.«تنها دليل اینکه چرا شما در لحظهی کنونی، خوشی و سعادت را تجربه نمیکنید اینست که فقط به آنچه ندارید میاندیشید و بر آن متمرکز هستید.»
عادت اندیشیدن به غم و غصه و کمبودها در نتیجهی روش تربیتی نادرست میباشد، به شما آموزش داده شده است فقط زمانی میتوانید شاد باشيد که زندگی آنگونه که میخواهید پیش برود،
در نتيجه هرگاه زندگی مطابق میلتان نباشد افکار حق شناسانه و سرشار از شادی خود را رها میکنید و به غم و اندوه متوسل میشوید و حتی گاهی اوقات تا حدی پیش میروید که معتقد میشوید غم و اندوه حالت طبیعی بشر است!
@moshaverebam
عادت اندیشیدن به غم و غصه و کمبودها در نتیجهی روش تربیتی نادرست میباشد، به شما آموزش داده شده است فقط زمانی میتوانید شاد باشيد که زندگی آنگونه که میخواهید پیش برود،
در نتيجه هرگاه زندگی مطابق میلتان نباشد افکار حق شناسانه و سرشار از شادی خود را رها میکنید و به غم و اندوه متوسل میشوید و حتی گاهی اوقات تا حدی پیش میروید که معتقد میشوید غم و اندوه حالت طبیعی بشر است!
@moshaverebam
۳۴۱
۱۷:۰۸
@moshaverebam
۳۶۶
۹:۳۴
ما را برای رقابت تربیت کردهاند. برای ربودن موفقیت از دست همکلاسی.
برای شاگرد اول شدن، برای رتبه بالاتر در کنکور. برای کنار زدن همکاران به قصد مدیر شدن. برای سبقت گرفتن در رانندگی و جلوتر بودن به هر قیمت. تربیت ما بر مبنای قیاس شکل گرفته است، هرکی زودتر، هرکی بزرگتر، هرکی زیباتر، هرکی پولدارتر و اینگونه در نهاد ما همواره جنگی نهفته است برای "ترین" شدن.
ما محتاج یک انقلاب تربیتی هستیم. پس فرزندانمان را آنگونه که خودمان تربیت نشدیم؛ تربیت کنیم. برای صلح، برای باهم بودن، برای گفتگو کردن و برای همیاری و برای "باهم" زندگی کردن. شاید ناگزیر شدیم که در خودمان نیز نوسازی تربیتی کنیم.
درود مهربانان ، روزتون شاد،،،،،
@moshaverebam
برای شاگرد اول شدن، برای رتبه بالاتر در کنکور. برای کنار زدن همکاران به قصد مدیر شدن. برای سبقت گرفتن در رانندگی و جلوتر بودن به هر قیمت. تربیت ما بر مبنای قیاس شکل گرفته است، هرکی زودتر، هرکی بزرگتر، هرکی زیباتر، هرکی پولدارتر و اینگونه در نهاد ما همواره جنگی نهفته است برای "ترین" شدن.
ما محتاج یک انقلاب تربیتی هستیم. پس فرزندانمان را آنگونه که خودمان تربیت نشدیم؛ تربیت کنیم. برای صلح، برای باهم بودن، برای گفتگو کردن و برای همیاری و برای "باهم" زندگی کردن. شاید ناگزیر شدیم که در خودمان نیز نوسازی تربیتی کنیم.
درود مهربانان ، روزتون شاد،،،،،
@moshaverebam
۲۶۱
۶:۳۱
در سالهای اخیر، گاهی خیانت یا داشتن روابط متعدد با واژههایی مانند «روشنفکری»، «آزادی فردی» یا «تجربه بیشتر» توصیف میشود. اما روانشناسی علمی نگاه متفاوتی دارد:آنچه یک رابطه را بالغ میکند، تعداد تجربهها نیست؛ بلکه توانایی ساختن، حفظ کردن و عمیق شدن در یک پیوند انسانی است.
