این ور میله ها قسمت ۳۴..آن دو خواهرصدای وزش باد سرد پاییز و رقص بی امان برگ ها انگار نوازشی بود که دل هر عاشقی را به لرزه می انداخت.و به خاطرات گذشته و جدایی هایش سیر میداد.انگار میخواست بفهماند که روزیدر اوج سبزی و غرور با نوازش نسیم بهاری که در حال رقص بودی .امروز همان نوازش .تند باد سردی شده است .و باهمان رقص که روزی باعث دوامت شده بود.امروز ترا با چهره ای زرد و خشک به خاک مینشاند.بعد از فوت مادر بزرگم ماه پیکر ان خانه ی پر از خاطراتش را فرزندانش به مسجد تبدیل کردند و الن مسجد الرضا در روستای دشت مرغاب میباشد.وارد حیاط خانه ی مادر بزرگ که میشدی راهرویی بود.که یک طرفش تماما پنجره بود با شیشه های بزرگ که ردیف پایینش مشجر بود و ردیف های بالایی ساده که براحتی میتوانستی اسمان را از کف دالان ببینی .بچه که بودم همیشه در کف راهرو دراز میکشیدم و پاهایم را به چراغ علاالدین میچسباندم.و همیشه ته جورابهایم سوخته بود.و ته مانده حرارت افتاب صورتم را نوازش میداد.وبه اسمان سرد بیرون خیره میشدم.در گوشه ی راهرو اجاق گازی کوچک سه شعله روی زمین یک تشک پنبه ای و بالشی گرد که داخلش پر بود از پنبه و رویه اش را که مادربزرگم خودش با دستان مهربانش و نخ و سوزن دوخته بود .که پاتوق همیشگی اش بود خودنمایی میکرد.همیشه انجا مینشست و وسایل پخت و پز هم دم دستش بود .روی اجاق گاز سبز با گل های فیروزه ای قدیمی اش اجاق گازی بدون پایه تا مادربزرگبخاطر درد پاهایش زیاد نخواهد بلند شود و بنشیند.همیشه از درب حیاط که وارد میشدی بوی عطر غذایش فضا را پر کرده بود .با ان بوی ناب پیاز داغ و زرد چوبه اش.و به قول ما نوه ها آش پیرزنی که همیشه بهترین طعم دنیا را داشت.و هنوز مزه غذاهای مادر بزرگ یادم نرفته است.ان روز عصر که با خودم گفتم سری به مادربزرگ بزنم آرام بندی که از سوراخ پشت درب حیاط اویزان بود که حکم ایفون امروزی را داشت.کشیدم. داخل شدم بوی چای و زنجبیلش تا وسطای حیاط پیچیده بود.از پشت شیشه ها نگاه کردم غرق در رویاها و خاطرات عمر گذشته اش .داشت داخل نلبکی چای میخورد.و با تکه پارچه های لباس های قدیمی اش که تمام خاطرات گذشته را روی خود حک کرده بود .با نخ و سوزن خیاطی دستگیره میدوخت.تا هنگام جابجایی کتری چای دستان پر مهرش که دیگر نای کار کردن نداشت .از حرم اتش کتری نسوزد.ارام ارام روی برگهای کف حیاط قدم میزدم. صدای خش خش برگهای درخت انگور خانه اش هم با بقیه صدای خش خش ها فرق داشت.به پشت درب راهرو که دری اهنی و سبز رنگ بود رسیدم.دستگیره در را فشار دادم درب را بازکردم و گفتم سلام...با همان لحن مهربان و همیشگی اش که هنوز در گوشم مانده است گفت سلام ببم خوش اومدی ...از این طرفها ادامه دارد....
