#سلسله_وبینارهای
نبرد و کنشگری
#وبینار_دهم
با حضور دکتر مهدی رزم آهنگ
موضوع: آثار کوتاه مدت و میان مدت جنگ رمضان بر اقتصاد ایران و جهان
زمان: چهارشنبه ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴
ساعت ۱۶
لینک ورود به وبینار http://room.nahad.ir/ch/khu(به صورت مهمان"guest"وارد شوید)
با همکاری دفتر نهاد رهبری در دانشگاه خوارزمی
#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
https://ble.ir/mrnhodat
#وبینار_دهم
۱۱۲
۲۰:۱۲
بازارسال شده از راوی نو
راهپیمایی بازی
بعد از مراسم شب قدر دانشگاه و برگشتن به خانه پدر و خوردن سحری، با خستگی زیاد تا مسجد رفتم. نزدیک به ۳۰ کیلومتر داخل تهران بین منزل پدری تا مسجد (پیروزی تا حصارک) فاصله است. مسافرتی است برای خودش. بعد از نماز تصمیم گرفتم برم خانه خودمان بخوابم و صبح برای راهپیمایی بروم منزل پدر دنبال بچه ها. خواب بودم که صداهای مهیبی آمد. تقریبا شش انفجار بزرگ که خانه را لرزاند. فکر کنم فقط همان صداها میتوانستند بیدارم کنند. گویی مامور شده بودند.
با بچه ها رفتیم راهپیمایی.(بقیه ش را احتمالا همه میدانید. اساسا یک تجربه مشترک است بین همه شرکت کنندگان. ازدحام بینظیر مردم ، احساس غرور و سربلندی، انفجار و شجاعت و ....)از ظهر که برگشتیم تا غروب، کار بچه هایمان شده بود «راهپیمایی بازی». فرزندانم با فرزندان برادرم میرفتند در اتاق، پرچم میچرخاندند، شعار می دادند، مداحی می کردند، و البته کلی هم دعوا و جار و جنجال.این بازی جدیدی است که هر وقت بچه های من با فرزندان برادرم به تور هم می خورند، ساعتی را به آن مشغولند.این از برکات تجمعات مردمی است.و البته از برکت جمع شدن خانوادگی مان.
این دو را از دست ندهید. لااقل برای فرزندانتان هم که شده. در این ایام بسیار گره گشاست.
شب که رفتیم تجمع میدان شهدا، انگار همه بازی هایشان مقدمه این برنامه بود. گویی خودشان را گرم کرده بودند برای تجمع.اونجا هم کلی تجمع بازی و راهپیمایی بازی البته در مقیاس بزرگتری کردند و بالاخره برگشتیم به خانه هایمان.و بچه ها منتظرند تا دوباره همسالانشان را ببیند و راهپیمایی بازی کنند.
۲۲ اسفند ۱۴۰۴بیست و سوم رمضان ۱۴۴۷ روز قدسچهاردهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ امام جماعت مسجد جامع حصارک و امام ظهر خوابگاه دانشگاه علم و صنعت
#روزنگاری_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
https://ble.ir/ravinohodat
بعد از مراسم شب قدر دانشگاه و برگشتن به خانه پدر و خوردن سحری، با خستگی زیاد تا مسجد رفتم. نزدیک به ۳۰ کیلومتر داخل تهران بین منزل پدری تا مسجد (پیروزی تا حصارک) فاصله است. مسافرتی است برای خودش. بعد از نماز تصمیم گرفتم برم خانه خودمان بخوابم و صبح برای راهپیمایی بروم منزل پدر دنبال بچه ها. خواب بودم که صداهای مهیبی آمد. تقریبا شش انفجار بزرگ که خانه را لرزاند. فکر کنم فقط همان صداها میتوانستند بیدارم کنند. گویی مامور شده بودند.
با بچه ها رفتیم راهپیمایی.(بقیه ش را احتمالا همه میدانید. اساسا یک تجربه مشترک است بین همه شرکت کنندگان. ازدحام بینظیر مردم ، احساس غرور و سربلندی، انفجار و شجاعت و ....)از ظهر که برگشتیم تا غروب، کار بچه هایمان شده بود «راهپیمایی بازی». فرزندانم با فرزندان برادرم میرفتند در اتاق، پرچم میچرخاندند، شعار می دادند، مداحی می کردند، و البته کلی هم دعوا و جار و جنجال.این بازی جدیدی است که هر وقت بچه های من با فرزندان برادرم به تور هم می خورند، ساعتی را به آن مشغولند.این از برکات تجمعات مردمی است.و البته از برکت جمع شدن خانوادگی مان.
