«ابدی در قلبها»
از قدیمیها شنیدهبودم خانمها عکس کسی را که خیلی خیلی دوستش داشتهباشند، توی کیف پولشان میگذارند. در طاقچهی خانههای قدیمی، روی میز خاطره و یا روی دیوار خانهها هم همین اصل برقرار است. وقتی داشتم وسایل سفر به تهران را برای شرکت در بدرقهی امام شهید جمع میکردم با خودم گفتم چرا منتظر پوستری از عکس آقا جانم بمانم که خادمان در مراسم به دستم بدهند؟! من باید عکس قابشدهی امام شهیدم را از همین خانه بردارم و با خودم ببرم. افسوس میخوردم که فرصت نکردهبودم آن را گلآرایی کنم. به مراسم که رسیدیم بعضیها را دیدم که پوستر کاغذی که هیچ، به قاب عکس هم اکتفا نکردهبودند. انگار ارادتشان را میخواستند با به دوش کشیدن عکس معشوق بیشتر به دنیا نشان بدهند. در دلم پای همتشان را ستایش کردم که در هوای گرم، توی شلوغی جمعیت میلیونی و در طول یک مسافت طولانی دارند عکسی به این بزرگی را روی پشتشان جلو میبرند. در شرایطی که آدم ممکن است حتی از وزن خودش هم خسته شود، این همت و اراده، این عشق از کجا میآید؟! بیشتر که به عکس نگاه کردم، بغض هوای چشمانم را ابری و زمینِ دلم را تنگ کرد. زیر لب نجوا کردم: «ای صاحب عکس، عزیزجانم، کجایی؟ آخر قرار بود ما فدایت بشویم که...» و فهمیدم بزرگتر از عکس روی دوش آن مرد، انعکاس عشق به او است که در قلبهایمان تا ابد قاب شده. هیچ وقت هم غبار نمیگیرد.
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#خیابان_انقلاب#تهران#لبیک_یا_خامنهای#یا_لثارات_الخامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
از قدیمیها شنیدهبودم خانمها عکس کسی را که خیلی خیلی دوستش داشتهباشند، توی کیف پولشان میگذارند. در طاقچهی خانههای قدیمی، روی میز خاطره و یا روی دیوار خانهها هم همین اصل برقرار است. وقتی داشتم وسایل سفر به تهران را برای شرکت در بدرقهی امام شهید جمع میکردم با خودم گفتم چرا منتظر پوستری از عکس آقا جانم بمانم که خادمان در مراسم به دستم بدهند؟! من باید عکس قابشدهی امام شهیدم را از همین خانه بردارم و با خودم ببرم. افسوس میخوردم که فرصت نکردهبودم آن را گلآرایی کنم. به مراسم که رسیدیم بعضیها را دیدم که پوستر کاغذی که هیچ، به قاب عکس هم اکتفا نکردهبودند. انگار ارادتشان را میخواستند با به دوش کشیدن عکس معشوق بیشتر به دنیا نشان بدهند. در دلم پای همتشان را ستایش کردم که در هوای گرم، توی شلوغی جمعیت میلیونی و در طول یک مسافت طولانی دارند عکسی به این بزرگی را روی پشتشان جلو میبرند. در شرایطی که آدم ممکن است حتی از وزن خودش هم خسته شود، این همت و اراده، این عشق از کجا میآید؟! بیشتر که به عکس نگاه کردم، بغض هوای چشمانم را ابری و زمینِ دلم را تنگ کرد. زیر لب نجوا کردم: «ای صاحب عکس، عزیزجانم، کجایی؟ آخر قرار بود ما فدایت بشویم که...» و فهمیدم بزرگتر از عکس روی دوش آن مرد، انعکاس عشق به او است که در قلبهایمان تا ابد قاب شده. هیچ وقت هم غبار نمیگیرد.
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#خیابان_انقلاب#تهران#لبیک_یا_خامنهای#یا_لثارات_الخامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۵۱۴
۱۶:۵۸
«شعورِ شعار»
با خودم فکر میکنم اگر شعار دادن فقط با شور همراه باشد و در پسِ آن شعوری نهفته نباشد چه فایدهای دارد؟ حداقل میشود گفت شور و شعار بدون شعور و معرفت کمفایده است. مثل مردم کوفه که با هیجان، امامشان را شعارگویان دعوت کردند اما به عمل که رسید طبلشان تو خالی از آب درآمد.
مراسم تشییع امام شهیدمان پر از شعار بود. شعارهایی بر زبان، روی کاغذ، روی بنر و پرچم. خیلیهایشان نشان میداد حرف مردم یکی است. طلب و درخواستشان یکی است و در آن وحدت کامل دارند. وقتی به حضور قریب به صد و بیست روزهی همین مردم زیر بمبهای دشمن، سیلی سرمای زمستان، گریهی ابرها و حالا گرمای هوا فکر میکنم قلبم میگوید این شعارها از شعور برخاستهاند. حالا شاید بشود گفت میزان فهم و درک هرکسی از انقلاب، از رهبری، از جنگ، وطن، مقاومت و امثالهم متفاوت است اما نمیتوان منکر این شعور و درک رشد یافته شد.