#خیانت در روابط، معمولاً از زیادیِ عشق یا جذابتر بودن فرد سوم آغاز نمیشود؛ بلکه ریشه در تعارضهای حلنشده روانی، نیازهای تأییدنشده و ضعف در مهارتهای عاطفی دارد. به همین شکل، تعدد در روابط نیز نشانه آزادی نیست، بلکه نشانه دشواری در تحمل صمیمیت پایدار است.
صمیمیت یعنی دیده شدن بدون نقاب. یعنی پذیرفتن اینکه دیگری ضعفها، ترسها و بخشهای آسیبپذیر ما را ببیند. بسیاری از افراد میتوانند وارد رابطه شوند، اما وقتی رابطه عمیق میشود، اضطراب درونی فعال میشود. فاصله گرفتن یا شروع رابطهای تازه، راهی ناخودآگاه برای فرار از این نزدیکی است.
بر اساس نظریه دلبستگی، تجربههای اولیه زندگی تعیین میکنند که ما نزدیکی عاطفی را امن بدانیم یا تهدیدکننده. افرادی با دلبستگی اجتنابی یا اضطرابی ممکن است میان نیاز به عشق و ترس از تعهد گرفتار شوند؛ بنابراین رابطه را پیش از شکلگیری ثبات، ناپایدار میکنند.
شروع هر رابطه جدید با افزایش دوپامین همراه است؛ احساسی شبیه شور، کشش و تازگی. اما مغز به این هیجان عادت میکند. کسانی که تنظیم هیجان را نیاموختهاند، کاهش طبیعی هیجان را پایان عشق تصور میکنند و دوباره به دنبال آغاز تازه میروند. در حالی که عشق بالغ، از مرحله هیجان عبور میکند و به امنیت میرسد.
طبق نظریه «سرمایهگذاری در رابطه»، پیوند پایدار زمانی شکل میگیرد که فرد زمان، انرژی روانی و هویت عاطفی خود را در رابطه سرمایهگذاری کند. روابط متعدد ذهن را در حالت انتخاب دائمی نگه میدارد و اجازه شکلگیری عمق، اعتماد و دلبستگی ایمن را نمیدهد. نتیجه اغلب، فرسودگی عاطفی و احساس پوچی است؛ نه رشد.
زیرا اعتماد را تخریب میکنند و احساس امنیت روانی را از بین میبرند. اما پیامد آن فقط محدود به دو نفر در یک رابطه نمیماند؛از نگاه روانشناسی اجتماعی، وقتی الگوهای بیتعهدی و بیثباتی عاطفی در یک جامعه عادیسازی میشود، سطح «اعتماد عمومی» نیز کاهش پیدا میکند. افراد بهتدریج نسبت به صداقت، تعهد و پایداری روابط انسانی بدبینتر میشوند و این بیاعتمادی میتواند کیفیت پیوندهای اجتماعی، دوستیها و حتی احساس امنیت روانی جمعی را تضعیف کند.
@moshaverebam
۲۵۲
۹:۴۹
@moshaverebam
۲۶۱
۱۲:۲۹
ویلیام گلسر، روانشناس بزرگ و ابداعکننده «تئوری انتخاب»، معتقد است که ریشه روانپریشی و ناکامیهای انسان در زندگی، در روابط تخریبشده نهفته است. او رفتارهایی مانند سرزنش، کنترلگری، نق زدن، تهدید، تنبیه و نصیحتهای مداوم را «عادات مخربِ دستکمگرفتهشده» مینامد؛ سمی مهلک که به مرور زمان، صمیمیت را در زندگی مشترک زندهزنده ذوب میکند.
وقتی دو نفر ازدواج میکنند، گاه ناخودآگاه احساس مالکیت مفرطی بر رفتارهای یکدیگر پیدا میکنند. این احساس مالکیت، مجوزی کاذب میشود برای ورود به حریم شخصی طرف مقابل و تلاش برای «تغییر دادن او».
