بازارسال شده از برنامه اینترنتی خیابان انقلاب
ما یک جنگ مهم در داخل کشور با مغزهای زنگ زدهای داریم که میخواهند سازش را به معنای وطن فروشی و شرففروشی تئوریزه کنند
دکتر محمد اصغری، کارشناس مسائل منطقه:
قبل از آتش بس گفتیم که این آتش بس برای تثبیت سلطهی دشمن در حوزه پیرامونی ما است، باز یک عده قبول نکردند. امروز هم میگوییم اگر در قضیهی تنگه تعلل کنید و باز از سوراخ تفاهم گزیده بشویم، تنگه هرمز هم به سرنوشت منطقه دچار خواهد شد.
@EnqelabStreetTV
دکتر محمد اصغری، کارشناس مسائل منطقه:
@EnqelabStreetTV
۵
۱۷:۳۴
بازارسال شده از برنامه اینترنتی خیابان انقلاب
یک عده هستند که اگر هر شب ما در جنوب کشور ۱۵ شهید بدهیم باز از مذاکره دم میزنند!
دکتر محمد اصغری، کارشناس مسائل منطقه:
آمریکا زمانی جرئت کرد این گونه با ما رفتار کند که فهمید یک عده در ایران هستند که بهتر از حتی کسانی که برجام را امضا کردند حاضرند با آمریکا بازی کنند. آمریکا مطمئن شد که من هر چقدر هم بازی را سخت بکنم باز یک عده با کوچکترین چراغ سبزی به دنبال مذاکره هستند.
@EnqelabStreetTV
دکتر محمد اصغری، کارشناس مسائل منطقه:
@EnqelabStreetTV
۱۰
۲۱:۴۸
(محمد اصغری)
سخنان رییسجمهور در تریبون سازمان ملل، تکرار متحجرانه همان ایدهای بود که جنگی سخت را تا به امروز به ملت ایران تحمیل کرده است: «راهحل، توافقی است که به جهان اطمینانی معتبر از صلحآمیز بودن برنامه ایران و به ملت ایران اطمینان از حفظ حقوقش بدهد.»
آنچه رئیسجمهور گفت، اعلامیه آمادگی ایران برای ورود به مذاکرات هستهای است، همان چیزی که رهبر انقلاب پیشتر در مذاکرات اسلامآباد، ورود به آن را خط قرمز اعلام کرده بودند.
به بیان دیگر، سخنان امشب آقای پزشکیان، دادن دوباره این اطمینان به آمریکا بود که در صورت نشاندادن اندک انعطاف و اجتناب از رتوریک تحقیر، جریانی قدرتمند در درون ایران (وفاقیها) آماده ادامه دادن همان مسیر اسلامآباد تا مرحله رسیدن به مذاکرات هستهای هستند.
اینکه پس از دو جنگ سخت، رییسجمهور کشور توان بیان هیچ ایده و راهحل جدیدی را متناسب با این حجم از فشار و تهدید و تحقیر، ندارد، تاسفآور است. یعنی اینهمه خون و خسارت هم نتوانسته گفتمان «خب اومد زد» را تغییر دهد.
سوال مهم اما این جاست؛ ایران پس از تحمل اینهمه خباثت و جنایت، هنوز در جایگاه متهمیست که باید ثابت کند دنبال بمب نیست؟! این معادلهای کاملا ناعادلانه است که در تضاد آشکار با همان عدالت و صلحیست که آقای رئیس دولت فرمودند. دنیایی (طبعا غربیها) که قرار است آقای پزشکیان به آنها اطمینان دهد که ایران «بچه خوب» نظم جهانیست و دنبال مشارکت جویی در دل همین نظم برای امنیت است، در این دو جنگ و برهم خوردن امنیت یک ملت، کجای صحنه ایستاده بود؟ این همان گردن نهادن به خواسته آمریکاست: ایران باید خود را ثابت کند!
کنار هم قرار دادن سخنان دیروز ترامپ، مذاکرات ابلاغی آقای عراقچی و حرفهای امروز جناب آقای پزشکیان، یک معنا بیشتر نمیدهد: ایران تا حداقل ۲۰۲۹، در چرخه سنگین تهدید و جنگ و ترور باقی خواهد ماند. و بیش از هرچیز این اطمینان را به طرف متخاصم آمریکایی میدهد که تحمیل سنگینترین جنگها به ایران هم آسیبی به «وفاق بزرگ بر سر توافق هستهای» نخواهد زد. و سلام به روزهای سختتر.....
@MuhammadAsghari
۶۴۷
۱۶:۱۸
تحلیلی بر خلع سلاح گفتمانی در نیویورک
(محمد اصغری)
در این جهان بیرحم روابط بینالملل، واژگان تنها ابزار سخنوری و هیجانهای پسینی نیستند، بلکه کدهای محاسباتیِ دقیقیاند که مرزهای بازدارندگی یا آسیبپذیری یک کشور را برای سرویسهای اطلاعاتی و اتاقهای فکر دشمن ترسیم میکنند. بازخوانی نشانهشناختیِ سخنرانی رئیسجمهور در مجمع عمومی سازمان ملل، پرده از یک خطای راهبردی هولناک برمیدارد: متنی که قرار بود کیفرخواستی علیه تروریسم دولتی غرب باشد، در عمل به یک دفاعیه انفعالی برای اثبات بیگناهی ایران تبدیل شد.
بر اساس یافتههای تحلیل مضمونِ این سخنرانی، به جرات میتوان گفت ماشین دیپلماسی ما دچار یک سندرم استیصال شده است که پیامدهای آن مستقیماً امنیت ملی را هدف قرار میدهد و مشابه روند خطای پیش از جنگهای ۱۲ و ۴۰ روزه، باز هم احتمال جنگ تمام عیار جدید را به شدت بالا میبرد.