روز تشییع رهبر شهیدمان، دور میدان انقلاب، زنی را دیدم که شعارش را روی سینهاش مدال کردهبود. پرچم ایران دستبند و عکس آقا هم جام ایستادگیاش شدهبود که بالای سرش بردهبود. قاب عکس کوچکش را با گلهای بنفش یاسی آراستهبود. انگار گلها از خورشید توی قاب، نور میگرفتند و تازه و زیبا میشدند. از همهی این حرفها که بگذریم شعار زن نشان میداد ملت ما شعور این را دارد که هیچ چیز با تشییع و خاکسپاری آقای شهید ایران تمام نمیشود: «این آخرین روز حضور نیست. این آغاز ظهور است»
توی دلم دعا کردم که خدا باقی غیبت مولا را به خاطر خون رهبرمان، به خاطر ایستادن همین مردم و شعور رشد یافتهای که حاصل تربیت انقلاب است ببخشد...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#میدان_انقلاب#لبیک_یا_خامنهای#یا_لثارات_الخامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
با خودم فکر میکنم اگر شعار دادن فقط با شور همراه باشد و در پسِ آن شعوری نهفته نباشد چه فایدهای دارد؟ حداقل میشود گفت شور و شعار بدون شعور و معرفت کمفایده است. مثل مردم کوفه که با هیجان، امامشان را شعارگویان دعوت کردند اما به عمل که رسید طبلشان تو خالی از آب درآمد.
مراسم تشییع امام شهیدمان پر از شعار بود. شعارهایی بر زبان، روی کاغذ، روی بنر و پرچم. خیلیهایشان نشان میداد حرف مردم یکی است. طلب و درخواستشان یکی است و در آن وحدت کامل دارند. وقتی به حضور قریب به صد و بیست روزهی همین مردم زیر بمبهای دشمن، سیلی سرمای زمستان، گریهی ابرها و حالا گرمای هوا فکر میکنم قلبم میگوید این شعارها از شعور برخاستهاند. حالا شاید بشود گفت میزان فهم و درک هرکسی از انقلاب، از رهبری، از جنگ، وطن، مقاومت و امثالهم متفاوت است اما نمیتوان منکر این شعور و درک رشد یافته شد.
روز تشییع رهبر شهیدمان، دور میدان انقلاب، زنی را دیدم که شعارش را روی سینهاش مدال کردهبود. پرچم ایران دستبند و عکس آقا هم جام ایستادگیاش شدهبود که بالای سرش بردهبود. قاب عکس کوچکش را با گلهای بنفش یاسی آراستهبود. انگار گلها از خورشید توی قاب، نور میگرفتند و تازه و زیبا میشدند. از همهی این حرفها که بگذریم شعار زن نشان میداد ملت ما شعور این را دارد که هیچ چیز با تشییع و خاکسپاری آقای شهید ایران تمام نمیشود: «این آخرین روز حضور نیست. این آغاز ظهور است»
توی دلم دعا کردم که خدا باقی غیبت مولا را به خاطر خون رهبرمان، به خاطر ایستادن همین مردم و شعور رشد یافتهای که حاصل تربیت انقلاب است ببخشد...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#میدان_انقلاب#لبیک_یا_خامنهای#یا_لثارات_الخامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۶۴۹
۲۲:۰۳
«اقیانوس عزادار»
_ «امیرمهدی، بالا رو نگاه کن. اونجاست. براش دست تکون بده.»
و پسرک به پهنای صورت لبخند میزد. به آسمان نگاه میکرد و با هربار دیدنش کیفور میشد. دروغ چرا، خودم هم از دیدنش خوشحال میشدم. نه اینکه هلیکوپتر یا دوربین ندیدهباشمها، نه. به این فکر میکردم که تصاویری از آن بالا از سیل جمعیت مراسم تشییع ثبت و ضبط میشود که خار چشم دشمن و عزت و اقتدار ایرانمان خواهدشد. توی دلم خدا را شکر میکردم که به اندازهی قطرهای از این دریای پرخروش سهم دارم. خدا را شکر میکردم که تردیدهایم برای آمدن به تهران را با تمام وجودم زمین زدهبودم. تردیدهایی که بوی ترس میداد. و ترسی که از محبت و احتیاط مادرانه برمیخاست. شاید هرمادری با بچهی کم سن و سال دچار چنین تردیدی برای آمدن به مراسم تشییع رهبر شهیدمان شدهبود. فکرش را میکردم که گرمای تابستان است. تاریخیترین تشییع رهبر جهان اسلام است. حتماً میلیونها آزاده خود را به آن میرساندند و قرار بود جمعیت از هرطرف سیل شود و طوفان اشک و خشم انتقامخواهی به راه بیفتد. کلاف شک و تردید کلافهام میکرد.آن طرف قضیه دل به گوش جانم میگفت اگر نروی تا ابد از جا ماندنت حسرت میخوری. تا ابد بغض در گلویت میماند. اصلاً چطور میتوانی در مراسمی که امام زمان هم در آن حضور دارد حاضری نزنی؟ چطور میتوانی صاحب عزا باشی اما در عزا نباشی؟؟ چطور میتوانی امیرمهدی را از این وداع محروم کنی؟ بزرگ که شد نمیپرسد چرا مرا نبردی؟ دلش نمیگیرد در تشییع امام مهربانش که روزی با محبت او را به آغوش گرفته شرکت نکرده؟؟ تااینکه عشق پیشی گرفت. با نیت جهاد، عزم، جزم کردیم و راهی شدیم. از اینکه همتم کمر راست کردهبود و پای ارادهام کفش پوشید و خودش را به مراسم وداع و تشییع رساندهبود راضی بودم. حالا هربار تلویزیون فیلمهای هوایی مراسم را نشان میدهد امیرمهدی ذوق میکند که آن روز آنجا بوده. و من تازه میفهمم که ما دریا نبودیم. اقیانوس بودیم.
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای#یا_لثارات_الخامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
_ «امیرمهدی، بالا رو نگاه کن. اونجاست. براش دست تکون بده.»
