لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل مثبت مام
۹۶ عضو

مثبت ما

undefined🤌undefinedحـرکـت کـن، بـسازundefinedنوجوانِ ایـرانِ اسلامی
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ مرداد
thumbnail
undefinedروایت شما از روزهای بدرقه آقای شهید
اولین دیدار
محیا محمددوست
undefinedامروز مراسم وداع بود؛ اما من نه به آخرین دیدار رفتم و نه با آقا خداحافظی کردم. امروز، اولین دیدار من با آقا بود و من با شوق و اشکِ گرم به ایشان سلام کردم. وقتی قدم برمی‌داشتم تا برسم، یک‌باره صدای آقا در تمام مسیر پخش شد. ناگهان یتیمانِ کمرشکسته، یا بهتر است بگویم یتیمانِ مقتدرِ علی، همگی سر چرخاندند به‌سوی مصلی؛ انگار همه، مثل من، فکر کردند آقا برگشت ...undefinedدل بی‌تاب بود و چشم خیس. قلب نمی‌تپید و گوش، جز هق‌هق، نمی‌شنید. پا می‌لرزید و دست روی دهان بود تا صدای جیغ بلند نشود ... و خَسَفَ القمر؛ و ماه بی‌نور گردید. به‌راستی حال و هوایی عجیب‌غریب بود؛ گویی زمان و زمین و آسمان و تمام کائنات ایستاده بودند و این حجم از علاقه‌ همه‌ ما را به آقا به تماشا نشسته بودند.undefinedعکس‌ها و پرچم‌ها بالا می‌رفتند و قلب‌های پاکِ حاضر در جمع، به‌واسطه‌ اشک برای او، بالاتر.مداح‌ها تک‌به‌تک بالا می‌رفتند و پشت میکروفن، جلوی همه، به آقا ابراز علاقه می‌کردند؛ اما من میان نوای مداح، اشک می‌ریختم و آن‌قدر آرام قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم که فقط خودم و شاید خودشان، می‌شنیدند. من هم دلم می‌خواست عشق خاموش‌شده در دلم را فریاد بزنم ... دلم می‌خواست بلندتر از حاج محمود، «برگرد» بخوانم؛ بلندتر از مهدی رسولی، «دلتنگم» را بخوانم؛ بلندتر از حسین طاهری، خداحافظی کنم؛ و بلندتر از همه‌ عالم گریه کنم ... کاش صدایم به آقا می‌رسید تا فقط بگویم: برگرد! شب وداع، تمام وجودم فقط یک جمله شد: ممنونم اگر نروی، می‌میرم؛ اگر بروی ...
undefined #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامیundefined<img style=" />undefined @Mosbat_ma
undefined۱

۸۲

۱۳:۴۹

۵ مرداد
thumbnail
undefinedروایت شما از روزهای بدرقه آقای شهید
پیکری از نور
undefinedسارا اسدپور
undefined در این روز تلخ، هنگامی که آسمان مصلی رنگ خاکستر و غبار اندوه به خود گرفته، من در میان این جمعيت بی‌شمار و سیاه‌پوش با پرچم‌های خون‌خواهی ایستاده بودم؛ نه یک ناظر و مشاهده‌گر، بلکه قطره‌ای از این دریا و منتظری که در انتظار پیکر بود؛ پیکری از نور.در میان آن هیاهوی گریه و زاری، اشک و هق‌هق، دلشورگی و سراسیمگی، درست در همان لحظه‌ای که قلبم از فرط انتظار، به تپش‌های بیش از حد افتاده بود. تابوت تو را به بالای سکو آوردند. منی که چهار ماه است رفتن تو را باور نداشتم، امروز در این هوای گرم این‌گونه یخ کردم و عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. آری، واقعا تو رفته بودی و پیکر بی‌جانت را نظاره می‌کردیم.undefined لحظه‌ای که چشمم به آن تابوت مزین به پرچم ایران، با ردی از نور و جسمی بی‌جان که جان‌فدای ما شده بود، افتاد؛ ناگهان چشمم سیاهی رفت؛ توان بدنم تحلیل رفت؛ پاهایم سست شد و دیگر نتوانستم از سنگینی این حقیقت باورنکردنی طاقت بیاورم و بر زمین نشستم.undefined ای عزیز و ای دل من!ای رهبر و ای جانم!ای مراد و ای پیرمرد دوست‌داشتنی ما!ای فروردین ماهی و ای بهار ما!ای تاج سر و ای پدر همه ما! چقدر دلمان برای آن طنین مقتدرانه و آن ابهت بی‌همتایت تنگ خواهد شد.دلم برای لحظه‌هایی تنگ‌شده که سایه سنگین بحران‌ها بر روی این خاک تاریکی آورده بود. وقتی اضطراب‌ امانمان را بریده بود و چون خاری بر دل‌های ما رخنه کرده بود؛ ولی تو قوی‌تر از هر لحظه‌ای به میان می‌آمدی؛ ایستاده و بدون عصا سخن می‌گفتی و دلهره ما را رام می‌کردی. با گام‌هایی استوار و نگاهی بدون ترس، به دل‌های آشفته ما آرامش می‌داشتی. یادش به خیر آن لحظات ناب.
undefined چقدر دلم برای خنده‌های تو تنگ شده؛ خنده‌هایی که باعث‌ می‌شد در دلم قربان صدقه‌ات بروم و ناخودآگاه اشک رضایت از حضور تو، بی‌اختیار چشمانم را آب و جارو کند.اکنون که در میانه این غم بزرگ، این سیل میلیونی و این سکوت سنگین ناشی از فقدان تو هستیم؛ تنها با خاطرات تو و با امید به دیدار تو خودم را تسلی می‌دهم. می‌دانم که تو در هر ذره از خاک این وطن و در هر تپش قلب هر مؤمنی حضور داری و ما هر قدر قوی‌تر شویم، تو حاضرتر و راضی‌تر خواهی بود.ای رهبرم. ای عزیز دلم تو در دلت ایران را قوی می‌خواستی، ما این آرزوی تو را محقق خواهیم کرد. فی‌امان‌الله.
undefined #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامیundefined<img style=" />undefined @Mosbat_ma

