.#استاد_یارمحمدی ۱. 


ما مقتدریم...
اگر چکامه این اقتدار را در گوش جان فرزندانمان واگویه نکنیم، هزاران افسانه دروغین را در ذهنشان خواهند نشاند...روایت کن از آن که به صف کارزار زد و برای این خاک جان داد،از آن که رنج و زخم دوران برد و کمر خم نکرد و پای میهن ایستاد،و از آن که پولاد را به غیرت گره زد، موشک ساخت وگفت: "مرزی برای برد این اراده نیست"
مگذار آنان که حقیقت را ندیدند یا نخواستند قصه بگویند، سکوت را بر پیکر این ملت تحمیل کنندتا دوباره گُرز گران خودتحقیری، بر فرق عزّتمان فرود نیاید.
پس تو، با قامتی افراشته بخوان!در گوش جگرگوشهات، در رواق هر کلاس، و در قلب پرخروش میدان؛چنان با صلابت فریاد بزن که آواز مدام مادرانِ این سرزمین شود:"*که ایران، به خون شهيدانش تطهیر گشت و هرگز سر به تسلیم فرود نیاورددر محاصره ی تحریمها، تنهاترین ماند، اما از دل همان تنهایی، "قدرتی" زاده شد که جهان را به حیرت واداشت.ما قامت نشکستیم؛ ما بزرگ و قدرتمند شدیم!"*



«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
شناسه:https://ble.ir/moo25
ما مقتدریم...
اگر چکامه این اقتدار را در گوش جان فرزندانمان واگویه نکنیم، هزاران افسانه دروغین را در ذهنشان خواهند نشاند...روایت کن از آن که به صف کارزار زد و برای این خاک جان داد،از آن که رنج و زخم دوران برد و کمر خم نکرد و پای میهن ایستاد،و از آن که پولاد را به غیرت گره زد، موشک ساخت وگفت: "مرزی برای برد این اراده نیست"
مگذار آنان که حقیقت را ندیدند یا نخواستند قصه بگویند، سکوت را بر پیکر این ملت تحمیل کنندتا دوباره گُرز گران خودتحقیری، بر فرق عزّتمان فرود نیاید.
پس تو، با قامتی افراشته بخوان!در گوش جگرگوشهات، در رواق هر کلاس، و در قلب پرخروش میدان؛چنان با صلابت فریاد بزن که آواز مدام مادرانِ این سرزمین شود:"*که ایران، به خون شهيدانش تطهیر گشت و هرگز سر به تسلیم فرود نیاورددر محاصره ی تحریمها، تنهاترین ماند، اما از دل همان تنهایی، "قدرتی" زاده شد که جهان را به حیرت واداشت.ما قامت نشکستیم؛ ما بزرگ و قدرتمند شدیم!"*
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
۸۲۱
۱۰:۰۱
بعد از دیدن آدم هادومین عادت دلخواه مدیدن متن نوشته های خوش قد وقواره س
دقیق نمی دونم از چه زمانی مبتلا به این درد شدمبی شک بعد از جنگ بودپاتوق تفریحی من کتابفروشی ها شهر بودلابلای ردیف و قفسه هابدون قصد خاص برای کتابی خاصتفنن گونه قدم میزدمناخنک گونه لای بعضی از کتاب ها را یواشکی باز می کردم لازم بود سطر و جمله ای به مثابه قلاب مرا بگیرد کتاب رو بر می داشتم و بیرون می زدمالبته با پرداخت هزینه کتاب
دو حالت بیشتر نبودیا کتاب خوب از آب در می آمدکه رهایش نمی کردم تا خلاص ش نکنم
یا زور میزدم که خوندن رو ادامه ش دهم. کافی بود ارتباط نگیرم راحت کنارش می ذاشتمبعد از سال ها هنوز م چنین ام!
این همه گفتمتا مقدمه بشه برای گفتن اینکه: تحریک عقلم گرفته تا عواطف مدر دستان سطور متن های به دل نشسته ام است. کلکسیون باز متن های فاخرمحریص در تجمیع و انباشت متن های به دل نشسته اممن و این متن ها قصه ها داریممن و این متن ها بارها خلوت هام رو به تمنای مرورشان بوده ام. هر چقدر قدیمی تر می شونددلنشین تر به جان م می نشینند.
من یه متن بازمبا متن ها صید میشومبا متن ها صید می کنمبا متن ها مست می شومبا متن ها سرکش می شوم.
گذشته و حال من همان متن های نانوشته ام هستنکه نمی دونم نوشته خواهند شد یا نه!
