به نظرم جذابترین دریچه برای نگاه به Drops of God اصلاً شراب نیست؛ بلکه «میراث» است. شراب فقط زبان روایت است. مسئله اصلی سریال این است که آیا میتوان میراث یک انسان را به ارث برد؟
پدر داستان ثروت، خانه یا شرکت به جا نگذاشته است؛ او نوعی نگاه به جهان را به جا گذاشته. رقابت میان کامیل و ایسهی در واقع رقابت دو وارث بر سر یک دارایی نامرئی است: حافظه، سلیقه، تجربه و جهانبینی. آنچه این دو نفر باید به دست آورند نه مجموعهای از بطریهای گرانقیمت، بلکه توانایی دیدن جهان از چشم مردی است که دیگر حضور ندارد.
اگر بخواهیم از زاویهای فلسفیتر به سریال نگاه کنیم، Drops of God درباره بحران انتقال تجربه است. هر نسل چیزی را میداند که نمیتواند به طور کامل توضیح دهد. یک شرابشناس بزرگ میتواند ساعتها درباره عطر و طعم یک شراب حرف بزند، اما در نهایت آنچه احساس میکند در زبان نمیگنجد. سریال بارها این پرسش را مطرح میکند که چگونه میتوان امری کاملاً شخصی و حسی را به دیگری منتقل کرد. آیا دانش صرفاً مجموعهای از اطلاعات است یا نوعی زیستن؟
در این معنا، رقابت کامیل و ایسهی بیش از آنکه شبیه یک مسابقه باشد، به آیینی برای سوگواری شباهت دارد. هر دو در تمام طول داستان با غیاب پدر مواجهاند. مردی که دیگر وجود ندارد اما هنوز قواعد بازی را تعیین میکند. هر آزمون شراب در واقع نامهای است که از گذشته به حال رسیده است. انگار پدر از دل مرگ همچنان با فرزندان خود سخن میگوید و آنها را وادار میکند تا معنای رابطهشان با او را دوباره کشف کنند.
از این منظر، شراب نیز معنایی فراتر از یک نوشیدنی پیدا میکند. شراب در سریال به استعارهای از زمان تبدیل میشود. همانگونه که یک شراب بزرگ حاصل سالها انتظار، مراقبت و بلوغ است، شخصیتهای داستان نیز باید از مسیر زمان عبور کنند تا بتوانند حقیقت خود را بشناسند. هر بطری در واقع حافظهای مایع است؛ گذشتهای که در خود فشرده شده و تنها با گشوده شدن، روایتش آشکار میشود.
شاید به همین دلیل است که Drops of God برخلاف بسیاری از سریالهای معاصر، درباره سرعت نیست. در روزگاری که همه چیز به سمت مصرف سریع تجربهها حرکت میکند، این سریال از مکث دفاع میکند. از این ایده که برخی چیزها را نمیتوان شتابزده فهمید. نه شراب را، نه هنر را، نه رابطه با پدر را و نه خود زندگی را.
در نهایت، Drops of God را میتوان روایتی درباره حافظه دانست؛ حافظهای که نه در عکسها و اسناد، بلکه در حسها زندگی میکند. سریال میپرسد پس از مرگ یک انسان چه چیزی باقی میماند؟ پاسخ آن نه اموال و نه شهرت، بلکه ردپایی است که در ادراک دیگران از جهان بر جا میگذارد. و شاید همین است که این داستان را از یک درام درباره شراب به تأملی درباره میراث انسانی تبدیل میکند.MSF | خرده ریزه های آب آوردهhttps://t.me/MSFWorld
پدر داستان ثروت، خانه یا شرکت به جا نگذاشته است؛ او نوعی نگاه به جهان را به جا گذاشته. رقابت میان کامیل و ایسهی در واقع رقابت دو وارث بر سر یک دارایی نامرئی است: حافظه، سلیقه، تجربه و جهانبینی. آنچه این دو نفر باید به دست آورند نه مجموعهای از بطریهای گرانقیمت، بلکه توانایی دیدن جهان از چشم مردی است که دیگر حضور ندارد.
اگر بخواهیم از زاویهای فلسفیتر به سریال نگاه کنیم، Drops of God درباره بحران انتقال تجربه است. هر نسل چیزی را میداند که نمیتواند به طور کامل توضیح دهد. یک شرابشناس بزرگ میتواند ساعتها درباره عطر و طعم یک شراب حرف بزند، اما در نهایت آنچه احساس میکند در زبان نمیگنجد. سریال بارها این پرسش را مطرح میکند که چگونه میتوان امری کاملاً شخصی و حسی را به دیگری منتقل کرد. آیا دانش صرفاً مجموعهای از اطلاعات است یا نوعی زیستن؟
در این معنا، رقابت کامیل و ایسهی بیش از آنکه شبیه یک مسابقه باشد، به آیینی برای سوگواری شباهت دارد. هر دو در تمام طول داستان با غیاب پدر مواجهاند. مردی که دیگر وجود ندارد اما هنوز قواعد بازی را تعیین میکند. هر آزمون شراب در واقع نامهای است که از گذشته به حال رسیده است. انگار پدر از دل مرگ همچنان با فرزندان خود سخن میگوید و آنها را وادار میکند تا معنای رابطهشان با او را دوباره کشف کنند.
از این منظر، شراب نیز معنایی فراتر از یک نوشیدنی پیدا میکند. شراب در سریال به استعارهای از زمان تبدیل میشود. همانگونه که یک شراب بزرگ حاصل سالها انتظار، مراقبت و بلوغ است، شخصیتهای داستان نیز باید از مسیر زمان عبور کنند تا بتوانند حقیقت خود را بشناسند. هر بطری در واقع حافظهای مایع است؛ گذشتهای که در خود فشرده شده و تنها با گشوده شدن، روایتش آشکار میشود.