۶۸

۱۵:۳۳

۷ مرداد
thumbnail
undefinedروایت شما از روزهای بدرقه آقای شهید
پس چرا آقا نمی‌آید؟
undefinedمونا زواشکیانی
undefinedیک سال پیش چقدر این کلمه‌ برایم دور بود. جنگ انگار در افسانه‌ها و قصه‌ها بود. گویی بچه‌های بی‌مادر و جوان‌های پرپرشده در کشورهای دور بودند؛ دور از ایران عزیزم. چگونه یک کلمه‌ کوتاه سه‌حرفی می‌تواند هزاران حرف را خاموش کند؟undefinedدرحالی‌که افکارم در ذهنم رژه می‌روند، با دستمال اشکم را پاک می‌کنم و دوباره به پیکرهای مطهر پرچم‌پوش بالای سکو نگاه می‌کنم. موجی از افتخار و غم مرا دربر می‌گیرد. افتخار مانند گرمای لذت‌بخش آتش در زمستان سرد؛ و غم مانند دست و پا زدن در دریایی طوفانی. غمم متعلق به پیکرهای پرچم‌پیچ‌شده نبود. برای خودم ناراحت بودم. برای ایران ناراحت بودم و مهم‌تر از همه؛ برای مردم دنیا ناراحت بودم. برای اینکه چه چیزی را از دست داده بودند!undefinedرهبری مقتدر، رهبری که حرف‌هایش، کردارش، زندگی‌اش و اکنون پیکرش بر زیر سایه‌ پرچم سه‌رنگ کشورش بود؛ رهبری که مهربانی‌اش کمتر در میان انسان‌ها یافت می‌شود؛ رهبری که باعث افتخار دین و کشورش بود و مگر می‌شود ایرانی باشی و مفتخر نباشی که پیرو او هستی؟نیم‌نگاهی به اطرافم می‌اندازم. گویی در میان دریایی از امواج سیاه هستم.undefined زنان و مردان سیاه‌پوش برخی با مداحی سینه می‌زنند، بعضی دیگر با بغض عکس رهبر شهید را در دست گرفته‌اند و به دیوارها تکیه زده‌اند. دختران جوان همدیگر را در آغوش می‌گیرند و تلاش می‌کنند رعشه‌های غم شانه‌ دوستشان را آرام کنند.عکس‌های بزرگ رهبر همه‌جا هست. با همان لبخند آشنا، چشمان درخشان و همان لباس‌های ساده.بالای سن صندلی همیشگی سبزشان آماده ‌است،مردم سیاه‌پوش دور سن حلقه زده‌اند،نور روی صندلی تنظیم شده ‌است،همه‌چیز آماده ‌است ...پس چرا آقا نمی‌آید؟ دوباره هق‌هقم شروع می‌شود و اشک‌هایم بی‌اختیار می‌ریزند.
undefined #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامیundefined<img style=" />undefined @Mosbat_ma

۴۸

۱۵:۳۸

۹ مرداد
thumbnail
#درصحنه | سفرنامه اربعین
undefinedخیلیا میگن اربعین جای بزرگتراست؛ ولی من باهاشون مخالفم
🥹راستی امسال پیاده‌روی اربعین اومدی؟
undefined #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامیundefined<img style=" />undefined @Mosbat_ma
undefined۱

۲۸

۱۱:۵۲

thumbnail
undefined۱

۲۸

۱۱:۵۲

thumbnail
undefined۱

۲۸

۱۱:۵۲

thumbnail
undefined۱

۲۸

۱۱:۵۲

thumbnail
undefined۱

۲۸

۱۱:۵۲

thumbnail
undefined۱

۲۸

۱۱:۵۲

thumbnail
undefined۱

۲۸

۱۱:۵۲