و پسرک به پهنای صورت لبخند میزد. به آسمان نگاه میکرد و با هربار دیدنش کیفور میشد. دروغ چرا، خودم هم از دیدنش خوشحال میشدم. نه اینکه هلیکوپتر یا دوربین ندیدهباشمها، نه. به این فکر میکردم که تصاویری از آن بالا از سیل جمعیت مراسم تشییع ثبت و ضبط میشود که خار چشم دشمن و عزت و اقتدار ایرانمان خواهدشد. توی دلم خدا را شکر میکردم که به اندازهی قطرهای از این دریای پرخروش سهم دارم. خدا را شکر میکردم که تردیدهایم برای آمدن به تهران را با تمام وجودم زمین زدهبودم. تردیدهایی که بوی ترس میداد. و ترسی که از محبت و احتیاط مادرانه برمیخاست. شاید هرمادری با بچهی کم سن و سال دچار چنین تردیدی برای آمدن به مراسم تشییع رهبر شهیدمان شدهبود. فکرش را میکردم که گرمای تابستان است. تاریخیترین تشییع رهبر جهان اسلام است. حتماً میلیونها آزاده خود را به آن میرساندند و قرار بود جمعیت از هرطرف سیل شود و طوفان اشک و خشم انتقامخواهی به راه بیفتد. کلاف شک و تردید کلافهام میکرد.آن طرف قضیه دل به گوش جانم میگفت اگر نروی تا ابد از جا ماندنت حسرت میخوری. تا ابد بغض در گلویت میماند. اصلاً چطور میتوانی در مراسمی که امام زمان هم در آن حضور دارد حاضری نزنی؟ چطور میتوانی صاحب عزا باشی اما در عزا نباشی؟؟ چطور میتوانی امیرمهدی را از این وداع محروم کنی؟ بزرگ که شد نمیپرسد چرا مرا نبردی؟ دلش نمیگیرد در تشییع امام مهربانش که روزی با محبت او را به آغوش گرفته شرکت نکرده؟؟ تااینکه عشق پیشی گرفت. با نیت جهاد، عزم، جزم کردیم و راهی شدیم. از اینکه همتم کمر راست کردهبود و پای ارادهام کفش پوشید و خودش را به مراسم وداع و تشییع رساندهبود راضی بودم. حالا هربار تلویزیون فیلمهای هوایی مراسم را نشان میدهد امیرمهدی ذوق میکند که آن روز آنجا بوده. و من تازه میفهمم که ما دریا نبودیم. اقیانوس بودیم.
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای#یا_لثارات_الخامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۲۸۷
۲۰:۲۷
«خلوتِ شلوغ»
سرش را پایین انداختهبود. دست به سینه روی نیوجرسی بتنی توی کوچه نشستهبود. کلاه لبهدارش مانع بود. صورتش را ندیدم. خیابانهای تهران شلوغ ترین روز عمرشان را به خود میدیدند. او بیتوجه به این همهمه در دنیای خودش سیر میکرد. خیلیها روی جدولها و یا گوشه و کناری نشستهبودند. انگار توی ازدحام جمعیت با خودشان خلوت کردهبودند. یک لحظه دلم خواست مثل آنها جایی بنشینم. سیل جمعیت برود و من در خلوت ذهنم میان شلوغی مراسم تشییع، برای رهبرم اشک بریزم و عزاداری کنم. انگار خروش سیل جمعیت نمیگذاشت یک دل سیر ببارم و با امام شهید حرف بزنم. دلم خواست بنشینم و توی گوشهی تاریک ذهنم رهبرم را مرور کنم. تو که بودی ای مرد؟ تو چه کردی؟ ما هنوز هم تمام تو را نشناختهایم...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
سرش را پایین انداختهبود. دست به سینه روی نیوجرسی بتنی توی کوچه نشستهبود. کلاه لبهدارش مانع بود. صورتش را ندیدم. خیابانهای تهران شلوغ ترین روز عمرشان را به خود میدیدند. او بیتوجه به این همهمه در دنیای خودش سیر میکرد. خیلیها روی جدولها و یا گوشه و کناری نشستهبودند. انگار توی ازدحام جمعیت با خودشان خلوت کردهبودند. یک لحظه دلم خواست مثل آنها جایی بنشینم. سیل جمعیت برود و من در خلوت ذهنم میان شلوغی مراسم تشییع، برای رهبرم اشک بریزم و عزاداری کنم. انگار خروش سیل جمعیت نمیگذاشت یک دل سیر ببارم و با امام شهید حرف بزنم. دلم خواست بنشینم و توی گوشهی تاریک ذهنم رهبرم را مرور کنم. تو که بودی ای مرد؟ تو چه کردی؟ ما هنوز هم تمام تو را نشناختهایم...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۳۳۷
۷:۵۲
«سربازان بزرگ»
پاهایم درد میکرد. پیش خودم گفتم این کفشها که نو هستند. این چند وقت که پوشیدمشان اندازهام بودند. پس چرا الان تنگ آمدهاند و با انگشت کوچک پایم دعوا دارند؟! از میدان انقلاب تا دانشگاه شریف رفتهبودیم و داشتیم همان مسیر را تا خانهی دوست زائرنواز، خانم بابامرادی، برمیگشتیم. کمی بعد فهمیدم کفشها سر جنگ ندارند. پاها ورم کردهبودند و در و دیوار کفش را هول میدادند. خوشحال بودم. دردش برایم شیرین بود.
حالا چند روز از مراسم تشییع گذشته. حواسم را جمع میکنم تا داروهای امیرمهدی را به موقع بدهم. از همان شب که برگشتیم مریض شده. این پرستاری هم برایم شیرین است. دروغ نگویم سخت هم هست اما لحظهای پشیمانی به دلم راه ندادم. او هم به اندازهی قدمهای کوچکش وظیفه داشته.
