#شما_بفرمایید
+چیشد که یکی اومده منطقه ما و واسمون شاخ و شونه میکشه؟!
🤌
بشنویم از نکات مهم رهبر عزیزِ انقلاب
#مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
" />
@Mosbat_ma
+چیشد که یکی اومده منطقه ما و واسمون شاخ و شونه میکشه؟!
🤌
۳K
۱۳:۰۷
#خواندنی | تب فراق مرد ایران
روایت شما از روزهای بدرقه آقای شهید
سنا شریعتی
همه، خانوادهام بودند. همه یک درد مشترک داشتیم؛ داغدیده بودیم. هرکس توی یک حالی بود، همه آنجا صاحبعزا بودند. شعارها از دهان و زبان خارج نمیشد، از عمق قلبهای زخمی بیرون میآمد. از فرزندانی که چهار ماه بود که یتیم شده بودند و فقط چشم امیدشان به ائمه و خداوند بود.مؤذن شروع به گفتن اذان ظهر کرد. رفتیم تا آنجا نماز بخوانیم. پاهایم را از داخل کفش در آوردم و روی زمین گذاشتم. حرارت زمین کف پاهایم را آزار میداد، آسفالت هم داغدار بود. آخر این آخرین باری بود که آقای کشوردوست از این خیابان عبور میکرد. آسفالت هم سیاه پوشیده بود. شاید در جایی پنهانی از چشمانش اشک میجوشید و از تب فراق مرد ایران داغ داغ داغ شده بود. نمازمان را خواندیم و به وسط خیابان رفتیم. ناگهان پدرم گفتند: «اون روبهرو هستند.» بهسرعت به آن سمت رفتم، ولی چند قدم بیشتر برنداشته بودم که احساس کردم کسی پشتم نیست. برگشتم و هیچکدام از اعضای خانواده نبودند. برگشتم سر جایم، اما دلم آشوب بود. کمی صبر کردم؛ نه خبری از خانوادهام شد و نه از ماشین حامل پیکرها. انگار ضربالمثل شتر در خواب بیند پنبه دانه را برای موقعیت من گفته بودند.
نزدیک کشتی سفینه نجات امام حسین علیهالسلام که در میدان بود یک جای نسبتاً آرامتر پیدا کردم. از خانمی گوشی گرفتم و به مادرم پیامک زدم که من میروم زیر کشتی میایستم تا بیایید. هنوز پیامک نرفته بود، پرسیدم: چقدر دیگه مونده تا ماشین بیاد؟ ماشین حامل شهدا را میگی؟ آمد و رد شد. فکر نکنم دیگه بیاد این سمت ... اع! مادرتان پیامک را دریافت کرد.
انگار تمام عالم روی سرم خراب شده بود. با خودم گفتم خانمه داره اشتباه میکنه، باور نمیکردم ماشین رد شده باشد. تشکر کردم و رفتم زیر کشتی. خانمی دیگر آنجا نشسته بود. از او پرسیدم: ماشین از اینجا رد شد و رفتند؟
بله.
داغان شدم. یواشیواش اشک در چشمانم حلقه زد. چشمانم را بستم و سعی کردم با خاطرهای که هیچوقت اتفاق نیفتاده سر کنم:وارد آن اتاق میشوم. با بچههای المپیادی. به چهرهاش نگاه میکنم و سعی میکنم لبخندش را در ذهنم نگه دارم. نوبت من که میرسد، شروع به حرف زدن میکنم و بعد به آقا میگویم: آقاجان بنده خواهشی دارم که شما میتونید بگذارید روی پروریی بنده. میخواستم اگه اجازه میدید به کتابخانهتان بیایم؟ آقا هم میگوید: بله حتما. ببینید کار به کتابخانه هم رسید! مثل آن دفعه که گفتند «ببینید کار به قبا و عمامه رسید...» اما نه، شاید میگفتند که چه خوب که چنین درخواستی دارید و مرا نصیحتی میکردند، یا ...