در مقابل، در یک «دوستی عمیق»، ما رفیق خود را همانگونه که هست میپذیریم. به او باج نمیدهیم، اما او را تفتیش عقاید و رفتار نیز نمیکنیم. وقتی کنترلگری جای خود را به احترام و آزادیِ مسئولانه میدهد، عشق نه تنها پایان نمییابد، بلکه هر روز جانی دوباره میگیرد.
@moshaverebam
وقتی دو نفر ازدواج میکنند، گاه ناخودآگاه احساس مالکیت مفرطی بر رفتارهای یکدیگر پیدا میکنند. این احساس مالکیت، مجوزی کاذب میشود برای ورود به حریم شخصی طرف مقابل و تلاش برای «تغییر دادن او».
در مقابل، در یک «دوستی عمیق»، ما رفیق خود را همانگونه که هست میپذیریم. به او باج نمیدهیم، اما او را تفتیش عقاید و رفتار نیز نمیکنیم. وقتی کنترلگری جای خود را به احترام و آزادیِ مسئولانه میدهد، عشق نه تنها پایان نمییابد، بلکه هر روز جانی دوباره میگیرد.
@moshaverebam
۳۳۹
۱۹:۳۴
توی زندگی مشترک، هیچچیزی به اندازهی دلخوریهای حلنشده نمیتونه فاصله بین دو نفر بندازه.گاهی زن و مرد کنار هم زندگی میکنن، میخندن، حتی ظاهراً همهچیز خوبه…اما پشت همین ظاهر آروم، حرفهای نگفته، ناراحتیهای جمعشده و حسهایی هست که آرامآرام رابطه رو سرد میکنه.وقتی مشکل حل نشده باقی بمونه، وقتی دلخوری توی دل بمونه، حتی صمیمیت هم طعم واقعی خودش رو از دست میده.هیچ رابطهای با سکوت و قورت دادن ناراحتیها قوی نمیشه.مهمترین کاری که یک زن و مرد میتونن برای رابطهشون انجام بدن، گفتوگو کردنه.اینکه بشینن، بدون قضاوت، بدون ترس، بدون اینکه دنبال مقصر بگردن، حرف بزنن؛از دلشون، از نیازهاشون، از زخمهایی که ناخواسته به هم زدن.آرامش واقعی وقتی به رابطه برمیگرده که دو نفر یاد بگیرن مشکل رو با هم حل کنن، نه اینکه روی هم پنهانش کنن.گفتوگو راهی هست که دوباره جای سردی رو با محبت پر میکنه.رابطهای موفقه که در اون، دلخوریها پشت لبخند قایم نشه؛که در اون زن و مرد بفهمن برای ساختن یک زندگی آروم، باید حرف بزنن، بشنون و با هم تغییر کنن
@moshaverebam
@moshaverebam
۲۴۵
۱۹:۰۷
با سلام همراه عزیز۶۱۳۶۱۷
اخبار برای کودک مثل موج بیساحلهوقتی یک بزرگسال خبر بدی میشنود، معمولاً میتواند تلویزیون را خاموش کند، گوشی را کنار بگذارد یا درباره خبر تحقیق کند. اما کودک چنین تواناییای ندارد. برای او، هر خبر جدید میتواند مثل موجی باشد که پشت سر موج قبلی میآید، بدون اینکه فرصتی برای آرام شدن و پردازش داشته باشد.ذهن کودک هنوز مهارت کافی برای متوقف کردن جریان نگرانی را ندارد. اگر هر روز با خبرهای نگرانکننده، تصاویر خشونتآمیز یا گفتوگوهای پرتنش روبهرو شود، ممکن است احساس کند این موجها هیچوقت تمام نمیشوند.به همین دلیل بعضی کودکان بعد از مدتی دیگر فقط از یک خبر خاص نمیترسند؛ بلکه احساس میکنند کل دنیا جای ناامنی است.در روانشناسی به این وضعیت «فعال ماندن طولانیمدت سیستم هشدار» گفته میشود. وقتی مغز فرصت کافی برای بازگشت به حالت آرامش پیدا نکند، بدن همچنان در حالت آمادهباش باقی میماند و حتی محرکهای کوچک هم میتوانند اضطراب را دوباره فعال کنند.