این دو را از دست ندهید. لااقل برای فرزندانتان هم که شده. در این ایام بسیار گره گشاست.
شب که رفتیم تجمع میدان شهدا، انگار همه بازی هایشان مقدمه این برنامه بود. گویی خودشان را گرم کرده بودند برای تجمع.اونجا هم کلی تجمع بازی و راهپیمایی بازی البته در مقیاس بزرگتری کردند و بالاخره برگشتیم به خانه هایمان.و بچه ها منتظرند تا دوباره همسالانشان را ببیند و راهپیمایی بازی کنند.
۲۲ اسفند ۱۴۰۴بیست و سوم رمضان ۱۴۴۷ روز قدسچهاردهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ امام جماعت مسجد جامع حصارک و امام ظهر خوابگاه دانشگاه علم و صنعت
#روزنگاری_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
۱
۱۳:۴۶
پیام_نوروزی_رهبر_معظّم_انقلاب_اسلامی_1405.pdf
۳۱۲.۶۲ کیلوبایت
۹۰
۱۲:۱۰
•┈┈•❀



❀•┈┈•
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ
یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ
یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ
حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
•┈┈•❀



❀•┈┈•
امسال بهار معنویت و بهار طبیعت یعنی عید سعید فطر و عید باستانی نوروز با یکدیگر تقارن پیدا کرده که این دو عید مذهبی و ملی را به یکایک آحاد ملت تبریک میگوییم
#اقتصاد_مقاومتی#وحدت_ملی#امنیت_ملی
#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
️ https://ble.ir/mrnhodat
️ https://eitaa.com/mrnhodat
•┈┈•❀
#اقتصاد_مقاومتی#وحدت_ملی#امنیت_ملی
۹۰
۱۲:۵۲
بازارسال شده از راوی نو
مگه ما نباید از حق دفاع کنیم؟
قرار بود خوابگاهها را خالی کنند؛ بچهها برگردند به شهرهایشان، در آغوش امن خانوادهها… اینها سرمایههای کشور ما هستند؛ جوانهایی که هر یکشان ریشهای از این خاک و تاجی بر سر آیندهی سرزمیناند. چطور میشود ساده از کنارشان گذشت؟ هر یک نفرشان پشتوانهی قدرت، دوام و بقای ایران است. مگر میشود سلامت و امنیتشان مهم نباشد؟ اما…
دختر بزرگم با چهرهای آشفته و دلی پریشان آمد کنارم نشست. شاخکهای مادرانهام بیدرنگ خبر دادند: اوضاع خوب نیست. قرار بود میان گفتوگویی سنگین گرفتار شوم، جایی که شاید باورهایم به بوتهی امتحان کشیده شوند، تا ببینم چند تایشان زبانیاند و چندتایشان در قلبم ریشه دارند.
آرام نگاهش کردم. ته دلم آشوب میشد. میشناختمش، همیشه استوار بود و سنجیده؛ باید چیزی بزرگ اتفاق افتاده باشد که اینطور همهی ذهنیاتش را درهم ریخته.
سوال تا پشت زبانم آمد، اما بهزور عقبش راندم. باید صبر میکردم خودش شروع کند. آهسته دستم را دور شانهاش انداختم. الان فقط باید مادر باشم — یک مادر آرامشدهنده، یک تکیهگاه، پناهی نرم و محکم، مثل همهی مادران ایران…
صدایش لرزید و گفت: «مامان… مگه نباید از حق دفاع کنیم؟»
سوال ساده بود، پاسخش هم ساده بهنظر میرسید؛ اما نگاهش… آن نگاه، قلبم را میلرزاند.
دوباره پرسید: «مامان مگه ما نباید از حق دفاع کنیم؟ مگه نباید توی جبهه حق باشیم؟ مگه بیتفاوتی کار بدی نیست؟»
آه… هر لحظه داشتم در دام سهمگینتری میافتادم.