۲۶۴
۱۵:۳۰
۲۱۷
۱۴:۲۵
این ور میله ها...ان دو خواهرقسمت۳۵...ولبخندی زیبا روی لبانش نقش بستلبخند مادربزرگم یا شاید همه ی مادر بزرگها خلاصه ی تمام خوبی ها بود .لبخندی که یک دنیا مهربانی به همراه داشت.لبخندی که دیگر بعد از رفتنش روی لبهای هیچ کسی ندیدم .که اینقدر واقعی باشد.لبخندی از ته دل که به من هزاران امید میداد.همیشه وقتی به خانه اش میرفتم با خنده جواب سلامم را میداد.جوری رفتار میکرد که انگار سالهاست .منتظرت مانده است.جوری که هرگز دلت نمیخواست از کنارش بلند شوی.رفتم دستش را بوسیدم.مرا در اغوش کشید .وقتی که بغلم میکرد لباسش بوی تمام خوبی ها را میداد.نفس ادم باز میشد.گفت بشین تا برات چای بریزم.من کلا اهل چای خوردن نبودم .ولی طعم چای مادربزرگ بوی بهشت میداد.و مزه ی تمام دلخوشی ها.چایی اش همراه بود با دارچین و زنجبیل ونبات و عشق....در استکان فرانسوی نلبکی گردی که وسطش نقش لیلی و مجنون بود با تنبوری بزرگ در دستان مجنون که هزاران جدایی را بیداد میکرد .و ناز و عشوه های لیلی وسط نلبکی خود نمایی میکرد.وقتی چای را داخلش میریختی .انگار از حرارت چای عشق انها هم زنده میشد.و خاطرات هزاران سال دوری را به تصویر میکشید .و ناخود اگاه شعر های نظامی را در ذهن ادم زنده میکرد.از غم لیلی بوادی گرچه مجنون میگریست....گر رموز عشق دانی لیلی افزون میگریست....طعم چایی اش هزاران سال خاطره را بدنبال داشت.خاطره هایی از گردش دوران و تحمل کوله باری از سختی ها...چایی اش از دشت ها و چادر ایل گرفته تا ییلاق و گرمسیر و کودکی ها وصدای نی زدن چوپان در غروب سیاه چادر ها چایی اش طعم همه ی دلتنگی ها را میداد.طعم شهادت دایی ام سید عبداله که در کربلای ۵ هنگام ساختن سنگر در پشت لودر بشهادت رسید .و لقب سنگر ساز بی سنگر را گرفت .که از سال ۶۵ به بعد مادر بزرگم همیشه چارقد سیاه پوشید .وصورت سپیدش وسط ان سیاهی همیشه خودنمایی میکرد.چایی اش بوی چمنزارهای ییلاق و چشمه های جوشان مسیر ایل را میداد.بوی تنهایی و جدایی.چایی اش بوی ناب خدا را میداد.با ان قوری چینی سفیدش و گل محمدی که بغل قوری و روی درش بود. و همیشه انرا روی سر کتری میگذاشت تا به قول خودش حال بیاید .یهو همینجور که غرق در افکارم بودم و در رویا ها داشتم نگاهش میکردم صدایم کرد .ببم چایی ات سرد شد .برات عوضش کنم.گفتم نه بی بی همین خوبه قند را برداشتم .گفت ننه قندتو بزن تو چاییت .بعد بزار تو دهنت .تفکری که همیشه رعایت میکرد.مادر بزرگ های ساده و بی الایش ما...همیشه عادتم بود وقتی از همه جا خسته میشدم . به خانه اش میرفتم .کاش خانه ی مادر بزرگ ها با وسایلشان همیشه دست نخورده باقی میماند. تا هر وقت دلت از زمین و زمان میگرفت چند ساعتی به انجا میرفتی و در کنار قاب عکسش مینشستی و با خاطراتش خستگی از تنت بیرون میرفت.بعضی وقتا سرم را روی زانوهایش میگذاشتم .و اوهم با دستان سپید و مهربانش موهایم را نوازش میداد. نمیدانم چرا ولی مادربزرگم من را بیشتر از همه ی نوه هایش دوست داشت .شاید چون من هم او را از همه بیشتر دوست داشتم.هنوزم که هنوز هست حسین پسر دایی ام چند وقت پیش میگفت. همیشه حسودیم میشد .بی بی همیشه به تو بیشتر ما عیدی میداد.و ترا بیشتر دوست داشت.شاید چون من در کودکی بیشتر کنار مادربزرگم بودم.و در خانه ی او چندسالی بزرگ شدم.بوی گل های رنگ رنگ قبایش واقعا به مشام میرسید .انگار دم دمای بهار بود.ودر کوچه باغ های رویا داشتی قدم میزدی و بوی عطر تنش چه ارامشی داشت.بوی تمام مهربانی ها را میداد....ادامه دارد....