نشانههای این وضعیت ممکن است شامل موارد زیر باشد:• نگرانی دائمی درباره آینده• سؤالهای تکراری درباره امنیت• حساسیت زیاد به صداها یا اخبار جدید• اختلال خواب و کابوس• افت تمرکز و یادگیری• زودرنجی یا بیحوصلگی• چسبیدن بیشتر به والدیننکته مهم این است که مشکل فقط «شدت» خبرها نیست؛ بلکه «تکرار» آنها نیز اهمیت دارد. حتی اگر هر خبر بهتنهایی قابل مدیریت باشد، قرار گرفتن مداوم در معرض اخبار منفی میتواند ذهن کودک را خسته و فرسوده کند.والدین نمیتوانند جلوی همه موجهای زندگی را بگیرند، اما میتوانند برای کودک نقش یک ساحل امن را داشته باشند.
این کار با چند اقدام ساده امکانپذیر است:• محدود کردن قرار گرفتن کودک در معرض اخبار• پاسخ دادن به سؤالهای او با زبان ساده و متناسب با سن• حفظ برنامه روزانه و زمان بازی• ایجاد فرصت برای صحبت درباره احساسات• انتقال آرامش با لحن، رفتار و حضور خودپژوهشها نشان میدهند وجود یک بزرگسال آرام و قابل اعتماد، یکی از مهمترین عوامل محافظتکننده در برابر آثار استرس و تروماست. وقتی کودک احساس کند کسی کنار اوست که شرایط را مدیریت میکند، مغز راحتتر از حالت هشدار خارج میشود.
نکات مهم:
• تکرار اخبار منفی میتواند بیشتر از یک خبر منفرد به کودک آسیب بزند.• کودک برای تنظیم هیجانهایش به کمک یک بزرگسال نیاز دارد.• احساس امنیت، اثر استرس را کاهش میدهد.• حفظ روتین روزانه به مغز کودک پیام ثبات و آرامش میدهد.• هدف، پنهان کردن دنیا نیست؛ کمک به کودک برای فهمیدن و تحمل کردن آن است.
جمعبندی:
برای کودک، اخبار مداوم میتوانند مثل موجهای بیساحلی باشند که یکی پس از دیگری میآیند و فرصتی برای آرام شدن باقی نمیگذارند. نقش والد این نیست که همه موجها را متوقف کند، بلکه باید ساحل امنی باشد که کودک بعد از هر موج بتواند به آن برگردد، نفس بکشد و دوباره احساس امنیت کند. کمک گرفتن از یک متخصص کودک و نوجوان میتواند بیشتر به شما کمک کند
سارا ثانی کارشناس ارشد روانشناسی
@moshaverebam
اخبار برای کودک مثل موج بیساحلهوقتی یک بزرگسال خبر بدی میشنود، معمولاً میتواند تلویزیون را خاموش کند، گوشی را کنار بگذارد یا درباره خبر تحقیق کند. اما کودک چنین تواناییای ندارد. برای او، هر خبر جدید میتواند مثل موجی باشد که پشت سر موج قبلی میآید، بدون اینکه فرصتی برای آرام شدن و پردازش داشته باشد.ذهن کودک هنوز مهارت کافی برای متوقف کردن جریان نگرانی را ندارد. اگر هر روز با خبرهای نگرانکننده، تصاویر خشونتآمیز یا گفتوگوهای پرتنش روبهرو شود، ممکن است احساس کند این موجها هیچوقت تمام نمیشوند.به همین دلیل بعضی کودکان بعد از مدتی دیگر فقط از یک خبر خاص نمیترسند؛ بلکه احساس میکنند کل دنیا جای ناامنی است.در روانشناسی به این وضعیت «فعال ماندن طولانیمدت سیستم هشدار» گفته میشود. وقتی مغز فرصت کافی برای بازگشت به حالت آرامش پیدا نکند، بدن همچنان در حالت آمادهباش باقی میماند و حتی محرکهای کوچک هم میتوانند اضطراب را دوباره فعال کنند.
