۳.۳K
۱۷:۳۸
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بوددیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بودراست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاکبر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بوددل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکردعشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بودآه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه استآه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بوددر دلم بود که بیدوست نباشم هرگزچه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بوددوش بر یادِ حریفان به خرابات شدمخُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بودبس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراقمفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بودراستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقیخوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بوددیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ؟که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود
حافظ
حافظ
۲.۳K
۲۱:۰۶
هاشمی پدرِ جریانِ نمیشود در کشور !
۲.۹K
۱۱:۱۵
سید مجتبی علمدارانگشترهایش را در آورده و کنار حوض حمام گذاشته بود بعد از اینکه آب را پاشیدم با تعجب دیدم رنگ از چهره سید پرید. او به دنبال انگشترهایش میگشت! سید چند تا انگشتر داشت. یکی از آنها از بقیه زیباتر بود. بعد از مدتی فهمیدم که ظاهراً این انگشتر هدیه ازدواج سید است. آن انگشتر که سید خیلی به آن علاقه داشت رفته بود. شدت آب، آن را به داخل چاه برده بود. دیگر کاری نمیشد کرد. حتی با مسئول حمام هم صحبت کردیم اما بیفایده بود. به شوخی گفتم. این به دلیل دلبستگی تو بود. تو به مال دنیا دل بستی گفت:« راست میگی. ولی این هدیه همسرم بود؛ خانمی که ذریه حضرت زهرا(س) است. اگر بفهمد که همین اوایل زندگی هدیهاش را گم کردم بد میشود.»خلاصه روز بعد به همراه او برای مرخصی راهی مازندران شدیم. در حالی که جای خالی انگشتر در دست سید کاملا مشخص بود. هنوز ناراحتی را در چهرهاش حس میکردم. او به منزلشان رفت و من هم راهی بابلسر شدم. دو روز مرخصی ما تمام شد. سوار بر خودروی سپاه راهی تهران شدیم. خیلی خسته بودم. سرم را گذاشتم روی شانه سید. خواب چشمانم را گرفته بود. چشمانم در حال بسته شدن بود که یکباره نگاهم به دست سید افتاد. خواب از سرم پرید! سرم را یکباره بلند کردم. دستش را در دستانم گرفتم. با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم:« این همون انگشتره!!» خیلی آهسته گفت: «آروم باش.» دوباره به انگشتر خیره شدم. خود خودش بود. من دیده بودم که یکبار سید به زمین خورد و گوشه نگین این انگشتر پرید.بعد هم دیده بودم که همان انگشتر به داخل فاضلاب حمام افتاد. هیچ راهی هم برای پیدا کردن مجدد آن نبود. حالا همان انگشتر در دستان سید قرار داشت!! با تعجب گفتم:« تو روخدا بگو چی شده؟!» هرچه اصرار کردم بیفایده بود. سید حرف نمیزد. مرتب میخواست موضوع بحث را عوض کند. اما این موضوعی نبود که به سادگی بتوان از کنارش گذشت! راهش را بلد بودم. وقتی رسیدیم تهران و اطراف ما خلوت شد به چهره او خیره شدم. بعد سید را به حق مادرش قسم دادم!کمی مکث کرد. به من نگاه کرد و گفت:«چیزی که میگویم تا زنده هستم جایی نقل نکن، حتی اگر توانستی بعد از من هم به کسی نگو؛ چون تو را به خرافهگویی و ... متهم میکنند.» وقتی آن شب از هم جدا شدیم. من با ناراحتی به خانه رفتم. مراقب بودم همسرم دستم را نبیند . قبل از خواب به مادرم حضرت زهرا(س) متوسط شدم. گفتم: « مادر جان ، بیا و آبروی داری کن!» بعد هم طبق معمول سوره واقعه را خواندم و خوابیدم. نیمه شب بود که برای نماز شب بیدار شدم. مفاتیح من بالای سرم بود. مسواک و تنها انگشتر را روی آن گذاشته بودم. موقع برخاستن مفاتیح را برداشتم و به بیرون اتاق رفتم. وضو گرفتم و آماده نماز شب شدم. قبل از نماز به سمت مفاتیح رفتم تا انگشترم را در دست کنم. یکباره و با تعجب دیدم که دو انگشتر روی مفاتیح است!! وقتی با تعجب دیدم انگشتری که در حمام دانشکده تهران گم شده بود روی مفاتیح قرار داشت! با همان نگینی که گوشهاش پریده بود، نمیدانی چه حالی داشتم
۳.۲K
۲۰:۴۸
گرم بیایی و پرسی چه بردی اندر خاکز خاکنعره برآرمکه آرزوی تو را ...
بیدل
بیدل
۲K
۷:۵۸
نماهنگ رهبر من 320.mp3
۰۴:۳۸-۱۰.۷ مگابایت
نماهنگ رهبر من 320.mp3
۲.۹K
۸:۰۶
۲.۲K
۲۰:۱۸
۲.۱K
۱۶:۲۷
یاقمربنی هاشم..
۲.۱K
۵:۳۷
امام حسین آغوش باز کرده برای اولین زائر اربعینش..
۲.۲K
۸:۲۲