۲۸۸
۲۱:۰۲
این ور میله هاان دو خواهرقسمت ۳۶درکنارش بودن ارامشی داشت از جنس تمام خوبی هابا چشم هایم صورتش را نگاه میکردم.صورت سپید وگونه های زیبایش با چین های روی پیشانی اش تمام زیبایی های خدا را به رخ میکشید و سخن از هزاران راه رفته در گردش دوران را به نمایش میگذاشت.همیشه کنارش مینشستم واز گذشته های دور زندگی اش تعریف میکرد.زندگانی سراسر رنج و درد و تنهایی که شاید حتی برای دوران ما باور کردنش سخت است.همیشه سرم را روی زانوهایش میگذاشتم .از پشت شیشه های جلو دالان درخت خشک انگور و برگهایی که زرد شده بود و روی زمین را پوشانده بودند.خودنمایی میکردند.وباد ارام ارام برگ ها را به این سو و ان سو میبرد .وشدت باد که بیشتر میشد اختیار خود را به دست باد میدادند.تا هرچه بادا باد ...ولی دیوار های حیاط جلوی حرکتشان را میگرفتند و دوباره سرگردان میشدند و دیوانه وار درون خود میلولیدند.حال مادر بزرگ هم این روزها همین بود .همه ی روزها کنار سجاده اش نشسته بود با ان چادر گلدار سپیدش و چارقدی که سالها بود مشکی بود .وهیچ وقت رنگ دیگری نپوشید.مادرم میگفت از وقتی که دایی سید عبداله اخرین پسرش شهید شد. هرکارش کردیم چارقد مشکی را بیرون نیاورد.و همیشه ارزویش این بود که کنار پسرش بخاک سپرده شود.هرگاه اسم دایی ام می امد با وجودی که نزدیک سی سال از شهادتش میگذشت. انگار همین دیروز بود که خبر شهادت پسرش را که سنگر ساز بی سنگر لقب گرفته بود و با قناصه پیشانی اش را نشانه گرفته بودند.به او میدادند.چشم هایش شروع به جاری شدن میکرد.حالا هم که یکی از چشم های زیبایش بخاطر گریه زیاد در فراق دایی ام دیگر هیچ سویی نداشت .از همه جا خسته تنها و بدون امید به فردا اخرین روزهای زندگی اش را با هدف رسیدن به پسرش طی میکرد.شاید میخواست برود ...و خسته شده بود از ماندناز تحمل وتکرار خاطره های یک عمر پشت سر خاطرات ۸۰ و اندی سال زندگی و تنهایی شاید فکر میکرد دیگر به پایان راه رسیده است.و باید رخت سفر را اماده کند .چندسالی میشد که بعد از برگشت از زیارت کربلا وسایل سفرش را اماده کرده بود و در چمدانش گذاشته بود و هر از چند گاهی به ان سر میزد .انگار در قصد رفتنش مصمم بود. وهر روز لحظه شماری میکرد.و هنگامی که پدرم که هم پسر خواهرش بود و هم دامادش فوت کرد. تا چندماهی به او نگفتیم چون حال خوبی نداشت .ولی بعد که فهمید اخرین یادگار خواهرش نیز در میان نیست .