شاید به همین دلیل است که Drops of God برخلاف بسیاری از سریالهای معاصر، درباره سرعت نیست. در روزگاری که همه چیز به سمت مصرف سریع تجربهها حرکت میکند، این سریال از مکث دفاع میکند. از این ایده که برخی چیزها را نمیتوان شتابزده فهمید. نه شراب را، نه هنر را، نه رابطه با پدر را و نه خود زندگی را.
در نهایت، Drops of God را میتوان روایتی درباره حافظه دانست؛ حافظهای که نه در عکسها و اسناد، بلکه در حسها زندگی میکند. سریال میپرسد پس از مرگ یک انسان چه چیزی باقی میماند؟ پاسخ آن نه اموال و نه شهرت، بلکه ردپایی است که در ادراک دیگران از جهان بر جا میگذارد. و شاید همین است که این داستان را از یک درام درباره شراب به تأملی درباره میراث انسانی تبدیل میکند.MSF | خرده ریزه های آب آوردهhttps://t.me/MSFWorld
۱۹۳
۱۹:۳۵
وقتی «فردا» بر «امروز» سایه میاندازد
گاهی یک نظام سیاسی را نه از خلال سخنرانیها و شعارهایش، بلکه از نسبتش با «زمان» میتوان فهمید.
دولتها معمولاً در اکنون زندگی میکنند. زبانشان زبان بودجه است، تورم است، اشتغال است، تراز انرژی است و مدیریت بحران. دولت، موجودی است که هر صبح باید از خواب برخیزد و مسئلهای را حل کند. افقش محدود است، اما ملموس؛ به اندازه زندگی مردمی که امروز نان میخواهند، امنیت میخواهند و آیندهای قابل پیشبینی.
اما جنبشهای انقلابی در زمان دیگری زندگی میکنند. آنان خود را ساکنان فردایی میدانند که هنوز از راه نرسیده است. رسالتی بر دوش دارند که از محاسبات روزمره فراتر میرود. برای آنها تاریخ صرفاً مجموعهای از وقایع نیست؛ صحنهای است برای تحقق یک وعده.
مسئله از جایی آغاز میشود که انقلاب به دولت تبدیل نمیشود، یا دستکم نمیخواهد کاملاً تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، جامعه در «امروز» زندگی میکند، اما بخشی از ساختار قدرت همچنان با «فردا» سخن میگوید. یکی از قیمت گوشت و اجاره خانه میپرسد و دیگری از افقهای تمدنی و نبردهای تاریخی. هر دو واقعیاند، اما در دو زمان متفاوت ایستادهاند.
شاید به همین دلیل است که آنچه از بیرون «عدم تصمیمگیری» به نظر میرسد، همیشه ناشی از ناتوانی نیست. گاهی تصمیم نگرفتن، محصول برخورد دو منطق است: منطق دولت که میخواهد مسئله را حل کند و منطق رسالت که نگران هزینههای هویتی آن راهحل است.
در این میان، جامعه بیش از هر چیز با یک شکاف زمانی مواجه میشود. شکاف میان اکنونی که هر روز دشوارتر میشود و فردایی که هر روز دورتر به نظر میرسد.
شاید بتوان گفت تراژدی بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که «انتظار» جای «تدبیر» را میگیرد. نه به این معنا که آرمان بیاهمیت است، بلکه به این معنا که آرمان، اگر نتواند خود را به زندگی روزمره ترجمه کند، آرامآرام از منبع معنا به منبع تعلیق بدل میشود.
تاریخ پر است از حکومتهایی که در آرزوی ساختن جهان جدید بودند، اما در نهایت با مسئله اداره جهان موجود روبهرو شدند. پرسش بزرگ هر انقلاب، نه لحظه پیروزی، بلکه لحظهای است که باید میان «رسالت» و «حکمرانی» تعادلی پایدار برقرار کند.
شاید آنچه امروز در ایران میبینیم نیز پیش از آنکه صرفاً یک بحران اقتصادی یا سیاسی باشد، بحران نسبت ما با زمان است: کشاکش میان کشوری که میخواهد زندگی کند و روایتی که میخواهد به سرانجام برسد. و هیچ تراژدیای عمیقتر از آن نیست که مردم در امروز زندگی کنند، اما سیاست همچنان در انتظار فردا بماند.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
گاهی یک نظام سیاسی را نه از خلال سخنرانیها و شعارهایش، بلکه از نسبتش با «زمان» میتوان فهمید.
دولتها معمولاً در اکنون زندگی میکنند. زبانشان زبان بودجه است، تورم است، اشتغال است، تراز انرژی است و مدیریت بحران. دولت، موجودی است که هر صبح باید از خواب برخیزد و مسئلهای را حل کند. افقش محدود است، اما ملموس؛ به اندازه زندگی مردمی که امروز نان میخواهند، امنیت میخواهند و آیندهای قابل پیشبینی.
اما جنبشهای انقلابی در زمان دیگری زندگی میکنند. آنان خود را ساکنان فردایی میدانند که هنوز از راه نرسیده است. رسالتی بر دوش دارند که از محاسبات روزمره فراتر میرود. برای آنها تاریخ صرفاً مجموعهای از وقایع نیست؛ صحنهای است برای تحقق یک وعده.
