لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت‌ این‌ روزهار
۱۱۳ عضو

روایت‌ این‌ روزها

اینجا روایت مشاوران و روان‌شناسانی است که این روزها را مثل همه زندگی می‌کنند، با نگرانی‌ها، ترس‌ها و امیدها...جایی است برای روایت صادقانه‌ی روزهای سخت و مدیریت احساسات در دل بحران
[🪴]
#روایت_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳۰ فروردین
#من_میتوانم_شماره۲۷
در کتاب روانشناسی کتاب مورد علاقه‌ی دبیرستانم ، تعریف هوش به این شکل نوشته شده بود : افراد باهوش افرادی هستند که همیشه سازگاری بالایی با محیط اطراف دارند.طبق این تعریف وضعیت من چندان بد نیست؛ تعریف از خود نباشد اما روزگارم بد نیست ، تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی.احساس می‌کنم همیشه در تلاشم تا با شرایط کنار بیایم ؛ آنقدر که از نظر دیگران کمی منفعل به نظر می‌رسم.اما برای خودم کمی منفعت داشته ؛ نه به این معنا که از این روزها نمی‌ترسم یا غم و اندوه این روزها بر من هم تاثیری ندارد ؛ نه!تلاش می‌کنم تا با این روزها کنار بیایم.کنار آمدن برای من به معنی سازگاری است.باز هم می‌گویم ، نمی‌خواهم سوءتفاهم پیش بیاید ؛ من خود را فرد بسیار باهوشی نمی‌دانم ، تنها باور دارم که در این روزها چندان کار خاص و بزرگی از من بر نمی‌آید.تنها می‌توانم تحمل کنم ، چند صفحه‌ای کتاب بخوانم ، دقایقی از روز را برای گریه خالی کنم گریه برای تمام کسانی که رفتند. خدایا رفتند! در نهایت بعد از ساعت‌ها ترسیدن و اندوهگین بودن ، با این روزگار تلخ ناخوشایند کنار می‌آیم .امیدوارم دیگران هم پیدا کنند که چه چیزی برایشان مناسب است.
undefinedمشاورانهسازگاری واقعی یعنی پذیرش شرایط همراه با حفظ توان ادامه‌دادن، نه فرار از احساسات. گریه، ترس و اندوه بخش طبیعی از تجربه‌ی انسانی‌اند و باید به خود اجازه‌ی احساس‌کردنشان داد. در روزهای سخت، انجام کارهای کوچک مثل مطالعه یا سکوت، راهی برای حفظ تعادل درونی است. واقع‌بینی در برابر توان و محدودیت‌های خود نشانه‌ی بلوغ روانی است، نه ضعف. و در نهایت، همدلی با دیگران و آرزوی آرامش برای آن‌ها، نیرویی است که به فرد معنا و پایداری در دل بحران می‌دهد.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
در نهایت بعد از ساعت‌ها ترسیدن و اندوهگین بودن ، با این روزگار تلخ ناخوشایند کنار می‌آیم .امیدوارم دیگران هم پیدا کنند که چه چیزی برایشان مناسب است.
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۲