بر اراده اش مصمم تر شد .و چندی بعد بایک عمرخاطرات همه مارا برای همیشه تنها گذاشت.و فقط خاطراتش به یادگار ماند.همین طوری که روی زانوهایش سرم را گذاشته بودم و دستانش را لای موهایم میکشید .گفتم بی بی داستان زندگیتو برام تعریف میکنی از اون قدیما و جریان بی بی ماه طلعت رو.... بی بی ماه طلعت هم مادر بزرگ پدری ام بود. که در مهربانی و سادگی مانند خواهرش بود.ولی چندسالی قبل فوت کرد وقتی من هنوز راهنمایی بودم .اوهم همیشه بوی خدا را میداد.و توی حیاطش چون در شهر فسا زندگی میکرد. حتی در زمستان هم بوی بهار نارنج میداد.ما چندسال بعد بخاطر کار پدرم به فسا امدیم و بیشتر کنار بی بی ماه طلعت بودیم.گرمای وجودش مانند تیرماه فسا گرم گرم بود.یادم هست هرروز که از مدرسه به خانه می امدم .توی مسیر سری به خانه بی بی ماه طلعت میزدم .و اوهم همیشه قبل از اینکه من برسم برایم یک خوراکی کنار گذاشته بود.یک روز وسطای خرداد بود .بعد از امتحانات ثلث سوم که به خانه برمیگشتم گفتم سری به بی بی ماه طلعت بزنم.رفتم خانه اش مثل همیشه مرا بغل کرد و بوسید.وگفت ننه بیا تو گفتم فقط اومدم ببینمت .چیزی لازم نداری .گفت خدا خیرت بده نه ننه جانمن هم با بوسه هایش قوتی دوباره گرفتم برای ادامه مسیر در ان گرما ...از خانه ما تا خانه ی بی بی طلعت حدود یک کیلومتری راه بود و من راه افتادم و به خانه که رسیدم خیس عرق شده بودم. رفتم توی حیاط ابی به دست و پام زدم دیدم در میزنند .رفتم در را باز کردم دیدم بی بی ماه طلعت خیس عرق پشت در حیاط است.گفت ننه یه بستنی برات گذاشته بودم یادم رفت بهت بدم پشت سرت امدم هرچی صدات زدم نشنیدی ازشدت گرما بستی هم اب شده بود.اینهمه راه را پشت سر من امده بود تا بستنی را به من بدهد.خاطره ای که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیرود .اوهم در روز تاسوعا سال ۷۹ فوت شد.توی بیمارستان فسا زمانی که دست بابام زیر سرش بود و من و پسر عمه ام کنارش بودیم آخرین حرفش به بابام این بود .از خدا میخوام خودتو بچه هات دست تو خاکستر کنید .طلا بردارید .و تو همین لحظه چشمانش بسته شد انگار هزار سال است که خواب بودهو فقط خاطرات و مهربانی هایش برایم به یادگار ماند.خلاصه بی بی ماه پیکر شروع کرد به تعریف داستان زندگی اش با اینکه صدها بار برایم تعریف کرده بود.وهیچ وقت خسته نمیشد انگار خودش هم با تعریف زندگی سراسر دردش اندکی از دردهایش کاسته میشد.ادامه دارد....