مثل همهی آن بچههای کوچک و بزرگی که به بدرقهی امامشان آمدهبودند. به بدرقهی یک پدربزرگ مهربان و شجاع.
توی شلوغی جمعیت تشییع، کالسکهها، آدمهای بچه بغل، آدمهایی دست به دست بچه و نگهبانان بچههایی که حس استقلالشان گل کردهبود و گاه و بیگاه پا تند میکردند کم نبودند.
توی یک کالسکه دختربچهای پرچم ایران به دست، جلودار بود. کلاه لبهدار و شیشهی آب روی سینی کالسکه نشان میداد بدون تجهیزات هم نیامده. یک جفت پا هم پشت دخترک، روی لبهی کالسکه افتادهبود. خدای من، پاهای یک نینی! کالسکه، انگار ماشین دوتایشان شدهبود تا آنها را به ماشین آقاجانشان برساند. حتماً دل توی دلشان نبود تا دستی برای آن ماشین و مسافر بهشتش تکان دهند.
و امروز سید مجتبی چه سربازهای بزرگی توی کالسکهها دارد...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
پاهایم درد میکرد. پیش خودم گفتم این کفشها که نو هستند. این چند وقت که پوشیدمشان اندازهام بودند. پس چرا الان تنگ آمدهاند و با انگشت کوچک پایم دعوا دارند؟! از میدان انقلاب تا دانشگاه شریف رفتهبودیم و داشتیم همان مسیر را تا خانهی دوست زائرنواز، خانم بابامرادی، برمیگشتیم. کمی بعد فهمیدم کفشها سر جنگ ندارند. پاها ورم کردهبودند و در و دیوار کفش را هول میدادند. خوشحال بودم. دردش برایم شیرین بود.
حالا چند روز از مراسم تشییع گذشته. حواسم را جمع میکنم تا داروهای امیرمهدی را به موقع بدهم. از همان شب که برگشتیم مریض شده. این پرستاری هم برایم شیرین است. دروغ نگویم سخت هم هست اما لحظهای پشیمانی به دلم راه ندادم. او هم به اندازهی قدمهای کوچکش وظیفه داشته.
مثل همهی آن بچههای کوچک و بزرگی که به بدرقهی امامشان آمدهبودند. به بدرقهی یک پدربزرگ مهربان و شجاع.
توی شلوغی جمعیت تشییع، کالسکهها، آدمهای بچه بغل، آدمهایی دست به دست بچه و نگهبانان بچههایی که حس استقلالشان گل کردهبود و گاه و بیگاه پا تند میکردند کم نبودند.
توی یک کالسکه دختربچهای پرچم ایران به دست، جلودار بود. کلاه لبهدار و شیشهی آب روی سینی کالسکه نشان میداد بدون تجهیزات هم نیامده. یک جفت پا هم پشت دخترک، روی لبهی کالسکه افتادهبود. خدای من، پاهای یک نینی! کالسکه، انگار ماشین دوتایشان شدهبود تا آنها را به ماشین آقاجانشان برساند. حتماً دل توی دلشان نبود تا دستی برای آن ماشین و مسافر بهشتش تکان دهند.
و امروز سید مجتبی چه سربازهای بزرگی توی کالسکهها دارد...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۵۳۱
۲۰:۰۲
«یار تربیتیمان بودید»
داشتم به کارهای خودم میرسیدم. امیرمهدی مشغول بازی بود. یک دفعه میخکوب شدم. به او نگاه گردم و صورتم لبخند شد.
راستش را بخواهید اگر جنگ نمیشد، اگر داغ رهبرمان را به دلمان نمیگذاشتند، اگر دستهگلهای میناب، جوانان دنا، آن همه فرمانده، دانشمند و مردم مظلوم را در این دو سال از ما نگرفتهبودند، قطعاً ما باز هم از دشمنی آمریکا و اسرائیل برای بچههایمان میگفتیم. از ظلمهایشان، از زیادهخواهیها و استکبارشان. قطعاً میگفتیم اما از چه سنی؟! مطمئن نیستم در این سن و سالی که امیرمهدی دارد به او از دشمن میگفتم یا نه. و اگر میگفتم چقدر و چگونه؟؟
اما حالا بچهی سه سالهی من توی بازیهایش دارد اسرائیل را نابود میکند! به تانکش میگوید: «اون قایق اسرائیله. بزنش.» بعد خودش تانکش را به سمت قایق میگیرد و شلیک میکند: «دیش، دیش، دیش»
همین بچهی سه ساله گاه و بیگاه، مرگ بر آمریکا میگوید. مرگ بر اسرائیل را فریاد میکشد. تکبیر میگوید. راهپیمایی بازی میکند و شب که میشود منتظر است شال و کلاه کنیم و به تجمع برویم.
به فکر میروم. با خودم میگویم این جنگ را آنها شروع کردند تا شاید ما تمام شویم. نشدیم و نمیشویم. تازه آنها با این غلطهایشان ناخواسته در تربیت بچههایمان هم به ما کمک کردند! کمک کردند تا شیطانشناسی را از همان کودکی درس بگیرند و جنگ با شیطان را در بازیهایشان مشق کنند.
کسی چه میداند. شاید این نسل، این بچههایی که اولین جملههایشان الله اکبر، مرگ بر آمریکا و اسرائیل شده و بیشترین قدمهایشان را در راهپیمایی و تجمع برداشتهاند همان نسل ظهور باشند.
و آنها با آیندهای که این بچهها رقم خواهند زد چه خواهند کرد؟!
