بازارسال شده از تبلیغات گسترده منتخب
1)
2)
3)
4)
99% افراد جواب نادرست داده اند.
ble.ir/join/8MYbrMCcug
۱۰
۸:۱۳
علم روانشناسی میگه وقتی خلق و خوی شما بطور ناگهانی و اتفاقی از حالت شاد و خوشحال به غم و ناراحتی تبدیل میشه: ادامه مطلب
۴۱۴
۸:۱۳
هنگامی كه رابطه تبديل به زندگی مشترک مےشود، بعضی چیزها باید تغییر کند.
باید یاد بگیریم که گاهی پای بگذاریم روی تمایلاتمان...
آدم است دیگر، یک روز حالش خوش نیست، یک روز هورمونهایش تنظیم نیست.
یاد بگیریم زندگی مشترک میدان جنگ نیست، ميدان همدلی و درک متقابل است
وقتی قدرت كنار آمدن با ناملايمات و تنش های دیگری را نداری، بهتر است زندگی تشكيل ندهی،
اگر احساس میکنی به پختگی درک دیگری و گذشت نرسيده ای چه نیازی به درگیر شدن در مسولیتهای زندگی مشترک داری؟!
زندگی مشترک یادگیری می خواهد.
۴۰۸
۸:۲۸
بازارسال شده از گسترده فراد
راز داشتن پوست و مویی بینقص، فقط در یک انتخاب درسته! 🤍
از محافظت کامل پوست در برابر آفتاب و لک با جدیدترین ضدآفتابهای فیوژن واتر، تا جوانسازی دور چشم و تقویت ابروها…
محصولات تخصصی و سوئیسی تراست (TRUST) دقیقاً همون چیزیه که روتین پوستی شما کم داره!
🧴
ارسال سریع به سراسر کشور
مشاوره تخصصی و رایگان قبل از خرید
زیبایی و سلامت پوستت رو با خیال راحت به ما بسپار!
جهت ثبت سفارش و مشاوره رایگان به کانال ما بپیوندید:
ble.ir/join/B3ym8BAdfN
https://t.me/Lumira_Trust
از محافظت کامل پوست در برابر آفتاب و لک با جدیدترین ضدآفتابهای فیوژن واتر، تا جوانسازی دور چشم و تقویت ابروها…
محصولات تخصصی و سوئیسی تراست (TRUST) دقیقاً همون چیزیه که روتین پوستی شما کم داره!
۱
۸:۲۸
🪸
🪸
🪸
🪸
🪸
۴۰۱
۸:۲۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
《 کپی این داستان ممنوع میباشد》
نیمهجان
حلقه را چرخاند و آب زیرش را خشک کرد. به همینزودی ردش روی پوستش افتاده بود و جایشقرمز شده بود.-: توش لیمو امانی نریختم...یک تای ابرویش را بالا داد: إ! یادت بود...زیر لب زمزمه کرد: اونقدر نگذشته که بخوام چیزیوفراموش کنم...توجهی به حرفش نشان نداد و با همهی وجودش بهخوردن ادامه داد. طعم قورمهسبزیهایساغر محشر بود. هیچ وقت حاضر نبود یک لقمهی اینغذا را با چیزی عوض کند.از بعد از حرکت آشپزخانه نسبت بهش بیتوجه شده بود.نه از آن نگاههای تبدار خبری بود ونه حتی آن حرفهای جسته و گریختهی بیربط. به همین زودی از بودن با خسته شده بود؟ به همینزودی دلزدهاش کرده بود؟ پس این حلقه،آن پانزده شاخه گل رز، آن بغل کردن یهویی...کاش میتوانست باز هم ناز کند و مطمئن باشد خریداردستبهنقد دنبالش است ولی حیف!متوجهی نفس آهمانندش شد: چرا با غذات بازی میکنی؟نکنه دستپخت خودتو دوست نداری؟