۱۱۲

۱۷:۱۰

۳۱ فروردین
#من_میتوانم_شماره۲۸

کمک‌های یک جوجه مشاورundefined
مشاوره برخلاف حوزه‌های دیگر علوم انسانی، به شدت بر روی نقاط مشترک آدم‌ها تمرکز دارد. همین است که از انسانی‌ترین و همدل‌ترین رشته‌های دنیاست. از آنجایی که هنوز مهارت خاصی در این رشته ناب ندارم، سعی می‌کنم خرده مشکلات مردم را حل کنم. مثلا اول جنگ که تلفن‌ها قطع بود و برای من وصل، به نزدیکان دوستانم زنگ می‌زدم و احوال‌شان را به آن‌ها می‌رساندم. برای کسانی که به علت خرابی خانه‌ها‌ی‌شان در هتل سکونت دارند، عکس نوشت مشاوره‌ای جمع کردم تا مسئولان چاپ بکنند و به دیوار بزنند تا برایشان کمکی باشد. حال و احوال دوستان را هرچند روز یک بار می‌پرسم.چاره‌ای جز این کارهای کوچک ندارم. این روزها وجودم را با حس مسئولیت و احساس مفید بودن، احساس می‌کنم.برای کمک کردن به آدم‌ها از کوچک‌ترین کارها دریغ نکنیم و بی‌فایده‌شان ندانیم.
undefinedمشاورانههمدلی و درک مشترکات انسانی، اساس یاری‌رسانی است و اقدامات کوچک و عملی در بحران‌ها، اضطراب را کاهش داده و حس مفید بودن را افزایش می‌دهند؛ مسئولیت‌پذیری در کارهای کوچک، راهی برای غلبه بر احساس درماندگی و تقویت تاب‌آوری است، در حالی که حمایت اجتماعی، حتی در حد یک پیام، نقش حیاتی در حفظ سلامت روان در شرایط سخت دارد، چرا که هیچ کمکی بی‌ارزش نیست و هر قدم کوچک، زندگی را معنادارتر و استوارتر می‌سازد.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
برای کمک کردن به آدم‌ها از کوچک‌ترین کارها دریغ نکنیم و بی‌فایده‌شان ندانیم.
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۲

۱۱۰

۱۵:۱۹

۱ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۲۹
روز چهارم جنگ بود و تازه خانه‌‌ی شهرستان‌مان داشت گرم می‌شد،ساعت چهار صبح بود و همه از سرما زیر پتو و بیرون برف می‌آمد.چند دقیقه‌ای بود توانستم بخوابم. نیم ساعت گذشت و صدای انفجار طوری بلند و نزدیک بود که فقط پریدم و رفتم سمت برادرم که بغلم خواب بود.صدای انفجار بعدی که آمد شیشه‌ها شکست،در را از جا کند. وقتی نگاهم به سمت برادرم رفت،فقط دیدم از ترس همان‌طوری زیر پتو مانده و دندان‌هایش را بهم فشار می‌دهد و چشم‌های تیله‌ای او درشت‌تر از هر وقتی مرانگاه‌ می‌کند. بلندش کردم و همه سمت ستون خانه ایستادیم،چند باری صدایش کردیم.علی! علی! علی! بعد از کلی صدا زدن و بغل کردنش مثل همیشه گفت جانم و ما کمی توانستیم به خودمان برگردیم و دور کردن برادرم از آن محیط و کنترل کردن شرایط و رفتن بیرون از خانه.چند دقیقه ای‌ گذشت و دوتا حمله‌ دیگر هم اتفاق افتاد و ساکت شد.بابا شیشه‌ها را جمع کرد، مامان سحری را آماده کرد.من و خواهرم با علی داخل اتاقی که سالم بود شروع کردیم به بازی و بعد خواباندنش.از ترس همه‌‌مان فشارمان افتاده‌ و دمای بدن پایین بود .سرما و لرز رهایمان نمی‌کرد.صبح شد و دیدیم کوچه‌ی بغلی یک انبار کشاورزی بوده و موشک دقیقا همین نزدیک. آن‌قدر نزدیک که دوتا ترکش روی پشت بام افتاده بود.علاوه بر بچه‌ها، ما بزرگ‌تر‌ها هم نیاز به دلداری داریم.مامان واقعا از ترس نمی‌توانست تکان بخورد ولی بابا خیلی کنارش بود. همین باعث دلگرمی می‌شد و توانست به خودش بیاید.جدا از همه این‌ها آماده بودن وسایل ضروری و لباس‌های گرم باعث شد که زودتر بتوانیم بیرون بیاییم. خدا را شکر بعد از آن چیزی نشد.
undefined مشاورانهدر دل سختی‌ها، یادمان باشد که واکنش‌های شدید ترس طبیعی است؛ با آغوش گرم و حضور دلگرم‌کننده، هم کودکان و هم خودمان را از گزند اضطراب در امان نگه داریم. انسجام خانوادگی، ستون استوار ما در طوفان‌هاست؛ پس در کنار هم، با نگاه واقع‌بینانه و اقدامات عملی، حتی کوچک، نظم را بازیابیم. آمادگی پیشگیرانه، چراغ راهی در تاریکی بحران است و بدانیم که هیچ کمکی، هرچند کوچک، بی‌ارزش نیست و هر گامی برای دلگرمی، زندگی را تاب‌آورتر می‌سازد.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
علاوه بر بچه‌ها، ما بزرگ‌تر‌ها هم نیاز به دلداری داریم.
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۴