نشانههای این وضعیت ممکن است شامل موارد زیر باشد:• نگرانی دائمی درباره آینده• سؤالهای تکراری درباره امنیت• حساسیت زیاد به صداها یا اخبار جدید• اختلال خواب و کابوس• افت تمرکز و یادگیری• زودرنجی یا بیحوصلگی• چسبیدن بیشتر به والدیننکته مهم این است که مشکل فقط «شدت» خبرها نیست؛ بلکه «تکرار» آنها نیز اهمیت دارد. حتی اگر هر خبر بهتنهایی قابل مدیریت باشد، قرار گرفتن مداوم در معرض اخبار منفی میتواند ذهن کودک را خسته و فرسوده کند.والدین نمیتوانند جلوی همه موجهای زندگی را بگیرند، اما میتوانند برای کودک نقش یک ساحل امن را داشته باشند.
این کار با چند اقدام ساده امکانپذیر است:• محدود کردن قرار گرفتن کودک در معرض اخبار• پاسخ دادن به سؤالهای او با زبان ساده و متناسب با سن• حفظ برنامه روزانه و زمان بازی• ایجاد فرصت برای صحبت درباره احساسات• انتقال آرامش با لحن، رفتار و حضور خودپژوهشها نشان میدهند وجود یک بزرگسال آرام و قابل اعتماد، یکی از مهمترین عوامل محافظتکننده در برابر آثار استرس و تروماست. وقتی کودک احساس کند کسی کنار اوست که شرایط را مدیریت میکند، مغز راحتتر از حالت هشدار خارج میشود.
• تکرار اخبار منفی میتواند بیشتر از یک خبر منفرد به کودک آسیب بزند.• کودک برای تنظیم هیجانهایش به کمک یک بزرگسال نیاز دارد.• احساس امنیت، اثر استرس را کاهش میدهد.• حفظ روتین روزانه به مغز کودک پیام ثبات و آرامش میدهد.• هدف، پنهان کردن دنیا نیست؛ کمک به کودک برای فهمیدن و تحمل کردن آن است.
جمعبندی:
برای کودک، اخبار مداوم میتوانند مثل موجهای بیساحلی باشند که یکی پس از دیگری میآیند و فرصتی برای آرام شدن باقی نمیگذارند. نقش والد این نیست که همه موجها را متوقف کند، بلکه باید ساحل امنی باشد که کودک بعد از هر موج بتواند به آن برگردد، نفس بکشد و دوباره احساس امنیت کند. کمک گرفتن از یک متخصص کودک و نوجوان میتواند بیشتر به شما کمک کند
سارا ثانی کارشناس ارشد روانشناسی
@moshaverebam
۱۸۵
۱۲:۳۹
اگر برای عشق، آرامش، شادی و یا هر چیز دیگری ازدواج می کنید؛ بهتر است از خود بپرسید آیا این چیزها را خودت داری ؟ که به فردی که با تو ازدواج می کند بدهی؟
او آرامشی را به تو می دهد که از تو گرفتهاو عشقی را به تو ارزانی می دارد که از تو دریافت کرده.
او تو را باور خواهد داشت همانگونه که خودت، خودت را باور داری
همسرت نداشته هایت را به تو نخواهد داد، همسر تو، تنها تو را کامل میکند؛ با آنچه در وجود خود تو است.#خواستگاری #نامزدی #عقد #ازدواج
@moshaverebam
۱۴۴
۱۸:۵۷
در روزهای نخست، همه چشم به آسمان داشتند. هر صدای دوردست، هر انعکاس نور و هر ابر متحرک، میتوانست نوید هلیکوپترهای امداد باشد. امید داشتند که کسی از بیرون بیاید و نجاتشان دهد.
