عکس پروفایل موقعیت ۲۵|حاج کاظمم

موقعیت ۲۵|حاج کاظم

۱۱۷ عضو
thumbnail
.#استاد_یارمحمدی ۱. undefinedundefinedundefined
ما مقتدریم...
اگر چکامه این اقتدار را در گوش جان فرزندانمان واگویه نکنیم، هزاران افسانه‌ دروغین را در ذهنشان خواهند نشاند...روایت کن از آن‌ که به صف کارزار زد و برای این خاک جان داد،از آن که رنج و زخم دوران برد و کمر خم نکرد و پای میهن ایستاد،و از آن‌ که پولاد را به غیرت گره زد، موشک ساخت وگفت: "مرزی برای برد این اراده نیست"
مگذار آنان که حقیقت را ندیدند یا نخواستند قصه بگویند، سکوت را بر پیکر این ملت تحمیل کنندتا دوباره گُرز گران خودتحقیری، بر فرق عزّت‌مان فرود نیاید.
پس تو، با قامتی افراشته بخوان!در گوش جگرگوشه‌ات، در رواق هر کلاس، و در قلب پرخروش میدان؛چنان با صلابت فریاد بزن که آواز مدام مادرانِ این سرزمین شود:"*که ایران، به خون شهيدانش تطهیر گشت و هرگز سر به تسلیم فرود نیاورددر محاصره‌ ی تحریم‌ها، تنهاترین ماند، اما از دل همان تنهایی، "قدرتی" زاده شد که جهان را به حیرت واداشت.ما قامت نشکستیم؛ ما بزرگ و قدرتمند شدیم!"*
undefinedundefinedundefined

«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
undefined شناسه:https://ble.ir/moo25
undefined۱۴
undefined۱۳
undefined۴

۸۲۱

۱۰:۰۱

thumbnail
بعد از دیدن آدم هادومین عادت دلخواه مدیدن متن نوشته های خوش قد وقواره س
دقیق نمی دونم از چه زمانی مبتلا به این درد شدمبی شک بعد از جنگ بودپاتوق تفریحی من کتابفروشی ها شهر بودلابلای ردیف و قفسه هابدون قصد خاص برای کتابی خاصتفنن گونه قدم میزدمناخنک گونه لای بعضی از کتاب ها را یواشکی باز می کردم لازم بود سطر و جمله ای به مثابه قلاب مرا بگیرد کتاب رو بر می داشتم و بیرون می زدمالبته با پرداخت هزینه کتابundefinedدو حالت بیشتر نبودیا کتاب خوب از آب در می آمدکه رهایش نمی کردم تا خلاص ش نکنم
یا زور میزدم که خوندن رو ادامه ش دهم. کافی بود ارتباط نگیرم راحت کنارش می ذاشتمبعد از سال ها هنوز م چنین ام!
این همه گفتمتا مقدمه بشه برای گفتن اینکه: تحریک عقلم گرفته تا عواطف مدر دستان سطور متن های به دل نشسته ام است. کلکسیون باز متن های فاخرمحریص در تجمیع و انباشت متن های به دل نشسته اممن و این متن ها قصه ها داریممن و این متن ها بارها خلوت هام رو به تمنای مرورشان بوده ام. هر چقدر قدیمی تر می شونددلنشین تر به جان م می نشینند.
من یه متن بازمبا متن ها صید میشومبا متن ها صید می کنمبا متن ها مست می شومبا متن ها سرکش می شوم.
گذشته و حال من همان متن های نانوشته ام هستنکه نمی دونم نوشته خواهند شد یا نه!
دوست دارم بیش از یاد متن ها از من بماندمتن ها از من خوانده شودتا مرور خاطرات با هم داشته ام
به یمن حضور پسرگشتی در تلگرام زدمسری به محله متن ها زدم"ک" یعنی کلیه "متن" یعنی متن یافته های برگزیده ام
همین. ساعت ۱۴/۰۰
راستی فی الحال نویس مویرایش لازم بودبعهده خودتان
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
undefined شناسه:https://ble.ir/moo25
undefined۱۲
undefined۱۰
undefined۱

۱۳۸

۱۱:۰۲

thumbnail
نزدیک ترین آدم ها
تو را جدی می گیرند

نزدیک ترین ها را
جدی نمی گیریم!

چون ما را در بودن و همراهی
خیال راحت کرده اند.

و این خطای جبران ناپذیر است.

محمدرضا یکی از اونا بود
کارش شده بود
قبل از عملیات خودش رو برسونه
بعد از عملیات خودش رو ترخیص کنه
یه رفیق و یار عملیاتی بود
شجاع و شوخ طبع
جدی ترین حرف هاش رو با شوخی می گفت و عادی ترین حرف هاش رو جدی می گفتundefined

مثلا می گفت:
یه مرتبه شلوغی دو برت گول ت نزنه ها!
حواس ت به اون کم ها باشهundefinedundefined

پایه ها رو ببینیم.