۲۱۷
۱۴:۱۱
سنگر ساز بی سنگر شهید سید عبداله حسینی
۲۱۸
۱۵:۱۱
بعد از شهادت
۲۸۰
۱۵:۱۵
این ور میله هاقسمت ۳۷آن دو خواهر...یا شاید میخواست همه بدانند.که چه دردها کشیده است.و در این بازی روزگار با وجود چنین ناملایماتی هنوز سر پا ایستاده است.تا بدین جا رسیده کهاین موی سپید را فلکش به رایگان نداد....این را به نقد جوانی خریده است باغمی که در حرفهایش و واژه های کلامش موج میزد .و از حرف زدنش غم های دوران و سپیدی موهایش دیده میشد.واز همان شروعش هر کسی که مخاطبش بود .میتوانست تمام درد هایش را حس کند.و بازی روزگار بر مدار زندگی اش را براحتی به تصویر کشد.با همان لحن گرم و صمیمی اش که دلت میخواست تا هزار روز پای حرفهایش بنشینی ارام شروع کرد....شروع کرد به گفتن لحظه لحظه های گردش دوران و نامردی روزگار بر صحفه پیشانی اش.میگفت وقتی بدنیا امدم .اسمم را ماه پیکر گذاشته بود مادرم گلناز...وخواهر دیگرم ماه طلعت سه سال از من کوچک تر بود .پدرم شاه ولد گله ای از گوسفندان داشت و مادرم گلناز زنی بود همه کاره از قالی بافی گرفته تا امور دامداری گوسفندان.از شیر گوسفندان ماست و پنیر و کره درست میکرد.و با چوب درختان خشک اتش می افروخت و گندم را با دست اسیاب میکرد و نان میپخت.روزگارش بر وفق مراد بود و همه ی زندگی رو به راه از بخت بد روزگار و پیشونی سیاه من تو همون بچه گی پدرم بیمار شد و سالی که میگفتن بهش سال درد فوت کرد.تو اون دوره ای که مردم یکی یکی مثه برگ درخت می افتادن .مادرم گلناز بعد از تحمل درد و رنج تنهایی و بی شوهری گفت من دیگر اینجا محرمی ندارم خودش بود و دو دختر من ۸ساله و خواهرم طلعت که ۵سال از من کوچکتر بود. گفت میخواهم با دایی هایم به ییلاق بروم .انموقع ما ییلاق و قشلاق میکردیم و کوچ مسیر زندگیمان بود .ولی عمو زاده هایم چند سالی بود دست از کوچ کشیده بودند .وبا مادرم مخالفت کردند.و بلاخره بعد از گریه و اصرار دایی های مادرم قبول کردند. که ماه طلعت را بجای مهریه و شیر بها به گلناز بدهند. و من را پیش خودشان نگه داشتند. تا بدین طریق اموال پدرم را که گوسفند و شتر و اسب و الاغ بود را پیش خود نگه دارند.مادرم هم شروع کرد به التماس با پسر عمویم که حالا بعد فوت بزرگترها بزرگ فامیل حساب میشد .مادرم گلناز گفت که هیچ چیز از زندگی شوهرم نمیخواهم فقط بگذارید دوتا دخترم را با خودم ببرم.ولی عمو زاده ام راضی نشد .بخاطر حرف مردم که هم بتواند به بهانه بچه ها اموال پدرم را تصاحب شود .وهم نگویند نتوانست بچه های عمویش را جمع کند.مادرم گفت دخترم اینجا هیچ محرمی ندارد .که عموزاده ام من کودک کمتر از ده سال را برای خودش صیغه خواند.چارقدی روی سرم انداخت و گفت وقتی بزرگ شد خودم میگیرمش .و از الن به من محرم است و مثل پدر برایش پدری میکنم .و دختر کوچک تر ماه طلعت را به مادرم گلناز دادند . حتی مادرم شناسنامه من را با خودش برد به خیال اینکه بخاطر شناسنامه مجبور شوند من را به او بدهند .