اگر استوریهای این روزهای کانال قیام رو دنبال کرده و پست قبلی رو خونده باشید، احتمالا یه سوال براتون ایجاد شده:
اهالی میدان قیام الان دقیقا مشغول چه کاری هستن؟
این فیلم خیلی کامل ماجراي این روزهای ما رو نشون میده...
صحبتهای آقای اعلایی(مدیریت مجموعهی شهید چمران) در ارتباط با فعالیتهای این روزهای اهالی میدان قیام
میدان قیام | جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiam
این فیلم خیلی کامل ماجراي این روزهای ما رو نشون میده...
@mqiam
۹۵۵
۴:۳۳
درخواست پول
مبلغ:
۰ ریال
تا دو هفته پیش این توفیق نصیبمان بود اما به لطف خدا مسیر تازهای پیش پایمان قرار گرفت و چند روزی است مهمان جنوب کشور عزیزمان هستیم…
وقتی به جنوب رسیدیم، تازه فهمیدیم همین زندگی معمولی در این گرمای طاقتفرسا چقدر سخت است… چه برسد به زندگی جهادی، دوری از خانواده، تحمل سختیها و ایستادگی برای دفاع از مرزهای این سرزمین…
برای اینکه این مسیر ادامهدار باشد و بتوانیم لقمههای بهتر و باکیفیتتری آماده کنیم، به همراهی شما عزیزان نیاز داریم…
هر کمک، هرچقدر کوچک، میتواند یک خستگی را از تن یک رزمنده بیرون کند و یک لبخند روی لبش بیاورد…
بیایید با هم نشان بدهیم که پشت کسانی که برای آرامش ما تلاش میکنند، ایستادهایم…
مشارکت در اطعام مدافعین وطن
@mqiam
۲.۹K
۱۷:۵۰
۳۸۳
۹:۲۹
«جنوب؛ قرارگاهِ پنهانِ تقدیر»سفری را آغاز کردیم به سمت جنوب... اما من هنوز، در میانِ تکانهای مداومِ اتوبوس، غرق در کشمکشِ درونم هستم. هنوز نمیدانم چگونه گذشت، چگونه تصمیم گرفتم، و چگونه از آن دوراهیِ سخت، «جنوب» را انتخاب کردم؟ چه سِرّی در این انتخاب بود؟ منی که در ذهنم با خودم تکرار میکردم: «این انتخاب، از انتخابِ رشته تحصیلیام برایم سنگینتر و جانفرساتر بود.»
قرارِ من اربعین بود؛ اما تقدیر، بازیِ دیگری برایم چیده بود. وقتی نزدیک به روز حرکت، خبرِ سفرِ خانواده به جنوب پیچید و فهمیدم امسال از قافلهی اربعین جا ماندهام، دلم فرو ریخت. کشمکشِ عجیبی بود؛ نمیدانستم برای نرفتن به کربلا گریه کنم یا برایِ فرصتِ دیدار با خانوادههای شهدای میناب و خدمت به مردمِ خونگرمِ جنوب، خوشحال باشم.
هرچه تقلا کردم، سدِ پاسخهایِ منفیِ پدر محکمتر میشد. نگاههای عاقلاندرسفیهاش، تیرِ خلاصی بود بر تمامِ امیدهایم. تا اینکه خاله مرضیه (همسر شهید تقیکاکو) پیشقدم شد. دلم میلرزید؛ انگار جرقهای در باورِ پدرم روشن شده بود. زینبسادات که زنگ زد و با پدرم صحبت کرد، جملهاش در ذهنم حک شد: «جنوب، کمی از کربلا ندارد؛ شاید این موقعیت دیگر پیش نیاید...»
آن شب در ساعتِ ۲۳:۳۶، وقتی تماس پایان یافت، من ماندم و دنیایی از فکر. صبحِ روزِ حرکت، خانه پر بود از بغضهای فروخورده. پدربزرگ با آن لهجهی پرمهرش میگفت: «نروید، گرم است، سخت است، نروید...» و ما با دلی که در خانه جا مانده بود، با سختی و بغضِ سنگینی که در گلو میجوشید، دل کندیم و راهی شدیم.
حالا که کیلومترها از خانه دور شدهایم، هنوز نمیدانم چرا اینجاییم. ولی باور دارم که در این مسیر، سِرّی نهفته است؛ سری که با آیه شریفه «وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ۚ ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ» در جانم نشست. حکمتِ خدا را هیچگاه نمیتوان فهمید، پس اگر به او ایمان داری، رها کن؛ که قدرت، در همین رها کردن و به دستِ او سپردن است.
ما راهیِ جنوب شدیم؛ به سوی مردمانی که قلبشان به گرمایِ آفتاب و محبتشان به بیکرانیِ دریاست. ما میرویم تا شاید گوشهای از دینمان را به این مردمِ غیور و مهماننواز ادا کنیم. این کوچکترین کاری است که از دستمان برمیآید؛ نذری کوچک از جنسِ خدمت و امید برای آنهایی که در قلبِ ما جای دارند. شاید این، همان کربلایِ من است... در همین حوالی.
