-نامستور
برای تویی که هنوز متوجه نشدهای،عزیزمن، تنها کسانی را نگاه دار که میتوانی کنارشان تلخ باشی!
کسانی که میتوانی کنارشان اخم کنی،حرف نزنی،بیحوصله باشی،اما...هنوز هم میتوانی کنارشان باشی.
کسانی که لازم نیست برای دیدارشان،نقاب خوشایندی بزنی رخسارت را و به لبخند دروغین بیاراییاش.کسانی که بخاطر خستگی از پیششان بودن طفره نروی؛بتوانی کنارشان فرسوده باشی!
میدانی؟بالاخره میفهمی که تلاش برای خندیدن و خنداندن،وقتی غصه در دلت قل قل میکند،روحت را میسوزاند.هل دادن ناخوشاحوالیها پشت همراهی کردن با سردماغ بودن بقیه،تو را کم کم بیطاقت میکند،کم تحمل میکند،پر تنش میکند.
خودت را هرس نکن جانم برای کسانی که تنها دنبال شیرینی میوهها هستند و زخم شاخه را برنمیتابند.
کسانی را نگاه دار که گاهی اگر زهرمار بودی هم،بنوشندت!
فآنی
برای تویی که هنوز متوجه نشدهای،عزیزمن، تنها کسانی را نگاه دار که میتوانی کنارشان تلخ باشی!
کسانی که میتوانی کنارشان اخم کنی،حرف نزنی،بیحوصله باشی،اما...هنوز هم میتوانی کنارشان باشی.
کسانی که لازم نیست برای دیدارشان،نقاب خوشایندی بزنی رخسارت را و به لبخند دروغین بیاراییاش.کسانی که بخاطر خستگی از پیششان بودن طفره نروی؛بتوانی کنارشان فرسوده باشی!
میدانی؟بالاخره میفهمی که تلاش برای خندیدن و خنداندن،وقتی غصه در دلت قل قل میکند،روحت را میسوزاند.هل دادن ناخوشاحوالیها پشت همراهی کردن با سردماغ بودن بقیه،تو را کم کم بیطاقت میکند،کم تحمل میکند،پر تنش میکند.
خودت را هرس نکن جانم برای کسانی که تنها دنبال شیرینی میوهها هستند و زخم شاخه را برنمیتابند.
کسانی را نگاه دار که گاهی اگر زهرمار بودی هم،بنوشندت!
فآنی
۱۶۶
۱۸:۴۹
-جُون
از امیرخانی و قیدارش آموختم که وسط گریههای روضه که هر دمش را ثنا میگفتم،شما را قسم دهم که دستم را بگیری،آدمم کنی،لایقم کنی.
شما این حس وصلۀ ناجور بودن من را خیلی خوب میفهمی،این عذابی که از ناشایستی میبرم وقتی نام پیرو او را گردن آویزم کردهام.این اهریمنِ من که دارد آتش میزند به جانم و این خاکی که شوره زار است برای دوام آوردن.
شما البته از تواضعتان بود وگرنه ارجی که خدای حسین به شما نهاد،واقعیت وجودتان است.اما من را ببین قربانت،من کلاهم پس معرکه است!من دارم جان میدهم و تنها اگر دستی به سویم بیاید میتوانم خود را نجات دهم.
من از یکهتازی راه گم کرده ام ای شیعۀ عزت یافتۀ حسین.حالا یا باید آستینم را به دامان کسی گره بزنم یا در رکود،مرداب شوم و از بین بروم.
اما...به جاهَت قسم که ننگ است کسی که نام ارباب بر زبان رانده و بر سینه مُهر کرده،اینطور بیحاصل به سوی مرگی خاموش رود.
شمارا را به عشقی که به مولا داری سوگند که دست من را بگیر،بیتعارف آدمم کن!
فآنی
از امیرخانی و قیدارش آموختم که وسط گریههای روضه که هر دمش را ثنا میگفتم،شما را قسم دهم که دستم را بگیری،آدمم کنی،لایقم کنی.
شما این حس وصلۀ ناجور بودن من را خیلی خوب میفهمی،این عذابی که از ناشایستی میبرم وقتی نام پیرو او را گردن آویزم کردهام.این اهریمنِ من که دارد آتش میزند به جانم و این خاکی که شوره زار است برای دوام آوردن.
شما البته از تواضعتان بود وگرنه ارجی که خدای حسین به شما نهاد،واقعیت وجودتان است.اما من را ببین قربانت،من کلاهم پس معرکه است!من دارم جان میدهم و تنها اگر دستی به سویم بیاید میتوانم خود را نجات دهم.