این امید، هرچند در ابتدا به آنها آرامش میداد، اما ناخواسته آنها را منفعل کرده بود. بیشتر انرژی خود را صرف «منتظر ماندن» میکردند، نه «اقدام کردن».
اما در روز یازدهم، از طریق یک رادیوی کوچک، خبری شنیدند که همه چیز را تغییر داد: عملیات جستوجو متوقف شده بود. مسئولان اعلام کرده بودند که دیگر امیدی به زنده یافتن مسافران وجود ندارد.
خبر، ویرانکننده بود. بسیاری گریستند. بعضی ناامید شدند. اما درست در همان لحظه، اتفاق مهمتری رخ داد؛ تغییری در نگرش بازماندگان.
آنها فهمیدند که دیگر نباید منتظر کسی باشند.
از همان نقطه بود که مسئولیت زندگی خود را به طور کامل پذیرفتند. دیگر تمام توجهشان از «نجاتدهنده بیرونی» به «تواناییهای درونی» معطوف شد. تصمیمهایی گرفتند که تا پیش از آن حتی تصورش را هم نمیکردند؛ تصمیمهایی بسیار سخت، دردناک و پرهزینه، اما ضروری برای بقا.
در نهایت، دو نفر از بازماندگان، ناندو پارادو و روبرتو کانسا، سفری تقریباً ده روزه را از میان کوههای پوشیده از برف آغاز کردند. پس از عبور از مسیری که بسیاری آن را غیرممکن میدانستند، به شیلی رسیدند و زمینه نجات دیگر بازماندگان را فراهم کردند.
این ماجرا فقط داستان یک سقوط هواپیما نیست؛ داستان تغییری عمیق در ذهن انسان است.
در روانشناسی، میان امید فعال و امید منفعل تفاوت مهمی وجود دارد.
امید فعال، انسان را به حرکت وامیدارد؛ او را وادار میکند راهحل پیدا کند، مهارت بیاموزد، تصمیم بگیرد و اقدام کند.
اما امید منفعل، انسان را به انتظار مینشاند؛ به این امید که روزی، شخصی، اتفاقی یا شرایطی از بیرون بیاید و همه چیز را تغییر دهد.
بسیاری از ما، بیآنکه متوجه باشیم، سالها اسیر همین امید منفعل هستیم:
«بالاخره او تغییر میکند…»
«بالاخره اوضاع اقتصادی بهتر میشود…»
«بالاخره یک فرصت خوب پیدا میشود…»
«بالاخره شرایط مناسب خواهد شد…»
و در همین انتظار، فرصتهای زندگی یکییکی از دست میروند.
گاهی بزرگترین نقطه عطف زندگی، زمانی است که میپذیری هیچ ناجیای قرار نیست از راه برسد.
نه به این معنا که نباید امیدوار بود؛ بلکه به این معنا که امید، وقتی ارزشمند است که با مسئولیتپذیری و عمل همراه باشد.
واقعیت این است که هیچکس بیش از خودت مسئول ساختن زندگیات نیست.
از همان لحظهای که این حقیقت را میپذیری، از جایگاه یک قربانی منفعل بیرون میآیی و به انسانی تبدیل میشوی که برای تغییر، قدم برمیدارد.
شاید همیشه نتوانیم شرایط را انتخاب کنیم؛ اما تقریباً همیشه میتوانیم انتخاب کنیم که در برابر آن شرایط چگونه عمل کنیم.
و شاید به همین دلیل است که آن جمله کوتاه، هنوز ارزش اندیشیدن دارد:
زیرا بسیاری از نجاتها، نه از بیرون، بلکه از لحظهای آغاز میشوند که انسان تصمیم میگیرد خودش برخیزد و نخستین گام را بردارد.
@moshaverebam
۸۵
۷:۰۷