پسری که پدرش را مجبور کرد ماشین قراضهاش را دو خیابان پایینتر پارک کند، اما نامهای که بعد از مرگ پدر در داشبورد پیدا کرد، او را نابود کرد...



«فرهاد» دانشجوی پزشکی بود و همیشه از وضعیت ظاهری پدرش و بهخصوص ماشین پیکان قدیمی و پر سروصدای او خجالت میکشید.هر روز صبح که پدرش او را به دانشگاه میرساند، فرهاد با لحنی تند میگفت:«بابا! تو رو خدا جلوی در دانشگاه نرو! همینجا توی کوچه پشتی نگهدار. آبرویم میرود اگر بچهها ببینند من با این لگن میآیم! دود ماشینت همه را خفه کرد!»پدر هر بار با لبخندی مهربان و چشمانی که کمی غمگین میشد، میگفت: «چشم پسرم... هرطور تو راحت باشی.» و او را دور از چشم همه پیاده میکرد.سالها گذشت. فرهاد پزشک شد، پولدار شد و برای خودش ماشین شاسیبلند خرید و دیگر سوار ماشین پدر نشد. پدر پیر شد و از دنیا رفت.بعد از مراسم خاکسپاری، فرهاد تصمیم گرفت آن ماشین قراضه را که گوشه حیاط خاک میخورد، به اسقاطی بفروشد تا از شرش خلاص شود.وقتی داشت مدارک ماشین را از داشبورد خالی میکرد، چشمش به یک عکس قدیمی و سیاه و سفید افتاد.عکسِ پدرش بود در جوانی، که با کت و شلواری شیک به یک ماشین «بنـز» آخرین مدل تکیه داده بود و میخندید.فرهاد تعجب کرد. پدرش هیچوقت نگفته بود که چنین ماشینی داشته است.پشت عکس را نگاه کرد. دستخط پدرش بود، با جوهری که کمی پخش شده بود:
«امروز این عروسک (ماشین بنز) را فروختم.
دلم سوخت، چون خیلی دوستش داشتم... اما دکترها گفتند هزینه عمل قلبِ پسر کوچکم "فرهاد" خیلی سنگین است و فقط با پول این ماشین جور میشود.ماشینم رفت، اما فدای یک تپشِ قلبِ پسرم. با باقیمانده پول، این پیکان را خریدم تا مسافرکشی کنم و خرج داروهایش را در بیاورم. خدایا شکرت که پسرم زنده ماند...»فرهاد روی فرمان ماشین قراضه افتاد. بوی عرق تن پدرش هنوز توی ماشین بود.او سالها از ماشینی خجالت میکشید که «قیمتِ زنده ماندنِ خودش» بود. او سوار بر وسیلهای شده بود که پدرش غرورش را با آن معامله کرده بود تا قلب پسرش از حرکت نایستد.فرهاد آن ماشین قراضه را نفروخت؛ آن را در حیاط خانهاش نگه داشت تا هر روز یادش نرود که ضربان قلبش را مدیون چه کسی است.
نتیجه اخلاقی:
پدرها قهرمانان خاموش تاریخاند. آنها از آرزوهایشان، از جوانیشان و از غرورشان میگذرند تا ما قد بکشیم.اگر پدرت ماشین مدل پایین دارد، اگر لباسش کهنه است، اگر دستانش میلرزد... خجالت نکش! اینها جای زخمهایی است که برای سپر شدن جلوی مشکلات تو برداشته است.
یک چالش مردانه:
همین الان اگر پدرت زنده است، برو و بر دستانش بوسه بزن. اگر ماشینش مدل پایین است، با افتخار کنارش بنشین و شیشه را پایین بده تا همه ببینند تو فرزند این شیرمرد هستی.
🩷🩷
«فرهاد» دانشجوی پزشکی بود و همیشه از وضعیت ظاهری پدرش و بهخصوص ماشین پیکان قدیمی و پر سروصدای او خجالت میکشید.هر روز صبح که پدرش او را به دانشگاه میرساند، فرهاد با لحنی تند میگفت:«بابا! تو رو خدا جلوی در دانشگاه نرو! همینجا توی کوچه پشتی نگهدار. آبرویم میرود اگر بچهها ببینند من با این لگن میآیم! دود ماشینت همه را خفه کرد!»پدر هر بار با لبخندی مهربان و چشمانی که کمی غمگین میشد، میگفت: «چشم پسرم... هرطور تو راحت باشی.» و او را دور از چشم همه پیاده میکرد.سالها گذشت. فرهاد پزشک شد، پولدار شد و برای خودش ماشین شاسیبلند خرید و دیگر سوار ماشین پدر نشد. پدر پیر شد و از دنیا رفت.بعد از مراسم خاکسپاری، فرهاد تصمیم گرفت آن ماشین قراضه را که گوشه حیاط خاک میخورد، به اسقاطی بفروشد تا از شرش خلاص شود.وقتی داشت مدارک ماشین را از داشبورد خالی میکرد، چشمش به یک عکس قدیمی و سیاه و سفید افتاد.عکسِ پدرش بود در جوانی، که با کت و شلواری شیک به یک ماشین «بنـز» آخرین مدل تکیه داده بود و میخندید.فرهاد تعجب کرد. پدرش هیچوقت نگفته بود که چنین ماشینی داشته است.پشت عکس را نگاه کرد. دستخط پدرش بود، با جوهری که کمی پخش شده بود:
«امروز این عروسک (ماشین بنز) را فروختم.
دلم سوخت، چون خیلی دوستش داشتم... اما دکترها گفتند هزینه عمل قلبِ پسر کوچکم "فرهاد" خیلی سنگین است و فقط با پول این ماشین جور میشود.ماشینم رفت، اما فدای یک تپشِ قلبِ پسرم. با باقیمانده پول، این پیکان را خریدم تا مسافرکشی کنم و خرج داروهایش را در بیاورم. خدایا شکرت که پسرم زنده ماند...»فرهاد روی فرمان ماشین قراضه افتاد. بوی عرق تن پدرش هنوز توی ماشین بود.او سالها از ماشینی خجالت میکشید که «قیمتِ زنده ماندنِ خودش» بود. او سوار بر وسیلهای شده بود که پدرش غرورش را با آن معامله کرده بود تا قلب پسرش از حرکت نایستد.فرهاد آن ماشین قراضه را نفروخت؛ آن را در حیاط خانهاش نگه داشت تا هر روز یادش نرود که ضربان قلبش را مدیون چه کسی است.
نتیجه اخلاقی:
پدرها قهرمانان خاموش تاریخاند. آنها از آرزوهایشان، از جوانیشان و از غرورشان میگذرند تا ما قد بکشیم.اگر پدرت ماشین مدل پایین دارد، اگر لباسش کهنه است، اگر دستانش میلرزد... خجالت نکش! اینها جای زخمهایی است که برای سپر شدن جلوی مشکلات تو برداشته است.
یک چالش مردانه:
همین الان اگر پدرت زنده است، برو و بر دستانش بوسه بزن. اگر ماشینش مدل پایین است، با افتخار کنارش بنشین و شیشه را پایین بده تا همه ببینند تو فرزند این شیرمرد هستی.
۲۷۴
۹:۰۴
۲۳۷
۶:۳۷
دعوت به مشارکت در پویش ملی الفبای مهربانی
با سلام و تحیات؛با فرا رسیدن ایام بازگشایی مدارس و با نگاهی به نیازهای اساسی دانشآموزان در مناطق کمبرخوردار، «خیریه اندیشه یاران محسنین» پویش سالانه «الفبای مهربانی» را کلید میزند.
هدف پروژه: تامین و توزیع ۵۰۰۰ بسته کمک آموزشی در روستاها و محلات محروم.
ارزش هر بسته: ۹۰۰,۰۰۰ تومان.ما بر این باوریم که حمایت از آموزش، مستقیمترین راه برای مبارزه با فقر و توسعهی اندیشههاست. شما میتوانید با تهیه یک بسته کامل یا مشارکت با مبالغ دلخواه، در این مسیرِ ساختاری و مستدام، سهیم شوید.
«سرمایهگذاری بر دانشآموز، سرمایهگذاری بر آیندهی ایران است.»
جهت هماهنگی و واریز کمکها:
شماره کارت5892107047011641
با سلام و تحیات؛با فرا رسیدن ایام بازگشایی مدارس و با نگاهی به نیازهای اساسی دانشآموزان در مناطق کمبرخوردار، «خیریه اندیشه یاران محسنین» پویش سالانه «الفبای مهربانی» را کلید میزند.
«سرمایهگذاری بر دانشآموز، سرمایهگذاری بر آیندهی ایران است.»
شماره کارت5892107047011641
۲۳۰
۱۰:۵۸
بازارسال شده از روابط عمومی خیریه اندیشه یاران محسنین
با ما در ارتباط باشید
۱۱
۱۳:۳۱
🤍 ممنون از خیرین عزیزمون که با محبتشون همراه پویش شدن.
الهی خیر و برکت این قدم، چند برابر به زندگی خودشون و خانوادهشون برگرده. 