فائزه فداکار
#اندر_حکایات_روزهای_جنگ
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
داشتم به کارهای خودم میرسیدم. امیرمهدی مشغول بازی بود. یک دفعه میخکوب شدم. به او نگاه گردم و صورتم لبخند شد.
راستش را بخواهید اگر جنگ نمیشد، اگر داغ رهبرمان را به دلمان نمیگذاشتند، اگر دستهگلهای میناب، جوانان دنا، آن همه فرمانده، دانشمند و مردم مظلوم را در این دو سال از ما نگرفتهبودند، قطعاً ما باز هم از دشمنی آمریکا و اسرائیل برای بچههایمان میگفتیم. از ظلمهایشان، از زیادهخواهیها و استکبارشان. قطعاً میگفتیم اما از چه سنی؟! مطمئن نیستم در این سن و سالی که امیرمهدی دارد به او از دشمن میگفتم یا نه. و اگر میگفتم چقدر و چگونه؟؟
اما حالا بچهی سه سالهی من توی بازیهایش دارد اسرائیل را نابود میکند! به تانکش میگوید: «اون قایق اسرائیله. بزنش.» بعد خودش تانکش را به سمت قایق میگیرد و شلیک میکند: «دیش، دیش، دیش»
همین بچهی سه ساله گاه و بیگاه، مرگ بر آمریکا میگوید. مرگ بر اسرائیل را فریاد میکشد. تکبیر میگوید. راهپیمایی بازی میکند و شب که میشود منتظر است شال و کلاه کنیم و به تجمع برویم.
به فکر میروم. با خودم میگویم این جنگ را آنها شروع کردند تا شاید ما تمام شویم. نشدیم و نمیشویم. تازه آنها با این غلطهایشان ناخواسته در تربیت بچههایمان هم به ما کمک کردند! کمک کردند تا شیطانشناسی را از همان کودکی درس بگیرند و جنگ با شیطان را در بازیهایشان مشق کنند.
کسی چه میداند. شاید این نسل، این بچههایی که اولین جملههایشان الله اکبر، مرگ بر آمریکا و اسرائیل شده و بیشترین قدمهایشان را در راهپیمایی و تجمع برداشتهاند همان نسل ظهور باشند.
و آنها با آیندهای که این بچهها رقم خواهند زد چه خواهند کرد؟!
فائزه فداکار
#اندر_حکایات_روزهای_جنگ
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۶۹۰
۱۵:۳۴
«بطری را شوت کن»
به نفسنفس افتادهبودم. امیرمهدی را محکمتر بغل کردم تا مبادا دستهای خستهام شل شوند و او را بیندازم. عرق از هرجا که میتوانست باریکهای میشد و راه میافتاد. پا تند کردم تا شاید قدمها زودتر برسند و پسرک را از آغوشم پیاده کنم. چادر مشکی هم توی گرمای ظهر تهران مثل پتو شدهبود. همسرم خواست بچه را پس بگیرد. گفتم نه. او هم خسته بود. بیشتر مسیر تشییع رهبرمان، بچه را بغل کردهبود. دلم نیامد سهم ثواب جهاد او بیشتر شود!
در همین راه چشمم به خانمی افتاد که پلاکاردی را بالا بردهبود: «اگه کمک خواستی من هستم. اسکان خواهران و کودکان، تعویض پوشک» از این همراهی و همدلی ذوق کردم. به کمکشان نیازی نداشتم اما اینکه کسی در آن جمعیت میلیونی به چالشهای یک مادر فکر میکرد خوشحالم کرد. امیرمهدی را آهسته پایین گذاشتم تا از او که فرشتهی نجات مامانها بود عکس بگیرم. نگاهمان به هم گره خورد. لبخند زدم و امیدوار بودم تشکر و خدا قوتم را از این لبخند بخواند.
راه افتادیم. این بار ترفند مادرانهای تدبیر کردم. بطریهای زیادی روی زمین و در گوشه و کنار خیابان رها شدهبودند. یکی را به امیر مهدی نشان دادم: «میای اون بطری رو شوت کنیم؟! ببینم پاهای قوی داری که شوت کنی یا نه؟!»
تدبیرم کارگر افتاد. امیرمهدی برای خودش فوتبال راه انداختهبود. فوتبال با توپی از جنس بطری آب! هربار که بطری از مسیر دور میشد، بطری دیگری پیدا میکردم که توپ پسرم باشد. شاید این تنها فایدهی انداختن بطریها روی زمین به جای کیسهی زباله بود که به لطف مردم عزیز انجام شدهبود!
عزادار بودم اما برای راه بردن پسرم باید دل به دلش میدادم. باید یک مادر خلاق میشدم تا از مسیر تشییع برای او خاطرات کودکانه بسازم. عزادار و خونخواه بودم اما نمیتوانستم توان پاهای کوچک پسرم را نادیده بگیرم. نمیتوانستم از او توقع درک غم سنگین آدم بزرگها را داشتهباشم. از خدا خواستم همین حضور نصف و نیمه را از منِ مادر قبول کند.
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
به نفسنفس افتادهبودم. امیرمهدی را محکمتر بغل کردم تا مبادا دستهای خستهام شل شوند و او را بیندازم. عرق از هرجا که میتوانست باریکهای میشد و راه میافتاد. پا تند کردم تا شاید قدمها زودتر برسند و پسرک را از آغوشم پیاده کنم. چادر مشکی هم توی گرمای ظهر تهران مثل پتو شدهبود. همسرم خواست بچه را پس بگیرد. گفتم نه. او هم خسته بود. بیشتر مسیر تشییع رهبرمان، بچه را بغل کردهبود. دلم نیامد سهم ثواب جهاد او بیشتر شود!