۱۱۳

۱۵:۳۷

۳ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۳۰
حفظ خونسردیتهران، شنبه ۹ اسفند حوالی ساعت ۱۰ صبح
همچنان دراز کش بودم و حتی بعد از یک خواب آرام شبانه مشوش بودن فضا از دقایقی قبل احساس می‌شد. تماس گرفتند، از مدرسه بود مادر در گیر و دار تماس بود که صدای دو انفجار ناگهانی و از دور شنیده شد. صدای پشت خط عادی نبود. جیغ و داد!مادری که از خود بی‌خود شده بود و چیزی جز بچه‌ی ده دوازده ساله ای ک در مدرسه داشت برایش مهم نبود.وقتی اوضاع آرام شد فهمیدیم چی و چطور لباس پوشیدیم. شرایط سختی بود.تزریق اندکی آرامش به مادری که از استرس و نگرانی بچه‌اش صدای دیگری نمی‌شنید.و کلمات به مقصد نرسیده‌ی مندر فضای بین جیغ اشک‌های مادر گم می‌شد.منطق مادرانه چیز عجیب است.قدرت و سماجت رانندگی یک مادر همیشه منضبط که حالا بخاطر بچه‌اش جز خلاف خیابانی را نمی‌رفت.خلاصه مسیر سی دقیقه‌ای به دو ساعت کشید و مادر بعد از سر شدن ترافیک‌های سرسام آور لحظات اول جنگ و کمی تحت تاثیر حرف‌هایم که حالا انگار مقصدی داشت آرام‌تر شد.حفظ خونسردی و شجاعت دو عنصر این داستان که مادرم در صندلی شاگر کنار خودش داشت باعث قوت قلب شد.بعد از پیاده‌روی‌های طولانی در خیابان‌هایی که مردم به امید سریع تر رسیدن در حال فرار بودن به مدرسه رسیدیم.روز عجیبی بود و البته باعث خودشناسی بیشتر برای من و تماشای تفاوت روحیات و جایگاه افراد در حس و احساسی که تجربه می‌کنند.
undefinedمشاورانهدر مواجهه با بحران، غریزه مادرانه برای حفاظت از فرزند، شجاعتی وصف‌ناپذیر می‌آفریند؛ اما این هیجان، نیازمند همراهی و اطمینان‌بخشی کلامی است تا به بهترین شکل هدایت شود. حفظ خونسردی و انتقال حس امنیت، نقشی حیاتی در بازگرداندن تعادل روانی ایفا می‌کند. بحران‌ها، هرچند اضطراب‌آور، فرصتی برای خودشناسی و درک عمق تاب‌آوری فردی و جمعی فراهم می‌آورند. با همبستگی و حمایت متقابل، می‌توان از پس سخت‌ترین چالش‌ها نیز برآمد.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
روز عجیبی بود و البته باعث خودشناسی بیشتر برای من و تماشای تفاوت روحیات و جایگاه افراد در حس و احساسی که تجربه می‌کنند.
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۲

