هنوز در دل ما باور سحر ماندهبه آسمان شفق سرخی خبر مانده
اگر چه چشمه ی اشکم هنوز می جوشد نکرده حق غمم را ادا و درمانده
درون کاخ نبودی شهید بیت شدی که هر که زد به شما طعنه خون جگر مانده
هنوز رهبر ایران امام خامنه ایستپدر اگر چه که رفته ولی پسر مانده
زبان من به خداحافظی نمیچرخد سلام آخر من شد سلام فرمانده
به قله می رسم آیات فتح میخوانم تو گفته ای که از این راه مختصر ماند
به میهمانی گل های سرخ رجعت کن درون سینه دلم بی تو محتضر مانده
نشد که شعر بخوانم برایت آقاجانپس از تو چشم غزل های من به در مانده
تو از تبار حسینی شهید ابن شهیدهزار شکر که بر پیکر تو سر مانده
#رهبر_شهیدم
اگر چه چشمه ی اشکم هنوز می جوشد نکرده حق غمم را ادا و درمانده
درون کاخ نبودی شهید بیت شدی که هر که زد به شما طعنه خون جگر مانده
هنوز رهبر ایران امام خامنه ایستپدر اگر چه که رفته ولی پسر مانده
زبان من به خداحافظی نمیچرخد سلام آخر من شد سلام فرمانده
به قله می رسم آیات فتح میخوانم تو گفته ای که از این راه مختصر ماند
به میهمانی گل های سرخ رجعت کن درون سینه دلم بی تو محتضر مانده
نشد که شعر بخوانم برایت آقاجانپس از تو چشم غزل های من به در مانده
تو از تبار حسینی شهید ابن شهیدهزار شکر که بر پیکر تو سر مانده
#رهبر_شهیدم
۸۸
۷:۴۲
قربون قلب های پاکتون
۱۱۴
۱۰:۴۴
#حکایت_قدیمی
در حکایتی عربی آوردهاند خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر میآورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار میداد. صاحب از خدا بی خبر خروس که آدم بی نمازی بوده به خروس هشدار میدهد از این به بعد نمیخواهم صبحها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سرت را خواهم برید. خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد.
مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت از فردا می خواهم از تو صدای قد قد بشنوم نه قوقولی قوقو و اگر جز این شود بی شک سرت را میبرم. قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد. بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت میخواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد، سرت را میبرم. خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خودش گفت: کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزت اذان گفتن کشته میشدم، نه به خفت تخم نکردن!
به نظرم این هم مصداق این روزای برخی هاست!
در حکایتی عربی آوردهاند خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر میآورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار میداد. صاحب از خدا بی خبر خروس که آدم بی نمازی بوده به خروس هشدار میدهد از این به بعد نمیخواهم صبحها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سرت را خواهم برید. خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد.
مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت از فردا می خواهم از تو صدای قد قد بشنوم نه قوقولی قوقو و اگر جز این شود بی شک سرت را میبرم. قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود پس به هر زحمت و ذلتی بود قدقد کرد. بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت میخواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد، سرت را میبرم. خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خودش گفت: کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزت اذان گفتن کشته میشدم، نه به خفت تخم نکردن!
به نظرم این هم مصداق این روزای برخی هاست!
۱۲۴
۴:۲۸
«*برای عاشق، هیچ بشارتی بالاتر از این نیست که به او بفهمانند معشوقش او را دوست دارد؛ اینجاست که دو عشق تلاقی میکند و کرشمه و ناز میان دو طرف ردّ و بدل میشود*...»
علامه طباطبائی
علامه طباطبائی
۶۱
۱۶:۰۶
۵۷
۸:۲۴
#سلوک #نمازشب #خانواده#آیت_الله_حسینی_طهرانی
۳۹
۹:۴۵
#نجوا
محبوب من! پناه میبرم به تو از روزی که آغاز آن ترس و وحشت، میانهاش ناشکیبایی و پایانش درد و رنج باشد...
{... اللَّهُمَّ اجْعَلْ أَوَّلَ یَوْمِی هَذَا صَلَاحاً وَ أَوْسَطَهُ فَلَاحاً وَ آخِرَهُ نَجَاحاً
خداوندا، آغاز امروزم را صلاح و خیر، میانه اش را رستگاری و پایانش را کامیابی قرار ده...}
محبوب من! پناه میبرم به تو از روزی که آغاز آن ترس و وحشت، میانهاش ناشکیبایی و پایانش درد و رنج باشد...
{... اللَّهُمَّ اجْعَلْ أَوَّلَ یَوْمِی هَذَا صَلَاحاً وَ أَوْسَطَهُ فَلَاحاً وَ آخِرَهُ نَجَاحاً
خداوندا، آغاز امروزم را صلاح و خیر، میانه اش را رستگاری و پایانش را کامیابی قرار ده...}
۵۹
۹:۴۸
۵۷
۱:۱۹
۲۳
۲:۰۸
۴۲
۲:۰۸