در همین راه چشمم به خانمی افتاد که پلاکاردی را بالا بردهبود: «اگه کمک خواستی من هستم. اسکان خواهران و کودکان، تعویض پوشک» از این همراهی و همدلی ذوق کردم. به کمکشان نیازی نداشتم اما اینکه کسی در آن جمعیت میلیونی به چالشهای یک مادر فکر میکرد خوشحالم کرد. امیرمهدی را آهسته پایین گذاشتم تا از او که فرشتهی نجات مامانها بود عکس بگیرم. نگاهمان به هم گره خورد. لبخند زدم و امیدوار بودم تشکر و خدا قوتم را از این لبخند بخواند.
راه افتادیم. این بار ترفند مادرانهای تدبیر کردم. بطریهای زیادی روی زمین و در گوشه و کنار خیابان رها شدهبودند. یکی را به امیر مهدی نشان دادم: «میای اون بطری رو شوت کنیم؟! ببینم پاهای قوی داری که شوت کنی یا نه؟!»
تدبیرم کارگر افتاد. امیرمهدی برای خودش فوتبال راه انداختهبود. فوتبال با توپی از جنس بطری آب! هربار که بطری از مسیر دور میشد، بطری دیگری پیدا میکردم که توپ پسرم باشد. شاید این تنها فایدهی انداختن بطریها روی زمین به جای کیسهی زباله بود که به لطف مردم عزیز انجام شدهبود!
عزادار بودم اما برای راه بردن پسرم باید دل به دلش میدادم. باید یک مادر خلاق میشدم تا از مسیر تشییع برای او خاطرات کودکانه بسازم. عزادار و خونخواه بودم اما نمیتوانستم توان پاهای کوچک پسرم را نادیده بگیرم. نمیتوانستم از او توقع درک غم سنگین آدم بزرگها را داشتهباشم. از خدا خواستم همین حضور نصف و نیمه را از منِ مادر قبول کند.
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۶۹۲
۱۶:۱۷
«وقت جزر و مد شدهبود»
چه خوب شاگردانی در کلاس درس اباعبدالله تربیت کردهاید، آقا. آفتاب نیم روزی در نیمهی تیر ماه تیغ کشیده. دریای جمعیت زیر سقف آسمان تهران در تلاطم است. بعد از کلی پیادهروی و عزاداری، حالا برخیها گوشه کناری برای خودشان پیدا کردهاند. کفشهایشان را درآوردهاند. پرچمها و پلاکاردهایشان را به تکیهگاهی تکیه دادهاند. آنقدر شاگردان خوبی هستند که از قبل برای چنین لحظهای انتظار کشیدهاند. نشانهی انتظارشان سجاده و جانمازی است که همراه آوردهاند. و به چشم من جزر و مد نمازشان، خیابانهای داغ تهران را مواج کرده. این موج، زن و مرد هم نمیشناسد. خیلیها در شلوغی مراسم بدرقهی شما، با خود و خدایشان خلوت کردهاند.
یعنی الان صاحبالزمان هم به نماز ایستادهاند؟ در همین حوالی؟ شاید هم طی الارض کردهاند و در کربلا یا جایی شبیه به آن دارند برای شما و همه ی این مردم داغدار دعا میکنند. کسی چه میداند.
خوش به حال این نماز! اول وقت بودنش به کنار، در چه روزی و در چه مکانی اقامه شده و به آسمان رفته. اینجا عطر اطاعت از امر ولایت، عبادت و معنویت همه جا را عجیب معطر کرده...
از همگی قبول باشد. ان شاءالله نماز جماعتمان در قدس شریف
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
چه خوب شاگردانی در کلاس درس اباعبدالله تربیت کردهاید، آقا. آفتاب نیم روزی در نیمهی تیر ماه تیغ کشیده. دریای جمعیت زیر سقف آسمان تهران در تلاطم است. بعد از کلی پیادهروی و عزاداری، حالا برخیها گوشه کناری برای خودشان پیدا کردهاند. کفشهایشان را درآوردهاند. پرچمها و پلاکاردهایشان را به تکیهگاهی تکیه دادهاند. آنقدر شاگردان خوبی هستند که از قبل برای چنین لحظهای انتظار کشیدهاند. نشانهی انتظارشان سجاده و جانمازی است که همراه آوردهاند. و به چشم من جزر و مد نمازشان، خیابانهای داغ تهران را مواج کرده. این موج، زن و مرد هم نمیشناسد. خیلیها در شلوغی مراسم بدرقهی شما، با خود و خدایشان خلوت کردهاند.
یعنی الان صاحبالزمان هم به نماز ایستادهاند؟ در همین حوالی؟ شاید هم طی الارض کردهاند و در کربلا یا جایی شبیه به آن دارند برای شما و همه ی این مردم داغدار دعا میکنند. کسی چه میداند.
خوش به حال این نماز! اول وقت بودنش به کنار، در چه روزی و در چه مکانی اقامه شده و به آسمان رفته. اینجا عطر اطاعت از امر ولایت، عبادت و معنویت همه جا را عجیب معطر کرده...
از همگی قبول باشد. ان شاءالله نماز جماعتمان در قدس شریف
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران#لبیک_یا_خامنهای
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۳۷۴
۱۲:۵۸
«گرمازدگی یا غر شنیدن؟!»
«وای، نه! الان دوباره گریه میکنه. از اون طرف ببرش که آب نریزه روش»این را به همسرم میگفتم. آن هم وقتی در خیابانهای تهران به شیلنگ به دستهای مسیر تشییع رهبری میرسیدیم. بالاخره همهی بچهها که از آب و خیس شدن خوششان نمیآید. میآید؟ از قضا امیرمهدی یکی از همان بچههای گریزان از آب است.
