در باب روزی ایه ۲ و ۳ سوره طلاقو من یتق الله یجعل له مخرجا ...توصیه زیاد شدهلکن توجه به مضمونش هم مهمهکه کسی که تقوا پیشه کندسعی کنید گناه نکنید و شاکر باشید و این آیات رو هم زیاد بخونید و معتقد باشید که تنها روزی دهنده خداستان شاءالله رزقتون وسیع بشهتوسل به اهل بیت وامامجواد خاصتا هم توصیه شدهدر ضمن رضایت به انچه دارید هم خیلی مهمهراضی باشید همیشهرضایت شکر میاره و لان شکرتم لازیدنکم
۶۷۹
۱۲:۰۱
∞چرا از عبادت لذت نمیبریم؟!
۶۲۱
۹:۵۷
؛تنهایی، گاه بزرگترین نعمتِ خداست!از آن نهراسیم...
🥳۱
۵۳۴
۱۹:۳۱
4_5767189674552467336.mp3
۰۳:۵۲-۳.۶۴ مگابایت
۴۰۴
۲۱:۲۱
مُحـتَـــرِقٌ
موسیقی
به قول مرحوم کربلایی حسین آقای بختیاریبه دلت بگو میریم کربلا...آه کربلا...
۴۹۸
۲۱:۲۱
و خواهد رسید آن روزی که از بند تعلقات آزاد شده و در آسمان عشق تو رها شوم. بالاخره روزی خیال قفس و سراب هایش را میگذارم برای اهلش و خود را به دام شکار تو میسپارم. بالاخره روزی این طفل گریزپا کوچه پس کوچه های حیرانی را رها خواهد کرد و در کنج دنج خانۀ ابدی تو آرام خواهد گرفت. بالاخره روزی خسته از این کاروان سرا کنار جوی آب و زیر سایۀ آن تک درخت بیرون مینشینم و اجازه میدهم خنکای آب حقیقت قدری حرارت دست و پا زدن های اشتباه مسیر را بشوید و من چشم ببندم تا تو را در آغوش بکشم. بالاخره روزی دوستت خواهم داشت حتی بیش تر از خودم. بالاخره خواهد رسید آن روز. من امید دارم. نه به خودم بلکه به قدرت عشق تو. عشقی که روزی به من پرواز را خواهد آموخت.
۳۴۱
۱۵:۳۰
4_5967488695626896406.mp3
۰۳:۰۸-۷.۲۲ مگابایت
عاشقی خستم؛
۲۱۸
۱۵:۴۲
عادت کردهایم. زندگیِ ما شده یک ماشینِ خودکار که صبح را به شب میرساند و روز بعد از نو.! دیرزمانی بود که در ایامِ زندگی، فرصتی برای خودمان میگذاشتیم. کمی فکر میکردیم، به گذشته، به آینده، خدا، قیامت.. اما حالا تلویزیون و دیگر رسانهها و اشتغالات خودساخته،فرصت فکر کردن را هم از ما گرفتهاند. راستی چه کنیم!؟ به کجا میرویم!؟ نکند علم و تکنولوژی و دیگر ابزار تمدن، ما را در خور و خواب و خشم و شهوت محصور کرده باشد. نکند که روزها را پشت هم طی میکنیم و تنها اندوختهی ما از این دنیا، فرصتهای از دست رفته باشد. نکند که آخرکار دست خالی از این ویرانه برویم و راهیسفر شویم. نکند اصلا ندانیم که برای چه آمده بودیم.