دوست دارم بیش از یاد متن ها از من بماندمتن ها از من خوانده شودتا مرور خاطرات با هم داشته ام
به یمن حضور پسرگشتی در تلگرام زدمسری به محله متن ها زدم"ک" یعنی کلیه "متن" یعنی متن یافته های برگزیده ام
همین. ساعت ۱۴/۰۰
راستی فی الحال نویس مویرایش لازم بودبعهده خودتان
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
شناسه:https://ble.ir/moo25
دقیق نمی دونم از چه زمانی مبتلا به این درد شدمبی شک بعد از جنگ بودپاتوق تفریحی من کتابفروشی ها شهر بودلابلای ردیف و قفسه هابدون قصد خاص برای کتابی خاصتفنن گونه قدم میزدمناخنک گونه لای بعضی از کتاب ها را یواشکی باز می کردم لازم بود سطر و جمله ای به مثابه قلاب مرا بگیرد کتاب رو بر می داشتم و بیرون می زدمالبته با پرداخت هزینه کتاب
یا زور میزدم که خوندن رو ادامه ش دهم. کافی بود ارتباط نگیرم راحت کنارش می ذاشتمبعد از سال ها هنوز م چنین ام!
این همه گفتمتا مقدمه بشه برای گفتن اینکه: تحریک عقلم گرفته تا عواطف مدر دستان سطور متن های به دل نشسته ام است. کلکسیون باز متن های فاخرمحریص در تجمیع و انباشت متن های به دل نشسته اممن و این متن ها قصه ها داریممن و این متن ها بارها خلوت هام رو به تمنای مرورشان بوده ام. هر چقدر قدیمی تر می شونددلنشین تر به جان م می نشینند.
من یه متن بازمبا متن ها صید میشومبا متن ها صید می کنمبا متن ها مست می شومبا متن ها سرکش می شوم.
گذشته و حال من همان متن های نانوشته ام هستنکه نمی دونم نوشته خواهند شد یا نه!
دوست دارم بیش از یاد متن ها از من بماندمتن ها از من خوانده شودتا مرور خاطرات با هم داشته ام
به یمن حضور پسرگشتی در تلگرام زدمسری به محله متن ها زدم"ک" یعنی کلیه "متن" یعنی متن یافته های برگزیده ام
همین. ساعت ۱۴/۰۰
راستی فی الحال نویس مویرایش لازم بودبعهده خودتان
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
۱۳۸
۱۱:۰۲
نزدیک ترین آدم ها
تو را جدی می گیرند
نزدیک ترین ها را
جدی نمی گیریم!
چون ما را در بودن و همراهی
خیال راحت کرده اند.
و این خطای جبران ناپذیر است.
محمدرضا یکی از اونا بود
کارش شده بود
قبل از عملیات خودش رو برسونه
بعد از عملیات خودش رو ترخیص کنه
یه رفیق و یار عملیاتی بود
شجاع و شوخ طبع
جدی ترین حرف هاش رو با شوخی می گفت و عادی ترین حرف هاش رو جدی می گفت
مثلا می گفت:
یه مرتبه شلوغی دو برت گول ت نزنه ها!
حواس ت به اون کم ها باشه

پایه ها رو ببینیم.
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
شناسه:https://ble.ir/moo25
تو را جدی می گیرند
نزدیک ترین ها را
جدی نمی گیریم!
چون ما را در بودن و همراهی
خیال راحت کرده اند.
و این خطای جبران ناپذیر است.
محمدرضا یکی از اونا بود
کارش شده بود
قبل از عملیات خودش رو برسونه
بعد از عملیات خودش رو ترخیص کنه
یه رفیق و یار عملیاتی بود
شجاع و شوخ طبع
جدی ترین حرف هاش رو با شوخی می گفت و عادی ترین حرف هاش رو جدی می گفت
مثلا می گفت:
یه مرتبه شلوغی دو برت گول ت نزنه ها!
حواس ت به اون کم ها باشه
پایه ها رو ببینیم.
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
۱۸۰
۱۶:۰۰

پاکت هدیه
موقعیت ۲۵|حاج کاظم
برگ سبزی است تحفهٔ درویش 
میگویند زندانیای را برای انجام یک آزمایش روانشناختی انتخاب کردند. به او گفتند:«فردا تو را اعدام نمیکنیم؛ فقط رگ دستت را میزنیم و آنقدر خون از بدنت خارج میشود تا بمیری.»زندانی از شنیدن این حرف وحشت کرد.روز بعد چشمانش را بستند و او را روی تخت خواباندند. سپس بدون آنکه رگش را واقعاً بزنند، خراش کوچکی روی پوستش ایجاد کردند. در کنار تخت نیز ظرفی گذاشتند و قطرهقطره آب را در آن چکاندند تا صدایی شبیه ریختن خون ایجاد شود.پزشکان و ناظران نیز طوری رفتار میکردند که گویی خون زیادی از بدن او خارج شده است:«یک لیتر خون رفت...»«دو لیتر خون رفت...»«سه لیتر خون رفت...»زندانی که باور کرده بود در حال خونریزی شدید است، کمکم رنگ باخت، بدنش سرد شد و علائم ضعف در او ظاهر گردید.سرانجام، در حالی که تقریباً هیچ خونی از بدنش خارج نشده بود، جان سپرد.وقتی چشمانش را باز کردند، معلوم شد علت مرگ، از دست دادن خون نبوده؛ بلکه باور قطعی او به مرگ و تأثیر شدید ذهن بر بدن بوده است.