سخنان رئیسجمهور که در کمال تعجب و تاسف، استقبالهای ابلاغی و تقدیرهای دستوری را در پی داشت، متضمن نکات ذیل بود:
۱. پذیرش ناخودآگاهِ محکمه غربی و ایفای نقش متهم
منطق قدرت ایجاب میکند کشوری که به قول رئیسجمهور مهمان رسمیاش در اولین روز دولت در پایتخت ترور شده، دو جنگ و هزاران شهید از سر گذرانده، در جایگاه شاکیِ انتقامجو بایستد. اما سخنرانی با گزارهی «ما تروریست نیستیم و قربانی تروریم» و افتخار به اینکه «۲۰۰ سال است به کسی حمله نکردهایم»، آغاز و ادامه مییابد. این همان ترکیب آشنای محمدجواد ظریف است. در پارادایم رئالیسم تهاجمی که زبان مادریِ سیاست خارجی آمریکاست، این ادبیات به معنای اخلاقمداری نیست؛ بلکه به عنوان فقدان اراده برای فرافکنی قدرت رمزگشایی میشود. وقتی رسماً اعلام میکنیم قدرت را صرفاً برای «له نشدن» و «بقا» میخواهیم، در واقع به دشمن تضمین دادهایم که ایران هرگز آغازگرِ تغییر معادلات به ضرر منافع شما نخواهد بود و استراتژیاش در برابر ضربات شما، صرفاً واکنشی، محدود و قابل کنترل است.
۲. خلع سلاح ژئوپلیتیک و حراج برگهای برنده
یکی از فاجعهبارترین بخشهای این گفتمان، نحوه مواجهه با اهرمهای فشار ایران بود. تنگه هرمز یک نقطه خفگی استراتژیک است که میتواند اقتصاد جهان را به نفع تغییر رفتار دشمن، گروگان بگیرد. اما در این سخنرانی، به جای تهدیدِ صریحِ شریانهای انرژی غرب در پاسخ به تحریمها، رویکرد به یک گلایه اخلاقی تقلیل یافت که چرا دیگران از تنگه استفاده میکنند اما ما تحریمیم؟. از سوی دیگر، در پرونده هستهای نیز به جای استفاده از سکوت و ابهام پیشروندهی هستهای به عنوان یک چتر بازدارنده، ملتمسانه از «راهحل توافقی» سخن به میان آمد تا «به جهان اطمینانی معتبر بدهیم». این یعنی سوزاندن ابزارهای چانهزنی پیش از نشستن سر میز؛ چرا که ما پیشاپیش به جهان (بخوانید غرب) حق دادهایم که نگران باشد و وظیفه رفع این نگرانی را بر دوش خود انداختهایم.
۳. پارادوکس ویرانگر در کلام آخر: تهدیدی که با التماس خنثی شد
اوج فروپاشیِ بازدارندگی در پایانبندی سخنرانی رخ داد. آنجا که پس از برشمردن سیاهه جنایات رژیم صهیونیستی و آمریکا، به جای تولید یک وحشت محاسباتی، ناگهان به سوی همین سیستمِ قاتل دست همکاری دراز شد. الصاق کردن جمله «ما آماده گفتوگو هستیم» دقیقاً در کنار جمله «متجاوزان را پشیمان خواهیم کرد»، یک خودزنی دیپلماتیک است. این تناقض در اتاق فکرهای واشنگتن یک معنای روشن دارد: تهدیدهای نظامی ایران فاقد پشتوانه اراده است، چرا که آنها در اوجِ خشم و فشار نیز، میز مذاکره را رها نمیکنند.
النهایه ما در نیویورک با زبانی سخن گفتیم که قرار بود سایه تهدید را دور کند، اما عمیقا چرخه تهدید را تثبیت کرد. وقتی به دشمن پیام میدهیم که پاسخهای ما همواره مهارشده است، اهرمهای ژئوپلیتیکی خود را فریز کردهایم، و در نهایت تحت هر شرایطی آماده توافقیم، در واقع ریسکِ اقدام نظامی و تروریستی علیه ایران را برای آمریکا و اسرائیل به شدت کاهش دادهایم.
این هشداری صریح است؛ دیپلماسیِ التماسی در برابر دشمنی که جز زبان زور نمیفهمد، نه تنها صلح نمیآورد، بلکه با نشان دادن ضعف، فرش قرمز را برای ترورها و فشارهای سالهای آینده پهن میکند. قطار دیپلماسی ما، هنوز هم روی ریلِ محاسبات دشمن در حال حرکت است...
@MuhammadAsghari
۱.۳K
۱۰:۳۲
(محمد اصغری)
حضور آقای رئیسجمهور در استودیوی فاکسنیوز و گفتوگو با یکی از تهاجمیترین چهرههای رسانهای محافظهکاران آمریکا در آستانه انتخابات، نه یک کنش دیپلماتیک تصادفی، بلکه نقطه اوج پروژهای خطرناک بود:
عملیات نجات دونالد ترامپ از تبعات اشتباهات و ماجراجوییهای نظامیاش علیه ایران.
برای درک عمق این خطای راهبردی، باید روانشناسی سیاسی پایگاه رأی جمهوریخواهان را در مقطع فعلی بازخوانی کرد. بخش مهمی از بدنه حامی ترامپ و جریان موسوم به «اول آمریکا» (MAGA)، هویتی عمیقاً ضدجنگهای بیپایان دارند. ورود به درگیری نظامی فرسایشی با ایران، ترورها و بمبارانها تردیدهای سنگینی را میان رأیدهندگان مرددِ راستگرا ایجاد کرده است؛ تردیدی از این جنس که آیا ترامپ بار دیگر آمریکا را به باتلاقی پرهزینه در غرب آسیا کشانده است؟
در چنین بزنگاه حساسی، جناب رئیسجمهور دقیقاً روی صندلی رسانه اصلی هواداران ترامپ نشست تا مأموریت نانوشتهای را تکمیل کند:
اثبات کارآمدی دکترین جنگی ترامپ به رأیدهندگان آمریکایی.