«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
undefined شناسه:https://ble.ir/moo25
undefined۱۳
undefined۱۰
undefined۲
undefined۲
undefined۲
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۱۸۰

۱۶:۰۰

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل موقعیت ۲۵|حاج کاظمم

موقعیت ۲۵|حاج کاظم

برگ سبزی است تحفهٔ درویش undefined
می‌گویند زندانی‌ای را برای انجام یک آزمایش روان‌شناختی انتخاب کردند. به او گفتند:«فردا تو را اعدام نمی‌کنیم؛ فقط رگ دستت را می‌زنیم و آن‌قدر خون از بدنت خارج می‌شود تا بمیری.»زندانی از شنیدن این حرف وحشت کرد.روز بعد چشمانش را بستند و او را روی تخت خواباندند. سپس بدون آنکه رگش را واقعاً بزنند، خراش کوچکی روی پوستش ایجاد کردند. در کنار تخت نیز ظرفی گذاشتند و قطره‌قطره آب را در آن چکاندند تا صدایی شبیه ریختن خون ایجاد شود.پزشکان و ناظران نیز طوری رفتار می‌کردند که گویی خون زیادی از بدن او خارج شده است:«یک لیتر خون رفت...»«دو لیتر خون رفت...»«سه لیتر خون رفت...»زندانی که باور کرده بود در حال خونریزی شدید است، کم‌کم رنگ باخت، بدنش سرد شد و علائم ضعف در او ظاهر گردید.سرانجام، در حالی که تقریباً هیچ خونی از بدنش خارج نشده بود، جان سپرد.وقتی چشمانش را باز کردند، معلوم شد علت مرگ، از دست دادن خون نبوده؛ بلکه باور قطعی او به مرگ و تأثیر شدید ذهن بر بدن بوده است.
خواستم بگم
من خیلی اهل تلقین مundefined
البته از نوع معکوس اون!

وقتی همه افکار منفی دست به دست هم میکنن و به جونم می افتن؛ زود با انواع تلقین ها خنثی هاشون می کنم و یه شکلک تقدیم شون میکنمundefined

تلقین یه ابزار ذهنی ه
چرا جدی نمیگیریم شون
وقتی می تونن بهم مون کمک کنن
چرا بعضی ها فکر می کنند
خل بازیه

مثلا وقتی احساس می کنم
بهم ظلم شده و من رو حبس به حاشیه کرده اند

زود غرق شخصیت شهید ابوترابی میشم جان میگیریم و همه محدودیت های بر علیه ام رو نه خنثی بلکه فرصت میکنم و حرکت های ارتباطی انجام میدم.

کلکسیون ی از تلقین ها رو در بقچه ام دارم به وقت نیاز بساط پهن میکنم و یکی شون رو برای رفع نیاز برمیدارم.


«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
undefined شناسه:https://ble.ir/moo25
undefined۱۵
undefined۱۱
undefined۴
undefined۱
undefined۱

۱۰۵

۱۷:۲۵

thumbnail
خود خودش ه همون سنگر گردان ما در شلمچهالبته بعد از عملیات در ابتدای سال ۱۳۶۶ احداث شد و یکسال و چند ماهی درش زندگی کردیم. . سال ۱۳۶۷ دشمن تک زد و ما ناچار از منطقه عقب نشینی کردیم علیرغم اینکه برامون دردناک بود ولی چاره ای نبود
چند روز بعدش مهیای عملیاتی برای بازپس گیری مجدد اون بنام عملیات بیت المقدس هفت شدیم. نیمه شب عملیات شد و ما اول صبح وارد منطقه پنج ضلعی شلمچه شدیمیادمه اولین جایی که خودم رو رسوندمهمین سنگر بود که یاد آور کلی از خاطرات مان بودبه محض رسیدن اولین کاری که کردیمدیواره سنگر رو بوسیدمآخه اونجا محل بهترین ایام رزمنده گی بود.
اینا رو گفتمتا یه نکته خنده بهتون بگمامشب که بعد از چند ماه جنک نت ها وصل شده بوداولین جایی که رفتممشابه همون سنگر بودسنگر قرارگاه شهید آوینی نا خواسته حس بوسه به در و دیوارش به سرم زد! من میگم قرارگاه شما بخونیددانشگاه شلمچه مجازی من
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
undefined شناسه:https://ble.ir/moo25
undefined۲۰
undefined۸
undefined۴
undefined۳
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۹۸