اخر ان دوران زن ها حق هیچ حرفی را نداشتند. وهمه چیز دست مردها بود.وبعد ها عمو زاده ام شناسنامه ی دیگری برای من گرفت که حتی فامیلم هم با خواهرم فرق میکرد .بخاطر همین وصیت کردم روی سنگ قبرم فامیل اصلیم را بنویسند.حوالی پاییز بود که ایل قصد رفتن و کوچ داشت .چون در منطقه ما هوا سرد میشد علوفه برای گوسفندان نبود.بناچار و طبق رسم ایل بار و بندیل سفر را میبستند و سوار برچهار پایان میکردند.و سیاه چادر ها را که زنان ایل با دستان خود بافته بودند جمع میکردند.و با های و هوی و اشتیاق سفر به سوی گرمسیر راهی میشدند.از اینجا جدایی ما دوخواهر شروع شد.جدایی که سی و هفت سال طول کشید . ماه طلعت به همراه مادرم و طایفه اش و من هم تنها بدون هیچ کسی ماندن درسردسیر درلابلای تمام خاطراتم فقط صدای گریه بچه گانه خواهرم طلعت و شیون ها و التماس کردن های مادرم گلناز برایم ماند .روزی که خواهرم طلعت سوار بر الاغی سپید در اغوش مادرم داشت میرفت و مادرم گلناز با ان لباس های گلدار قرمزش برایم دست تکان میداد و اشک میریخت.که ناگهان مادرم خود را از روی الاغ به زمین انداخت و به سمت من دوید در کنارم نشست مرا درآغوش کشید و شروع کرد به گریه کردن این اخرین باری بود که مادرم را بغل کردم .نمیدانستم بعد از ان دیگر حتی بوی مادرم هم به مشامم نخواهد رسید.اشک هایش تمام لباسم را خیس کرده بود .و من هم که بچه بودم نمیدانستم چه سرنوشتی بعد از مادرم گریبانم را خواهد گرفت . حتی بعد از ان هیچ وقت حتی سنگ قبرش را هم ندیدم.در همین حال ایل از حرکت ایستاد و عمو زاده ام امد و طلعت هم از بغل مادرم گلناز در اورد و لگدی به پهلوی مادرم زد و گفت حالا که اینجور است دوتا دختر و نگه میدارم خودت تنها برو مادرم روی پاهای عموزاده ام افتاد و شروع کرد به التماس کردن ولی عمو زاده ام با ان قد دومتری اش خم به ابرو نیاورد.اینجا بود که دایی ام امد و مادرم را از زمین بلند کرد.ادامه دارد...
۱۹۷
۱۳:۳۱
مرحوم ماه طلعت مادر بزرگ پدری ام روحش شاد
۲۴۹
۱۵:۲۰
این ور میله ها قسمت ۳۸ان دو خواهرو زیر بغلش را گرفت و طلعت را بغل کرد و مادرم را به زور به سمت کاروان برد.و او را سوار الاغ کرد.و من هم روی زمین نشسته بودم. و این فراق را فقط نظاره میکردم و اشک میریختم .بدون انکه بدانم سرنوشتم را بدست که سپرده ام و به کجا مرا خواهد برد.این اخرین تصورات ذهنی ام از مادرم بود .که فقط همین تصویر را چندین سال است گریه میکنم .هر ثانیه به ثانیه دورتر میشدند از پله های آغل گوسفندان بالارفتم روی پشت بام کاه گلی فقط گرد و خاکی از پشت ایل در حال کوچ پیدا بود.که ان پشت بام هرروز غروب شده بود. مامن تنهایی من و جاده ی خاکی مسیر رفتن مادرم که چون سرابی برایم باقی ماند.همینجور اشک میریختم که زن عمویم گفت پیکر بیا زلیل شده میوفتی پایین خدا لعنت کنه عمو زادتو کم یتیم داشتم تو هم اضاف شدی خب اینم میدادی ننش میبرد .انجا بود که فهمیدم بیچارگی یعنی چه...