۸۸

۱۱:۵۸

۴ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۳۱
چند روزی از جنگ گذشته بود.نامعلوم بودن وضعیت هر کدام‌مان و بلاتکلیفی باعث می‌شد توانایی انجام هیچ کاری را نداشته باشیم.خیلی‌ها شهرستان رفتند و خیلی‌ها خانه‌هایشان ماندند.من جزو کسانی بودم که شهرستان رفتم.تعدادمان خانه‌ی مادر بزرگ زیاد بود. همین موضوع باعث می‌شد از روتین زندگی خودمان جدا شویم و وفق پیدا کردن با دیگر افراد کمی کار را سخت‌تر می‌کرد.تا دو هفته اول به شخصه نمی‌توانستم آن کتابی را یک روز قبل از جنگ با اشتیاق می‌خواندم را ادامه بدهم.ورزشی که هر روز داشتم دوباره انجام بدهم حتی برای فیلم دیدن تمرکز نداشتم و فیلم را نصفه رها می‌کردم!مدتی گذشت و دیدم ادامه دادن به این وضعیت فقط باعث سردرگمی و کلافگی بیشتر می‌شود.سعی کردم شروع کنم. اولین قدم نوشتن روزمرگی شد،دومین قدم ورزش کردن حتی برای نیم ساعت و...اوایلش خیلی سخت بود. زمان انجام دادن‌شان طولانی می‌شد.گاهی نیمه رها می‌کردم و می‌رفتم تا چند ساعت بعدش.اما کم کم توانستم تداوم داشته باشم و یک برنامه‌‌ای برای این روزهایم داشته باشم.در امور مربوط به خانه مشارکت کردم چون تعدادمان و کارها زیاد بود.انجام یک‌سری کارها هر چند کوچک باعث می‌شود بتوانیم نسبت به شرایط کنترل حداقلی پیدا کنیم و از حجم اضطراب و نگرانی‌ به‌وجود آمده کاسته می‌شود.از چرخه تکراریِ تکرار کردنِ بی‌کاری هم خارج می‌شویم.
undefinedمشاورانهدر مواجهه با شرایط دشوار و احساس سردرگمی، بازگرداندن نظم به زندگی از طریق برداشتن گام‌های کوچک و تدریجی، امری حیاتی است. حتی مشارکت مختصر در فعالیت‌های روزمره می‌تواند به بازیابی حس کنترل و کاهش اضطراب کمک کند. تداوم در این اقدامات، هرچند ابتدا چالش‌برانگیز باشد، راهی برای عبور از بحران و تقویت تاب‌آوری فردی فراهم می‌آورد.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
از چرخه تکراریِ تکرار کردنِ بی‌کاری هم خارج می‌شویم.
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۲

۱۰۲

۱۰:۵۶

۹ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۳۸
مادر روانشناسم در بنیاد شهید مشغول به کار است. اکنون به خانواده‌های شهدای جنگ خدمات مشاوره ارائه می‌دهد. حجم درد و رنجی که مراجعان او، به‌خصوص خانواده‌های بازمانده از شهدای گرانقدر، با خود به همراه دارند، قلب او را عمیقاً تحت تأثیر قرار داده است. گاهی شنیدنی‌ترین و دردناک‌ترین روایت‌ها را از مراجعانش برایم تعریف می‌کند؛ داستان‌هایی که عمق فقدان و سختیِ ادامه‌ی راه را نشان می‌دهند.
این نزدیکی و درگیری عمیق مادرم با تجربیات مراجعانش، باعث شد از او بخواهم که با رعایت کامل اصل محرمانگی، من را نیز در جریان روند جلسات و تکنیک‌های آرام‌سازی و حمایتی که به کار می‌برد، قرار دهد. این درخواست، دریچه‌ای به دنیای پیچیده و پر از اندوه اما سرشار از تاب‌آوری این عزیزان گشود.
شاهد بودم که چگونه برخی از این بازماندگان، به دلیل شدت شوک ناشی از فقدان، نیازمند دریافت داروهای آرام‌بخش بودند. با همسرانی روبرو شدم که در مواجهه با بی‌تابی فرزندانشان، خود نیز یاری می‌طلبیدند و راه آرام کردن کودکانی را که درکی از مفهوم مرگ ندارند، نمی‌دانستند. شاهد دل‌سوزی نوجوانانی بودم که در کمال ناباوری، تلاش می‌کردند مادر داغدار خود را تسلی دهند، در حالی که در خلوت خود، بغضشان می‌ترکید و اشک می‌ریختند.
درد مشترک بسیاری از این عزیزان، نیاز به «زمان» بود؛ زمانی برای نفس کشیدن، برای پردازش آنچه رخ داده، و برای شروع تدریجی فرآیند التیام. این نیاز به «خریدن زمان» برای بهبود، یکی از مهم‌ترین جنبه‌های حمایتی است که مادرم تلاش می‌کند فراهم آورد.
در یکی از جلسات، مادرم از دختری نوجوان گفت که پنج سال پیش، مادرش را در اثر بیماری از دست داده بود و پدرش نیز در جریان بمباران‌ها به شهادت رسیده بود. این نوجوان، در حالی که خود با داغی مضاعف دست و پنجه نرم می‌کرد، همچنان بار سنگین خانواده و دلداری دادن به دیگران را بر دوش می‌کشید. این تنها نمونه‌ای بود از عمق فجایعی که این عزیزان تجربه می‌کنند و ضرورت وجود حمایت‌های روانشناختی تخصصی برای یاری رساندن به آن‌ها در مسیر تاب‌آوری.
undefinedمشاورانهدر مواجهه با فقدان‌های بزرگ، نخستین گام پذیرش این واقعیت است که التیام به زمان نیاز دارد؛ نباید برای فراموشی شتاب کرد.سوگ، اگر اجازه‌ی بیان احساس و گریه را داشته باشد، آرام‌آرام به پذیرش تبدیل می‌شود.در این مسیر، حمایت و همدلی اطرافیان نیرویی حیاتی است، اما هرکس باید مراقب فرسودگی عاطفی خود نیز باشد.تاب‌آوری یعنی توان ادامه دادن با درد، نه بی‌دردی؛ پس به خود اجازه دهید هنوز مهربان و آسیب‌پذیر باشید.و به یاد داشته باشید، سکوت هم می‌تواند درمانگر باشد؛ زمانی برای نفس کشیدن، برای دوباره زنده شدن از درون.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
این تنها نمونه‌ای بود از عمق فجایعی که این عزیزان تجربه می‌کنند و ضرورت وجود حمایت‌های روانشناختی تخصصی برای یاری رساندن به آن‌ها در مسیر تاب‌آوری.
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۳