ادامه داد: «بچهها توی دانشگاه میگن از خوابگاه نمیرن. میگن نظام مخصوصاً میخواد اینا برن که نباشن. میگن ترامپ گفته بمونید، بهتون میگم کی بیاید بیرون، شهر رو دست بگیرید. میگن میناب کار خودشونه، یا اگه نبوده، اونجا دپوی اسلحه بوده حتما و گرنه ترامپ گفته خونه ها و مردم عادی را نمیزنه میگن نظام از بچهها استفاده کرده بهعنوان سپر انسانی…»
نفسش بریدهبریده شد، بغضآلود: «مامان بهشون میگم یعنی چی؟ مگه این بازیه؟ مکه بازیه اینو برداری اونو بگذاری بعد شماهم راحت برید بدوید و شادی کنید و برقصید دل به کی بستیدد اون شاهزاده که خودش میگه، حاضر نیست از راحتی و آزادیش بگذره بیاد ایران، حتی شماها براش مهم نیستید .......بابا اگه به شاهی باشه، نوادگان قاجار و افشار و صفوی هم هستن، اتفاقاً قویتر و شریفتر! به من میگن نگران نباش مزدور ، اولین روز آزادی، جلوی درِ دانشگاه با همین چادرت آویزونت میکنیم، عربپرست…»
اشک مثل باران از چشمانش جاری بود. میان عقل و قلبم جنگی برپا بود — ترس و مادرانگی دوشادوش در سینهام قد میکشیدند. ترس از رنج فرزند، توسط همکلاسی هایی که گرفتار فریب شدهاند و نمیدانند چه میگویند. ترس از نسلی که با تاریکی بهجای روشنایی خو گرفته است. اگر روشنایی روز را نبینی، دیگر چه را خواهی دید؟
از آن سو، عقلم آرام اما استوار زمزمه میکرد: > اگر من از حق دفاع نکنم، > اگر تو از حق دفاع نکنی، > اگر ما از حق دفاع نکنیم، > پس چه کسی باید این کار را انجام دهد؟
نه اینکه ترسیده باشم، نه… در عمق وجودم، تصویر دخترم با تصویر زینب کمالیِ روی هم افتاده بود خدایا تو بهترین حافظی خودت همشون را حفظ کن خودت همشون را هدایت کن اما…
دخترم ادامه داد: «مامان، الان بحث سیاست نیست، بحث اقتصاد هم نیست… مامان، الان بحث، بحثِ حق و باطله. مامان… شاید میشد سر خیلی چیزها سکوت کرد… ولی اینجا، نه. اینجا نمیشه.»
ادامه دارد ...
#مادری_در_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
️ https://ble.ir/mrnhodat
️ https://eitaa.com/mrnhodat
#راوی_نو
https://ble.ir/ravinohodat
قرار بود خوابگاهها را خالی کنند؛ بچهها برگردند به شهرهایشان، در آغوش امن خانوادهها… اینها سرمایههای کشور ما هستند؛ جوانهایی که هر یکشان ریشهای از این خاک و تاجی بر سر آیندهی سرزمیناند. چطور میشود ساده از کنارشان گذشت؟ هر یک نفرشان پشتوانهی قدرت، دوام و بقای ایران است. مگر میشود سلامت و امنیتشان مهم نباشد؟ اما…
دختر بزرگم با چهرهای آشفته و دلی پریشان آمد کنارم نشست. شاخکهای مادرانهام بیدرنگ خبر دادند: اوضاع خوب نیست. قرار بود میان گفتوگویی سنگین گرفتار شوم، جایی که شاید باورهایم به بوتهی امتحان کشیده شوند، تا ببینم چند تایشان زبانیاند و چندتایشان در قلبم ریشه دارند.
آرام نگاهش کردم. ته دلم آشوب میشد. میشناختمش، همیشه استوار بود و سنجیده؛ باید چیزی بزرگ اتفاق افتاده باشد که اینطور همهی ذهنیاتش را درهم ریخته.
سوال تا پشت زبانم آمد، اما بهزور عقبش راندم. باید صبر میکردم خودش شروع کند. آهسته دستم را دور شانهاش انداختم. الان فقط باید مادر باشم — یک مادر آرامشدهنده، یک تکیهگاه، پناهی نرم و محکم، مثل همهی مادران ایران…
صدایش لرزید و گفت: «مامان… مگه نباید از حق دفاع کنیم؟»
سوال ساده بود، پاسخش هم ساده بهنظر میرسید؛ اما نگاهش… آن نگاه، قلبم را میلرزاند.