تصویری که از ایران در این قاب مخابره شد، دقیقاً همان چیزی بود که ستاد انتخاباتی ترامپ برای پیروزی به آن نیاز داشت؛ تصویر کشوری بهشدت مستأصل، تحت فشار خردکننده و نگران، که پس از تحمل ضربات سخت نظامی، حاضر است برای رسیدن به هرگونه توافقی التماس کند.
وقتی رئیسجمهور کشوری که در معرض تهاجم قرار گرفته، به سرعت اعلام میکند «اورانیوم ۶۰ درصدی چیز مهمی نیست و آن را رقیق میکنیم»، با افتخار تأکید میکند که «ما حتی در اوج جنگ تنگه هرمز را نبستیم و آبراه امن بود»، به صراحت به مشکلات و تنگناهای اقتصادی اعتراف میکند و مکرراً یادآوری میکند که «ما با رئیسجمهور شما توافق کردیم و هنوز هم مشتاقیم همان را پیش ببریم»، یک پیام عریان به جامعه آمریکا صادر میشود:
سیاست مشت آهنین و جنگطلبی ترامپ جواب داده و ایران را پای میز تسلیم کشانده است.
این رفتار حاصل یک انحراف فکری ریشهدار در بخشی از دستگاه دیپلماسی و جریان وفاق است. مدتهاست در تمامی بزنگاههای استیصال ترامپ و جمهوریخواهان، جریانی در داخل بر اساس منطق موهوم «باید برای ترامپ راه در رو باز گذاشت»، به عنوان تنفس مصنوعی برای دشمن عمل میکند. این شبهتئوریِ سازشکارانه مدعی است که اگر ترامپ را به بنبست برسانیم رفتارهای پیشبینیناپذیرتری نشان خواهد داد، پس باید با نرمش و اعطای امتیازاتِ آبرودار، او را از بنبست نجات داد!
فاجعه اصلی آنجاست که این جریان ظاهراً توانسته مراجع تصمیمساز در تهران را متقاعد کند که آستانه انتخابات آمریکا، بهترین زمان برای امتیازگیری از ترامپِ تحت فشار است. اما در عالم واقعیت، آنچه اتفاق افتاد نه امتیازگیری، بلکه یک حراجِ رایگان است. در سیاست واقعی، اگر دشمن در آستانه انتخابات احساس آسیبپذیری میکند، باید با افزایش تصاعدی هزینهها (استفاده جدی از اهرم تنگه هرمز، غلظتبخشی به ابهام هستهای و مسدودسازی منافع منطقهای واشنگتن) او را در موضع تمکین قرار داد، نه اینکه پیشاپیش تمامی کارتهای برنده را بسوزانیم و به او اطمینان دهیم که حتی در صورت بمباران شهرهایمان، امنیت عبور انرژی غرب برقرار است و حاضریم به نظارتهای بیشتر تن بدهیم.
سفرهای که در نیویورک پهن شد، نقشه نجات ترامپ از شکست انتخاباتی بود. وقتی دولت ایران داوطلبانه اعلام میکند در آستانه انتخابات آماده معامله است، دست ترامپ را پر میکند تا در مناظرات و کارزارهای انتخاباتی، خلع سلاحِ ارادی ایران را به عنوان بزرگترین فتحالفتوح سیاست خارجی خود فاکتور کند.
تبدیل دیپلماسی رسمی به کاتالیزور پیروزی جنایتکارانی که ترور و جنگ را بر این ملت تحمیل کردند، امنیت نمیآورد. اگر ترامپ با تصویر شکستناپذیریِ دکترین ضربه از این انتخابات عبور کند، اولین قربانی این نمایشِ التماس، خود ما خواهیم بود؛ چرا که به طرف متخاصم اثبات کردهایم که هر بار فشار نظامی را بالا ببرد، جریان سازش در تهران نهتنها پاسخ متناسب نمیدهد، بلکه برای نجات او از تبعات جنایاتش، برایش راه فرار و برگ برنده بزرگتر تدارک میبیند.
@MuhammadAsghari
۷۲۱
۱۷:۳۳
استحاله قائد حماسهساز به یک قربانی منفعلتاملی بر بازنمایی امام شهید در صحن سازمان ملل
(محمد اصغری)
صحن مجمع عمومی سازمان ملل در روزهای گذشته نه تنها آوردگاهِ خواندن بیانیه انفعال دیپلماتیک که قتلگاهِ نمادها و معانی انقلاب نیز بود. در میان بهت و تاسف، بخشی از بدنه حزباللهی و جریان انقلابی، با دیدن صحنه بالا رفتن عکس قائد شهید در دستان رئیسجمهور، در گردابی از ذوقزدگی غرق شدند. اما اگر از پوسته ظاهری نمایش عبور کنیم و با تیغ تحلیلی به کالبدشکافی این کنش بپردازیم، به حقیقتی تلخ و گزنده میرسیم؛ عکسی که در نیویورک بالا رفت، عکس آقای ما نبود؛ بلکه پرترهای بیجان از یک سوژه منفعل بود که برای برانگیختن ترحم قاتلانش به نمایش درآمد.