مسئله از جایی آغاز میشود که انقلاب به دولت تبدیل نمیشود، یا دستکم نمیخواهد کاملاً تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، جامعه در «امروز» زندگی میکند، اما بخشی از ساختار قدرت همچنان با «فردا» سخن میگوید. یکی از قیمت گوشت و اجاره خانه میپرسد و دیگری از افقهای تمدنی و نبردهای تاریخی. هر دو واقعیاند، اما در دو زمان متفاوت ایستادهاند.
شاید به همین دلیل است که آنچه از بیرون «عدم تصمیمگیری» به نظر میرسد، همیشه ناشی از ناتوانی نیست. گاهی تصمیم نگرفتن، محصول برخورد دو منطق است: منطق دولت که میخواهد مسئله را حل کند و منطق رسالت که نگران هزینههای هویتی آن راهحل است.
در این میان، جامعه بیش از هر چیز با یک شکاف زمانی مواجه میشود. شکاف میان اکنونی که هر روز دشوارتر میشود و فردایی که هر روز دورتر به نظر میرسد.
شاید بتوان گفت تراژدی بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که «انتظار» جای «تدبیر» را میگیرد. نه به این معنا که آرمان بیاهمیت است، بلکه به این معنا که آرمان، اگر نتواند خود را به زندگی روزمره ترجمه کند، آرامآرام از منبع معنا به منبع تعلیق بدل میشود.
تاریخ پر است از حکومتهایی که در آرزوی ساختن جهان جدید بودند، اما در نهایت با مسئله اداره جهان موجود روبهرو شدند. پرسش بزرگ هر انقلاب، نه لحظه پیروزی، بلکه لحظهای است که باید میان «رسالت» و «حکمرانی» تعادلی پایدار برقرار کند.
شاید آنچه امروز در ایران میبینیم نیز پیش از آنکه صرفاً یک بحران اقتصادی یا سیاسی باشد، بحران نسبت ما با زمان است: کشاکش میان کشوری که میخواهد زندگی کند و روایتی که میخواهد به سرانجام برسد. و هیچ تراژدیای عمیقتر از آن نیست که مردم در امروز زندگی کنند، اما سیاست همچنان در انتظار فردا بماند.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
۱۲۸
۱۵:۰۲
MSF | خرده ریزه های آب آورده
وقتی «فردا» بر «امروز» سایه میاندازد گاهی یک نظام سیاسی را نه از خلال سخنرانیها و شعارهایش، بلکه از نسبتش با «زمان» میتوان فهمید. دولتها معمولاً در اکنون زندگی میکنند. زبانشان زبان بودجه است، تورم است، اشتغال است، تراز انرژی است و مدیریت بحران. دولت، موجودی است که هر صبح باید از خواب برخیزد و مسئلهای را حل کند. افقش محدود است، اما ملموس؛ به اندازه زندگی مردمی که امروز نان میخواهند، امنیت میخواهند و آیندهای قابل پیشبینی. اما جنبشهای انقلابی در زمان دیگری زندگی میکنند. آنان خود را ساکنان فردایی میدانند که هنوز از راه نرسیده است. رسالتی بر دوش دارند که از محاسبات روزمره فراتر میرود. برای آنها تاریخ صرفاً مجموعهای از وقایع نیست؛ صحنهای است برای تحقق یک وعده. مسئله از جایی آغاز میشود که انقلاب به دولت تبدیل نمیشود، یا دستکم نمیخواهد کاملاً تبدیل شود. در چنین وضعیتی، جامعه در «امروز» زندگی میکند، اما بخشی از ساختار قدرت همچنان با «فردا» سخن میگوید. یکی از قیمت گوشت و اجاره خانه میپرسد و دیگری از افقهای تمدنی و نبردهای تاریخی. هر دو واقعیاند، اما در دو زمان متفاوت ایستادهاند. شاید به همین دلیل است که آنچه از بیرون «عدم تصمیمگیری» به نظر میرسد، همیشه ناشی از ناتوانی نیست. گاهی تصمیم نگرفتن، محصول برخورد دو منطق است: منطق دولت که میخواهد مسئله را حل کند و منطق رسالت که نگران هزینههای هویتی آن راهحل است. در این میان، جامعه بیش از هر چیز با یک شکاف زمانی مواجه میشود. شکاف میان اکنونی که هر روز دشوارتر میشود و فردایی که هر روز دورتر به نظر میرسد. شاید بتوان گفت تراژدی بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که «انتظار» جای «تدبیر» را میگیرد. نه به این معنا که آرمان بیاهمیت است، بلکه به این معنا که آرمان، اگر نتواند خود را به زندگی روزمره ترجمه کند، آرامآرام از منبع معنا به منبع تعلیق بدل میشود. تاریخ پر است از حکومتهایی که در آرزوی ساختن جهان جدید بودند، اما در نهایت با مسئله اداره جهان موجود روبهرو شدند. پرسش بزرگ هر انقلاب، نه لحظه پیروزی، بلکه لحظهای است که باید میان «رسالت» و «حکمرانی» تعادلی پایدار برقرار کند. شاید آنچه امروز در ایران میبینیم نیز پیش از آنکه صرفاً یک بحران اقتصادی یا سیاسی باشد، بحران نسبت ما با زمان است: کشاکش میان کشوری که میخواهد زندگی کند و روایتی که میخواهد به سرانجام برسد. و هیچ تراژدیای عمیقتر از آن نیست که مردم در امروز زندگی کنند، اما سیاست همچنان در انتظار فردا بماند. MSF | خرده ریزه های آب آورده
۹۸
۱۵:۲۲
برخی آدمها تمام عمر را صرف توضیح دادن خود میکنند؛ نه به این دلیل که پیچیدهاند، بلکه چون دیگران زود قضاوت میکنند.