هربار در مسیرمان به کسی میرسیدیم که داشت توی گرمای نیمهی تیر ماه، روی سر مردم، آب را باران میکرد، من نگران غرغر کردنهای پسرک میشدم. فکرش را بکن! توی آن هوای گرم میگفت: «یخ کردم، سردم شد، چرا آب میپاشن؟ نپاشن. نمیخوام و...» و پشت بندش آه و ناله و گریه سر میداد و روضهای بود برای خودش!
و ما نمیدانستیم برای گرمازده نشدنش کمی غر زدنش را بعد از هربار خیس شدن به جان بخریم یا اینکه راه را دور بزنیم و از پشت آن بندههای خدا برویم که داشتند با آبپاشی زائرنوازی میکردند.
دروغ چرا، گاهی از نق زدنهایش خندهام میگرفت. گاهی هم به شوخی میزدم: «آخ جونمی جون! دوباره آب بازی، ببین بارون میاد انگار. چه کیفی میده امیرمهدی! مگه نه؟» که البته پاسخش قاطعانه «نه» بود! این مهارت نه گفتن را از کجا یاد گرفته، نمیدانم!
از میان خادمهایی که روی سر مردم داغدار آب میپاشیدند، خانمی نظرم را جلب کرد. روی ماشین ایستادهبود. سربند سرخی به سر داشت. عبای سیاه رخت عزایش بود. برای داغ جگرهایمان دوایی نداشت اما داغی و گرمای هوا را با آب پاشیدن چاره میکرد.
مسیر تشییع زن و مرد نمیشناخت. هرکس هرجا که بود به قدر توان و امکانش گوشهای از کار را گرفتهبود و این همکاری و همقدمی در آن روز پرحرارت، طعم یخ در بهشت میداد. با خودم فکر میکنم چه بسا سقاها و آنان که روز تشییع اماممان آب را خنکای جسم و جان پرحرارتمان کردند، گواراترین آب را از حوض کوثر پاداش بگیرند. و چه خجسته پاداشیست!
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
«وای، نه! الان دوباره گریه میکنه. از اون طرف ببرش که آب نریزه روش»این را به همسرم میگفتم. آن هم وقتی در خیابانهای تهران به شیلنگ به دستهای مسیر تشییع رهبری میرسیدیم. بالاخره همهی بچهها که از آب و خیس شدن خوششان نمیآید. میآید؟ از قضا امیرمهدی یکی از همان بچههای گریزان از آب است.
هربار در مسیرمان به کسی میرسیدیم که داشت توی گرمای نیمهی تیر ماه، روی سر مردم، آب را باران میکرد، من نگران غرغر کردنهای پسرک میشدم. فکرش را بکن! توی آن هوای گرم میگفت: «یخ کردم، سردم شد، چرا آب میپاشن؟ نپاشن. نمیخوام و...» و پشت بندش آه و ناله و گریه سر میداد و روضهای بود برای خودش!
و ما نمیدانستیم برای گرمازده نشدنش کمی غر زدنش را بعد از هربار خیس شدن به جان بخریم یا اینکه راه را دور بزنیم و از پشت آن بندههای خدا برویم که داشتند با آبپاشی زائرنوازی میکردند.
دروغ چرا، گاهی از نق زدنهایش خندهام میگرفت. گاهی هم به شوخی میزدم: «آخ جونمی جون! دوباره آب بازی، ببین بارون میاد انگار. چه کیفی میده امیرمهدی! مگه نه؟» که البته پاسخش قاطعانه «نه» بود! این مهارت نه گفتن را از کجا یاد گرفته، نمیدانم!
از میان خادمهایی که روی سر مردم داغدار آب میپاشیدند، خانمی نظرم را جلب کرد. روی ماشین ایستادهبود. سربند سرخی به سر داشت. عبای سیاه رخت عزایش بود. برای داغ جگرهایمان دوایی نداشت اما داغی و گرمای هوا را با آب پاشیدن چاره میکرد.
مسیر تشییع زن و مرد نمیشناخت. هرکس هرجا که بود به قدر توان و امکانش گوشهای از کار را گرفتهبود و این همکاری و همقدمی در آن روز پرحرارت، طعم یخ در بهشت میداد. با خودم فکر میکنم چه بسا سقاها و آنان که روز تشییع اماممان آب را خنکای جسم و جان پرحرارتمان کردند، گواراترین آب را از حوض کوثر پاداش بگیرند. و چه خجسته پاداشیست!
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۳۹۴
۱۵:۰۷
«از فریاد تا قلم»
حتماً در نوشتن خبری هست که خداوند در قرآنش به قلم سوگند خورده. حتماً خبری هست که خیلی از آدمها دوست دارند خشم و ترس، غم و شادی و تمام احساساتشان را روی کاغذ بیاورند. خاطرات مینویسند. نامه و پیام ردوبدل میکنند و خلاصه به سفیدی کاغذ، سیاه میپوشانند.
توی مسیر تشییع رهبر شهید چشمم پی نوشتههای مردم میچرخید. با خودم میگفتم چقدر دلمان پُر است. با فریاد زدن و شعار دادنهای همیشگی هم دیگر آرام نمیشویم. اصلاً انگار گاهی از زبان فریاد به زبان سکوت میرسیم. حرفِ یک کلاممان را مینویسیم، سر دست میگیریم و تمام. و آن حرف مهمترین حرفمان است که از میان یک دنیا حرف انتخابش کردهایم تا همه آن را ببینند و بخوانند. تا ماندگار باشد و اثر کند.