@mqiam
۴۳۹
۹:۳۸
ما امروز رفتیم میناب....این یکی دو روز مطالب کانال متفاوت پیش میرهچرا؟؟؟چرا اینقدر خودمونی و بدون چارچوب؟؟؟چون میناب چارچوب بردار نیست...ما امروز فهمیدیم که لقمه ها چرا مارو باخودشون پرواز دادن به جنوب....که اینجا پاگیر بشیم، که نتونیم دیگه به زندگی عادی ادامه بدیم... که تا عمر داریم از آمریکا و اسرائیل متنفر باشیم و تا ابد خودمون رو مدیون مردم جنوب و رزمنده های خط مقدم بدونیم....
#ماموریت_جنوب#لقمه_های_پر_برکت#میناب#غصه_غصه_غصه#مرگ_بر_آمریکا#مرگ_بر_اسرائیل
میدان قیام | جایی برای حضور خانواده در میدان@mqiam
#ماموریت_جنوب#لقمه_های_پر_برکت#میناب#غصه_غصه_غصه#مرگ_بر_آمریکا#مرگ_بر_اسرائیل
۴۷۸
۱۷:۱۹
ساعت ۷ صبح بیدار شدیم، بعد از حدود یک ساعت سر و کله زدن با بچه ها سوار ماشید شدیم و یک ساعت بعد از اون رسیدیم به جایی که خب طبیعتا شبیهش رو اصلا ندیده بودیم.....
میدان قیام | جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiam
@mqiam
۵۰۱
۲۲:۰۱
چیزهایی که اصلا قابل گفتن نیست. ولی چون ما خودمون رو موظف به روایت این سفر می دونیم، شما رو همسفر خودمون می کنیم...
حتی اگر در این همسفری مجبور بشید عکس سونوی جنین ۶ ماهه ی معلم شهید مدرسه رو ببینید و همزمان قلب و مغزتون باهم شروع کنه به سوختن...
پ.ن: مصطفی اینجا نشست و پرسید چرا عکس یه امام کوچولو رو اینجا کشیدن؟ باباش جواب داد: بابا عکس امام کوچولو نیست این یه نی نیِ کوچولوعه و مصطفی که متوجه نشد خندید و دست کشید روی عکس نی نی....و قلب ما تکه تکه شد....
میدان قیام | جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiam
حتی اگر در این همسفری مجبور بشید عکس سونوی جنین ۶ ماهه ی معلم شهید مدرسه رو ببینید و همزمان قلب و مغزتون باهم شروع کنه به سوختن...
پ.ن: مصطفی اینجا نشست و پرسید چرا عکس یه امام کوچولو رو اینجا کشیدن؟ باباش جواب داد: بابا عکس امام کوچولو نیست این یه نی نیِ کوچولوعه و مصطفی که متوجه نشد خندید و دست کشید روی عکس نی نی....و قلب ما تکه تکه شد....
@mqiam
۵۱۲
۱۸:۱۲
یک ساعت از رسیدنمون به گلزار گذشته بود که رسیدن. تازه از کربلا برگشته بودن و مستقیم اومده بودن کنار دخترشون . حال و هواشون خیلی کربلایی بود....
پدر دخترک خیلی ساده همه چیز رو تعریف می کرد… ولی همون حرفهای ساده اش، داشت مارو رو میکشت. یه جوری حرف میزد که انگار دنیا دیگه واسش رنگ و بویی نداره؛ انگار هم با دنیا میجنگید و هم باهاش کنار اومده بود.و چقدر از کادر مدرسه و دلسوزیشون تعریف کرد...اونجایی دیگه اشک امانمون نداد که همون کادر دلسوز بچه ها رو زیر دستهای خودشون پناه داده بودن و همه باهم شهید شده بودن....
پ.ن: دو پدر دارن با آقای اعلایی راجع به نبش قبر بچه ای که شناسایی نشده صحبت می کنن. مکالمه همینقدر ساده و همینقدر دردناکه....اینقدری که دلت میخواد زنده نباشی تا این چیزها رو بشنوی
میدان قیام | جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiam
پدر دخترک خیلی ساده همه چیز رو تعریف می کرد… ولی همون حرفهای ساده اش، داشت مارو رو میکشت. یه جوری حرف میزد که انگار دنیا دیگه واسش رنگ و بویی نداره؛ انگار هم با دنیا میجنگید و هم باهاش کنار اومده بود.و چقدر از کادر مدرسه و دلسوزیشون تعریف کرد...اونجایی دیگه اشک امانمون نداد که همون کادر دلسوز بچه ها رو زیر دستهای خودشون پناه داده بودن و همه باهم شهید شده بودن....
