به مناسبتِ خودِ ادبیات خواند، نه صرفاً به مناسبت جنگ. جنگ، تنها پس‌زمینه‌ی روایت است؛ آنچه در مرکز قرار دارد، انسان است.
این کتاب آن‌قدر همچون پسته درجه۱، کم‌حجم، پرمغز و شور است که نیازی به توصیه ندارد. فصل‌ها را که ورق می‌زنی، پیش از آنکه به پایانشان فکر کنی، به فصل بعد رسیده‌ای. چون آن‌ها را مُشت‌مُشت خورده‌ای. روایت، کوتاه است؛ درست مانند بسیاری از لحظه‌های زندگی، اما با چگالی‌ای که تا مدت‌ها در ذهن باقی می‌ماند.
«دجله به حال تو ناله کند» اثر درخشان نویسنده‌ی جوان، امیلی‌ین ملفتو، برنده‌ی جایزه‌ی گنکور رمان اول ۲۰۲۱ است که با ترجمه‌ی ابوالفضل الله‌دادی و به همت و کمربستنِ نشر ثالث منتشر شده است.@mohsenbaqeriasl
undefined۲
undefined۱

۱۳۶

۱۹:۴۳

۱۰ تیر
thumbnail
چگونه واقعیت، ادبیات می‌شود؟
تأملی بر «خیابان گاندی؛ ساعت پنج عصر»
محسن باقری اصل
در سال‌های اخیر، «ناداستان روایی» جایگاه مهمی در ادبیات فارسی پیدا کرده است؛ آثاری که نه داستان‌هایی تخیلی‌اند و نه گزارش‌هایی صرف، نوشته‌هایی که واقعیت را با امکانات روایت بازآفرینی می‌کنند. «خیابان گاندی؛ ساعت پنج عصر» نوشته خانم مهراوه فردوسی نیز در همین قلمرو قرار می‌گیرد. پرسش اصلی این یادداشت آن است که این کتاب چگونه از دل اسناد و واقعیت تاریخی، روایتی ادبی می‌آفریند و چه تمهیداتی آن را از یک گزارش تحقیقی متمایز کرده است.
۱. واقعیت به مثابه ماده‌ روایت:در کتاب «خیابان گاندی؛ ساعت پنج عصر»، واقعیت نه در مقامِ ماده جوان و خام، بلکه به‌ مثابه بنیان سازنده روایت عمل می‌کند. خانم مهراوه فردوسی، پرونده‌ای جنایی را بر اساس اسناد، گزارش‌های مطبوعاتی و داده‌های متقن تاریخی بازسازی می‌کند و از همان ابتدا مرز میان متن و جهان مستند را تثبیت کرده است. مسئله اصلی کتاب، گردآوری داده‌ها که نه، چگونگی تبدیل این داده‌ها به ساختار روایی است. اسناد در اینجا صرفاً نقل نمی‌شوند، بلکه در یک نظم روایی «بازآرایی» می‌شوند؛ نظمی که مضاف‌بر کارکرد اطلاع‌رسان، کارکردی زیبایی‌شناختی دارد و از این مسیر به ادبیاتِ روایی تبدیل می‌شود. واقعیت از سطح «اطلاعات» به سطح «روایت» منتقل می‌شود، بدون آنکه دقت مستند آن مخدوش شود.از این منظر، ناداستان ادبی نه افزودن تخیل به واقعیت، بلکه سازمان‌دهی مجدد واقعیت است؛ به‌گونه‌ای که فکت‌ها در عین حفظ اعتبار، واجد کیفیت روایی شوند.