قسم می خورم روایت یکی از همین آدمهاست. مردی که بدنش گاهی پیش از ارادهاش سخن میگوید و جهانی که این بیاختیاری را به اشتباه، نشانهٔ شخصیت او میپندارد.
فیلم از بیماری نمیگوید؛ از تنهاییِ ناشی از سوءبرداشت میگوید. از رنجِ دیدهشدن از پشتِ یک برچسب. و از تلاش خستگیناپذیر انسان برای بازپسگرفتن هویتش از تعریفی که دیگران برایش ساختهاند.
در روزگاری که همه چیز با یک کلمه، یک تصویر یا یک قضاوت کوتاه خلاصه میشود، قسم می خورم یادآور حقیقتی قدیمی است: هیچ انسانی را نمیتوان به آشکارترین ویژگیاش فروکاست.
شاید سوگندِ پنهان فیلم نیز همین باشد؛ اینکه پیش از داوری، اندکی بیشتر ببینیم. اندکی بیشتر بفهمیم. و اندکی کمتر مطمئن باشیم که انسان روبهرویمان را میشناسیم.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
https://t.me/MSFWorld
قسم می خورم روایت یکی از همین آدمهاست. مردی که بدنش گاهی پیش از ارادهاش سخن میگوید و جهانی که این بیاختیاری را به اشتباه، نشانهٔ شخصیت او میپندارد.
فیلم از بیماری نمیگوید؛ از تنهاییِ ناشی از سوءبرداشت میگوید. از رنجِ دیدهشدن از پشتِ یک برچسب. و از تلاش خستگیناپذیر انسان برای بازپسگرفتن هویتش از تعریفی که دیگران برایش ساختهاند.
در روزگاری که همه چیز با یک کلمه، یک تصویر یا یک قضاوت کوتاه خلاصه میشود، قسم می خورم یادآور حقیقتی قدیمی است: هیچ انسانی را نمیتوان به آشکارترین ویژگیاش فروکاست.
شاید سوگندِ پنهان فیلم نیز همین باشد؛ اینکه پیش از داوری، اندکی بیشتر ببینیم. اندکی بیشتر بفهمیم. و اندکی کمتر مطمئن باشیم که انسان روبهرویمان را میشناسیم.
MSF | خرده ریزه های آب آورده
https://t.me/MSFWorld
۲۰۲
۱۸:۴۵
بازارسال شده از شرکت شکستناپذیر: تراوشات ذهنی یک راهبر کسبوکار
پیامبران عصر هوش مصنوعی
هر یک از متفکران برجسته فناوری از زاویهای متفاوت به آینده بشر در سایه هوش مصنوعی و زیستفناوری مینگرند. در این نوشته دیدگاه چهار نفر از آنها را مرور کردهام:
۱. مکس تگمارک: حیات ۳.۰ و آگاهی دیجیتالتگمارک هوش مصنوعی عمومی را آغازگر گونه جدیدی از حیات میداند که در آن نهتنها بدن، بلکه دانش و جهانبینی نیز بازطراحی میشوند. این حیات لزوما انسانی نیست و میتواند یک آگاهی جمعی، یک ابرهوش یا ترکیبی از انسان و ماشین باشد. او سه سناریو پیشروی ما میگذارد: - آرمانشهر: گسترش رفاه انسان - همزیستی خلاق: محو مرز انسان و ماشین در یک آگاهی جمعی - ویرانشهر: از کنترل خارج شدن هوش مصنوعی و انقراض انسان
۲. ری کرزویل: تکینگی و جاودانگیکرزویل از «تکینگی فناوری» میگوید. او پیشبینی میکند که هوش مصنوعی تا سال ۲۰۲۹ به سطح انسان میرسد و تا ۲۰۴۵، با ادغام هوش انسان و ماشین، خودآگاه میشود. در نگاه خوشبینانه او، زیستفناوری پلی به سوی جاودانگی است. اما پرسش اینجاست: در آن جهان آیا مجالی برای هنر، عشق، دلتنگی و رنجهای انسانی باقی میماند؟ و اگر مرگ تعلیق شود، زندگی همچنان معنایی خواهد داشت؟
۳. مصطفی سلیمان: چالش بزرگ مهارسلیمان روی موج همگرایی هوش مصنوعی و زیستفناوری دست میگذارد؛ فناوریهایی که بهسرعت در حال ارزان، همهگیر و خودمختار شدن هستند. چالش اصلی او «مهار» است: اگر این ابزارها در دست تروریستها یا دولتهای خودکامه بیفتد، فاجعهبار است و اگر مهار کامل آنها به دست قدرتها سپرده شود، به توتالیتاریسم (انحصارطلبی مطلق) فناوری منجر خواهد شد.