دوباره پرسید: «مامان مگه ما نباید از حق دفاع کنیم؟ مگه نباید توی جبهه حق باشیم؟ مگه بیتفاوتی کار بدی نیست؟»
آه… هر لحظه داشتم در دام سهمگینتری میافتادم.
ادامه داد: «بچهها توی دانشگاه میگن از خوابگاه نمیرن. میگن نظام مخصوصاً میخواد اینا برن که نباشن. میگن ترامپ گفته بمونید، بهتون میگم کی بیاید بیرون، شهر رو دست بگیرید. میگن میناب کار خودشونه، یا اگه نبوده، اونجا دپوی اسلحه بوده حتما و گرنه ترامپ گفته خونه ها و مردم عادی را نمیزنه میگن نظام از بچهها استفاده کرده بهعنوان سپر انسانی…»
نفسش بریدهبریده شد، بغضآلود: «مامان بهشون میگم یعنی چی؟ مگه این بازیه؟ مکه بازیه اینو برداری اونو بگذاری بعد شماهم راحت برید بدوید و شادی کنید و برقصید دل به کی بستیدد اون شاهزاده که خودش میگه، حاضر نیست از راحتی و آزادیش بگذره بیاد ایران، حتی شماها براش مهم نیستید .......بابا اگه به شاهی باشه، نوادگان قاجار و افشار و صفوی هم هستن، اتفاقاً قویتر و شریفتر! به من میگن نگران نباش مزدور ، اولین روز آزادی، جلوی درِ دانشگاه با همین چادرت آویزونت میکنیم، عربپرست…»
اشک مثل باران از چشمانش جاری بود. میان عقل و قلبم جنگی برپا بود — ترس و مادرانگی دوشادوش در سینهام قد میکشیدند. ترس از رنج فرزند، توسط همکلاسی هایی که گرفتار فریب شدهاند و نمیدانند چه میگویند. ترس از نسلی که با تاریکی بهجای روشنایی خو گرفته است. اگر روشنایی روز را نبینی، دیگر چه را خواهی دید؟
از آن سو، عقلم آرام اما استوار زمزمه میکرد: > اگر من از حق دفاع نکنم، > اگر تو از حق دفاع نکنی، > اگر ما از حق دفاع نکنیم، > پس چه کسی باید این کار را انجام دهد؟
نه اینکه ترسیده باشم، نه… در عمق وجودم، تصویر دخترم با تصویر زینب کمالیِ روی هم افتاده بود خدایا تو بهترین حافظی خودت همشون را حفظ کن خودت همشون را هدایت کن اما…
دخترم ادامه داد: «مامان، الان بحث سیاست نیست، بحث اقتصاد هم نیست… مامان، الان بحث، بحثِ حق و باطله. مامان… شاید میشد سر خیلی چیزها سکوت کرد… ولی اینجا، نه. اینجا نمیشه.»
ادامه دارد ...
#مادری_در_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
۱
۱۳:۰۳
بازارسال شده از راوی نو
«خارک، بسته ارزاق، نوش دارو پس از شهادت رهبر»
ساعت را نگاه کردم. ۴ صبح بودم و دخترک دو ماهه ام هنوز بیدار بود و داشت آغوم می کرد و لبخند میزد. چند روزی است بیشتر میخندد.اخبار را که دیدم، فهمیدم گویا خارک را زده اند. دعا می کردم فقط تجهیزات را زده باشند. خودم را جای بچه های سپاه گذاشتم در آن جزیره. تصورش را بکنید. در تاریکی شب، در جایی که میدانی به راحتی در تیررس دشمن هستی، در یک جزیره دور از هر گونه حمایت و کمک، پای تجهیزات نشسته ای. خودت هستی و خودت. منتظر فروافتادن بمب های چند تنی از دشمن وحشی آمریکایی. گفتنش هم سخت است. خدایی دل شیر می خواهد.
