و واقعا مشغول شدن، خودمم مشغول شدم
۷۵۴
۱۶:۵۶
۷۹۵
۱۶:۵۶
فردا میخوایم براشون چشم و ابرو بذاریم که احساسات رو بهشون آموزش بدم🥰۳۰۰بار تا حالا آموزش دادماااا، اما برای بچه ها باید همیشه نکات مهم رو مرور کنید که ملکه ذهنشون بشه
...
البته آخرشم هرکس ازشون میپرسه کی بیشتر باهات بازی میکنه میگن بابام
ولی شما بگذرید... کار درست رو انجام بدید
البته آخرشم هرکس ازشون میپرسه کی بیشتر باهات بازی میکنه میگن بابام
۸۹۲
۱۶:۵۸
۱.۱K
۱۶:۵۹
سلام عزیزای دلم 
خبرررر دارم چه خبری 
۷۵۸
۱۴:۱۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اون عزیزانی که دوره قصه های هوش رو دارن برید آپدیت های جدید دوره رو ببینید و شگفت زده بشید 
آپدیت های دوره رایگان هست و نیازی نیست بابت دریافتی هزینه پرداخت کنید 🥰
۷۷۴
۱۴:۱۳
من چون دل تو دلم نیست میگم بهتون که چه آپدیت هایی اضافه شده 

۷۷۲
۱۴:۱۴
اول- راهنمای استفاده از قصه های فارسی و انگلیسی ... که بدونید چطور قصه ها رو برای کوچولوهای.ن بذارید که بیشترین تاثیر رو روی هوش کوچولوتون داشته باشه
دوم - دوره هوش موسیقیایی و کار با چوبک به همراه کلی آهنگ ریتمیک درجه یک که تا حالا نشنیدین و توی آکادمی های خیلی خاص موسیقی کودک میتونید این آهنگ ها رو بشنوید


فقط برای شمایی که دنبال آموزش های خاص برای کوچولوها تون هستید

دوم - دوره هوش موسیقیایی و کار با چوبک به همراه کلی آهنگ ریتمیک درجه یک که تا حالا نشنیدین و توی آکادمی های خیلی خاص موسیقی کودک میتونید این آهنگ ها رو بشنوید
فقط برای شمایی که دنبال آموزش های خاص برای کوچولوها تون هستید
۱.۳K
۱۴:۱۶
خسته نباشی مادر عزیز... اگه کسی امشب خستگی هاتو نفهمید،خواستم بگم من فهمیدم...
میدونم از چی خسته ایی... بچه داری که خیلی سخته، کنارش کارهای خونه و هزار مسئولیت و هزار انتظاری که دیگران ازت دارن بدون اینکه یک لحظه با خودشون فکر کنن که تو مادری..... بابام همیشه آخر شب پا به پای مامانم راه میرفت! شاید ما الان به ندرت اینو ببینیم و برای همین نتونیم باور کنیم!.. اما از وقتی شام تموم میشد، بابام یکی یکی مارو میبرد مسواک بزنیم، رختخوابامونو آماده میکرد، حتی لباسامونو مرتب میکرد برای خوابیدن، که شب راحت بخوابیم 🥹 بعد پتو میانداخت رو مون، و با اینکه از خستگی چشماش باز نمیشد، یه شوخی آخر شبی بامون میکرد و میگفت شب بخیر...بعد میرفت تو آشپزخونه دم دست مامانم..ظرفارو جمع میکرد ، بشقابی، لیوانی روی میز سالن یا تو اتاق ها مونده بود می آورد و میذاشت تو ظرفشویی... مامانم میشست و میرفتن که بخوابن...این فقط مخصوص یک شب نبود..هر شب همین بود...هم مامانم سر کار میرفتن، هم بابام..ولی ما که بچه هاشون بودیم، همیشه خوشحال بودیم، همیشه امیدوار بودیم... خونه ی ما ، همیشه پر از عشق و مهر بود...
حالا من مادرم ... تو هم مادری.. شرایط از همیشه سخت تره، خبرها از همیشه بدتره..و هیچکس دیگه حتی لبخند هم نمیزنه... امشب من خسته م ...تو هم خسته ایی ...خستگی جسمی نه...
...خسته از نادیده گرفتن مون... خسته از تکرااااارر وحشتناک وظایفی که میدونی سال ها بدون توقف باید انجامشبدی...
خواستم بگم، اگه هیچکس ندیدت و نفهمیدت... من بهت میگم...خسته نباشی عزیزم...
میدونم از چی خسته ایی... بچه داری که خیلی سخته، کنارش کارهای خونه و هزار مسئولیت و هزار انتظاری که دیگران ازت دارن بدون اینکه یک لحظه با خودشون فکر کنن که تو مادری..... بابام همیشه آخر شب پا به پای مامانم راه میرفت! شاید ما الان به ندرت اینو ببینیم و برای همین نتونیم باور کنیم!.. اما از وقتی شام تموم میشد، بابام یکی یکی مارو میبرد مسواک بزنیم، رختخوابامونو آماده میکرد، حتی لباسامونو مرتب میکرد برای خوابیدن، که شب راحت بخوابیم 🥹 بعد پتو میانداخت رو مون، و با اینکه از خستگی چشماش باز نمیشد، یه شوخی آخر شبی بامون میکرد و میگفت شب بخیر...بعد میرفت تو آشپزخونه دم دست مامانم..ظرفارو جمع میکرد ، بشقابی، لیوانی روی میز سالن یا تو اتاق ها مونده بود می آورد و میذاشت تو ظرفشویی... مامانم میشست و میرفتن که بخوابن...این فقط مخصوص یک شب نبود..هر شب همین بود...هم مامانم سر کار میرفتن، هم بابام..ولی ما که بچه هاشون بودیم، همیشه خوشحال بودیم، همیشه امیدوار بودیم... خونه ی ما ، همیشه پر از عشق و مهر بود...
حالا من مادرم ... تو هم مادری.. شرایط از همیشه سخت تره، خبرها از همیشه بدتره..و هیچکس دیگه حتی لبخند هم نمیزنه... امشب من خسته م ...تو هم خسته ایی ...خستگی جسمی نه...
...خسته از نادیده گرفتن مون... خسته از تکرااااارر وحشتناک وظایفی که میدونی سال ها بدون توقف باید انجامشبدی...
خواستم بگم، اگه هیچکس ندیدت و نفهمیدت... من بهت میگم...خسته نباشی عزیزم...
۵۳۱
۱۹:۳۶