۴. یووال نوح هراری: نکسوس و اراده آزادهراری بر همگرایی اطلاعات و زیستفناوری تمرکز دارد. او هر نظام انسانی (از ادیان تا اینترنت) را یک «نکسوس» یا شبکه اتصال اطلاعاتی میداند که تمدن را شکل میدهند. او هشدار میدهد که اگر نکسوسهای آینده در انحصار شرکتهای فناوری غیردموکراتیک باشد، اراده آزاد انسان به خطر میافتد. همچنین اگر ثروتمندان بتوانند با ارتقای بیولوژیکی به موجوداتی خداگونه تبدیل شوند، چگونه میتوان شکاف عمیق میان آنها و تودههای جا مانده را پر کرد؟
پینوشت: واژه «هوشواره» بجای هوش مصنوعی جالبتر نیست؟
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفتسخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفتتو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگویهست در سینهی من آنچه بهکس نتوان گفتشوق اگر زندهی جاوید نباشد عجب استکه حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت #اقبال_لاهوری
@invinciblecompany
هر یک از متفکران برجسته فناوری از زاویهای متفاوت به آینده بشر در سایه هوش مصنوعی و زیستفناوری مینگرند. در این نوشته دیدگاه چهار نفر از آنها را مرور کردهام:
۱. مکس تگمارک: حیات ۳.۰ و آگاهی دیجیتالتگمارک هوش مصنوعی عمومی را آغازگر گونه جدیدی از حیات میداند که در آن نهتنها بدن، بلکه دانش و جهانبینی نیز بازطراحی میشوند. این حیات لزوما انسانی نیست و میتواند یک آگاهی جمعی، یک ابرهوش یا ترکیبی از انسان و ماشین باشد. او سه سناریو پیشروی ما میگذارد: - آرمانشهر: گسترش رفاه انسان - همزیستی خلاق: محو مرز انسان و ماشین در یک آگاهی جمعی - ویرانشهر: از کنترل خارج شدن هوش مصنوعی و انقراض انسان
۲. ری کرزویل: تکینگی و جاودانگیکرزویل از «تکینگی فناوری» میگوید. او پیشبینی میکند که هوش مصنوعی تا سال ۲۰۲۹ به سطح انسان میرسد و تا ۲۰۴۵، با ادغام هوش انسان و ماشین، خودآگاه میشود. در نگاه خوشبینانه او، زیستفناوری پلی به سوی جاودانگی است. اما پرسش اینجاست: در آن جهان آیا مجالی برای هنر، عشق، دلتنگی و رنجهای انسانی باقی میماند؟ و اگر مرگ تعلیق شود، زندگی همچنان معنایی خواهد داشت؟
۳. مصطفی سلیمان: چالش بزرگ مهارسلیمان روی موج همگرایی هوش مصنوعی و زیستفناوری دست میگذارد؛ فناوریهایی که بهسرعت در حال ارزان، همهگیر و خودمختار شدن هستند. چالش اصلی او «مهار» است: اگر این ابزارها در دست تروریستها یا دولتهای خودکامه بیفتد، فاجعهبار است و اگر مهار کامل آنها به دست قدرتها سپرده شود، به توتالیتاریسم (انحصارطلبی مطلق) فناوری منجر خواهد شد.
۴. یووال نوح هراری: نکسوس و اراده آزادهراری بر همگرایی اطلاعات و زیستفناوری تمرکز دارد. او هر نظام انسانی (از ادیان تا اینترنت) را یک «نکسوس» یا شبکه اتصال اطلاعاتی میداند که تمدن را شکل میدهند. او هشدار میدهد که اگر نکسوسهای آینده در انحصار شرکتهای فناوری غیردموکراتیک باشد، اراده آزاد انسان به خطر میافتد. همچنین اگر ثروتمندان بتوانند با ارتقای بیولوژیکی به موجوداتی خداگونه تبدیل شوند، چگونه میتوان شکاف عمیق میان آنها و تودههای جا مانده را پر کرد؟
پینوشت: واژه «هوشواره» بجای هوش مصنوعی جالبتر نیست؟
@invinciblecompany
۴
۱۳:۱۰
MSF | خرده ریزه های آب آورده
پیامبران عصر هوش مصنوعی هر یک از متفکران برجسته فناوری از زاویهای متفاوت به آینده بشر در سایه هوش مصنوعی و زیستفناوری مینگرند. در این نوشته دیدگاه چهار نفر از آنها را مرور کردهام: ۱. مکس تگمارک: حیات ۳.۰ و آگاهی دیجیتال تگمارک هوش مصنوعی عمومی را آغازگر گونه جدیدی از حیات میداند که در آن نهتنها بدن، بلکه دانش و جهانبینی نیز بازطراحی میشوند. این حیات لزوما انسانی نیست و میتواند یک آگاهی جمعی، یک ابرهوش یا ترکیبی از انسان و ماشین باشد. او سه سناریو پیشروی ما میگذارد: - آرمانشهر: گسترش رفاه انسان - همزیستی خلاق: محو مرز انسان و ماشین در یک آگاهی جمعی - ویرانشهر: از کنترل خارج شدن هوش مصنوعی و انقراض انسان ۲. ری کرزویل: تکینگی و جاودانگی کرزویل از «تکینگی فناوری» میگوید. او پیشبینی میکند که هوش مصنوعی تا سال ۲۰۲۹ به سطح انسان میرسد و تا ۲۰۴۵، با ادغام هوش انسان و ماشین، خودآگاه میشود. در نگاه خوشبینانه او، زیستفناوری پلی به سوی جاودانگی است. اما پرسش اینجاست: در آن جهان آیا مجالی برای هنر، عشق، دلتنگی و رنجهای انسانی باقی میماند؟ و اگر مرگ تعلیق شود، زندگی همچنان معنایی خواهد داشت؟ ۳. مصطفی سلیمان: چالش بزرگ مهار سلیمان روی موج همگرایی هوش مصنوعی و زیستفناوری دست میگذارد؛ فناوریهایی که بهسرعت در حال ارزان، همهگیر و خودمختار شدن هستند. چالش اصلی او «مهار» است: اگر این ابزارها در دست تروریستها یا دولتهای خودکامه بیفتد، فاجعهبار است و اگر مهار کامل آنها به دست قدرتها سپرده شود، به توتالیتاریسم (انحصارطلبی مطلق) فناوری منجر خواهد شد. ۴. یووال نوح هراری: نکسوس و اراده آزاد هراری بر همگرایی اطلاعات و زیستفناوری تمرکز دارد. او هر نظام انسانی (از ادیان تا اینترنت) را یک «نکسوس» یا شبکه اتصال اطلاعاتی میداند که تمدن را شکل میدهند. او هشدار میدهد که اگر نکسوسهای آینده در انحصار شرکتهای فناوری غیردموکراتیک باشد، اراده آزاد انسان به خطر میافتد. همچنین اگر ثروتمندان بتوانند با ارتقای بیولوژیکی به موجوداتی خداگونه تبدیل شوند، چگونه میتوان شکاف عمیق میان آنها و تودههای جا مانده را پر کرد؟ پینوشت: واژه «هوشواره» بجای هوش مصنوعی جالبتر نیست؟
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینهی من آنچه بهکس نتوان گفت شوق اگر زندهی جاوید نباشد عجب است که حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت #اقبال_لاهوری @invinciblecompany
پست بسیار خواندنی و تأملبرانگیزی بود. شاید جذابیت عصر هوش مصنوعی همین باشد که دوباره ما را به قدیمیترین پرسش فلسفه بازگردانده است؛ نه اینکه «ماشین چه خواهد شد؟» بلکه اینکه «انسان چیست؟»
شاید این چهار متفکر را کمتر بتوان پیامبران آینده دانست و بیشتر باید آنان را روایتگران چهار اضطراب بزرگ بشر دید.