من از یکهتازی راه گم کرده ام ای شیعۀ عزت یافتۀ حسین.حالا یا باید آستینم را به دامان کسی گره بزنم یا در رکود،مرداب شوم و از بین بروم.
اما...به جاهَت قسم که ننگ است کسی که نام ارباب بر زبان رانده و بر سینه مُهر کرده،اینطور بیحاصل به سوی مرگی خاموش رود.
شمارا را به عشقی که به مولا داری سوگند که دست من را بگیر،بیتعارف آدمم کن!
فآنی
۱۲۱
۲۳:۱۰
-علیالاصول
علیالاصول، یکی تنگه را رها کردهستمیان معرکه بر ترس، اقتدا کردهست
علیالاصول یکی برخلاف رأیِ ولیبرای وعدهٔ دشمن، حساب وا کردهست
علیالاصول، یکی وقت رزم در میدانبه اجتهاد خود اینگونه پابهپا کردهست
علیالاصول، یکی پشت پا زده به اصولیکی به جادهٔ خاکی زده، جفا کردهست
اگرچه از سر دلسوزی است و حسن نظر... در این نبرد، کم آورده و خطا کردهست
چه سود میبَرد آنکس که دور از این مردمبر این معامله اصرارِ نابجا کردهست؟!
چه حاصل است از این نامه با چنین گرگیکه نانوشته دریدهست و نقضها کردهست
... و جنگ راه خطیریست، مرد میطلبد... و جنگ، جوهر افراد برملا کردهست
... و صلح نیست از این رستخیز، راه گریزچنانکه عافیت اندیش، ادعا کردهست
علی الاصول، امام شهید، خامنهایبرای مردم ما روز و شب دعا کردهست
علیالاصول، همین بعثت خیابانیبرای دیدن خورشید، کوچه وا کردهست
علی الاصول، خداوندِ مردم مبعوثشگفتمعجزهای گاه با عصا کردهست
عصای معجزه، امروز نیست جز فریادعصای معجزه عشق است و کارها کردهست
میلاد عرفان پور
فآنی
علیالاصول، یکی تنگه را رها کردهستمیان معرکه بر ترس، اقتدا کردهست
علیالاصول یکی برخلاف رأیِ ولیبرای وعدهٔ دشمن، حساب وا کردهست
علیالاصول، یکی وقت رزم در میدانبه اجتهاد خود اینگونه پابهپا کردهست
علیالاصول، یکی پشت پا زده به اصولیکی به جادهٔ خاکی زده، جفا کردهست
اگرچه از سر دلسوزی است و حسن نظر... در این نبرد، کم آورده و خطا کردهست
چه سود میبَرد آنکس که دور از این مردمبر این معامله اصرارِ نابجا کردهست؟!
چه حاصل است از این نامه با چنین گرگیکه نانوشته دریدهست و نقضها کردهست
... و جنگ راه خطیریست، مرد میطلبد... و جنگ، جوهر افراد برملا کردهست
... و صلح نیست از این رستخیز، راه گریزچنانکه عافیت اندیش، ادعا کردهست
علی الاصول، امام شهید، خامنهایبرای مردم ما روز و شب دعا کردهست
علیالاصول، همین بعثت خیابانیبرای دیدن خورشید، کوچه وا کردهست
علی الاصول، خداوندِ مردم مبعوثشگفتمعجزهای گاه با عصا کردهست
عصای معجزه، امروز نیست جز فریادعصای معجزه عشق است و کارها کردهست
میلاد عرفان پور
فآنی
۱۴۵
۸:۳۰
-همانطور که مطلع شدید...
آتشی بر قلب ما بود،شعله افزایَش شدندقتل بابا دیده بودیم، عفو بیجایش شدند
ما به خونخواهی خیابان خانه کرده،ماندهایمپس چرا یک عده راحت خائن راهش شدند؟
با تفاهم؟با تفاهم منتقم آرام و راضی میشود؟کودکان طیبه خواندند و دل شادش شدند؟
گوش ما پر کردی ای مسئول ترسو،بی جگر!از اجازه از ولی، گفتی که همراهش شدند!
لیک بادی خوش، نسیم تازهای ما را رسید یک پیام و یک جهان پیرو به قربانش شدند
پنبۀ لج در کنید از گوشتان حزب غلط رغبت رهبر نبوده این که دنبالش شدند!