۲۰:۴۳

thumbnail
undefined۲۱
undefined۶
undefined۴
undefined۱

۱۳۰

۲۰:۴۴

thumbnail
.قبلنا بایستی می گفتیموقتی تو عملیات می رفتیممعمولا زیر آتش دشمن بودیماز خمپاره شصت نامردش گرفتهتا بمب های خوشه ای هواپیمایش
بعد بایستی برای شما با جمله هایی ناقصاز ترس و وحشت ها می گفتیمتا پی به شرایط مون ببرید
خدا رو شکر دیگه نیازی نیستچون دیگه خودتونکشیدید چشیدیدبا تمام وجودتونجنگ رو
حالا چی بگم
حالا میگم خوب به این عکس نگاه کنیدترس در چهره ها می بینید؟

حالا میگمدر طول همین دو جنگی که با هم بودیم همه سعی ام بر این بودکه با هم چنین صحنه ای خلق کنیمترس برمون نداره جایگزین براش بذاریممثلخنده و قهقهه صلح و صفادعا و نیایش بهم نزدیک تر شدنپناه دل همدیگه شدن

نمیدونم موفق شدم یا نه!
- `undefined ⃟ٖٜٖٜٖٜ ❰ حاج کاظم ❱ ⃟ٖٜٖٜٖٜundefined`

«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
undefined شناسه:https://ble.ir/moo25
undefined۱۶
undefined۵
undefined۴
undefined۳
undefined۱

۶۳

۱۲:۴۸

بازارسال شده از سهیلا ملک‌محمدی

0bikalam download1music.ir (1).mp3

۰۳:۲۰-۲.۸۳ مگابایت
undefinedآدمهای عاشق نوشتن که به جز عشق عادت به نوشتن هم دارند خوب می‌دادند که نوشتن شبیه زایمان است.
درد دارد.به خود پیچیدن دارد.چشم انتظاری دارد.باید کلمات در وجود نویسنده پا بگیرد.قلب و مغزش تشکیل بشود.رنگ و رخ بگیرد.تا این بچه به دنیای نویسنده پا بگذارد.پا بگذارد و تو هی قد و بالایش را نگاه کنی و دلت برایش قنج بزند.
undefinedمن همیشه یادداشت‌هایم را اینطوری دیدم. مثل بچه‌هایی که منتظر تولدشان بودم.
کلمات پناه‌اند. تو بهشان پناه می‌بری.صلاح‌اند. تو با آن‌ها دفاع می‌کنی.درمان‌اند. حال جا می‌آوردند.کلمات قدرت دارند. برخلاف بچه‌ها، از بدو تولد قوی‌اند‌‌.
undefinedو من دوست‌شان دارم شاید چون ادامه‌ی خودم‌ند. اصلا خود خود من‌اند. بخشی از غم و شادی‌ام، رویاها و آروزهایم را روی دوش‌شان گذاشته‌ام و رهایشان کردم.
حالا، امشب، برای اولین بار به زور نوشتن را هم تجربه کردم، و دوستش داشتم.
دوست داشتم به احترام "کلمه" یادداشت شب اول را به "کلمه"، این نعمت بزرگ خدا، تقدیم کنم.
امید که بپذیرد.
undefinedسهیلا ملک محمدی
undefined۷

۱

۲۰:۰۷

thumbnail
خرداد که می‌شه،انگار آیینه احوال رو می‌ذارن دستم و می‌گن: بنشین و یه بار دیگه خودت رو مرور کن.پیِ خودم می‌رم؛ کجاها بودم و کجاها نبودم، چه کردم و چه نکردم.این روزها محاسنم هم اهل حساب شده‌ان؛ هر تار سفیدشون ازم می‌پرسه:«راهی که اومدی، همون راهی بود که قرار بود بری؟»سال‌هاست یاد گرفتم قبل از اینکه کسی از من حساب بخواد، خودم پای حساب خودم بشینم.برای کسی که عمرش توی میدان گذشته، ایستادگی یه اتفاق نیست؛یه عهده، یه دِینه، یه جور زندگی کردنه.فرماندهی رو یاد گرفتم، اما هنوز از خودم می‌پرسم:حقِ این راه رو ادا کردم؟با غروب اون روزها، مشق ایستادگی تموم نشد.بارها افتادم، اما هر بار ریشه‌دارتر از قبل بلند شدم.چون ایستادگی برای من، تنها نمازیه که قضاش رو به خودم حرام کردم.و تا آخرین نفس، در قامت همین نماز می‌ایستم.
- `𑁍⊱┈┈┈•◦حاج کاظمundefined◦•┈┈┈⊰𑁍`
«موقعیت ۲۵|حاج کاظم»
undefined شناسه:https://ble.ir/moo25
undefined۱۲
undefined۴
undefined۲

۳۶

۲۰:۱۰