امام مجاهدی که ما میشناسیم و سالها از او درس مبارزه فرا گرفتهایم، مقتدای آزادگان جهان است که تا لحظه شهادت، سر سازش با کفر آمریکایی را نداشت؛ کسی که چهار دهه تلاش برای تولد نظمی جدید در برابر هژمونی غرب را در کارنامه داشت و در آخرین سخنرانی تاریخیاش مانیفست مقاومت را با جمله ماندگار مِثْلِی لَا یُبَایِعُ لِمِثْلِ یَزِید در تاریخ ثبت کرد.
اما آقای رئیسجمهور در سازمان ملل کدام رهبر را معرفی کرد؟ بر اساس تحلیل گفتمان متن سخنرانی، شخصیتی که آقای پزشکیان از ایشان ترسیم کرد، نه یک ایدئولوگ جهانی و نه فرماندهی تاریخی، بلکه صرفاً یک قربانیِ بیدفاع بود. رئیسجمهور ما، رهبرِ شهید را به ابزاری برای مظلومنمایی تقلیل داد تا به غرب بگوید: «ببینید شما چقدر ظالمید که رهبر ما را کشتید».
در این سخنرانی، حتی یک کلمه از عظمتِ شخصیت ایشان، اهمیت ایدئولوژیک تفکرش برای ملت ایران و جهان، و از همه مهمتر، یک کلمه ولو مبهم، از عزمِ قطعی برای مجازات و انتقام از قاتلانش به میان نیامد. ما در اولین حضور جهانیمان پس از این فاجعه، رهبرمان را از یک عامل بازدارنده به یک سند استغاثه تبدیل کردیم. این یک جنایت معنایی بود که پشت یک عکس پنهان شد.
برای فهمِ عمق این اشتباه کافی است به نحوه مواجهه جنایتکاری چون نتانیاهو با تاریخ و نمادهایش بنگریم. در همان تریبون، نتانیاهو برای مشروعیتبخشی به ماشین کشتارش، از مارک تواین تا اسپنسر شاهد میآورد؛ جملاتی حماسی از متفکران و گذشتگان یهود نقل میکند و حتی یک سرباز ذخیره زخمی ارتش خود را به یک قهرمان تمدنساز بدل میکند. او با کلمات، برای کشتههایش قدرت میخرد.در نقطه مقابل، رئیسجمهور ما، رهبری که چهار دهه سکاندار یکی از مهمترین اضلاع مقاومت در جهان بوده را در حد یک نام مجهول تقلیل میدهد که فقط میدانیم کشته شده است. نتانیاهو از خاکستر سربازانش افسانه میسازد و ما از آتشفشان قائد شهیدمان، خاکستری از انفعال به جهان مخابره میکنیم.
فاجعهبارتر از عملکرد ماشین دیپلماسی دولت، واکنش بخشی از جامعه مذهبی و انقلابی به این رویداد است. این ذوقزدگی از بالا رفتن یک عکس، نشاندهنده موفقیت پروژه استیلای ظاهرگرایی مهلک و دور شدن از ساحت کنش عاقلانه سیاسی است. وقتی جامعهای به جای مطالبهی سیاست سخت و بازدارندگی واقعی، به دریافت نمادهای توخالی راضی میشود، در واقع به اصحاب استحاله و وادادگی چک سفیدامضا میدهد.
این ذوقزدگی، دقیقاً همان کارکرد تخدیر توده را دارد. جریان وفاق، عکس رهبر را بالا میبرد تا خشم انقلابی جامعه را خاموش کند و پازل امتیازدهی، تعارف اورانیوم و مذاکره با فرستادگان ترامپ را تکمیل نماید. تقلیل دادن منافع حیاتی و انقلابی به تماشای یک نمایش احساسی، به معنای از دست دادن قدرت محاسبه و تحلیل است. وقتی ما معنای مهلک نهفته در این عمل را نمیبینیم و برای آن هورا میکشیم، به تکنوکراتها پیام میدهیم که میتوانند با یک پوزخند و یک عکس، روی تمام خطوط قرمز پا بگذارند و از ما استفاده کنند.
عکسی که در نیویورک بالا رفت، پرچم دادخواهی نبود؛ برگه انفعال بود که روی آن تصویر قائد شهیدمان را چاپ کرده بودند تا تلخی این مرحله را برای بدنه داخلی شیرین کنند. تا زمانی که درک سیاسی ما در سطح لایک کردن لایه رسانهای متوقف بماند، جریان استحاله باز هم قطار انقلاب را به دره مذاکرات نابهجا هدایت خواهد کرد. ما به جای دلخوش کردن به عکسها، باید راه و رسم صاحب عکس را به میدان سیاست تحمیل کنیم؛ راهی که در آن، تعامل این چنینی با قاتلان، جایی در منطق حکمرانی ندارد.
@MuhammadAsghari
۴۹۳
۱۸:۱۵
کالبدشکافی یک رویافروشیاز اخراج آمریکا تا محاصره هوایی
(محمد اصغری)
آسمانِ منطقه به روی پروازهای ایران بسته شده است؛ این صریحترین و بیرحمانهترین پیامِ واقعیت در برابر ادعاهای پرطمطراق سیاستمدارانی است که در ماههای اخیر، افکار عمومی را با ادعای نظم جدید منطقهای بمباران کردهاند. در حالی که رئیس مجلس، در توییتها و مصاحبههای متعدد از شکلگیری ترتیبات جدید امنیتی با مشارکت همسایگان سخن میگفت و نوید میداد که کشورهای منطقه از آمریکا ناامید شده و به آغوش ائتلاف با تهران پناه آوردهاند، واقعیت میدانی سیلی سختی به این خوشخیالی راهبردی نواخت. همسایگانی که قرار بود پایههای این نظم جدید باشند، امروز نشان دادند که حتی اختیار یک برج مراقبت و باند فرودگاه در خاک خود را مستقل از اراده واشنگتن ندارند.