۹۴

۱۶:۰۵

۱۱ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۳۹
سلام روز بخیر!خب با توجه به محیط زندگی‌ام تجربه بسیار محدودی از جنگ دارم.اما یک تجربه در این شرایط زمانی بود که یکی از دانش آموزان کلاس ششم پدرش نظامی بود و هر وقت به عملیات می‌رفت، بچه خیلی استرس می‌گرفت و نمی‌توانست برای درس خواندن تمرکز کند.آن زمان مادرش هم از من کمک خواست چون دانش آموز از من حرف شنوی داشت خواست یکم آرامش کنم.حقیقتا اولش دودل بودم چون نگاهم به مسائل روز خیلی با جریان حاضر همسو نیست ولی بعد به حکم اینکه بچه الان در معرض آسیب است سعی کردم اول از همه شرایط را برایش روشن‌سازی کنم.یکی از اهدافش که تیزهوشان بود را براش پر رنگ‌تر کردم و از خانواده خواستم محیطش را شلوغ تر کنند. رفته بودند منزل مادربزرگشان و شرایطش بود تا سرگرم بشود؛ نبود پدرش کمتر به چشم بیاید...تا حدی بهتر شد و توانست روال درسش را هم پیش بگیرد.

undefinedمشاورانهوقتی کودکی با اضطرابِ دوری یا نگرانی برای والد نظامی‌اش روبه‌روست، باید به او حس امنیت دوباره بخشید؛ نه با وعده‌ی غیرواقعی، بلکه با پذیرش ترسش.روش‌های ساده‌ای مانند مشغول‌سازی ذهن و حضور در جمع خانواده، به کودک کمک می‌کند اضطرابش را در قالب ارتباط و سرگرمی تخلیه کند.هدف‌گذاری تحصیلی یا شخصی، می‌تواند تمرکز او را از ترس به امید و دستاورد جابه‌جا کند.در چنین موقعیت‌هایی، نقش مربی یا معلم در آرام‌سازی و شفاف‌سازی شرایط، از هر دارویی مؤثرتر است.و همیشه به خاطر داشته باشیم: کودک زمانی آرام می‌شود که احساس کند دیده می‌شود، فهمیده می‌شود، و ترسش حق دارد وجود داشته باشد.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۳