«ما »که جمع او شد و این «ملت شور و وفا»در مقابل دشمن و آنان که یارانش شدند!
آن «علیالاصل و اصولش» را شنیدند گر رجال کاش برگردند از رسمی که گمراهش شدند!
مرد باشند با تعهد پا نهند زین جا به بعدتا نگوییم روزی از بندی که رسوایش شدند!
بارالها حفظ کن این قائد بیباک مادور کن از وی آن خیلی که بدخواهش شدند!
محدثه عبدی
فآنی
آتشی بر قلب ما بود،شعله افزایَش شدندقتل بابا دیده بودیم، عفو بیجایش شدند
ما به خونخواهی خیابان خانه کرده،ماندهایمپس چرا یک عده راحت خائن راهش شدند؟
با تفاهم؟با تفاهم منتقم آرام و راضی میشود؟کودکان طیبه خواندند و دل شادش شدند؟
گوش ما پر کردی ای مسئول ترسو،بی جگر!از اجازه از ولی، گفتی که همراهش شدند!
لیک بادی خوش، نسیم تازهای ما را رسید یک پیام و یک جهان پیرو به قربانش شدند
پنبۀ لج در کنید از گوشتان حزب غلط رغبت رهبر نبوده این که دنبالش شدند!
«ما »که جمع او شد و این «ملت شور و وفا»در مقابل دشمن و آنان که یارانش شدند!
آن «علیالاصل و اصولش» را شنیدند گر رجال کاش برگردند از رسمی که گمراهش شدند!
مرد باشند با تعهد پا نهند زین جا به بعدتا نگوییم روزی از بندی که رسوایش شدند!
بارالها حفظ کن این قائد بیباک مادور کن از وی آن خیلی که بدخواهش شدند!
محدثه عبدی
فآنی
۲۱۲
۸:۱۸
۱۸۶
۲۱:۴۷
۱۸۱
۲۳:۴۶
-مشغول
فکر میکنم دنیای امروز، همۀ مارا به متناقضنمایی کشانده.همزمان میخواهیم دو سوی هر محوری باشیم.
هم ارتباطات فراوان و موفق میخواهیم و هم باید زود هرکسی که پشت چشمی برایمان نازک کرد را به نام سمی بودن دور بیندازیم.
دخترهایی هستیم که هم میخواهیم زنانگی را در خودمان به اوج برسانیم و هم مستقل و خودمتکی باشیم.هم ناز و نیاز را میخواهیم و هم آن قدرت امور مردانه را.
پسرهایی هستیم که هم میخواهیم دنیا را روی یک انگشتمان بچرخانیم و هم میخواهیم در برابر هر مسئولیت و وظیفهای، «زن و مرد دارد مگر؟» باشیم.
احساس میکنم همهمان در یک گرداب گیجی افتادهایم و راست ایستادن فراموشمان شده.خودمان بودن را،زندگی نکردن نسخههای از پیش پیچیده شده را.
شاید بهتر است کمی به آنچه روحمان نجوا میکند گوش بسپاریم و به آنچه طفل آگاه درونمان میخواهد بها دهیم.شاید باید کمی دور شویم از این تصویرهای ساختگی که دور تا دورمان آویز کردهاند و انعکاس درونمان را تماشا کنیم.
تا زمانی که این اسطرلاب رو به بیرون دارد چیزی نخواهد یافت،باید درون خود را رصد کنیم تا معادلات صحیح جهانمان پیدا شوند.
فآنی
فکر میکنم دنیای امروز، همۀ مارا به متناقضنمایی کشانده.همزمان میخواهیم دو سوی هر محوری باشیم.
هم ارتباطات فراوان و موفق میخواهیم و هم باید زود هرکسی که پشت چشمی برایمان نازک کرد را به نام سمی بودن دور بیندازیم.
دخترهایی هستیم که هم میخواهیم زنانگی را در خودمان به اوج برسانیم و هم مستقل و خودمتکی باشیم.هم ناز و نیاز را میخواهیم و هم آن قدرت امور مردانه را.
پسرهایی هستیم که هم میخواهیم دنیا را روی یک انگشتمان بچرخانیم و هم میخواهیم در برابر هر مسئولیت و وظیفهای، «زن و مرد دارد مگر؟» باشیم.
احساس میکنم همهمان در یک گرداب گیجی افتادهایم و راست ایستادن فراموشمان شده.خودمان بودن را،زندگی نکردن نسخههای از پیش پیچیده شده را.