لبش به خنده باز شد: نه... میخورم... چقدر چال گونهاشبانمک بود... قبلاً هم این چال را داشت یا جدیداً درآوردهبود؟! به حماقتخودش تو سری زد. مگر چال گونه خال بود که در گذرعمر دربیاید. چال جای خالی یک عصبروی لپ است که با آدم متولد میشود و تا مرگشهمراهش است! صدای زنگ موبایل رشتهی افکارش را پاره کرد. هر دولحظهای بهم نگاه کردند و بعد ساغربرای جواب دادن از جایش بلند شد.همهی وجودش گوش شده بود و ظنین به ساغر نگاه میکرد.چند بار بله گفت ولی صدایی نیامد و در نهایت خودشتماس را قطع کرد. نگاهش که به قیافهیمهراد افتاد بیاراده گفت: حرف نزد. فکر کنم اشتباهگرفته بود...با خودش تکرار کرد حتماً کار آن مرتیکه است. صد درصد خودش بوده...دوباره پشت میز نشست و به چهرهی درهم مهراد نگاهکرد: سیر شدی؟از فکر درآمد و به بشقابش نگاه کرد که هنوز دو قاشق ازغذایش مانده بود. ظرف را جلو کشید گفت: آره. دیگه نمیخورم.برای خودش سالاد کشید و خودش را مشغول کرد. مهرادپاکت سیگارش را برداشت و به سمتراهرو رفت.نگاهش به سمت ساعت کشیده شد. چیزی تا ده نماندهبود.دختره باکره نبود که از به حجله رفتنش بهراسد. در واقعنه چیزی برای از دست دادن داشت و نهچیز ناشناختهای انتظارش را میکشید ولی خوابیدن کنارمردی مثل مهراد و همنفس شدن با او...سرش را تکان داد و برای جمع کردن ظرفها بلند شد.آخرین ظرف را هم آب کشید و به آبچکان آویزان کرد.دیشب تا صبح بیدار بود و حالا از خستگی تقریباً هلاک شده بود. به هال برگشت. خبری از مهرادنبود هنوز.دهاندرهای کرد و اشک کنار چشمش را برداشت.مستأصل پشت در اتاق خواب ایستاد و کمی اینپا و آن پا شد. دلش نمیخواست خودش همینطور یکدفعهای به اتاق برود و بعد از هشت ماهنبودن دراز به دراز روی تخت بیفتد و بعد بیآنکه اتفاقیافتاده باشد با خیال راحت به خواب برود. ولی منتظر مهرادنشستن هم احمقانه بود. منتظر چه میماند اصلاً؟ اینکهمهراد بیاید دستش رابگیرد و به سمت اتاق خواب ببرد یا اینکه او را در آغوشبگیرد و فیلم هندی درست کند...تقهای به در زد و وارد شد. اتاق برخلاف تصورش خالیبود. دستش روی کلید برق نشست. با دیدن گلهای پرپرشدهی روی تخت و زمین شوکهشد. مطمئن نبود بهخاطر او این کارها انجامشده باشد. نکند اتاق را اشتباهی آمده بود.در بالکن باز شد و مهراد بیتوجه به او از آن بیرون آمد.-: من...نیمنگاهی بهش انداخت و همانطور که بیرون میرفتگفت: لباسات هنوز تو کمد. اگه خواستیعوضشون کنی جای دیگه دنبالشون نگرد.با بسته شدن در از شوک درآمد. پس چرا رفت؟ این همهگلبرگ مگر برای ساختن یک شبرمانتیک نبود؟ پس چرا تنهایش گذاشت؟
قسمت قبلی
۴۶۰
۸:۴۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از گسترده | تبلیغات برند🎖
#تست_احتمال_ابتلا_به_آلزایمر
دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
آبی
قرمز
️ مشکی
️ سفید
برای مشاهده جواب روی رنگ کلیک کنید
خیلی عجیبه
دایره بالا را چه رنگی می بینید ؟
برای مشاهده جواب روی رنگ کلیک کنید
خیلی عجیبه
۱
۱۴:۴۶
۴۶
۱۴:۴۶