خواستم بگم
من خیلی اهل تلقین م
البته از نوع معکوس اون!
وقتی همه افکار منفی دست به دست هم میکنن و به جونم می افتن؛ زود با انواع تلقین ها خنثی هاشون می کنم و یه شکلک تقدیم شون میکنم
تلقین یه ابزار ذهنی ه
چرا جدی نمیگیریم شون
وقتی می تونن بهم مون کمک کنن
چرا بعضی ها فکر می کنند
خل بازیه
مثلا وقتی احساس می کنم
بهم ظلم شده و من رو حبس به حاشیه کرده اند
زود غرق شخصیت شهید ابوترابی میشم جان میگیریم و همه محدودیت های بر علیه ام رو نه خنثی بلکه فرصت میکنم و حرکت های ارتباطی انجام میدم.
کلکسیون ی از تلقین ها رو در بقچه ام دارم به وقت نیاز بساط پهن میکنم و یکی شون رو برای رفع نیاز برمیدارم.
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
شناسه:https://ble.ir/moo25
خواستم بگم
من خیلی اهل تلقین م
البته از نوع معکوس اون!
وقتی همه افکار منفی دست به دست هم میکنن و به جونم می افتن؛ زود با انواع تلقین ها خنثی هاشون می کنم و یه شکلک تقدیم شون میکنم
تلقین یه ابزار ذهنی ه
چرا جدی نمیگیریم شون
وقتی می تونن بهم مون کمک کنن
چرا بعضی ها فکر می کنند
خل بازیه
مثلا وقتی احساس می کنم
بهم ظلم شده و من رو حبس به حاشیه کرده اند
زود غرق شخصیت شهید ابوترابی میشم جان میگیریم و همه محدودیت های بر علیه ام رو نه خنثی بلکه فرصت میکنم و حرکت های ارتباطی انجام میدم.
کلکسیون ی از تلقین ها رو در بقچه ام دارم به وقت نیاز بساط پهن میکنم و یکی شون رو برای رفع نیاز برمیدارم.
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
۱۰۵
۱۷:۲۵
خود خودش ه همون سنگر گردان ما در شلمچهالبته بعد از عملیات در ابتدای سال ۱۳۶۶ احداث شد و یکسال و چند ماهی درش زندگی کردیم. . سال ۱۳۶۷ دشمن تک زد و ما ناچار از منطقه عقب نشینی کردیم علیرغم اینکه برامون دردناک بود ولی چاره ای نبود
چند روز بعدش مهیای عملیاتی برای بازپس گیری مجدد اون بنام عملیات بیت المقدس هفت شدیم. نیمه شب عملیات شد و ما اول صبح وارد منطقه پنج ضلعی شلمچه شدیمیادمه اولین جایی که خودم رو رسوندمهمین سنگر بود که یاد آور کلی از خاطرات مان بودبه محض رسیدن اولین کاری که کردیمدیواره سنگر رو بوسیدمآخه اونجا محل بهترین ایام رزمنده گی بود.
اینا رو گفتمتا یه نکته خنده بهتون بگمامشب که بعد از چند ماه جنک نت ها وصل شده بوداولین جایی که رفتممشابه همون سنگر بودسنگر قرارگاه شهید آوینی نا خواسته حس بوسه به در و دیوارش به سرم زد! من میگم قرارگاه شما بخونیددانشگاه شلمچه مجازی من
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
شناسه:https://ble.ir/moo25
چند روز بعدش مهیای عملیاتی برای بازپس گیری مجدد اون بنام عملیات بیت المقدس هفت شدیم. نیمه شب عملیات شد و ما اول صبح وارد منطقه پنج ضلعی شلمچه شدیمیادمه اولین جایی که خودم رو رسوندمهمین سنگر بود که یاد آور کلی از خاطرات مان بودبه محض رسیدن اولین کاری که کردیمدیواره سنگر رو بوسیدمآخه اونجا محل بهترین ایام رزمنده گی بود.