ساختن کلانروایتِ موهومِ دست یافتن به نظم جدید منطقه، یک خطای محاسباتی ساده نبود؛ بلکه کارکردی کاملاً مهندسیشده برای سرپوش گذاشتن بر یک انفعالِ بزرگتر داشت. جریان حاکم بر تصمیمسازیهای سیاست خارجی، برای فروختنِ تفاهم اسلامآباد به افکار عمومی ایرانی، نیاز به خلق یک پیروزیِ تمامشده داشت؛ حال آنکه ایران تنها در گامهای اول ولی مهم حرکت در مسیر پیروزی اصلی قرار داشت. آنها باید به بدنه انقلابی و جامعه میباوراندند که ما در حال تثبیت نهایی یک پیروزی بزرگ هستیم و هژمونی آمریکا در منطقه فرو ریخته است، تا از این طریق، امرِ دفاعِ سخت را جمع کنند، خشم عمومی از انفعال را تخدیر نمایند و به روند مذاکرات اعتبار ببخشند. آقای قالیباف و ستاد انتخاباتی بیست سالهاش با تکرار ادعای مشارکت با همسایگان برای امنیت، عملاً به تسهیلگر این فریب راهبردی تبدیل شدند.
فاجعه اصلی اما در لایههای پنهان این ادعاها رخ داد. به بهانه همین ترتیبات امنیتی جدید و توافق اسلامآباد، عملاً شبکهی قدرت و عمق استراتژیک ما در منطقه به سمت نوعی انضباط تحمیلی و محدودیت سوق داده شد. تحت عنوان زیبای کمک به ثبات و هماهنگی منطقهای، دست بازوهای عملیاتی میدان از بغداد تا بیروت برای اقدام مستقل و خارج از چارچوبهای کنترلشده، تا حد قابل اعتنایی محدود شد. در واقع با ایده خاماندیشانه همکاری با همسایگان، ناخواسته با روند تحدید و تجمیع توان متحدان همراهی کردند تا آرامش منطقه حفظ شود؛ آرامشی که مطلقاً در خدمت تثبیت هژمونی آمریکا و امنیتl متحدان واشنگتن بود، نه به نفع محور مقاومت.
این رویکرد، دقیقاً ورود به منجلاب برجام منطقهای است. ایده خطرناکی که تصور میکند میتوان با دولتهای کاملاً وابسته به ساختار امنیتی آمریکا، ائتلاف مستقل منطقهای ساخت. موفقیتهای نسبی و ارزشمند ما در تقابل با آمریکا، هرگز به معنای فروپاشی ساختار اقتدار واشنگتن در غرب آسیا نبوده است. آمریکا منطقه را تخلیه نکرده، بلکه در حال گذراندن یک سنتز است؛ رژیم تروریستی آمریکا با پوستاندازی و تطبیق دادن خود با شرایط جدید، در پی آن است تا سلطه ساختاریاش را از طریق همین همسایگان به ظاهر دوست ما، تعمیق و تثبیت کند.
مشکل آقای قالیباف و همفکرانش جایی است که حتی غنایم یک جنگِ برده را هم باز در داخل چارچوبی آمریکایی جستجو میکنند. قالیبافها مردان پیروزی بزرگ نیستند، چون اساسا امکان اندیشیدن و طراحی فراتر از نظم استعماری مستقر را ندارند.
النهایه طراحان این ادعای دکترینال باید پاسخ دهند: کشوری که اختیار آسمانش در دست سنتکام است و اقتصادش با یک تلفن خزانهداری آمریکا قفل میشود، چگونه میتواند شریک استراتژیک ما در نظم جدید باشد؟ تقلیل دادن مفهوم ژئوپلیتیک به چند لبخند دیپلماتیک و عکس یادگاری، نتیجهای جز خلع سلاح استراتژیک ایران ندارد. نظمی که در آن آسمان به روی ما بسته باشد و میدان مقاومت به اسم مصلحت دولتها محدود شود، نظم جدید نیست؛ همان نظم کهنهی آمریکایی است که اینبار با دستخط و امضای دیپلماتهای خودمان در حال تثبیت است.
@MuhammadAsghari
۲۸۰
۱۹:۱۴
(محمد اصغری)
یکی از مهلکترین خطاهای محاسباتی که امروز در محافل تصمیمگیر کشور رسوب کرده و جریان موسوم به «وفاق» نیز با ولع در حال پمپاژ آن است، ضرورت ساختن پنجره خروج برای ترامپ است. این شبهتئوریِ سازشکارانه مدعی است که ترامپ و ماشین نظامی آمریکا تحت فشارهای انتخاباتی یا داخلی، به دنبال راهی آبرومندانه برای خروج از بحران هستند و ما نباید با افزایش تنش و استفاده از اهرمهای سخت، اراده آنها را برای جنگ تحریک کنیم!نتیجه این انجماد پارادایمی، چیزی جز خلع سلاح ارادی ایران، تمرکززدایی از اهرمهای بازدارندگی و باز گذاشتن دست دشمن برای تحمیل جنگهای ویرانگر ۴۰ روزه و ترور رهبران نبوده است.
