لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل میدانِ‌قیام  م
۲.۵ هزار عضو

میدانِ‌قیام

سلام undefined
ما این‌جا در میدان قیام ایستاده‌ایم تا جهاد خانوادگی‌مان را روایت کنیمundefined
ما = اهالی مدرسه‌ی شهید چمران
undefined ارتباط با ادمین : @Ak_najafi
مشاهده در وب بله
۱۱ مهر
thumbnail
undefined هرشب از پنجره نگاهتون میکنم.
undefinedوسط میدون قزوین داشتم پرچم تکون می‌دادم، یه خانومی با پسرش لبخندزنان نزدیکم شدن.
با روی باز سلام کردن و دست دادن. گفتن: «خونه ما اون روبه‌روست، اون خونه که پرچم یا علی دم درش هست. هر شب از کنار پنجره نگاه‌تون می‌کنم و کلی ذوق می‌کنم. خدا خیرتون بده، اینجا خیلی سوت و کور بود، به اینجا روح دادین.»

می‌گفتن زانوشون مشکلی داره و مدتیه از خونه بیرون نیومدن و هر شب از پنجره نگاه می‌کردن و کلی حسرت می‌خوردن که نمی‌تونن بیان. امشب دیگه با هر زحمتی بود اومدن و کلی از دیدن‌تون انرژی گرفتن. «چه جمع خوبی دارین، چقدر بچه undefined، ماشاالله.»
undefinedمی‌گفتن هر شب وقتی به صدای الله‌اکبر می‌رسه، دلشون می‌لرزه، می‌گن: «الان دیگه تموم می‌شه و می‌رن.»
پرسیدن: «همیشه میاین اینجا دیگه؟»
گفتم: «نه، ما گردشی هر ۱۰ شب یه جا می‌ریم.»
گفتن: «وای، کاش اینجا بیشتر بمونین، می‌شه؟ ما برای فردا شب زودتر با دوستای مسجدی پسرم میایم تو میدون استقبال‌تون undefined.»
undefinedهمون لحظه دست کردن توی جیبشون و یه آبنبات قرمز کوچولو به حلما تعارف کردن و گفتن: «این مالِ جشن حضرت رسوله.» حلما هم که از اون آبنبات‌ها دوست نداشت، گفت: «نه» undefined. منم سریع با خجالت دستم رو دراز کردم و گفتم: «ممنون» و ازشون گرفتم.
به امید دیدار، هم‌کیشان.
پی‌نوشت:عکس بی‌ربط، فقط تنها عکسی بود که از تجمع میدان قزوین داشتم undefined
undefinedروایتی از تجمعات شبانه در تهران به قلم خانم آتنا سلیمانی، یکی از مادرهای گروه جهادی ما
undefined میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۱۴
undefined۶

۷۲۶

۱۸:۳۵

۱۳ مهر

روایت هایی از برنامه های فرهنگی برای بچه های روستا-خانم رجایی-قسمت اول.mp3

۰۲:۴۵-۵.۰۵ مگابایت
undefinedانگار جنوب، خاکش گیراست...
undefinedروایت یکی از مادرهای گروه جهادی از سفر به جنوب رو بشنویم که سعی کرده بودند برنامه های فرهنگی متفاوتی برای بچه های روستا طراحی کنند.
undefined میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۶
undefined۵

۶۲۸

۶:۴۳

۱۴ مهر
thumbnail
undefined از اتوبوس پیاده شدیم و این، اولین مواجهه ما بندرعباس گررررم
+ماماااان خیلی گرمهههه_عجب غلطی کردممم+من از جنوب متنفرممم_کرم‌های صورتم آب شد+از جنوب بدم میاد خالههه_کی گفت بریم جنوب؟؟


صداهایی که هر دو ثانیه یکبار از یکی شون درمیادundefined
undefined روایت یکی از مامان های گروه جهادی ما درحالی که خانوادگی رسیدند به جنوب
undefined میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۱۹
undefined۱

۵۴۸

۱۰:۵۵

۱۵ مهر
thumbnail
undefined بخشی از زندگی ما در جنوب اینجا می گذره...
undefinedکف یک کامیون کوچیک زیر آفتاب داغ در حالیکه ممکنه از طرفی به طرف دیگه پرت بشیم.
و جالبه که همه مون به شدت دلتنگ این ماشین هستیم...
undefined میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۲۲
undefined۴
undefined۲