و از الن من ماندم و تمام خاطرات کودکی و تنهایی و یتیمی...روزها یکی پس از دیگری و سخت تر ازهرروز سپری میشد .درست مثل روزهای برگ ریز پاییز.و بزرگان ایل هم هرروز که میگفتن سال درد هست .(به گمانم جنگ جهانی بود که قحطی و بیماری فراگیر شده بود) یکی پس از دیگری خزان میشدند. و من هم هرروز تنها ترتا اینکه تمام اختیارم به دست عمو زاده ام افتاد.ودر خانه ی عمویم در کنار زن عمو و بچه هایش زندگی ام شروع شد.زندگی سراسر درد و رنج و تحقیر ....و تمام دلخوشی ام ایم بود که سال دیگر با امدن فصل بهار و کوچ دوباره عشایر مادر و خواهرم را میبینم. و این بار پسر عمویم هم که چشمش دنبال اموال پدرم بود .و به مرادش رسیده بود و من هم نان خوری بیشتر در خانه اش نبودم . راضی میشود و من همبا مادر و خواهرم میروم .و اعتراضی نمیکند.به این امید روزها را یکی پس از دیگری سپری میکردم .و از طلوع خورشید تا غروب افتاب هرکاری توی خانه بود را من باید انجام میدادم.از قالی بافی گرفته تا دوشیدن شیر گوسفندان و پختن نان و بقیه ی کارها با ان سن کممهمینجور به امید رسیدن بهار لحظه شماری میکردم .ماه اول بهار تمام شد وکم کم بایست می امدند.اما هرروزی که میگذشت بی خبرتر از دیروز بودم.هرروز میرفتم روی پشت بام و دور دست ها را نگاه میکردم اما هیچ خبری نبود .و هیچ کسی هم خبری نداشت .چرا امسال ایل از گرمسیر برنگشت.تا اینکه چند روزی بعد خبری رسید که تمام خشت های دیوار و چوب های سقف خانه روی سرم خراب شد.دوره گردی که هر ماهی یکبار می امد و خنزر پنزر میفروخت.گفت رضاخان که میگفتند شاه مملکت است.دستور اسکان عشایر را داده است. و عشایر دیگر نباید کوچ کنند .بخاطر اینکه بتواند جلوی یاقی های بیابان را بگیرد.اخه اونموقع هرکی میتونست دزدی کنه از کاروانها و نونی بدست بیاره زرنگ بود .چون همه جا قحطی شده بود.چندماه بعد که دوره گرد خنزر پنزر فروش امد. گفت که مادرم گلناز به یکسال هم نکشیده که از بس گریه کرده بود برای من دق کرده بود .ودر زمستان همان سال مانند تمام گیاهانی که بخواب زمستانی میروند به دیار باقی شتافته بود.و مانند پدرم رخت خاک را به تن کشیده بود.از یک طرف تنهایی و بی کسی خودم از طرف دیگر خواهر کوچک ترم طلعت واز طرفی مرگ مادرم .حس خواهر بزرگتری که خودش اواره بود. و خواهرش از او اواره ترتا دیروز که دوره گرد بیاید به طلعت حسودیم میشد که شب ها در اغوش مادرم میخوابد.حالا بایست غصه ی اوراهم بخورم چگونه بچه ی به اون کوچکی مرگ مادرمان را هم دیده است. و چه بلایی قرار است سرش بیاید.به پیرمرد دوره گرد التماس کردم از خواهرم برایم خبر بیاورد .و اوهم قول داد دفعه ی بعد که سمت گرمسیر رفت برایم سراغش را میگیرد .حالا تمام امیدم شده بود خبر پیرمرد خنزر پنزر فروش...با وجودی که هنوز کودک بودم بایست روزهای فراق و داغ پدر و مادرم و جدایی خواهرم را در ذهنم ترسیم میکردم .انگار خدا از همان کودکی بدبختی را در پیشانی ام نوشته بود.ادامه دارد...