برای مهربونی، کم و زیاد نداریم…گاهی یک واریزی کوچیک، وقتی با دلِ بزرگ انجام بشه، برکت بزرگی میشه. 🤍ممنون از همهی عزیزانی که هرچقدر در توانشون بوده، سهمی در این پویش گذاشتن.همین قدمهای کوچیک شماست که ما رو به ۵۰۰۰ لبخند نزدیک میکنه. 🥹
لطفا این پیام با دوستاتون به اشتراک بگذارید 
۲۷۸
۱۵:۱۰
۱۷۹
۱۸:۲۵
شاید برای هر کدوممون بهتنهایی نیتِ قربانی کردن سخت باشه، اما وقتی دلهامون یکی میشه و دستهامون کنار هم قرار میگیره، خیلی از کارهای بزرگ آسون میشه. 🤍
بیایید در قربانی اول ماه سهیم باشیم؛به نیت سلامتی و فرج مهدی فاطمه(عج)، سلامتی نائب برحقش، پیروزی رزمندگان، نابودی جبهههای کفر، دفع بلا از جوامع بشری و سلامتی جسم و جان همه عزیزانمون.
شعبه ریحانه النبی«سرمایه ای برای ابدیت»شماره کارت ۵۸۹۲۱۰۷۰۴۷۰۱۱۶۴۱ پاسداران خیابان ناطق نوری - بوستان کتاب - واحد ۲۳شماره تماس : 22840128-021سایت موسسه
۱۴۲
۴:۵۹
امروز خواستیم شما رو با خودمون بیاریم وسطِ «الفبای مهر»… 
اینجا رو ببینید؛هر گوشهش یه دفتره، یه مداده، یه پاککن…و پشت تکتک اینها، محبت یک نفر ایستاده.
داریم بستههای بچهها رو آماده میکنیم؛با وسواس، با عشق، با این فکر که قراره خیلی زود این بستهها برسه دست یه فرشته کوچولو که منتظرشه.
واقعیت اینه که این کار فقط بستهبندی لوازمالتحریر نیست…ما داریم شوقِ روز اول مدرسه رو آماده میکنیم.
بعضی از بچهها شاید ندونن این بسته رو چه کسی براشون فرستاده،اما مطمئنیم وقتی کیفشون رو باز میکنن و این وسایل رو میبینن،محبت شما رو حس میکنن.
ما در خانواده بزرگ اندیشه یاران محسنین هنوز چند قدم دیگه تا رسیدن به مقصد داریم.
اگر میتونید، توی این قدمها کنارمون باشید.بیایید با هم کاری کنیم که امسال، هیچ صندلیای بدون ذوقِ یک کودک پر نشه.
این، «الفبای مهر»ه…قصهای که با یک مداد شروع میشه،اما میتونه به ساختن یک آینده ختم بشه.