در این میان چند نکته حائز اهمیت است:
۱. کوری استراتژیک نسبت به عقبه اقتصاد سیاسی ترامپ
کسانی که با توهم بازگشت به مذاکره و چشم دوختن به انتخابات کنگره به دنبال رام کردن واشنگتن هستند، هیچ درک و شناختی از عقبه سیاسی ترامپ ندارند. روی کار آمدن ترامپ، صرفاً یک تغییر سلیقه انتخاباتی در افکار عمومی آمریکا نبود؛ بلکه خروجی یک کودتای درونگروهی و زلزله سیاسی در عمق لابیهای صهیونیستی بود. غلبهی طیف افراطی امثال شلدون آدلسون، سینگر و فالیک بر طیف دموکرات و سازشکارِ لابی یهود (که قتل جفری اپستین تنها یک عارضه ظاهری از این تسویه حساب بود)، نشاندهنده یک تغییر دکترین اساسی است.ترامپ صرفاً مجری و پیمانکار یک آرزوی ۳۰ ساله صهیونیستی برای غلبه مطلق بر منطقه و نابودی کامل اهرمهای قدرت ایران است. برای این جریان که ایدهی استفاده از بمب اتم علیه ایران را علناً تئوریزه میکند، محاصره کامل و فروپاشی ما یک هدف راهبردی است، نه یک تاکتیک قابل مذاکره. در برابر چنین ماشین وحشی و هدفمندی، جستجوی پنجره خروج برای دشمن، چیزی جز خودکشی محض نیست.
۲. عملیات شناختی دشمن و پالسهای مرگبار انفعال
دشمن با درک این خطای راهبردی در تهران، یک عملیات شناختی تمامعیار را بر اساس دکترینهای نظامی خود کلید زده است. آنها از یک سو با مانور جنگندهها و ارسال پیامهای واسطهای عربی، سیگنال ارعاب میفرستند و از سوی دیگر، توهم امکان دیپلماسی را زنده نگه میدارند تا دستگاه محاسباتی ما را دچار فلج تصمیمی کنند.متأسفانه دستگاه دیپلماسی ما دقیقاً در همین تله افتاده است. در شرایطی که رژیم صهیونیستی و آمریکا در اوج کمبود مهمات پدافندی قرار دارند، آقایان به جای تصاعد بحران، سیگنالهای مرگبار ضعف مخابره میکنند: از مصاحبههای التماسگونه رئیسجمهور با فاکسنیوز (برای آرام کردن بازار هدف ترامپ)، تا شرکت خارج از عرف در جشن ملی سعودی، مماشات در برابر خباثتهای امارات و کاهش تنش در بابالمندب. این رفتارها به واشنگتن ثابت میکند که پس از ترور رهبر شهید، که سد اصلی در برابر واگذاری اورانیوم غنیشده بود، بخش مهمی از جریان قدرت در تهران فاقد اراده برای استفاده از اهرمهای بازدارنده است.
۳. هدر رفتن اهرمهای ژئوپلیتیک؛ از خلیج فارس تا بابالمندب
فاجعهبارتر از انفعال دیپلماتیک، هدر دادن اهرمهای فشار کشور در روز روشن است. مسدودسازی تنگه هرمز وقتی فاقد هدفگذاری کمّی (مثلاً رساندن کف قیمت نفت به عددی مشخص) باشد و تهدیدات متناظری برای تحقق آن اعمال نشود، به یک مانور واکنشی و بیاثر تقلیل مییابد.ما به جای طراحی عملیاتهای دستاورد-محور (نظیر از کار انداختن کامل یک فرودگاه تا زمان تحقق هدف)، به شلیکهای واکنشی، محدود و صرفاً برای ارسال اخطار بسنده کردهایم. وقتی نفتکش ما در ۸۰ کیلومتری چابهار مصادره میشود و اقدام متناسب و دردآوری صورت نمیگیرد، یا خطوط قرمز پروازی برای شکار هواگردهای دشمن پیش از رسیدن به مرزها تعریف نمیشود، دشمن مطمئن میشود که ارادهای برای حفظ ابتکار عمل در موازنه تنش وجود ندارد.
اما نکته آخر؛ تلهی پنجره خروج همان سرابی است که ماشین نظامی و امنیتی ما را درگیر خطای محاسباتی کرد و راه را برای جسارت دشمن در ترور و جنگ پیشدستانه هموار ساخت. پرواضح است تنها راه توقف این ماشین کشتار، عبور از محافظهکاری است.بازدارندگی با التماس و ترحمخریدن ساخته نمیشود؛ بازدارندگی نیازمند تعریف خطوط قرمز خشن و بیبازگشت همانند انهدام لولههای انتقال نفت منطقه در برابر هرگونه تجاوز به منافع ما، فعالسازی هستههای مقاومت بینالمللی برای شکار بانیان ترور رهبرانمان، و تغییر استراتژی به سمت تولید حداکثر تلفات انسانی و اقتصادی برای دشمن است. تا زمانی که این نگاه تهاجمی جایگزین توهم دیپلماسی و مماشات نشود، این انفعال، تنها فرش قرمزی برای جنگ و محاصرههای سنگینتر فردا خواهد بود.
@MuhammadAsghari
۱۹۲
۸:۰۱
(محمد اصغری)
تحریمهای اخیر خزانهداری آمریکا علیه ناوگان هوایی ایران و امتناع فرودگاههای منطقه از ارائهی خدمات به پروازهای ایرانی، محاصرهی ژئوپلیتیک کشور را وارد فاز دشواری کرده است. در برابر این تهاجم ساختاری، تقلیل واکنشِ تهران به گلایههای دیپلماتیک یا طرح تهدیدات غیرواقعبینانه و (صدالبته متاسفانه) ناممکن مبنی بر ناامن کردن کل فرودگاههای منطقه، بازی در زمین محاسباتی دشمن است.
در دکترین بازدارندگی نامتقارن، هنگام انسداد شریانهای حیاتی، باید سوزنِ پرگارِ تهدید را دقیقاً روی نقطه درد شبکهی متخاصم قرار داد. خط هوایی دبی-تلآویو تنها یک نمونه کلیدی از دهها اهرم فشار عینی، مؤثر و در دسترس ایران است که معالاسف ارادهای برای فعالسازی آن وجود ندارد. برای درک چرایی این انفعال، باید همزمان به مختصات راهبردی این کریدور و اقتصاد سیاسی حاکم بر تصمیمات داخلی نگاه کرد.