اینا رو گفتمتا یه نکته خنده بهتون بگمامشب که بعد از چند ماه جنک نت ها وصل شده بوداولین جایی که رفتممشابه همون سنگر بودسنگر قرارگاه شهید آوینی نا خواسته حس بوسه به در و دیوارش به سرم زد! من میگم قرارگاه شما بخونیددانشگاه شلمچه مجازی من
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
۹۸
۲۰:۴۳
۱۳۰
۲۰:۴۴
.قبلنا بایستی می گفتیموقتی تو عملیات می رفتیممعمولا زیر آتش دشمن بودیماز خمپاره شصت نامردش گرفتهتا بمب های خوشه ای هواپیمایش
بعد بایستی برای شما با جمله هایی ناقصاز ترس و وحشت ها می گفتیمتا پی به شرایط مون ببرید
خدا رو شکر دیگه نیازی نیستچون دیگه خودتونکشیدید چشیدیدبا تمام وجودتونجنگ رو
حالا چی بگم
حالا میگم خوب به این عکس نگاه کنیدترس در چهره ها می بینید؟
حالا میگمدر طول همین دو جنگی که با هم بودیم همه سعی ام بر این بودکه با هم چنین صحنه ای خلق کنیمترس برمون نداره جایگزین براش بذاریممثلخنده و قهقهه صلح و صفادعا و نیایش بهم نزدیک تر شدنپناه دل همدیگه شدن
نمیدونم موفق شدم یا نه!
- `
⃟ٖٜٖٜٖٜ ❰ حاج کاظم ❱ ⃟ٖٜٖٜٖٜ
`
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
شناسه:https://ble.ir/moo25
بعد بایستی برای شما با جمله هایی ناقصاز ترس و وحشت ها می گفتیمتا پی به شرایط مون ببرید
خدا رو شکر دیگه نیازی نیستچون دیگه خودتونکشیدید چشیدیدبا تمام وجودتونجنگ رو
حالا چی بگم
حالا میگم خوب به این عکس نگاه کنیدترس در چهره ها می بینید؟
حالا میگمدر طول همین دو جنگی که با هم بودیم همه سعی ام بر این بودکه با هم چنین صحنه ای خلق کنیمترس برمون نداره جایگزین براش بذاریممثلخنده و قهقهه صلح و صفادعا و نیایش بهم نزدیک تر شدنپناه دل همدیگه شدن
نمیدونم موفق شدم یا نه!
- `
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
۶۳
۱۲:۴۸
بازارسال شده از سهیلا ملکمحمدی
0bikalam download1music.ir (1).mp3
۰۳:۲۰-۲.۸۳ مگابایت
درد دارد.به خود پیچیدن دارد.چشم انتظاری دارد.باید کلمات در وجود نویسنده پا بگیرد.قلب و مغزش تشکیل بشود.رنگ و رخ بگیرد.تا این بچه به دنیای نویسنده پا بگذارد.پا بگذارد و تو هی قد و بالایش را نگاه کنی و دلت برایش قنج بزند.
کلمات پناهاند. تو بهشان پناه میبری.صلاحاند. تو با آنها دفاع میکنی.درماناند. حال جا میآوردند.کلمات قدرت دارند. برخلاف بچهها، از بدو تولد قویاند.
حالا، امشب، برای اولین بار به زور نوشتن را هم تجربه کردم، و دوستش داشتم.
دوست داشتم به احترام "کلمه" یادداشت شب اول را به "کلمه"، این نعمت بزرگ خدا، تقدیم کنم.
امید که بپذیرد.
۱
۲۰:۰۷
خرداد که میشه،انگار آیینه احوال رو میذارن دستم و میگن: بنشین و یه بار دیگه خودت رو مرور کن.پیِ خودم میرم؛ کجاها بودم و کجاها نبودم، چه کردم و چه نکردم.این روزها محاسنم هم اهل حساب شدهان؛ هر تار سفیدشون ازم میپرسه:«راهی که اومدی، همون راهی بود که قرار بود بری؟»سالهاست یاد گرفتم قبل از اینکه کسی از من حساب بخواد، خودم پای حساب خودم بشینم.برای کسی که عمرش توی میدان گذشته، ایستادگی یه اتفاق نیست؛یه عهده، یه دِینه، یه جور زندگی کردنه.فرماندهی رو یاد گرفتم، اما هنوز از خودم میپرسم:حقِ این راه رو ادا کردم؟با غروب اون روزها، مشق ایستادگی تموم نشد.بارها افتادم، اما هر بار ریشهدارتر از قبل بلند شدم.چون ایستادگی برای من، تنها نمازیه که قضاش رو به خودم حرام کردم.و تا آخرین نفس، در قامت همین نماز میایستم.
- `𑁍⊱┈┈┈•◦حاج کاظم
◦•┈┈┈⊰𑁍`
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
شناسه:https://ble.ir/moo25
- `𑁍⊱┈┈┈•◦حاج کاظم
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
۳۶
۲۰:۱۰