برای تکمیل بسته ها در حد توان مشارکت بفرمائید
5892107047011641
اینجا رو ببینید؛هر گوشهش یه دفتره، یه مداده، یه پاککن…و پشت تکتک اینها، محبت یک نفر ایستاده.
داریم بستههای بچهها رو آماده میکنیم؛با وسواس، با عشق، با این فکر که قراره خیلی زود این بستهها برسه دست یه فرشته کوچولو که منتظرشه.
واقعیت اینه که این کار فقط بستهبندی لوازمالتحریر نیست…ما داریم شوقِ روز اول مدرسه رو آماده میکنیم.
بعضی از بچهها شاید ندونن این بسته رو چه کسی براشون فرستاده،اما مطمئنیم وقتی کیفشون رو باز میکنن و این وسایل رو میبینن،محبت شما رو حس میکنن.
ما در خانواده بزرگ اندیشه یاران محسنین هنوز چند قدم دیگه تا رسیدن به مقصد داریم.
اگر میتونید، توی این قدمها کنارمون باشید.بیایید با هم کاری کنیم که امسال، هیچ صندلیای بدون ذوقِ یک کودک پر نشه.
این، «الفبای مهر»ه…قصهای که با یک مداد شروع میشه،اما میتونه به ساختن یک آینده ختم بشه.
برای تکمیل بسته ها در حد توان مشارکت بفرمائید
5892107047011641
۱۵۶
۲۱:۴۷
عمر بن يزيد مى گويد: از امام صادق (عليه السّلام) شنيدم كه مى فرمود: هر كس در هر روز بگويد
۱۰۶
۱۹:۱۰
پویش الفبای مهربانی

الحمدلله… ۵۰۰۰ پک لوازمالتحریر چیده و آماده شد. 🤍
پشت هر کدوم از این پکها، دستهای مهربون و دلهای بزرگیه که کمک کردن تا این لبخندها ساخته بشه. 🥹
حالا فقط مونده این پکها به مقصد برسن و به دست فرشتههامون برسن؛ انشاءالله با باز کردن هر کدوم، ذوق و شادی مهمون دلهای کوچیکشون بشه. 

از همهی خیرین، همراهان و عزیزانی که در این مسیر کنارمون بودن، از صمیم قلب ممنونیم.
این شادی، بدون شما ممکن نبود. 🤍
شهریور ماه ۴۰۵
www.mohsenin.co
پشت هر کدوم از این پکها، دستهای مهربون و دلهای بزرگیه که کمک کردن تا این لبخندها ساخته بشه. 🥹
از همهی خیرین، همراهان و عزیزانی که در این مسیر کنارمون بودن، از صمیم قلب ممنونیم.
۵۵
۶:۱۷