رژیم صهیونیستی به دلیل جنگ و ناامنی در مرزهای زمینی خود، عملاً یک جزیره اقتصادی است. شریان حیات این جزیره، نه فقط برای جابهجایی شهرکنشینان بیجای فرنگنشین، که برای زنده ماندن صنعت هایتک به عنوان موتور محرک اقتصاد اسرائیل و جاذب سرمایههای خلیج فارس و جابهجایی کالاهای استراتژیک، وابستگی مطلقی به امنیت فرودگاه بنگوریون و خطوط هوایی امن نظیر کریدور دبی دارد.
حساسیت مهلک و آستانه درد پایین این رژیم در برابر امنیت هوانوردی، در حادثهی امروز به نمایش درآمد. مخابرهی کدهای اضطراری و امنیتی در پرواز شرکت فلایدبی به مقصد تلآویو و فرود اضطراری آن در عربستان، یک شوک روانی در افکار عمومی اسرائیل ایجاد کرد؛ تا جایی که نتانیاهو برای یک حادثهی داخل پروازی، فوراً جلسه اضطراری امنیتی تشکیل داد. این واکنش سراسیمه نشان میدهد که اختلال در کریدور سازش، تا چه حد میتواند سیستم عصبی-اقتصادی صهیونیستها را تحریک کند.
نکته عجیبتر این پرواز که ماهیت اصلی پروازهای به ظاهر غیرنظامی رژیم را نشان میدهد و پالسی بسیار نگرانکننده برای ایران است، اذعان منابع اسرائیلی به این نکته است که در پرواز فوق، یک گروه از خلبانان نظامی اسرائیلی که برای تمرینهای هوایی در امارات بودند، حضور داشتند. این یعنی اولا اسرائیل از این پروازها برای جابهجایی نیروهای نظامی استفاده میکند و ثانیا رژیم در امارات، در حال تمرین هوایی است!
در اوج همین محاصرهی هوایی علیه ایران، و در روزهایی که ماشین جنگی رژیم در حال پیشنوازی برای خون دوباره است، نتانیاهو در یک سفر ویژه با هواپیمای اختصاصی به ابوظبی میرود، ساعتها با بن زاید دیدار میکند و در کمال امنیت به تلآویو بازمیگردد. نکته فاجعهبار اینجاست که حتی با وجود افشای خبر این سفر در زمان حضور نتانیاهو در خاک امارات، هیچ سایهای از تهدید یا ناامنی بر سر هواپیمای او و کریدور هوایی میزبانش سنگینی نکرد. قاتل رهبران مقاومت در بیخ گوش ما و در آسمانِ همسایگان ما در امنیت مطلق پرواز میکند، اما پروازهای مسافربری ایران از نشستن در فرودگاههای همسایه محروم میشوند!
اما پرسش اساسی این است: چرا ایران از این اهرم فشار و دهها اهرم مشابه دیگر برای برهم زدن موازنه استفاده نمیکند؟ پاسخ را نباید در فقدان توانمندی نظامی یا اطلاعاتی جستجو کرد؛ بخشی از ریشهی این فلجِ راهبردی در اقتصاد سیاسی و شبکهی درهمتنیدهی منافع در داخل کشور نهفته است.
خط هوایی دبی-تلآویو و منافع شیوخ امارات، توسط یک دژ مستحکم داخلی به نام لابیهای اقتصادی امارات در ایران و خط فساد تهران-دبی محافظت میشود که بقا و سود خود را در گرو حفظ امنیت مطلق برای امارات میبینند.
هرگاه روی میز تصمیمسازان گزینهای برای ضربه زدن به منافع امارات مطرح میشود، این لابیهای قدرتمند پنجرههای اقدام را با قاطعیت میبندند. در واقع، این جریان فاسد و منفعتطلب، دست نظامی و امنیتی ایران را از پشت میبندد و امنیت اقتصادیِ دبی و به تبع آن تلآویو را بر بازدارندگیِ ژئوپلیتیک ما ارجحیت میبخشد.
مختل کردن رسمی- اعلامی یا غیررسمی- اعمالی کریدور هوایی دبی-تلآویو و تحمیلِ هزینه به شرکای منطقهای رژیم، یک پاسخ کاملاً متناسب در برابر تحریم هوایی ایران است؛ اما عملیاتی شدن این گزینهها، پیشنیازی تلخ و حیاتی دارد: عبور از سد لابیهای اقتصادی.ما نمیتوانیم در یک جنگ موجودیتی با محور غربی-صهیونیستی درگیر باشیم، اما همزمان، شریانهای اقتصادی خود را در مدلی کاملا ربوییهودی به شریک اول صهیونیستها در خلیج فارس گره بزنیم. تا زمانی که تیغ ارادهی ملی، شبکهی فساد تهران-دبی را قطع نکند، اهرمهای فشار بینظیر ما یکی پس از دیگری در بایگانی محافظهکاری خاک خواهند خورد و آسمان منطقه، جولانگاه امن قاتلان و قفس پروازهای ایرانی باقی خواهد ماند.
@MuhammadAsghari
۲۴۱
۹:۳۷
(محمد اصغری)
امروز باز هم در آستانه ضربات سخت پیشبینیپذیر دشمن، و همزمان با مجموعهای از اتفاقات امنیتی در منطقه، موجی هماهنگ در صفحات و رسانههای امنیتی داخلی با ترجیعبند هشدار نسبت به سناریوی پرچم دروغین ، راه افتاده؛ با این ادعا که رژیم قصد دارد با هدف گرفتن یک هواپیما یا فرودگاه، فاجعهای انسانی رقم زده و با متهم کردن ایران، زمینه را برای اجماعسازی و حمله نظامی فراهم کند. رسانهها هم با ذوقزدگی تیتر میزنند: ما هوشیاریم و در تله اسرائیل نمیافتیم!