۲. مکث روایی و ظهور لایه تفسیر:یکی از تمهیدات کلیدی کتاب، گسست‌های کنترل‌شده در جریان روایت است. نویسنده در لحظاتی از بازسازی خطی رخدادها فاصله می‌گیرد و به‌جای ادامه دادن روایت، آن را به سطح تفسیر منتقل می‌کند. این مکث‌ها را باید فراتر از وقفه‌های فرمی فهمید. آن‌ها لحظه‌هایی هستند که در آن، روایت از سطح «رخداد» به سطح «معنا» جابه‌جا می‌شود؛ از «چه اتفاقی افتاد» به «این اتفاق چگونه در حافظه اجتماعی تثبیت شد». در این گذار، پرونده جنایی به آبجکتی برای تأمل درباره سازوکار حافظه، رسانه و بازنمایی اجتماعی تبدیل می‌شود. در اینجا، حضور نویسنده در متن به‌ مثابه یک متفکر اهمیت پیدا می‌کند. او صرفاً روایتگر نیست، بلکه درون روایت، امکانات تفسیر را فعال می‌کند. همین امر باعث می‌شود متن از سطح گزارش فاصله بگیرد و به ساختاری جستاری نزدیک شود.
۳. زمان به‌مثابه ساختار معنایی:روایت مدام میان گذشته وقوع حادثه، پیامدهای آن و اکنون تفسیری‌جستاریکِ نویسنده در آونگ‌ی فرمیک است. این جابه‌جایی زمانی، نه یک تکنیک تزئینی، بلکه یک اصل سازمان‌دهنده است. در این ساختار، گذشته به‌عنوان امر پایان‌یافته عمل نمی‌کند، بلکه به‌مثابه نیرویی فعال در اکنون بازمی‌گردد، یعنی زمان در این متن صرفاً ظرف وقوع رویداد نیست، بلکه خود به بخشی از معنای رویداد تبدیل می‌شود.این امر باعث می‌شود پرونده نه به‌عنوان واقعه‌ای تاریخی، بلکه به‌عنوان «مسئله‌ای معاصر» تجربه شود. خواننده مدام در موقعیتی قرار می‌گیرد که گذشته را از منظر اکنون بازخوانی کند. در نتیجه، زمان در اینجا از منطق تقویمی فاصله می‌گیرد و تابع منطق ادراکی و تفسیری روایت می‌شود.
۴. ناداستان ادبی و اقتصاد واقعیت:فرم کلی کتاب نشان‌دهنده حرکت آگاهانه از گزارش تحقیقی به سمت ناداستان ادبی است. در گزارش تحقیقی، نظم متن بر اساس گردآوری، راستی‌آزمایی و ارائه خنثای اطلاعات شکل می‌گیرد؛ جایی که حضور نویسنده تا حد ممکن حذف می‌شود. در مقابل، ناداستان ادبی بر این فرض استوار است که واقعیت، تنها در سطح داده‌ها وجود ندارد، بلکه در نحوه روایت آن‌ها نیز ساخته می‌شود. بنابراین، انتخاب زاویه دید، ریتم، حذف، برجسته‌سازی و حتی سکوت‌های روایی، به عناصر سازنده معنا تبدیل می‌شوند. در «خیابان گاندی؛ ساعت پنج عصر» خانم مهراوه فردوسی، اسناد نه به‌عنوان مواد خام گزارش، بلکه به‌عنوان عناصر یک ساختار روایی عمل می‌کنند. نتیجه این فرایند، متنی است که هم به واقعیت وفادار می‌ماند و هم آن را به سطح تجربه ادبی ارتقا می‌دهد.@mohsenbaqeriasl

۴۱

۱۵:۴۸

۲۱ مرداد
thumbnail
باقری‌بوک تقدیم می‌کند:
@mohsenbaqeriasl
undefined۱

۱۴

۹:۱۰

۲۲ مرداد

4_5924554342815237404.mp3

۰۵:۲۳-۵.۸۲ مگابایت
undefined۱

۷

۷:۰۹

کاشت، داشت؛ یادداشت
undefined موسیقی
جاویدنام ۱۴
گلکم

نحسیِ عدد ۱۳، ما را گرفته بود. گور پدر همه‌ی نحسی‌ها. مهم اینست که تو هستی؛ و این تمامِ داستانِ ماست. حالا، این دفعه، براستی بعد همه‌ی این تلخی‌ها، شیرین آمدی به قلبم @mohsenbaqeriasl

۷

۷:۱۱