ری کرزویل ادامهدهنده رؤیای کهن کیمیاگران است؛ همان آرزوی دیرینه عبور از محدودیت، شکست پیری و شاید حتی غلبه بر مرگ. اما پرسش باقی است: اگر همه زخمهای انسان درمان شود، آیا چیزی از شعر زخمها باقی خواهد ماند؟
مکس تگمارک ما را روبهروی مخلوقی میگذارد که شاید روزی از خالق خود فراتر رود. هراس او از شرارت ماشین نیست؛ از بیتفاوتی هوشی است که شاید آنقدر بزرگ شود که دیگر انسان را مسئله مهمی نداند.
مصطفی سلیمان مسئله قدرت را پیش میکشد؛ اینکه هر فناوری بزرگ، پیش از آنکه مسئله مهندسی باشد، مسئله حکمرانی است. تاریخ بارها نشان داده ابزارهایی که برای رهایی ساخته شدند، گاهی معماری تازهای برای سلطه شدند.
و هراری دوباره همان سؤال قدیمی را میپرسد: چه کسی داستان ما را مینویسد؟ زمانی پادشاهان، ادیان و دولتها روایت انسان را شکل میدادند؛ شاید فردا الگوریتمهایی که ما را بهتر از خودمان میشناسند.
اما شاید در کنار این چهار صدا، جای چند صدای دیگر هم خالی باشد.
نیک بوستروم که میپرسد آیا انسان توان کنترل چیزی را دارد که هوشمندتر از خودش است؟
لوچیانو فلوریدی که میگوید هوش مصنوعی چهارمین فروتنی بزرگ بشر است: پس از آنکه فهمیدیم مرکز جهان نیستیم، جدا از طبیعت نیستیم و حتی فرمانروای مطلق ذهن خود نیستیم؛ اکنون باید بپذیریم شاید تنها صاحب «هوش» هم نیستیم.
و شاید بیونگچول هان، که آرامتر اما تلختر زمزمه میکند: خطر اصلی شاید این نباشد که ماشینها شبیه انسان شوند؛ شاید این باشد که انسانها پیشتر شبیه ماشین شدهاند؛ موجوداتی گرفتار چرخه بیپایان کارایی، سرعت و بهینهسازی.
در پایان شاید پرسش عصر هوش مصنوعی این نباشد که آیا ماشینها روزی انسان میشوند؛پرسش عمیقتر این است:
وقتی دیگر مجبور نباشیم انسان بمانیم، آیا هنوز انسان بودن را انتخاب خواهیم کرد؟
MSF | خرده ریزه های آب آورده
شاید این چهار متفکر را کمتر بتوان پیامبران آینده دانست و بیشتر باید آنان را روایتگران چهار اضطراب بزرگ بشر دید.
ری کرزویل ادامهدهنده رؤیای کهن کیمیاگران است؛ همان آرزوی دیرینه عبور از محدودیت، شکست پیری و شاید حتی غلبه بر مرگ. اما پرسش باقی است: اگر همه زخمهای انسان درمان شود، آیا چیزی از شعر زخمها باقی خواهد ماند؟
مکس تگمارک ما را روبهروی مخلوقی میگذارد که شاید روزی از خالق خود فراتر رود. هراس او از شرارت ماشین نیست؛ از بیتفاوتی هوشی است که شاید آنقدر بزرگ شود که دیگر انسان را مسئله مهمی نداند.
مصطفی سلیمان مسئله قدرت را پیش میکشد؛ اینکه هر فناوری بزرگ، پیش از آنکه مسئله مهندسی باشد، مسئله حکمرانی است. تاریخ بارها نشان داده ابزارهایی که برای رهایی ساخته شدند، گاهی معماری تازهای برای سلطه شدند.
و هراری دوباره همان سؤال قدیمی را میپرسد: چه کسی داستان ما را مینویسد؟ زمانی پادشاهان، ادیان و دولتها روایت انسان را شکل میدادند؛ شاید فردا الگوریتمهایی که ما را بهتر از خودمان میشناسند.
اما شاید در کنار این چهار صدا، جای چند صدای دیگر هم خالی باشد.