و من در مسیر تشییع عکسهایی از این حرفهای منتخب مردم انداختم. دو خانم دو طرف بنری را دست گرفتهبودند که حکم خبرگان رهبری رویش نوشتهشدهبود: «ترامپ و نتانیاهو، مهدورالدم هستند، واجب است به درک واصل شوند.» نمیدانم اطلاعاتم کافی نیست یا اینکه واقعاً روی این بیانیهی خبرگان رهبری مانور کافی دادهنشد؟ به نظرم میرسد که خیلی حرفهای خوبی در دلش داشت. الله اعلم. خدا کند هرچه زودتر به این واجب عمل بشود و این دو قاتل کودککش با ذلتی که حتی به ذهنمان هم نرسیدهباشد بروند به جهنم.
جلوتر آقای میانسالی را دیدم. با لباس مشکی و کلاه لبهداری روی سرش ایستادهبود. با دو دستش میلههای پلاکاردی را نگهداشتهبود. گرچه کمی خط نوشتهی روی پلاکارد مواج بود و به احتمال قوی از انجمن خوشنویسان تایید نمیگرفت اما مهم حرفی بود که در این خط، موج برداشتهبود: «ملت شرافتمند ایران با خون رهبر شهید و شهدا معامله نمیکنند. انتقام بگیرید.» این را تمام مردم آن مسیر میخواستند. حالا هرکس به شکلی و با کلماتی آن را فریاد میزد.
راه ادامه داشت. مرد میانسالی روی جدول ایستادهبود. چفیهای روی سرش انداختهبود. کت و شلواری بود. ماندهبودم چرا توی اوج گرمای ظهر تابستان کتش را درنمیآورد! تشییعکنندگان از دو طرف او روانه بودند. او نه فقط خودش را، بلکه پدر همهی آن مردم را میشناخت. از روی نوشتهی توی دستش معلوم بود: «آقا جانم، ما بعد از تو فرزند شهیدیم همه» در دست دیگرش هم با پدر شهیدمان حرف زدهبود: «قائد شهید سلام ما را به شهدا برسانید» شاید اگر گوش جانش شنوا بود میتوانست کلی جواب سلام بشنود. شهید اگر به واجب عمل نکند پس چه کسی عمل کند؟!
ادامه دارد...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
حتماً در نوشتن خبری هست که خداوند در قرآنش به قلم سوگند خورده. حتماً خبری هست که خیلی از آدمها دوست دارند خشم و ترس، غم و شادی و تمام احساساتشان را روی کاغذ بیاورند. خاطرات مینویسند. نامه و پیام ردوبدل میکنند و خلاصه به سفیدی کاغذ، سیاه میپوشانند.
توی مسیر تشییع رهبر شهید چشمم پی نوشتههای مردم میچرخید. با خودم میگفتم چقدر دلمان پُر است. با فریاد زدن و شعار دادنهای همیشگی هم دیگر آرام نمیشویم. اصلاً انگار گاهی از زبان فریاد به زبان سکوت میرسیم. حرفِ یک کلاممان را مینویسیم، سر دست میگیریم و تمام. و آن حرف مهمترین حرفمان است که از میان یک دنیا حرف انتخابش کردهایم تا همه آن را ببینند و بخوانند. تا ماندگار باشد و اثر کند.
و من در مسیر تشییع عکسهایی از این حرفهای منتخب مردم انداختم. دو خانم دو طرف بنری را دست گرفتهبودند که حکم خبرگان رهبری رویش نوشتهشدهبود: «ترامپ و نتانیاهو، مهدورالدم هستند، واجب است به درک واصل شوند.» نمیدانم اطلاعاتم کافی نیست یا اینکه واقعاً روی این بیانیهی خبرگان رهبری مانور کافی دادهنشد؟ به نظرم میرسد که خیلی حرفهای خوبی در دلش داشت. الله اعلم. خدا کند هرچه زودتر به این واجب عمل بشود و این دو قاتل کودککش با ذلتی که حتی به ذهنمان هم نرسیدهباشد بروند به جهنم.
جلوتر آقای میانسالی را دیدم. با لباس مشکی و کلاه لبهداری روی سرش ایستادهبود. با دو دستش میلههای پلاکاردی را نگهداشتهبود. گرچه کمی خط نوشتهی روی پلاکارد مواج بود و به احتمال قوی از انجمن خوشنویسان تایید نمیگرفت اما مهم حرفی بود که در این خط، موج برداشتهبود: «ملت شرافتمند ایران با خون رهبر شهید و شهدا معامله نمیکنند. انتقام بگیرید.» این را تمام مردم آن مسیر میخواستند. حالا هرکس به شکلی و با کلماتی آن را فریاد میزد.
راه ادامه داشت. مرد میانسالی روی جدول ایستادهبود. چفیهای روی سرش انداختهبود. کت و شلواری بود. ماندهبودم چرا توی اوج گرمای ظهر تابستان کتش را درنمیآورد! تشییعکنندگان از دو طرف او روانه بودند. او نه فقط خودش را، بلکه پدر همهی آن مردم را میشناخت. از روی نوشتهی توی دستش معلوم بود: «آقا جانم، ما بعد از تو فرزند شهیدیم همه» در دست دیگرش هم با پدر شهیدمان حرف زدهبود: «قائد شهید سلام ما را به شهدا برسانید» شاید اگر گوش جانش شنوا بود میتوانست کلی جواب سلام بشنود. شهید اگر به واجب عمل نکند پس چه کسی عمل کند؟!
ادامه دارد...
فائزه فداکار
#خرده_روایت#پانزدهم_تیر#تهران
@mowj_e_alefbable.ir/join/9ewU2c1ACM
۴۹
۲۲:۴۶