با روی باز سلام کردن و دست دادن. گفتن: «خونه ما اون روبهروست، اون خونه که پرچم یا علی دم درش هست. هر شب از کنار پنجره نگاهتون میکنم و کلی ذوق میکنم. خدا خیرتون بده، اینجا خیلی سوت و کور بود، به اینجا روح دادین.»
میگفتن زانوشون مشکلی داره و مدتیه از خونه بیرون نیومدن و هر شب از پنجره نگاه میکردن و کلی حسرت میخوردن که نمیتونن بیان. امشب دیگه با هر زحمتی بود اومدن و کلی از دیدنتون انرژی گرفتن. «چه جمع خوبی دارین، چقدر بچه
پرسیدن: «همیشه میاین اینجا دیگه؟»
گفتم: «نه، ما گردشی هر ۱۰ شب یه جا میریم.»
گفتن: «وای، کاش اینجا بیشتر بمونین، میشه؟ ما برای فردا شب زودتر با دوستای مسجدی پسرم میایم تو میدون استقبالتون
به امید دیدار، همکیشان.
پینوشت:عکس بیربط، فقط تنها عکسی بود که از تجمع میدان قزوین داشتم
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۷۲۶
۱۸:۳۵
روایت هایی از برنامه های فرهنگی برای بچه های روستا-خانم رجایی-قسمت اول.mp3
۰۲:۴۵-۵.۰۵ مگابایت
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۶۲۸
۶:۴۳
+ماماااان خیلی گرمهههه_عجب غلطی کردممم+من از جنوب متنفرممم_کرمهای صورتم آب شد+از جنوب بدم میاد خالههه_کی گفت بریم جنوب؟؟
صداهایی که هر دو ثانیه یکبار از یکی شون درمیاد
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۵۴۸
۱۰:۵۵
و جالبه که همه مون به شدت دلتنگ این ماشین هستیم...
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۶۰۸
۷:۱۹
حبیبه را میگویم…
از روز اول توی دلِ همه جا خوش کرده بود…
تهران جانی دوباره گرفته است
همان لحظه، ذهنم به جنوب میرود! حبیبه میگفت قرار است زنگ مهر به صدا دربیاید و تماااام 🥹و تماااام نبود… تازه شروعِ دلتنگیها بود…
عجب مهرِ بیمهریست امسال…!
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۵۸۸
۹:۵۱
میدانِقیام
انگار جنوب، خاکش گیراست...
روایت یکی از مادرهای گروه جهادی از سفر به جنوب رو بشنویم که سعی کرده بودند برنامه های فرهنگی متفاوتی برای بچه های روستا طراحی کنند.
میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiaam #قصه_ما #سفر_جنوب #زندگی_جهادی
روایت هایی از برنامه های فرهنگی برای بچه های روستا-خانم رجایی-قسمت دوم.mp3
۰۲:۲۰-۴.۲۹ مگابایت
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۳۸۷
۱۱:۵۹
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۴۱۷
۱۸:۱۱
از نگاه من به ماجرا نگاه کنید؛ نمیدانم چند روز از برگشتنمان از جنوب میگذرد، اما وقتی پایم به زمین خشک تهران رسید، این فکر ذهنم را میخورد: «آنها فقط تشنه محبت بودند و هیچ انتظار دیگری از ما نداشتند؛ فقط دوست داشتند که دوستشان داشته باشیم.»
همان شب اول راه افتادیم تا بچهها را دعوت کنیم که فردا کلی بازی کنیم. هوا تاریک بود. وقتی رسیدیم، تعدادی از بچهها توی خیابان وِل بودند. دقیقاً یادم هست؛ «یاسین» اولین نفرشان بود. با هم سلاموعلیک کردیم و با راهنمایی او، دانهدانه درِ خانهها را زدیم و گفتیم: «آقا! فردا ساعت ۹ صبح توی حیاط مسجد جمع شوید.»
شاید یک ساعت طول کشید، اما انگار سالیان سال بود که بچهها با ما ارتباط داشتند و خیلی زود برایشان جا افتاد که من همان «عمو مجتبی» هستم. یکی از بهترین شبهای زندگیام بود. چرا؟ چون موقع رفتن، با بچهها (که کمکم تعدادشان زیاد شده بود) مسابقهی دو دادیم، کلی به آنها کولی دادیم و در مسیر با هم حرف زدیم.
امیرعباس، آن بچهی شیرین و سبزهی جنوبی که فکر کنم کلاس اول بود، موقع رفتن دستم را که در دستش بود، گرفت و بوسید. 🥺
یا خدا! من عادیترین کارهای ممکن را انجام داده بودم؛ نه اتفاق ویژهای رقم خورده بود و نه کار خارقالعادهای کرده بودم. فقط همان روال عادی مدرسه را طی کرده بودم.
اما مسجد پر بود! خدایا! اینها چرا یک ساعت زیر آفتاب منتظر ما ماندند؟ مگر ما مهرهی مار داریم؟ بماند که با زبان خودشان، تیکههای کودکانه هم بارمان کردند.
توی راه که تقریباً هیچ اتفاق ویژهای نیفتاد؛ مثل یک روز معمولی بود. پس اینهمه شوق برای چه بود؟ توی دریا هم کار خاصی از جانب ما انجام نشد؛ فقط محبتی بود که باید به بچهها نشان میدادیم.
نکته همین بود؛ جنوب فقر فرهنگی داشت، کمبود منابع داشت، اما مهمتر از همه، محبت کم داشت. همان محبت سادهای که امیرعباس را واداشت آن را ابراز کند؛ همان که بچهها را یک ساعت معطل نگه داشت و همان که آنها را از خواب ناز صبح زود جدا کرد. شاید زبانم برای ادامه باز شود…
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۴۰۶
۱۱:۵۰
میدانِقیام
روایت شربت نذری بچه های جنوب در تجمعات شبانه...
داستان از این قراره که یک شب دخترهای روستا تصمیم گرفتند برای تجمع شبانه شربت درست کنند. ماجرا رو از زبان یکی از مادرهای گروه بشنویم...
میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiaam #قصه_ما #سفر_جنوب #زندگی_جهادی
روایت هایی از برنامه های فرهنگی برای بچه های روستا-خانم رجایی-قسمت سوم.mp3
۰۲:۱۲-۴.۰۶ مگابایت
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۲۵۲
۱۱:۴۰
#قصه_ما#سفر_جنوب#زندگی_جهادی
۱۴۷
۷:۴۳