نیک بوستروم که میپرسد آیا انسان توان کنترل چیزی را دارد که هوشمندتر از خودش است؟
لوچیانو فلوریدی که میگوید هوش مصنوعی چهارمین فروتنی بزرگ بشر است: پس از آنکه فهمیدیم مرکز جهان نیستیم، جدا از طبیعت نیستیم و حتی فرمانروای مطلق ذهن خود نیستیم؛ اکنون باید بپذیریم شاید تنها صاحب «هوش» هم نیستیم.
و شاید بیونگچول هان، که آرامتر اما تلختر زمزمه میکند: خطر اصلی شاید این نباشد که ماشینها شبیه انسان شوند؛ شاید این باشد که انسانها پیشتر شبیه ماشین شدهاند؛ موجوداتی گرفتار چرخه بیپایان کارایی، سرعت و بهینهسازی.
در پایان شاید پرسش عصر هوش مصنوعی این نباشد که آیا ماشینها روزی انسان میشوند؛پرسش عمیقتر این است:
وقتی دیگر مجبور نباشیم انسان بمانیم، آیا هنوز انسان بودن را انتخاب خواهیم کرد؟
MSF | خرده ریزه های آب آورده
۱۷۵
۱۳:۱۳
افسانهی سرباز آشپزخانه؛ افسانهای که در آشپزخانه متولد شد
کره جنوبی استاد روایت کردن تناقضهای خویش است.
همان سرزمینی که برجهای شیشهای، موبایلهای هوشمند و موسیقیهای جهانیاش تصویری از آینده میسازند، هنوز سایهی جنگی پایاننیافته را بر شانه دارد. پشت نورهای سئول، پشت نظم کارخانهها و پشت لبخند ستارگان موسیقی پاپ کره، کشوری ایستاده که هنوز از جوانانش میخواهد چند سال از زندگی خود را به یونیفرم بسپارند.
و شاید راز افسانهی سرباز آشپزخانه همینجاست.
سریال دربارهی سربازی است که قهرمان نمیشود چون بهتر میجنگد؛ قهرمان میشود چون بهتر مراقبت میکند.
در جهانی که سینمای نظامی اغلب قدرت را با اسلحه، فرماندهی و پیروزی تعریف کرده، این سریال آرام میپرسد:اگر مهمترین فرد میدان نبرد کسی باشد که هیچگاه وارد میدان نمیشود چه؟
آشپزخانهی کوچک پادگان کمکم تبدیل به استعارهای از یک سازمان بزرگ میشود؛ جایی که پشت هر پیروزی، هزاران کار نامرئی پنهان است. کسی غذا آماده میکند، کسی سیستم را سرپا نگه میدارد، کسی مراقب است که ماشین عظیم فرو نریزد.
همهی قهرمانان مدال نمیگیرند.
برخی فقط مطمئن میشوند دیگران توان ادامه دادن دارند.
در این معنا سرباز آشپزخانه وارث دوردست یانگوم است، اما فرزند زمانهای دیگر.
یانگوم روایت جهانی بود که در آن دانش از استاد به شاگرد منتقل میشد؛ صبر، اخلاق و فضیلت مسیر کمال بودند.
اما اینجا با انسان عصر دیجیتال روبهرو هستیم؛ انسانی که رشدش شبیه یک بازی طراحی شده است: مأموریت، بازخورد، ارتقا.
از حکمت به الگوریتم رسیدهایم.
اما کره مثل همیشه اجازه نمیدهد تصویر کامل شود. پشت نظم پادگان، رد فساد، رابطه، جاهطلبی و پنهانکاری دیده میشود. همان زخمی که بارها در سینمای کره دیدهایم: جامعهای که توانست با سرمایهداری معجزهی اقتصادی بسازد، اما هنوز با سایههای همان ساختار درگیر است.
شاید قدرت فرهنگ کره همین باشد؛ موفقیتش را جشن میگیرد، اما اجازه نمیدهد آینه از برابر صورتش کنار برود.
افسانهی سرباز آشپزخانه در نهایت نه ستایش ارتش است و نه نقد آن.
بیشتر تلاشی است برای پاسخ به پرسشی دشوار در جهان امروز:
وقتی خطرها دوباره بازمیگردند و امنیت دوباره مهم میشود، چگونه میتوان از ضرورت نهادهای سخت دفاع کرد، بیآنکه انسانیت را قربانی کرد؟
پاسخ سریال ساده و زیباست:
گاهی کسی که کشور را حفظ میکند، ماشه نمیکشد؛برای کسانی که باید بایستند، غذا میپزد.
https://t.me/MSFWorld
کره جنوبی استاد روایت کردن تناقضهای خویش است.
همان سرزمینی که برجهای شیشهای، موبایلهای هوشمند و موسیقیهای جهانیاش تصویری از آینده میسازند، هنوز سایهی جنگی پایاننیافته را بر شانه دارد. پشت نورهای سئول، پشت نظم کارخانهها و پشت لبخند ستارگان موسیقی پاپ کره، کشوری ایستاده که هنوز از جوانانش میخواهد چند سال از زندگی خود را به یونیفرم بسپارند.
و شاید راز افسانهی سرباز آشپزخانه همینجاست.
سریال دربارهی سربازی است که قهرمان نمیشود چون بهتر میجنگد؛ قهرمان میشود چون بهتر مراقبت میکند.