۶۰۸

۷:۱۹

۱۶ مهر
thumbnail
undefinedمحبوبِ همه بود undefined
حبیبه را می‌گویم…
از روز اول توی دلِ همه جا خوش کرده بود…

undefinedمی‌گفت روز اول مهر که بشه، پلاک بر گردن می‌اندازیم و به مدرسه می‌رویم.او می‌گوید مدرسه، شما بشنوید خط مقدم undefined
undefinedصبح روز اول مهر می‌شود…
تهران جانی دوباره گرفته است undefinedبچه‌ها با کفش و کوله‌ی جدید، با امید، راهیِ مدرسه می‌شوند و من قند در دلم آب می‌شود…
همان لحظه، ذهنم به جنوب می‌رود! حبیبه می‌گفت قرار است زنگ مهر به صدا دربیاید و تماااام 🥹و تماااام نبود… تازه شروعِ دلتنگی‌ها بود…
undefinedکاش داغ‌ها تازه نمی‌شدند،کاش لحظه‌ها، رنج‌ها را یادآور نمی‌شدند…کاش بی‌سروصدا به مدرسه می‌رفتیم…بی‌سروصدا روی بچه‌هامان را می‌بوسیدیم و قربان‌صدقه‌شان می‌رفتیم…
عجب مهرِ بی‌مهری‌ست امسال…!
undefinedبه قلم خانم فاطمه خرم از خاله های گروه جهادی ما
undefinedمیدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۱۷
undefined۱۰

۵۸۸

۹:۵۱

۱۸ مهر
میدانِ‌قیام
undefined undefinedانگار جنوب، خاکش گیراست... undefinedروایت یکی از مادرهای گروه جهادی از سفر به جنوب رو بشنویم که سعی کرده بودند برنامه های فرهنگی متفاوتی برای بچه های روستا طراحی کنند. undefined میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان undefined@mqiaam #قصه_ما #سفر_جنوب #زندگی_جهادی

روایت هایی از برنامه های فرهنگی برای بچه های روستا-خانم رجایی-قسمت دوم.mp3

۰۲:۲۰-۴.۲۹ مگابایت
undefined روایت شربت نذری بچه های جنوب در تجمعات شبانه...
undefinedداستان از این قراره که یک شب دخترهای روستا تصمیم گرفتند برای تجمع شبانه شربت درست کنند.ماجرا رو از زبان یکی از مادرهای گروه بشنویم...
undefinedمیدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۹

۳۸۷

۱۱:۵۹

thumbnail
undefined اکران فیلم سینمایی «سفینه نجات» برای بچه های روستاهای جنوب
undefinedبه لطف خدا میدان قیامی ها تونستن با همراهی تیم تولید کننده سفینه نجات به خصوص کارگردانش که از باباهای جهادیمون هستن در ۵ نقطه از جنوب کشورمون این انیمیشن جذاب رو اکران کنن...
undefined میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۱۳
undefined۴
undefined۱