بعد از نماز ظهر، با یکی از اساتید دانشگاه درباره مهیا کردن و توزیع ۱۰۰ بسته ارزاق برای نیازمندان منطقه حرف زدیم. بعد از چند تلفن و اقدام، الحمدلله کار انجام شد و با همت و کمک اساتید بی نظیر و انقلابی دانشگاه علم و صنعت، تهیه ی دومین دور صدتایی بسته ارزاق نیازمندان را شروع کردیم. ارزش هر بسته ارزاق تقریبا ۴میلیون تومانه.(من اصلا عاشق این دانشگاه شدم بخاطر استادانش. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید)
خبر آمد که فردا در دانشگاه تهران تجمع دانشجویانی است که هرساله ماه رمضان با آقا دیدار داشتند.قبل از جنگ اطلاعات دانشجویان را گرفتیم و روزی که قرار بود کارت صادر شود، آن اتفاق رخ داد. رهبرمان شهید شد.اما حالا گفتند کارت های دیدار را صادر کرده اند و به بچه ها بگویید.تماس که می گرفتم بچه ها خوشحال می شدند از اینکه یک یادگاری برایشان مانده از رهبر شهیدشان.اما دو تماس، داغم را تازه کرد. یکی با ناراحتی گفت «حالا دیگه چه فایده داره». راست می گفت. نوش دارو پس از شهادت است انگار.و دیگری در حالیکه می گریست تشکر میکرد. بغض و گریه اش مرا نیز دوباره به گریه انداخت.اصلا نمیدانم با این خشم و غم چه کنم و تا کی ادامه دارد.
۲۳ اسفند ۱۴۰۴بیست و چهارم رمضان ۱۴۴۷پانزدهمین روز نبرد رمضان
حسنی؛ امام جماعت موقت ظهر مسجد دانشگاه علم و صنعت
#روزنگاری_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
️ https://ble.ir/mrnhodat
️ https://eitaa.com/mrnhodat
#راوی_نو
https://ble.ir/ravinohodat
ساعت را نگاه کردم. ۴ صبح بودم و دخترک دو ماهه ام هنوز بیدار بود و داشت آغوم می کرد و لبخند میزد. چند روزی است بیشتر میخندد.اخبار را که دیدم، فهمیدم گویا خارک را زده اند. دعا می کردم فقط تجهیزات را زده باشند. خودم را جای بچه های سپاه گذاشتم در آن جزیره. تصورش را بکنید. در تاریکی شب، در جایی که میدانی به راحتی در تیررس دشمن هستی، در یک جزیره دور از هر گونه حمایت و کمک، پای تجهیزات نشسته ای. خودت هستی و خودت. منتظر فروافتادن بمب های چند تنی از دشمن وحشی آمریکایی. گفتنش هم سخت است. خدایی دل شیر می خواهد.
بعد از نماز ظهر، با یکی از اساتید دانشگاه درباره مهیا کردن و توزیع ۱۰۰ بسته ارزاق برای نیازمندان منطقه حرف زدیم. بعد از چند تلفن و اقدام، الحمدلله کار انجام شد و با همت و کمک اساتید بی نظیر و انقلابی دانشگاه علم و صنعت، تهیه ی دومین دور صدتایی بسته ارزاق نیازمندان را شروع کردیم. ارزش هر بسته ارزاق تقریبا ۴میلیون تومانه.(من اصلا عاشق این دانشگاه شدم بخاطر استادانش. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید)
خبر آمد که فردا در دانشگاه تهران تجمع دانشجویانی است که هرساله ماه رمضان با آقا دیدار داشتند.قبل از جنگ اطلاعات دانشجویان را گرفتیم و روزی که قرار بود کارت صادر شود، آن اتفاق رخ داد. رهبرمان شهید شد.اما حالا گفتند کارت های دیدار را صادر کرده اند و به بچه ها بگویید.تماس که می گرفتم بچه ها خوشحال می شدند از اینکه یک یادگاری برایشان مانده از رهبر شهیدشان.اما دو تماس، داغم را تازه کرد. یکی با ناراحتی گفت «حالا دیگه چه فایده داره». راست می گفت. نوش دارو پس از شهادت است انگار.و دیگری در حالیکه می گریست تشکر میکرد. بغض و گریه اش مرا نیز دوباره به گریه انداخت.اصلا نمیدانم با این خشم و غم چه کنم و تا کی ادامه دارد.
۲۳ اسفند ۱۴۰۴بیست و چهارم رمضان ۱۴۴۷پانزدهمین روز نبرد رمضان
#روزنگاری_جنگ#نبرد_رمضان#راوی_نو
۱
۶:۴۶
عماریار | بزرگترین مرجع دانلود ، تماشا و اکران فیلم مستند جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی https://ammaryar.ir/
۳۸۰
۲:۳۳
بازارسال شده از تأملات
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از تأملات
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#حوزه_علوم_اسلامی_دانشگاهیان#مدرسه_رشد_و_نوآوری_هدات
۲۹
۵:۰۹