اما با نگاهی عمیقتر به واقعیتی تلخ میرسیم: تلهی اصلی، خودِ همین کلانروایتِ «پرچم دروغین» است که از سوی دشمن برای فلج کردن سیستم محاسباتی ایران طراحی و پمپاژ شده است.
در جنگهای نامتقارن، بقای یک کشور در گرو اقدامات پیشدستانه، متهورانه و تغییرِ ناگهانی معادلات میدان است. وقتی ماشین جنگی دشمن با برتریِ تکنولوژیک و لجستیکی در حال پیشروی است، تنها راه توقف آن، وارد کردن ضربات غیرقابل پیشبینی به شریانهای حیاتی اوست.
کارکرد عملیات شناختی دشمن این است که با پررنگ کردن خطر پرچم دروغین، یک پارانویا و سوءظنِ سیستمی در نهادهای تصمیمساز ایران ایجاد کند. با تزریق این گزاره که هرگونه اقدام نامتقارن یا حادثه امنیتی در منطقه، نقشه اسرائیل برای گیر انداختن ماست، سیستم دچار فلج تحلیلی میشود. نتیجه این است که دستگاه امنیتی و نظامی ما، به جای طراحی عملیاتهای پیشدستانه برای موازنه وحشت، به شدت محتاط، دستبهعصا و منفعل میشود تا مبادا در تله بیفتد. این دقیقاً همان انفعالی است که اسرائیل برای اجرای نقشههای بعدی خود به آن نیاز دارد.
حالا هم درست زمانی که در بخشی از بدنه قدرت در ایران، ایده حمله پیشدستانه یا برخورد نامتقارن با محاصره هوایی، جدی شده، بلافاصله پروژه پشیمانسازی از این بلندپروازی کلید میخورد. نمونه اخیر آن نوع برخورد با هشدار صریح دبیر شعام بود: اگر ایران پرواز نداشته باشد، هیچ کشوری در منطقه پرواز نخواهد داشت!
از سوی دیگر بررسی الگوهای رفتاری دشمن در چند سال اخیر نشان میدهد که همواره در آستانهی ضربات سخت و قابلپیشبینی آمریکا و اسرائیل علیه ایران یا محور مقاومت، کلیدواژهی پرچم دروغین در فضای رسانهای و امنیتی ایران ترند میشود.
وقتی دشمن قصد دارد ضربهای مهلک وارد کند، میداند که خطر واکنش نامتقارن ایران بالا است. بنابراین، پیش از شلیک، ابتدا ذهن حریف را با این ویروس شناختی آلوده میکند که هرگونه تنش یا حادثهی مشکوک، بازی ما برای مشروعیتبخشی به حملهی اصلی است؛ پس آرام بمانید!
این کارزار رسانهای-شناختی، به طرز دقیقی ایران را در بزنگاههای حیاتی، در موضع دفاع اخلاقی و اثبات بیگناهی قرار میدهد؛ به جای آنکه ایران در موضع تهاجم استراتژیک قرار گیرد. ذوقزدگی رسانههای داخلی از اینکه ما دست دشمن را خواندهایم، در واقع جشن گرفتن برای موفقیت دشمن در مهار ارادهی ماست!
یکی از دردناکترین نتایج این اختلال شناختی، برخورد سلبی با دستاوردهای میدان است. در طول هفت ماه گذشته، بخش مهمی از اتفاقات و حوادثی که توانست بخشی از معادله فشار را به نفع ایران و محور مقاومت تغییر دهد، بلافاصله توسط بیانیههای رسمی دولت یا بخشهایی از رسانههای داخلی، با برچسب عملیات پرچم دروغین اسرائیل تخطئه شد.
این بدان معناست که دشمن موفق شده است در محاسبات امنیتی ما یک بیاعتمادی عمیق نسبت به کنشهای متهورانه و تغییردهندهی معادلات ایجاد کند. وقتی خود ما هر ضربهی دردآوری به منافع دشمن را کار خود آنها (برای اجماعسازی علیه ما) تفسیر میکنیم، عملاً دست بازوهای عملیاتی خود را برای طراحی سناریوهای خلاقانه و نامتقارن میبندیم. و چرا کسی نمیپرسد که مگر اجماع نساختهای هم مانده که دشمن نداشته باشد؟! اوج اجماع در همین تحریم هوایی رقم خورد، پس در باد خیال خام مقابله با اجماعسازی نباید ماند که دشمن نیازی به اجماع ندارد!
هوشیاری اطلاعاتی لازمهی بقا در خاورمیانه است؛ اما تقلیل دادن استراتژی کشور به فرار از تلههای خیالی، همان نقطهای است که ارادهی مقاومت را عقیم میکند. دشمن با پمپاژ سناریوی پرچم دروغین، یک دیوار شیشهای گرداگرد ذهن تصمیمسازان ما کشیده است؛ دیواری که ما را در حالت دفاع منفعلانه فریز میکند.
در حالی که ما با افتخار در حال اثبات این هستیم که فلان حادثه ما نبوده و نقشه خودشان است، دشمن در حال آمادهسازی برای وارد کردن ضربهی بعدی در اوج اطمینان از احتیاط مفرط تهران است. رهایی از این تله، نیازمند عبور از پارانویای سیستمی و بازگشت به دکترین ابتکار عمل در موازنه تنش است؛ دکترینی که در آن، ما زمین بازی را با اقدامات پیشدستانه تعریف میکنیم، نه آنکه صرفاً از بازی کردن در زمین طراحیشدهی دشمن، اجتناب ورزیم.
@MuhammadAsghari
۱۹۹
۱۰:۳۱