در جهانی که سینمای نظامی اغلب قدرت را با اسلحه، فرماندهی و پیروزی تعریف کرده، این سریال آرام میپرسد:اگر مهمترین فرد میدان نبرد کسی باشد که هیچگاه وارد میدان نمیشود چه؟
آشپزخانهی کوچک پادگان کمکم تبدیل به استعارهای از یک سازمان بزرگ میشود؛ جایی که پشت هر پیروزی، هزاران کار نامرئی پنهان است. کسی غذا آماده میکند، کسی سیستم را سرپا نگه میدارد، کسی مراقب است که ماشین عظیم فرو نریزد.
همهی قهرمانان مدال نمیگیرند.
برخی فقط مطمئن میشوند دیگران توان ادامه دادن دارند.
در این معنا سرباز آشپزخانه وارث دوردست یانگوم است، اما فرزند زمانهای دیگر.
یانگوم روایت جهانی بود که در آن دانش از استاد به شاگرد منتقل میشد؛ صبر، اخلاق و فضیلت مسیر کمال بودند.
اما اینجا با انسان عصر دیجیتال روبهرو هستیم؛ انسانی که رشدش شبیه یک بازی طراحی شده است: مأموریت، بازخورد، ارتقا.
از حکمت به الگوریتم رسیدهایم.
اما کره مثل همیشه اجازه نمیدهد تصویر کامل شود. پشت نظم پادگان، رد فساد، رابطه، جاهطلبی و پنهانکاری دیده میشود. همان زخمی که بارها در سینمای کره دیدهایم: جامعهای که توانست با سرمایهداری معجزهی اقتصادی بسازد، اما هنوز با سایههای همان ساختار درگیر است.
شاید قدرت فرهنگ کره همین باشد؛ موفقیتش را جشن میگیرد، اما اجازه نمیدهد آینه از برابر صورتش کنار برود.
افسانهی سرباز آشپزخانه در نهایت نه ستایش ارتش است و نه نقد آن.
بیشتر تلاشی است برای پاسخ به پرسشی دشوار در جهان امروز:
وقتی خطرها دوباره بازمیگردند و امنیت دوباره مهم میشود، چگونه میتوان از ضرورت نهادهای سخت دفاع کرد، بیآنکه انسانیت را قربانی کرد؟
پاسخ سریال ساده و زیباست:
گاهی کسی که کشور را حفظ میکند، ماشه نمیکشد؛برای کسانی که باید بایستند، غذا میپزد.
https://t.me/MSFWorld
۱۰۹
۹:۲۰
سالها تصور میکردم اگر بخواهم تحلیلگر کسبوکار بهتری باشم، باید بیشتر درباره ERP ها، فرایندها، معماری سازمانی و استانداردها بخوانم. اشتباه هم نبود. اما به مرور فهمیدم شکست بسیاری از پروژهها در کسب و کارها، نه در تنظیمات سیستم، بلکه در جایی بیرون از سیستم اتفاق میافتد؛ در فرهنگ، قدرت، مهاجرت، بازار کار، محیطزیست، سیاست، هویت، فناوری و حتی روایتهایی که سازمانها درباره خودشان میسازند. شاید به همین دلیل است که یکی از نشریاتی که در سالهای اخیر بیش از انتظارم روی شیوه فکر کردنم اثر گذاشته، hashtag#Global_Dialogue، نشریه انجمن بینالمللی جامعهشناسی (hashtag#ISA) بوده است. در این نشریه کمتر با پاسخهای قطعی روبهرو میشوید؛ بیشتر با پرسشهای خوب مواجه میشوید. سالهای گذشته از خلال همین مجله، موضوعاتی مانند مهاجرت، زنجیرههای تأمین، مالیاتهای سبز در کشورهای جنوب، اقتصاد سیاسی کار، جنگ، هوش مصنوعی و اخیراً پروندهای درباره جامعهشناسی ایران را دنبال کردم. نکته جالب اینجاست که هیچکدام از این موضوعات، در ظاهر ارتباط مستقیمی با پروژه های توسعه کسب و کار ندارند؛ اما تقریباً همه آنها، دیر یا زود، خودشان را در اتاق جلسات پروژههای تحول دیجیتال نشان میدهند. یک پروژه ERP فقط پیادهسازی نرمافزار نیست؛ بازآرایی روابط انسانی، تصمیمگیری، قدرت، مسئولیت و جریان اطلاعات است. و این همان جایی است که جامعهشناسی، اقتصاد، روانشناسی و مدیریت به هم میرسند. به همین دلیل، مدتی است بخشی از یادداشتها و مرورهایی که هنگام مطالعه چنین منابعی مینویسم، دیگر در قالب پستهای لینکدین جا نمیشوند. برای همین تصمیم گرفتم آنها را در کانال تلگرامم منتشر کنم؛ جایی برای نسخههای کاملتر، ارجاعات، گفتوگوها و ایدههایی که شاید مستقیماً درباره فضای کسب و کار لینکدینی نباشند، اما بیشک بر کیفیت تصمیمهای ما در پروژههای مرتبط با سلوشن های سازمانی، تحول دیجیتال و تحلیل کسبوکار اثر میگذارند. شاید امروز، مهمترین مهارت یک تحلیلگر کسبوکار، دانستن پاسخها نباشد؛ بلکه این باشد که بداند برای فهم یک مسئله، باید از کدام پنجره به جهان نگاه کند.
لینک نشریه:https://globaldialogue.isa-sociology.org/
لینک کانال تلگرام:https://t.me/MSFWorld
پ.ن: این نشریه معمولا با تاخیر یک شماره به فارسی برگردان نیز می شود.
لینک نشریه:https://globaldialogue.isa-sociology.org/
لینک کانال تلگرام:https://t.me/MSFWorld
پ.ن: این نشریه معمولا با تاخیر یک شماره به فارسی برگردان نیز می شود.
۷۰
۸:۰۵