بعد از ماجرای اداره بیمه، آقای ثالثی با چهرهای که انگار از جلسه بازجویی برگشته، وارد خونه شد. موتور شارکی هم بیرون در، با حالت قهر گفت:
داخل خونه، زن آقای ثالثی با اخم نشسته بود روی مبل.
پسر نوجوانش که تازه از کلاس ریاضی برگشته بود، گفت:
زن: «یعنی ما تو این خونه بیمه نیستیم؟» ثالثی: «شماها بیمه نشدهاید، ولی عشق من بهتون بیمه عمره!» زن: «اونم بدون پوشش خسارت!»
پسر کوچیکش که هنوز فرق بیمه با بستنی رو نمیدونست، گفت:
در همین لحظه، همسایه کنجکاو از پشت پنجره صدا زد:
در پایان این قسمت، زن و بچهها تصمیم میگیرن خودشون برن دنبال بیمه بهتر، و آقای ثالثی با چهرهای مظلوم، به موتور شارکی میگه:
آماده باشید برای قسمت چهارم: «موتور سخنگو و اعتراضات مکانیکی!»
۵:۵۵
۷:۳۹
صبح دوشنبه، آقای ثالثی میخواست موتور شارکی رو روشن کنه.
همسایه کنجکاو که همیشه در صحنه حاضر بود، با گوشی وارد شد:
زن آقای ثالثی از پنجره داد زد:
شارکی با غرور گفت:
در پایان این قسمت، موتور شارکی تصمیم میگیره اعتصاب کنه و روشن نشه. آقای ثالثی با چهرهای درمانده گفت:
---
۷:۳۹
۷:۲۷
آقای ثالثی بعد از قهر موتور شارکی، تصمیم گرفت بیمهنامهاش رو بررسی کنه. برگه بیمهنامه رو از کیفش درآورد، ولی ناگهان برگه تکون خورد و گفت:
آقای ثالثی با تعجب نشست روی جدول کنار کوچه.
در همین لحظه، همسایه کنجکاو با یک لیوان چای وارد شد:
زن آقای ثالثی از پنجره داد زد:
در پایان این قسمت، آقای ثالثی با چهرهای گیج، به بیمهنامه گفت:
---
۷:۲۷
۸:۴۶
ظهر چهارشنبه، آقای ثالثی با موتور شارکی که هنوز قهر بود، راه افتاد سمت نانوایی. شارکی با صدای خسته گفت:
اما هنوز دو متر نرفته بودن که صدای موتور براق و پرسرعتی از پشت سرشون بلند شد. موتورچی رقیب با لباس حرفهای، کلاه ایمنی سبز و موتور قرمز براق، کنارشون ایستاد.
در همین لحظه، همسایه کنجکاو با دفترچهای وارد شد:
شارکی با صدای لرزان گفت:
در پایان این قسمت، آقای ثالثی با چهرهای غمگین، به شارکی گفت:
---
۸:۴۷
۷:۴۴
صبح پنجشنبه، آقای ثالثی با موتور شارکی راه افتاده بود سمت باغ پدرزنش. شارکی با صدای نگران گفت:
هنوز پیچ رو رد نکرده بودن که صدای «بـــــــــع!» بلند شد. گوسفند وسط جاده ایستاده بود، با نگاهی که انگار میگفت: «اگه رد بشی، شکایت میکنم!» شارکی ترمز کرد، ولی دیر شده بود؛ برخورد کوچکی رخ داد.
گوسفند با حالت عصبانی گفت:
در همین لحظه، همسایه کنجکاو با دوچرخه وارد شد:
گوسفند با غرور گفت:
در پایان این قسمت، آقای ثالثی با چهرهای درمانده، به گوسفند گفت:
---
۷:۴۵
«به مناسبت روز پدر، به همه پدرهای عزیز تبریک میگم؛ مخصوصاً شما که مثل بیمهنامه معتبر، همیشه پشت خانوادهتون ایستادید و هیچوقت اجازه نمیدید سختیها بیپوشش بمونه.
به عنوان مدیر این دفتر بیمه، افتخار میکنم که هر روز با پدرهایی روبهرو میشم که قهرمان واقعی زندگی هستن. و البته از زبان آقای ثالثی هم باید بگم:
🦱 "پدر یعنی کسی که حتی وقتی موتور شارکی قهر میکنه، خودش با پای پیاده میره دنبال نون خانواده!"
پدرها، شما ستونهای زندگی هستید؛ روزتون مبارک
امیدوارم فرمهای زندگیتون همیشه ساده باشه و هیچوقت مجبور نشید ۴۲ صفحه پر کنید!»
به عنوان مدیر این دفتر بیمه، افتخار میکنم که هر روز با پدرهایی روبهرو میشم که قهرمان واقعی زندگی هستن. و البته از زبان آقای ثالثی هم باید بگم:
پدرها، شما ستونهای زندگی هستید؛ روزتون مبارک
۱۶:۵۹