پسربچهای میله پشتم را تکان میدهد. یک آن بدنم میلرزد و اشک روی صورتم سرازیر میشود. دیر بزرگ شدم و هیچوقت نتوانستم حاج قاسمی دیگر برای آقا باشم. غربت به تمام حسهایم غلبه کرده. هم به ماشین پیکر پدرم نرسیده بودم، هم خانوادهام را گم کرده بودم. همان لحظه مادرم صدایم زد. هر دو گریه میکردیم. مادرم برای خوشحالی پیدا کردن من و من برای غمی که بر دلم بد سنگینی میکرد. با هقهق گریه گفتم: مامان میگن آقا از اینجا گذشته. دیگه نمیرسیم. آقا برای همیشه از اینجا رفت مامان! داشتم دیوانه میشدم. مادرم گفت: نگران نباش. الان قرار است از اینجا رد شوند. انگار دوباره متولد شده بودم. جان دوباره گرفتم. بهسمتی که پلیسها میرفتند با گریه فریاد میزدم: آقا ... آقا! دلم میخواست آقا از داخل ماشین بیرون بیاید و برایم حرف بزند. ببینم هنوز کسی هست که به این نسل و به نوجوانهایی مثل ما امید داشته باشه. هنوز کسی هست که مقام زن و دختر در نگاهش متعالی است. اما فقط عکسش آنجا بود. چفیهای که دور گردنم بود به یکی از پاسدارهای مراقب پیکر دادم و التماسش کردم که متبرک کند. آن مرد چفیه را بعد از متبرک کردن به من برگرداند. یادگاری آقا را محکم در بغلم فشار میدادم. بوی عجیبی گرفته بود. بهم آرامش میداد. انگار دیگر بر روی آن زمین داغدار داغ نبودم. انگار من توی بیت بودم و آقا با انگشت مرا نشان داده بودند و گفته بودند به او یک چفیه بدهید. چفیه متبرک!
او رفت، اما هنوز شهر شور او را دارد و بوی او را میدهد. او رفت، اما راهش هنوز در میدانها و خیابانهای تهران ادامه دارد. اصلا چرا بگویم رفت، وقتی خدا فرموده که شهدا زندهاند و نزد خدا روزی دارند؟ او هست! او نرفته. هنوز در لحظه تنهایی در آغوشمان میگیرد و دست به سرمان میکشد و میگوید چرا گریه میکنید؟ هنوز هست و میگوید «ان معی ربی سیهدین». او هست چون شهید است و هنوز برای ما دعا میکند. اما این دفعه او ما را میبیند و دوست دارد؛ ولی ما او را نمیبینیم و دوستش داریم.به امید دیدار پدر شهیدم.
#مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
" />
ble.ir/join/GVP4fSXQCC
انگار تمام عالم روی سرم خراب شده بود. با خودم گفتم خانمه داره اشتباه میکنه، باور نمیکردم ماشین رد شده باشد. تشکر کردم و رفتم زیر کشتی. خانمی دیگر آنجا نشسته بود. از او پرسیدم: ماشین از اینجا رد شد و رفتند؟
بله.
۲۵۷
۱۹:۳۶
نوجوونا! با توجه به شروع هفته دفاع مقدس، یه مأموریت تازه داریم! 

ماموریت اینه که هر نوجوون، *شهید مورد نظرش رو انتخاب کنه و داستان زندگی و رشادتهای اون شهید رو در قالب یه ولاگ جذاب روایت کنه.

حتماً این ولاگ رو ببینید تا با نحوه اجرای عملیات و نکات مهمش آشنا بشید.

پخش آثار برگزیده از شبکههای استانی و ملی
حمایت از تولیدکنندگان آثار برگزیده برای تولید و ساخت آثار بعدی
مهلت ارسال آثار: تا ۳۰ شهریور ماه
آثارتون رو از این دو راه برامون بفرستید:
سامانه روایتها:
revayatha.ir/c/khorasanrazavi
آیدی روبیکا:*@RAVI_10
#مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
" />
@Mosbat_ma
ماموریت اینه که هر نوجوون، *شهید مورد نظرش رو انتخاب کنه و داستان زندگی و رشادتهای اون شهید رو در قالب یه ولاگ جذاب روایت کنه.
حتماً این ولاگ رو ببینید تا با نحوه اجرای عملیات و نکات مهمش آشنا بشید.
revayatha.ir/c/khorasanrazavi
۱۹۷
۱۶:۴۷
#درصحنه | تو چه کادویی میدی؟!