پ.ن: دو پدر دارن با آقای اعلایی راجع به نبش قبر بچه ای که شناسایی نشده صحبت می کنن. مکالمه همینقدر ساده و همینقدر دردناکه....اینقدری که دلت میخواد زنده نباشی تا این چیزها رو بشنوی
@mqiam
🥳۱
۴۳۶
۵:۰۳
انگار شهادت پسرش، ذرهای تکونش نداده بود… 
وارد منزلشون که شدیم، چیزی که بیشتر از همه نظرم رو جلب کرد، همین صلابتی بود که در چشمان مادرش میدیدم… 🥺
اصلاً انگار شهادت پسرش، ذرهای تکونش نداده بود…محکم ایستاده بود،با لبخند و مهموننوازیِ زیاد از ما پذیرایی میکرد. 🤍
حتی، به جز لحظهای که داشت در مورد ارباً اربا شدن فرزندش و اینکه چند بار مجبور به تشییع پیکرش شدن صحبت میکرد، به ندرت قطره اشکی در چشماش حلقه میبست…
مادرش صحبت میکرد و ما اشک میریختیم…گاهی صدای مهیبی تو گوشم میپیچید و اصلاً صداشون رو نمیشنیدم…
خدایا چی دارم میشنوم؟!
یه مادر که فرزندش رو برای این آب و خاک داده و حالا خیلی محکمتر از قبل ایستاده… 
اصلاً مگه تو این دنیا از خانواده عزیزتر هم داریم؟ 🤍
با شنیدن حرفای این مادر، بیشتر مطمئن شدم که درستترین کاری که کردیم این بود که با خانواده اومدیم اینجا…
با ما همراه باشید.
این روزا داریم خاطرات شیرین سفرمون به میناب و سیریک رو روایت میکنیم… 
میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiam
وارد منزلشون که شدیم، چیزی که بیشتر از همه نظرم رو جلب کرد، همین صلابتی بود که در چشمان مادرش میدیدم… 🥺
اصلاً انگار شهادت پسرش، ذرهای تکونش نداده بود…محکم ایستاده بود،با لبخند و مهموننوازیِ زیاد از ما پذیرایی میکرد. 🤍
حتی، به جز لحظهای که داشت در مورد ارباً اربا شدن فرزندش و اینکه چند بار مجبور به تشییع پیکرش شدن صحبت میکرد، به ندرت قطره اشکی در چشماش حلقه میبست…
مادرش صحبت میکرد و ما اشک میریختیم…گاهی صدای مهیبی تو گوشم میپیچید و اصلاً صداشون رو نمیشنیدم…
خدایا چی دارم میشنوم؟!
اصلاً مگه تو این دنیا از خانواده عزیزتر هم داریم؟ 🤍
با شنیدن حرفای این مادر، بیشتر مطمئن شدم که درستترین کاری که کردیم این بود که با خانواده اومدیم اینجا…
با ما همراه باشید.
@mqiam
۳۰۳
۹:۳۴
چشم هایی که هنوز نگاهمان میکنند...
روزی که برای بازدید مدرسهی شجرهی طیبهی میناب رفتیم رو هیچوقت فراموش نمیکنم…
همون اول دیدن تصویر چشمهای معصوم بچهها ناگهان پاهام رو چسبوند به زمین…
وارد که شدیم، مصطفی پرسید:«اینجا کجاست؟»گفتم: «مدرسه.» گفت: «پس چرا مدرسهشون خراب شده؟» بلافاصله پرسید:«موشک خورده؟»گفتم: «آره…»دوباره پرسید:«چرا عکس بچهها اونجاست؟»گفتم:«مثل مدرسهی خودمون که گاهی عکس بچهها رو میزنیم دیگه…»انگار نشنید چی گفتم.دوباره پرسید:«شهید شدن؟» 🥺گفتم:«آره مامان…»
کمی ازش دور شدم و روی خرابهها نشستم…چادرمو کشیدم روی سرم و با صدای بلند گریه کردم…
کمکم این پازل داشت برام کامل میشد
و هر لحظه بیشتر مطمئن میشدم که خانوادگی اومدنمون به این سفر، کار درستی بوده!
با ما همراه باشید.این روزا داریم خاطرات شیرین سفرمون به میناب و سیریک رو روایت میکنیم...
میدان قیام؛ جایی برای حضور خانواده در میدان
@mqiam
روزی که برای بازدید مدرسهی شجرهی طیبهی میناب رفتیم رو هیچوقت فراموش نمیکنم…
همون اول دیدن تصویر چشمهای معصوم بچهها ناگهان پاهام رو چسبوند به زمین…
وارد که شدیم، مصطفی پرسید:«اینجا کجاست؟»گفتم: «مدرسه.» گفت: «پس چرا مدرسهشون خراب شده؟» بلافاصله پرسید:«موشک خورده؟»گفتم: «آره…»دوباره پرسید:«چرا عکس بچهها اونجاست؟»گفتم:«مثل مدرسهی خودمون که گاهی عکس بچهها رو میزنیم دیگه…»انگار نشنید چی گفتم.دوباره پرسید:«شهید شدن؟» 🥺گفتم:«آره مامان…»
کمی ازش دور شدم و روی خرابهها نشستم…چادرمو کشیدم روی سرم و با صدای بلند گریه کردم…
کمکم این پازل داشت برام کامل میشد
و هر لحظه بیشتر مطمئن میشدم که خانوادگی اومدنمون به این سفر، کار درستی بوده!
با ما همراه باشید.این روزا داریم خاطرات شیرین سفرمون به میناب و سیریک رو روایت میکنیم...
@mqiam
۱۴۹
۱۵:۲۷