۴۱۷

۱۸:۱۱

۱۹ مهر
thumbnail
undefinedبچه های جنوب، تشنه محبت بودند...
undefinedپرده اولچند سالی هست که در حوزه‌ تربیت دست‌وپا می‌زنم. دوره‌ها و کتاب‌های مختلف، نویسنده‌های گوناگون و استادان بزرگ و کوچک، نظرات متفاوتی دارند. مثلاً در مقوله‌ «محبت»، حرف‌ها و چالش‌های زیادی مطرح است؛ آقای حائری و آقای عباسی‌ولدی نظراتی داشتند که برای من بسیار شیرین و دلنشین بود. undefined
از نگاه من به ماجرا نگاه کنید؛ نمی‌دانم چند روز از برگشتنمان از جنوب می‌گذرد، اما وقتی پایم به زمین خشک تهران رسید، این فکر ذهنم را می‌خورد: «آن‌ها فقط تشنه‌ محبت بودند و هیچ انتظار دیگری از ما نداشتند؛ فقط دوست داشتند که دوستشان داشته باشیم.»
undefinedپرده دومکمی عقب‌تر بروم. وقتی قرار شد برویم جنوب، مطمئن بودم قرار نیست کار راحتی باشد، اما نه به این سختی! در روستای «پالور» ساکن شدیم و فضا مرا مجذوب خودش کرد. همان شب اول، بعد از اطلاعاتی که راجع به منطقه به دست آوردیم، راهی روستای «کرپان» شدیم.حرف آخر را اول بگویم: کرپان برای من تبدیل به یک رؤیا شده است؛ برای بودن در میان بچه‌های آنجا دلم پر می‌کشد.
همان شب اول راه افتادیم تا بچه‌ها را دعوت کنیم که فردا کلی بازی کنیم. هوا تاریک بود. وقتی رسیدیم، تعدادی از بچه‌ها توی خیابان وِل بودند. دقیقاً یادم هست؛ «یاسین» اولین نفرشان بود. با هم سلام‌وعلیک کردیم و با راهنمایی او، دانه‌دانه درِ خانه‌ها را زدیم و گفتیم: «آقا! فردا ساعت ۹ صبح توی حیاط مسجد جمع شوید.»
شاید یک ساعت طول کشید، اما انگار سالیان سال بود که بچه‌ها با ما ارتباط داشتند و خیلی زود برایشان جا افتاد که من همان «عمو مجتبی» هستم. یکی از بهترین شب‌های زندگی‌ام بود. چرا؟ چون موقع رفتن، با بچه‌ها (که کم‌کم تعدادشان زیاد شده بود) مسابقه‌ی دو دادیم، کلی به آن‌ها کولی دادیم و در مسیر با هم حرف زدیم. undefined
امیرعباس، آن بچه‌ی شیرین و سبزه‌ی جنوبی که فکر کنم کلاس اول بود، موقع رفتن دستم را که در دستش بود، گرفت و بوسید. 🥺
یا خدا! من عادی‌ترین کارهای ممکن را انجام داده بودم؛ نه اتفاق ویژه‌ای رقم خورده بود و نه کار خارق‌العاده‌ای کرده بودم. فقط همان روال عادی مدرسه را طی کرده بودم.
undefinedپرده سومصبح روز بعد، از بخت بد ما، ماشینی که باید ما را از پالور به کرپان می‌برد، یک ساعت تأخیر داشت و ما تقریباً ساعت ۱۰ به مسجد کرپان رسیدیم. منطقاً وقتی در اولین قرار، آن هم برای بچه‌های روستایی جنوب که به هر چیزی دسترسی ندارند، تأخیر پیش می‌آید، نباید کسی در مسجد مانده باشد؛ نهایتاً دو سه نفر بیکار!
اما مسجد پر بود! خدایا! این‌ها چرا یک ساعت زیر آفتاب منتظر ما ماندند؟ مگر ما مهره‌ی مار داریم؟ بماند که با زبان خودشان، تیکه‌های کودکانه هم بارمان کردند.
undefinedپرده چهارمروز سختی را گذرانده بودم؛ صبح در کرپان و بعدازظهر در روتان، در هر روستا حداقل دو سه ساعت فعالیت پرانرژی. وقتی فهمیدم قرار است صبح روز بعد، بعد از نماز، برویم دریا، قلقلکم آمد. برایم سؤال بود که مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد که بچه‌های پالور، که سرتق هم بودند، حاضر شوند صبح به این زودی جمع شوند؟ حتی از شدت خوشحالی، شب را در مسجد خوابیده بودند که مبادا خواب بمانند!
توی راه که تقریباً هیچ اتفاق ویژه‌ای نیفتاد؛ مثل یک روز معمولی بود. پس این‌همه شوق برای چه بود؟ توی دریا هم کار خاصی از جانب ما انجام نشد؛ فقط محبتی بود که باید به بچه‌ها نشان می‌دادیم.
نکته همین بود؛ جنوب فقر فرهنگی داشت، کمبود منابع داشت، اما مهم‌تر از همه، محبت کم داشت. همان محبت ساده‌ای که امیرعباس را واداشت آن را ابراز کند؛ همان که بچه‌ها را یک ساعت معطل نگه داشت و همان که آن‌ها را از خواب ناز صبح زود جدا کرد. شاید زبانم برای ادامه باز شود…
undefinedبه قلم آقا مجتبی کثیری، از عموهای گروه جهادی
undefinedمیدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined @mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۲۰
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۴۰۶

۱۱:۵۰

۲۰ مهر
میدانِ‌قیام
undefined undefined روایت شربت نذری بچه های جنوب در تجمعات شبانه... undefinedداستان از این قراره که یک شب دخترهای روستا تصمیم گرفتند برای تجمع شبانه شربت درست کنند. ماجرا رو از زبان یکی از مادرهای گروه بشنویم... undefinedمیدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان undefined@mqiaam #قصه_ما #سفر_جنوب #زندگی_جهادی

روایت هایی از برنامه های فرهنگی برای بچه های روستا-خانم رجایی-قسمت سوم.mp3

۰۲:۱۲-۴.۰۶ مگابایت
undefinedبه من میگفتند، خاله زینبِ پالوری!
undefinedادامه روایت خانم کلهری رو بشنویم، از سفر شیرینشون به جنوب و روستای پالور.
undefinedمیدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۶
undefined۲

۲۵۲

۱۱:۴۰

۲۱ مهر
thumbnail
undefined اینجا و در پالور، در کنار تنگه هرمز، آینده ایران را می‌شود در دست‌های کوچک کودکانی دید که پرچم همبستگی برافراشته‌اند.
undefinedاینجا، دور از هیاهوی شهرها، بچه‌ها کنار هم ایستاده‌اند تا نشان دهند دل ایران در هر گوشه‌اش به یکدیگر گره خورده است. از بچه‌های میدان قیام تا جنوب ایران، این پیوند ادامه دارد.
undefinedبچه‌های میدان قیام و گروه جهادی‌مان با شور و امیدشان روایتگر فردایی هستند که با همدلی ساخته می‌شود. اینجا هم برخاسته‌اند...
undefinedمیدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
undefined@mqiaam
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
undefined۷
undefined۳

۱۴۷

۷:۴۳