۹۳

۷:۰۲

۱۸ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۴۰
چهل روز است که هوا بوی عجیبی دارد. بوی اضطراب، بوی انتظار، بوی خبرهایی که گاهی دل را می‌لرزاند و گاهی آدم را به فکر فرو می‌برد. من در این چهل روز بیشتر از همیشه فهمیدم که جنگ فقط صدای گلوله و انفجار نیست؛ جنگ گاهی سکوتی است که بین دو خبر می‌افتد، سکوتی که آدم در دلش هزار فکر می‌کند.
من در این روزها بارها به خودم گفتم که آدم‌ها چقدر شبیه هم‌اند؛ هر طرف این ماجرا که باشند، دل دارند، خانواده دارند، کسی را دارند که نگرانشان باشد. جنگ اما کاری می‌کند که این شباهت‌ها کمتر دیده شود و فاصله‌ها بیشتر.
گاهی شب‌ها که خبرها را می‌شنوم، با خودم فکر می‌کنم دنیا چقدر می‌توانست آرام‌تر باشد اگر آدم‌ها قبل از هر تصمیمی کمی بیشتر به زندگی فکر می‌کردند؛ به کودکی که منتظر پدرش است، به مادری که دعا می‌کند، به خانه‌ای که فقط می‌خواهد امن بماند.
در این چهل روز یاد گرفتم که ارزش آرامش چقدر زیاد است. فهمیدم صلح چیز کوچکی نیست؛ صلح یعنی صبحی که با خیال راحت شروع شود، یعنی صدای خنده‌ای که با ترس قاطی نباشد، یعنی دل‌هایی که مجبور نباشند هر روز با نگرانی از خواب بیدار شوند.
من از این چهل روز یک چیز را بیشتر از همه با خودم نگه می‌دارم: امید. امید به روزی که خبرها دیگر بوی جنگ ندهند، امید به روزی که آدم‌ها بیشتر از آنکه به قدرت فکر کنند به انسانیت فکر کنند.
شاید دنیا همیشه پر از اختلاف باشد، اما من هنوز باور دارم که دل آدم‌ها جایی برای مهربانی دارد. همین باور کوچک است که باعث می‌شود در میان همه این خبرها، هنوز بتوانم به آینده‌ای آرام‌تر فکر کنم.
undefined مشاورانهگاهی در میان اضطراب و خبرهای ناآرام، باید یادمان باشد که ذهن انسان زیر فشار «انتظار و ترس» نیاز به هوای تازه دارد؛ لحظه‌ای برای تنفس، نه برای تحلیل.جنگ فقط در میدان رخ نمی‌دهد؛ در ذهن و احساس ما نیز می‌تواند ادامه داشته باشد، پس مراقبت روانی یعنی حفظ امید در دل تاریکی.وقتی به شباهت دل‌های انسان‌ها فکر می‌کنیم، به درک همدلی نزدیک می‌شویم؛ و همدلی نخستین گام روانی در مسیر صلح است.ارزش آرامش را باید هر روز تمرین کرد؛ با کم‌کردن تماس با خبرهای تنش‌زا و تقویت لحظات امن، حتی کوچک.و در نهایت، امید داشتن نه فرار از واقعیت است، بلکه شیوه‌ای سالم برای زنده ماندن روح در برابر نگرانی‌های جهان است.


🪄نکته نهایی undefinedundefined
شاید دنیا همیشه پر از اختلاف باشد، اما من هنوز باور دارم که دل آدم‌ها جایی برای مهربانی دارد. همین باور کوچک است که باعث می‌شود در میان همه این خبرها، هنوز بتوانم به آینده‌ای آرام‌تر فکر کنم.
undefined نویسنده: سارینا فتاحی
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۱