ویدیوی ارسالی شما از تولد ۵۷ سالگی

#مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
" />
@Mosbat_ma
ویدیوی ارسالی شما از تولد ۵۷ سالگی
۲۳۲
۲۰:۴۰
۲.۷K
۱۷:۴۳
#خواندنی | در پناه بال فرشتهها
روایت شما از روزهای بدرقه آقای شهید
زینب دولتزاد
بعد از مدتها چشمانتظاری، زمان دقیق تشییع رهبر شهید انقلاب اسلامی اعلام شد. صبح خیلی زود، خیلی قبلتر از طلوع خورشید بیدار شدم، حالی داشتم همانند حالم در ظهر روز عاشورا. قبل از فکر کردن به خوردن صبحانه، پرچمهای قرمز خونخواهی را آماده کردم. وقتی نور و حرارت خورشید را حس کردم، حدس زدم که روز گرمی پیش روی همه ما خواهد بود.
زمانی که به مکان مورد نظر برای شرکت در تشییع رسیدم، مردمی را دیدم که با گونههایی به رنگ پرچم خونخواهی، محکم، استوار و بدون توجه به گرمای هوا شعار میدادند. در نگاههایشان خواندم که نیامدند فقط کاروان شهدا را ببینند، بلکه آمدهاند تا با حضورشان ترسی بر دل دشمن بیندازند.در آن میان به این فکر کردم که فرمانده کل جهان در کجای این مسیر قدم برمیدارند؟
من با چشمان خودم مادر شهید محمدمهدی میرزایی را دیدم که با دلی محزون به خانوادههای بچهدار کمک میکرد و بچههای خسته از گرمای هوا را سرگرم میکرد، مرد میانسالی را دیدم که خسته از چندین شبانهروز آشپزی و پذیرایی برای میهمانان آقای شهید، نتوانسته بود سنگینی پلکانش را تحمل کند و نشسته روی جدول کنار خیابان خوابش برده بود، جوانی را دیدم که چند ایستگاه اتوبوس را دویده بود تا به محل ماشین حامل تابوت رهبر شهید برسد، اما نرسیده بود و برای همیشه روی دلش حسرت مانده بود.
نگاهم خیره ماند روی کودک کلاساولی که پرچم و سربندی به رنگ خون داشت و خوشحال بود. از گرفتن شاخهای گل مریم که نوجوانی پس از ناامید شدن از رساندن گل به تابوتها، آن را به او هدیه کرده بود.در آن میان جوانی بسیجی را دیدم که آرام و بیرمق بهسمت ماشین اورژانس حرکت کرد و از شدت ضعف و بیحالی که حکایت از ساعتها بیخوابی و تحمل گرمای شدید داشت، از پزشک اورژانس کمک میخواست؛ او داشت دِین خود به رهبرش را با دو سه روز تلاش بیوقفه در هماهنگی امورات مراسم ادا میکرد.
متأسفانه خودم آن روز نتوانستم از نزدیک با رهبر وداع کنم؛ اما دوستم از نزدیک ماشین حمل شهدا عکسی ارسال کرده بود که من را در آن لحظه و مکان شریک احساس خود قرار داد. با دیدن آن عکس اشکهایم جاری شد و هر آنچه در دل داشتم، زیرلب با آقای شهید نجوا کردم.خلاصه که آن روز خیابان شده بود رودی خروشان از مردمی غمگین، وفادار، مومن و با صلابت. خشمگین از جسارت دشمن و منتقم خون امام شهیدشان. در خیالم فرشتههایی را متصور میشدم که بالهایشان را روی سر مردم میکشیدند تا این داغ بزرگ التیام یابد.و در آخر، به قول رهبر رشید انقلاب اسلامی: «امید است همه کسانی که در این حماسه تاریخی به هر نحوی حضور، همدلی و همراهی داشتهاند، مشمول عنایت و دعای خاص سرورمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف باشند.»
#مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامی
" />
@Mosbat_ma
۱۳۸
۱۲:۳۲
۱.۵K
۱۶:۴۴
۱.۴K
۱۹:۰۸
۱۰۸
۱۳:۵۸
🥳۲
۳۶
۱۷:۳۷