- عارفانه″زندگیشهیداحمدعلینیری″
- عارفانه″زندگیشهیداحمدعلینیری″
۲۹۶
۱۸:۵۲
"دلم برای قاتلت بیشتر سوخت حمید"
روزی روزگاری میان دیوارهایی از این دنیای فانی، روحی از عرش دمیده شد. بوی آسمان میداد و عصمت کودکانه اش را هُرمِ گرمای دوزخ آدمیان میآزرد و به طنینِ گریه، آن را فریاد میزد. هر کس انگار که فطرتش پس از چندی، "انسان" یافته، دوست داشت او را در آغوش کشد و به بوسهای خویش را میهمانِ طعمِ پاکِ فراموش شدۀ " انسانیت" کند. انسانی دیگر بار امانت به دوش کشید و زاده شد تا در میان تلاطم امواج وسوسهها تنها عهده دار مراقبت از جانِ خویشتن باشد و آنطور که از آسمان آمد، "انسان" بماند، تا آن روز که به اصل و خانۀ ابدی بازمیگردد.خورشید روزهای گرم و ماه شبهای سرد سپری شدند و هر روز آن جانِ از آسمان افتاده تکهای از خویش به حراج گذاشت و دنیا و دنیا و دنیا گرفت. تا آن روز که ماه خونین شد و آن ذرۀ آخر "انسانیت" را باد تند مالِ دنیا ربود و گرگی از میان تاریکی ها زاده شد. بر سینۀ نور نشست و خنجر کشید. روزی روزگاری انسانی دگر، شمر شد. و آن خنجر، پایانِ تلخِ حکایتِ آن عصمت کودکانه بود. میان نفس های آخر، آنچه به تاراج رفت گوهرِ یک ابد سعادت بود.گرگ ها معامله گران بدیاند. ابدیتشان را میدهند تا دنیای مارا بگیرند. و من دلم برای گرگ ها بیشتر میسوزد. شاید میتوانستیم کاری کنیم تا کودکی دیگر، روزی شمر نشود. لااقل دعا کنیم، اول برای خودمان و عاقبتی که از آن بیخبریم؛ بعد برای تمام آنهایی که روزی "انسان" زاده شدند.
روزی روزگاری میان دیوارهایی از این دنیای فانی، روحی از عرش دمیده شد. بوی آسمان میداد و عصمت کودکانه اش را هُرمِ گرمای دوزخ آدمیان میآزرد و به طنینِ گریه، آن را فریاد میزد. هر کس انگار که فطرتش پس از چندی، "انسان" یافته، دوست داشت او را در آغوش کشد و به بوسهای خویش را میهمانِ طعمِ پاکِ فراموش شدۀ " انسانیت" کند. انسانی دیگر بار امانت به دوش کشید و زاده شد تا در میان تلاطم امواج وسوسهها تنها عهده دار مراقبت از جانِ خویشتن باشد و آنطور که از آسمان آمد، "انسان" بماند، تا آن روز که به اصل و خانۀ ابدی بازمیگردد.خورشید روزهای گرم و ماه شبهای سرد سپری شدند و هر روز آن جانِ از آسمان افتاده تکهای از خویش به حراج گذاشت و دنیا و دنیا و دنیا گرفت. تا آن روز که ماه خونین شد و آن ذرۀ آخر "انسانیت" را باد تند مالِ دنیا ربود و گرگی از میان تاریکی ها زاده شد. بر سینۀ نور نشست و خنجر کشید. روزی روزگاری انسانی دگر، شمر شد. و آن خنجر، پایانِ تلخِ حکایتِ آن عصمت کودکانه بود. میان نفس های آخر، آنچه به تاراج رفت گوهرِ یک ابد سعادت بود.گرگ ها معامله گران بدیاند. ابدیتشان را میدهند تا دنیای مارا بگیرند. و من دلم برای گرگ ها بیشتر میسوزد. شاید میتوانستیم کاری کنیم تا کودکی دیگر، روزی شمر نشود. لااقل دعا کنیم، اول برای خودمان و عاقبتی که از آن بیخبریم؛ بعد برای تمام آنهایی که روزی "انسان" زاده شدند.
۲۷۶
۲۳:۵۷
سلام"توجه"میخوایم یه سری کارای جمعی به سمت تغییرات مثبت با هم داشته باشیمبا عادت سازی نسبت به خوندن قرآن که خیلی مهمه هم ان شاءالله شروع میکنیمساز و کارش ان شاءالله به تفصیل اعلام میشهکسایی که مایلن همراه باشناینجا(لینک زیر) خدمتشون باشیم:ble.ir/join/DdJWo6VvCL
۱۰۵
۲۲:۱۵