۸۳

۱۵:۰۱

۲۳ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۴۱
روزهای اول بسیار سخت گذشت. از هر صدایی فرار می‌کردم و هر صدایی تپش قلبم را تا هزار بالا می‌برد؛ گویا جنگ بیش از آنکه در بیرون از من باشد در درون من اتفاق می‌افتاد.مدتی این‌گونه گذشت تا اینکه سعی کردم با افراد مختلف صحبت کنم یا واکنش اطرافیان را زیر نظر بگیرم و البته در همین فاصله گفتگوهایی با خودم داشتم تا بتوانم خودم را قانع کنم که ترس طبیعی است اما میتوانی واکنشی بهتر نشان بدهی! در کنار آن انفعال و خانه نشینی را کنار گذاشتم و شب ها به تجمعات رفتم و عشق به وطنم را کنار عزیزانِ وطنم با هم فریاد زدیم. فضای خانه را هر روز با تجربیات جدید یا کاری هر چند کوچک سعی کردم تغییر بدهم؛ غذای جدید، بازی کردن و... .غم و ترس و خشم جای خود را به غم و شادی، ترس و شجاعت، خشم و عشق داد و این تعدیل احساسات آهسته آهسته من را در جریان قبلی زندگانی‌ام برگرداند.
undefined مشاورانهوقتی بدن و ذهن به کوچک‌ترین صدا واکنش شدید نشان می‌دهند، نخستین قدم «پذیرش ترس» است؛ اینکه بدانی این واکنش طبیعی است و نشانه‌ی ضعف نیست. گفت‌وگو با دیگران و با خود، یکی از سالم‌ترین روش‌ها برای کاهش تنش درونی است؛ چون ذهن در سکوتِ طولانی، ترس را بزرگ‌تر می‌کند. فعال‌بودن و ترک انزوا به مغز پیام امنیت می‌دهد؛ حتی کارهای کوچک روزمره می‌توانند چرخه‌ی اضطراب را آرام‌آرام قطع کنند. ترکیب احساسات متضاد—مثل ترس و شجاعت یا غم و شادی—نشانه‌ی تعادل عاطفی است، نه سردرگمی؛ یعنی روان در حال ترمیم است. و یادمان باشد: بازگشت به زندگی قبلی همیشه با قدم‌های کوچک شروع می‌شود، قدم‌هایی که هر کدامشان دلیلی تازه برای ادامه‌دادن می‌سازند.


🪄نکته نهایی undefinedundefined
غم و ترس و خشم جای خود را به غم و شادی، ترس و شجاعت، خشم و عشق داد و این تعدیل احساسات آهسته آهسته من را در جریان قبلی زندگانی‌ام برگرداند.
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۱

۶۹

۵:۱۹

۲۴ اردیبهشت
#من_میتوانم_شماره۴۲
یک‌هفته گذشته و بالاخره برگشتیم.خانه حالا کاملاً با همیشه فرق دارد.هفت روز قبل، اینجا برای من امن‌ترین جایی بود که می‌شناختم.زنده بود. رنگ داشت.این کوچه و این محله هم همینطور.آدم ها در رفت و آمد بودن و همه چیز زیبا بود.امروز اما رنگی نمی‌بینم. به جز سبزه ی کوچیکِ عید و گل هایی که موشک هم زندگی رو از آن‌ها نگرفته بود!خانه را تمیز کردیم، وسایل را چیدیم.چمدان را باز کردم. به گلدان‌ها آب دادم.دوباره در همین خانه زندگی می‌کنیم. با احساسات متفاوت، حالا بیشتر از همیشه دلبسته‌ی این خانه و خانواده‌م!این روز ها فقط سعی می‌کنم خیال‌پردازی نکنم!فکر های منفی راه زندگی را تنگ می‌کند ‌و عذاب آور است.کنترل جنگ و خاورمیانه را ندارم اما کنترل افکارم را دارم.

undefined مشاورانهدر مواجهه با تجربه‌های سخت، «بازگشت به خانه» صرفاً یک جابجایی فیزیکی نیست، بلکه فرصتی برای بازسازی حس امنیت درونی است. دیدن «رنگ‌ها» و «زندگی» حتی در جزئیات کوچک مثل گلدان‌ها، نشانه‌ی تلاش ذهن برای یافتن نقاط امن و شروع روند التیام است. نزدیکی به خانواده و «دلبستگی» بیشتر به آن‌ها، یک «پایگاه امن» روانی قوی ایجاد می‌کند که در برابر اضطراب مقاومت می‌کند. «خیال‌پردازی منفی» و «افکار منفی» مانند دیواری بلند بین ما و واقعیت قرار می‌دهند؛ تلاش برای کنترل آن‌ها، قدم اول در بازپس‌گیری آرامش است. اگرچه کنترل وقایع بیرونی ممکن نیست، اما «کنترل افکار» و تمرکز بر آنچه در دسترس ماست، قدرت بازیابی و تاب‌آوری را به ما می‌بخشد.
🪄نکته نهایی undefinedundefined
دوباره در همین خانه زندگی می‌کنیم. با احساسات متفاوت، حالا بیشتر از همیشه دلبسته‌ی این خانه و خانواده‌م!
#روایت_های_یک_مشاور
#‌مشاور_این_روزها
https://ble.ir/moshaver_in_rozha
undefined۱

۵۶

۴:۲۷