شاید بهتر است کمی به آنچه روحمان نجوا میکند گوش بسپاریم و به آنچه طفل آگاه درونمان میخواهد بها دهیم.شاید باید کمی دور شویم از این تصویرهای ساختگی که دور تا دورمان آویز کردهاند و انعکاس درونمان را تماشا کنیم.
تا زمانی که این اسطرلاب رو به بیرون دارد چیزی نخواهد یافت،باید درون خود را رصد کنیم تا معادلات صحیح جهانمان پیدا شوند.
فآنی
۱۲۰
۱۴:۵۹
-شکننده
شاید درستتر باشد اگر بگوییم:«اعتماد دادم.»اعتمادم را همچون گلدانی گرانقیمت و ظریف،دستت دادم،به امانت!
امانت،مراقبت میخواهد؛دست و دل لرزیدن میخواهد. وقتی چنین ظرف ارزشمندی را نگاه داشتهای هیچوقت بیاحتیاط راه نمیروی،برایت اهمیت دارد که هروقت نگاه صاحبش به تو افتاد با افتخار ودیعۀ صحیح و سالمش را بالا بگیری و نشانش دهی.
گرویِ اعتماد، سنگین است،هرچند بسیاری به ظاهر دلفریبش دستدرازی میکنند اما هرکسی جنبۀ نگاه داشتنش را ندارد.میگیرند،استخوانهای ظرفیتشان رعشه میرود و جا میزنند!
اگر گلدان اعتماد کسی را شکستی،یا نه حتی...اینطور بگویم: اگر کناری گذاشته بودیاش تا سالم بماند و ناگهان حواست پرت شد و وقتی از کنارش رد میشدی ضربهای به آن زدی که غلت خورد و افتاد،بدون حتی یک ترک،دیگر نمیتوانی ادعا کنی امانتدار خوبی بودهای!نمیتوانی بار دیگر درخواست حفظش را داشته باشی.
و خوب...ظرف اعتماد در صف سپردههای محبت،توجه،بخشش و حتی عشق،پیشتر است!
فآنی
شاید درستتر باشد اگر بگوییم:«اعتماد دادم.»اعتمادم را همچون گلدانی گرانقیمت و ظریف،دستت دادم،به امانت!
امانت،مراقبت میخواهد؛دست و دل لرزیدن میخواهد. وقتی چنین ظرف ارزشمندی را نگاه داشتهای هیچوقت بیاحتیاط راه نمیروی،برایت اهمیت دارد که هروقت نگاه صاحبش به تو افتاد با افتخار ودیعۀ صحیح و سالمش را بالا بگیری و نشانش دهی.
گرویِ اعتماد، سنگین است،هرچند بسیاری به ظاهر دلفریبش دستدرازی میکنند اما هرکسی جنبۀ نگاه داشتنش را ندارد.میگیرند،استخوانهای ظرفیتشان رعشه میرود و جا میزنند!
اگر گلدان اعتماد کسی را شکستی،یا نه حتی...اینطور بگویم: اگر کناری گذاشته بودیاش تا سالم بماند و ناگهان حواست پرت شد و وقتی از کنارش رد میشدی ضربهای به آن زدی که غلت خورد و افتاد،بدون حتی یک ترک،دیگر نمیتوانی ادعا کنی امانتدار خوبی بودهای!نمیتوانی بار دیگر درخواست حفظش را داشته باشی.
و خوب...ظرف اعتماد در صف سپردههای محبت،توجه،بخشش و حتی عشق،پیشتر است!
فآنی
۱۳۰
۱۴:۱۷
-جگرخسته
ناراحت شدن یعنی اعمال تو هنوز روی احوال من تأثیر دارد،هنوز برایم اهمیت داری، هنوز دروازهای در روح من به روی تو باز است.
اما تو دیگر قدرتی برای به موج انداختن دریای وجود من نداری. و من از تماشا کردن تصویری که دیگر نمیتواند لمسم کند،به تنگ آمدهام.
ناراحتی را میشود جبران کرد، میشود آن «نا» را هل داد به کناری؛حتی با رنج و زحمت،اما ممکن است.
ولی آن حسی که میآید که بماند؛ مثل گودی زیر چشم، مثل رگهای قرمزی که در سفیدیاش نمایانند،مثل درد مبهم شانهها،مثل کدر شدن صورت.آن حس را نمیشود کنار زد.
حسِ بَس بودن،به نقطهٔ آخر جمله رسیدن. حس چشیدنِ شلیلهای بیمزه، هندوانههای سفید و انارهای خشک.