۲۰۵
۱۷:۳۱
این ور میله هاقسمت ۳۹ان دو خواهرهمیشه میگفتم خوشبحال طلعت که شب ها توی بغل مادرم میخوابد و او را نوازش میکند.اما من با کتک و نق های زن عمویم سر به خواب میگذارم .اما امروز که فهمیدم دلم بحال طلعت بیچاره میسوخت .و من ماندم و تنها خواهرم از دار دنیا فرسنگ ها دورتر که حتی نمیدانستم کجاست.شبها چگونه میخوابد .غذایش چیست .حالا من مانده بودم و دنیای پر از تنهایینه پدر .نه مادر.نه حتی یک برادر...وحتی هیچ خبری از تنها خواهرمنمیدانم یعنی اینقدر حقم از زندگی بود . که در این سن و سال بایست اینهمه داغ را تحمل میکردم.ییلاقمان دشت مرغاب بود نزدیکی پاسارگاددشتی وسیع همراه با چشمه هایی جوشان و رودخانه هایی جاری .همراه با ابشاری زیبا که امروز فقط اسم ابشار باقی مانده است .و ارامگاه کورش کبیر که از بلندی های کوههای دشت مرغاب پیدا بود.و سیتره ی یک دنیا غرور و شکوه را به رخ میکشید . و زمستاتی سرد همراه با برف و بورانو بهاری دل انگیز و تابستانی خنک همراه با باغهایی سرشار از انگور عسکری و سیب و گردو...و پرواز مرغابیان در فصل بهار...و قشلاقمان در پای خرمنکوه در نزدیکی روستای کچویه بیست کیلومتری شهرستان فساکه استقامت خرمنکوه عظمت واستواری مردان قبیله ام را به نمایش میگذاشت .و در پای خرمنکوه قمپ اتشکده بود و چشمه هایی جوشان که به چهل چشمه معروف بود .و از دل سنگ ها میجوشید و رودخانه ای بزرگ که در پای کوه جاری میشد.و این اب گوارا گودال قمپ اتشکده را به دریاچه ای بیکران تبدیل کرده بود .که امروز فقط خاطرات انها باقی مانده است و از ان همه جوش و خروش ابها فقط رد پای ابها به جا مانده است.از ییلاق تا قشلاقمان حدود ۴۰۰ کیلومتر فاصله بود و ان زمان با اسب و قاطر و پیاده ۴۰۰ کیلومتر یعنی بیش از ده شبانه روز پیاده رفتنیعنی اخر دنیا .یعنی نرسیدن انهم برای من یک دختر یتیم و تنها ...بعد از فوت مادرم گلناز تا چشم باز کردم روی پهنه ی قالی از طلوع افتاب تا غروبش نقش های کوچ ایل را به تصویر میکشیدم.و تار و پود دلتنگی را با زن عمو و دختر عموهایم به هم میبافتم.روزها را درحسرت دیدن تنها خواهرم به شب میرساندم .چقد زمان لعنتی دیر میگذشت و گاه گاهی خبری می امد که فقط میگفتند خواهرت زنده هست.اما پس چند وقتی که گمانم حدود ۱۲سال داشتم پسر عمویم با زنی که شوهرش فوت کرده بود و اموالی از او برایش مانده بود و چندسالی هم از خودش بزرگتر بود ازدواج کرد.و من هم چارقدی که در کودکی به اسم او برایم نشانه گذاشته بودند.و هیچ گاه بخاطر تنفری که از او داشتم نپوشیدم.وان را در اتش انداختم.و خدارا شکر میکردم که مجبور نشدم با پسر عمویم ازدواج کنم .اخر نگاهش پر از خاطرات نابودی من بود .پر از تنهایی و بدبختی پر از ضجه های مادرم...همینطور روز و شب ها را سپری میکردم.با سرزنش های زن عمویم .وبا انگشتان کوچکم تارهای قالی را بهم میبافتم .بخاطر سرمای زیاد سر انگشتانم ترک میخورد و خون میچکید و شب ها پیه گوسفند را داغ میکردم و در ترک های سر انگشت دستانم میچکاندم .تا فردا بتوانم دوباره قالی ببافم.وشب ها کنار دختر عموهایم توی یک اتاق کاه گلی که با لگنی از هیزم گرم میشد میخوابیدیم .تا اینکه روزی پسر عمویم امد و گفت بلند شو خواستگار داری شوهرت داده ام ...مردی بنام مشهدی ولی به خواستگاریم امد.دستش به دهانش میرسید دوتا بچه داشت که همسرش فوت کرده بود .ادم خوش قلبی بود .برای رها شدن از خانه عمو زاده ام بی درنگ قبول کردم البته انموقع ها دختر ها هیچ حق انتخابی نداشتند.و پسر عمویم یک گاو و دو گوساله از مشهدی ولی به اسم شیر بها گرفت و خودش برداشت ..ادامه دارد....
۹۶
۱۵:۵۶