آدم به این تجربه که برسد دیگر ناراحت نمیشود، خسته میشود.
فآنی
ناراحت شدن یعنی اعمال تو هنوز روی احوال من تأثیر دارد،هنوز برایم اهمیت داری، هنوز دروازهای در روح من به روی تو باز است.
اما تو دیگر قدرتی برای به موج انداختن دریای وجود من نداری. و من از تماشا کردن تصویری که دیگر نمیتواند لمسم کند،به تنگ آمدهام.
ناراحتی را میشود جبران کرد، میشود آن «نا» را هل داد به کناری؛حتی با رنج و زحمت،اما ممکن است.
ولی آن حسی که میآید که بماند؛ مثل گودی زیر چشم، مثل رگهای قرمزی که در سفیدیاش نمایانند،مثل درد مبهم شانهها،مثل کدر شدن صورت.آن حس را نمیشود کنار زد.
حسِ بَس بودن،به نقطهٔ آخر جمله رسیدن. حس چشیدنِ شلیلهای بیمزه، هندوانههای سفید و انارهای خشک.
آدم به این تجربه که برسد دیگر ناراحت نمیشود، خسته میشود.
فآنی
۷۵
۱۹:۳۵
-خاطرنشان
فراموش نمیکنیم. قدرتِ برانگیخته نشدن پیدا میکنیم.
مثلاً دیگر دیدنِ اسمش روی صفحهٔ گوشی، قلبت را از چرتِ قیلوله نمیپراند.یا دیگر حرفهایش را برای خودت تفسیر و تعبیر نمیکنی.
مثلاً دیگر در عمقِ چشمانش دنبالِ خودت نمیگردی.دیگر متوجه نمیشوی چند پاف عطر زده و به کجای لباسش یا بر کدام نبضگاه.
فراموش نمیکنی روزی احساسی از زمینی جوانه زد که هر دو بر خاکش قدم گذاشته بودید.فراموش نمیکنی روزی شوقِ کودکانهٔ قلبت بود.
اما دیگر نه گونههایت برای او رنگ میگیرند و نه نگاهت از دیدنش ذوقآگین میشود.حتی اگر هر روز از کنارش عبور کنی، سهمش تنها سلامی خواهد بود از تو.دیگر تپشهای دلت قدمهایت را تند نمیکنند تا از کنارش بگذری و آزادانه شادمانی کنی از دیدنش.
فراموش نمیکنی که با او تا اوجِ رؤیا رفته بودی.فراموش نمیکنی که میل و نخِ بافتنش را او به دستت داده بود.اما دیگر این لباس را تن نخواهی زد، هرچند همیشه پیشِ چشمت باشد.
میبخشی، میگذری، عادت میکنی، جایگزین میکنی؛ اما فراموش؟بیایید بپذیریم که هیچکداممان هیچگاه فراموش نمیکنیم.
فآنی
فراموش نمیکنیم. قدرتِ برانگیخته نشدن پیدا میکنیم.
مثلاً دیگر دیدنِ اسمش روی صفحهٔ گوشی، قلبت را از چرتِ قیلوله نمیپراند.یا دیگر حرفهایش را برای خودت تفسیر و تعبیر نمیکنی.
مثلاً دیگر در عمقِ چشمانش دنبالِ خودت نمیگردی.دیگر متوجه نمیشوی چند پاف عطر زده و به کجای لباسش یا بر کدام نبضگاه.
فراموش نمیکنی روزی احساسی از زمینی جوانه زد که هر دو بر خاکش قدم گذاشته بودید.فراموش نمیکنی روزی شوقِ کودکانهٔ قلبت بود.
اما دیگر نه گونههایت برای او رنگ میگیرند و نه نگاهت از دیدنش ذوقآگین میشود.حتی اگر هر روز از کنارش عبور کنی، سهمش تنها سلامی خواهد بود از تو.دیگر تپشهای دلت قدمهایت را تند نمیکنند تا از کنارش بگذری و آزادانه شادمانی کنی از دیدنش.
فراموش نمیکنی که با او تا اوجِ رؤیا رفته بودی.فراموش نمیکنی که میل و نخِ بافتنش را او به دستت داده بود.اما دیگر این لباس را تن نخواهی زد، هرچند همیشه پیشِ چشمت باشد.
میبخشی، میگذری، عادت میکنی، جایگزین میکنی؛ اما فراموش؟بیایید بپذیریم که هیچکداممان هیچگاه فراموش نمیکنیم.
فآنی
۵۰
۲۰:۱۲