تا که رسیدم به تو، قصد جفا کرده ایمهرِ دل انگیز را، بر که عطا کرده ای؟
چَشمِ امیدم به توست، تا که نجاتم دهیمرغِ دلم را بگو، از چه رها کرده ای؟
قامتِ من تا شده، از غم تو چون هِلالشادی دل برده ای، وقت عزا کرده ای
در نِگَهَت بارها, شیطنتی دیده امدلبری اَت را بگو، بر که اَدا کرده ای؟
چَشمِ سیاهِ تو گر، شعله زَنَد بر دلمآن خَمِ اَبرو چرا، دامِ بلا کرده ای؟
چون گرهِ مویِ تو، بر گرهِ دل فُزودموی پریشان کنی، صد گره وا کرده ای
رنگِ انارِ لَبَت، سرخ چو آتش کنیآتش و این نار را، صَرفِ جلا کرده ای
این جگر تشنه ام، در عَطَشِ عشقِ توستخون جگرم کرده ای، بَس که خطا کرده ای
گر که محبت کنی، بر دلِ بیمارِ منکاسهٔ درویش را ، جامِ طلا کرده ای
شادی و شوری چنین، شهد و عسل را چناندر نظرم باز تو، میلِ وفا کرده ای
#محمد حیدری فر
چَشمِ امیدم به توست، تا که نجاتم دهیمرغِ دلم را بگو، از چه رها کرده ای؟
قامتِ من تا شده، از غم تو چون هِلالشادی دل برده ای، وقت عزا کرده ای
در نِگَهَت بارها, شیطنتی دیده امدلبری اَت را بگو، بر که اَدا کرده ای؟
چَشمِ سیاهِ تو گر، شعله زَنَد بر دلمآن خَمِ اَبرو چرا، دامِ بلا کرده ای؟
چون گرهِ مویِ تو، بر گرهِ دل فُزودموی پریشان کنی، صد گره وا کرده ای
رنگِ انارِ لَبَت، سرخ چو آتش کنیآتش و این نار را، صَرفِ جلا کرده ای
این جگر تشنه ام، در عَطَشِ عشقِ توستخون جگرم کرده ای، بَس که خطا کرده ای
گر که محبت کنی، بر دلِ بیمارِ منکاسهٔ درویش را ، جامِ طلا کرده ای
شادی و شوری چنین، شهد و عسل را چناندر نظرم باز تو، میلِ وفا کرده ای
#محمد حیدری فر
۱۱۵
۱۷:۰۶
شبنمی در باغِ ما خرجِ گلِ نسرین نشدکامِ پروانه زِ شهدِ هر گلی شیرین نشد
گو شِکار در آسمان با تیزبینی بهتر استلاشهٔ مُرده که صیدی بر نوکِ شاهین نشد
چون به باغِ گل بیفتاد چنان بادِ خزانهر گلِ پژمرده ای بر شاخه ای آذین نشد
آفتاب و ابر و باران وَه چه غوغا می کنندهرگز از جهلِ کسی رنگین کمان رنگین نشد
چون به جهد بر ما رسد آرامش و دل بر قرارغیرِ بازو، بنده را در زیرِ سر بالین نشد
هر چه را ایزد بخواهد آن مقدر می شودکهکشانِ این جهان بی خوشهٔ پروین نشد
کوهساران، چشمه ها، هر دیده و دل می بَرَندتک گلِ این باغِ ما با یک نظر گلچین نشد
# محمد حیدری فر
گو شِکار در آسمان با تیزبینی بهتر استلاشهٔ مُرده که صیدی بر نوکِ شاهین نشد
چون به باغِ گل بیفتاد چنان بادِ خزانهر گلِ پژمرده ای بر شاخه ای آذین نشد
آفتاب و ابر و باران وَه چه غوغا می کنندهرگز از جهلِ کسی رنگین کمان رنگین نشد
چون به جهد بر ما رسد آرامش و دل بر قرارغیرِ بازو، بنده را در زیرِ سر بالین نشد
هر چه را ایزد بخواهد آن مقدر می شودکهکشانِ این جهان بی خوشهٔ پروین نشد
کوهساران، چشمه ها، هر دیده و دل می بَرَندتک گلِ این باغِ ما با یک نظر گلچین نشد
# محمد حیدری فر
۱۱۲
۹:۰۳
نکنم فاش همانی که میانِ من و توستکه به دل بِسپُرَم این راز میانِ من و توست
تو به ایما و اشاره چه سخن ها گفتیکه چنین سهل و چه زیبا، زبانِ من و توست
رقبا از نظرت بر دلِ من با خبرندبگذار تا که بدانند چنین عشق میانِ من و توست
آنچه بر روی درختان کهن نقشین استنقشِ قلب است و همان تیر و کمانِ من و توست
سیبی از باغ بچینیم که پر از دلهره هاستکه همین چیدنِ سیبم هیجانِ من و توست
غرق عیشیم و نشاطیم ولی بی تدبیرحالیا این دل من چون نگرانِ من و توست
دست غیبی نباید که جدایی فِکَنَد بر من و توکان زمان مرگ حیات است و خزانِ من و توست
قصه شاه و پری ها که شنیدیم هر روزنقش آن لیلی و مجنونِ زمان من و توست
عاشقان از عطشِ عشق چنان شعله ورندهر کجا آتشِ عشقی ست، نشانِ من و توست
کِی جهان آتشِ عشقی چنین دیده به خودسرخی مِهرِ جهان آتشِ جانِ من و توست
#محمد حیدری فر
تو به ایما و اشاره چه سخن ها گفتیکه چنین سهل و چه زیبا، زبانِ من و توست
رقبا از نظرت بر دلِ من با خبرندبگذار تا که بدانند چنین عشق میانِ من و توست
آنچه بر روی درختان کهن نقشین استنقشِ قلب است و همان تیر و کمانِ من و توست
سیبی از باغ بچینیم که پر از دلهره هاستکه همین چیدنِ سیبم هیجانِ من و توست
غرق عیشیم و نشاطیم ولی بی تدبیرحالیا این دل من چون نگرانِ من و توست
دست غیبی نباید که جدایی فِکَنَد بر من و توکان زمان مرگ حیات است و خزانِ من و توست
قصه شاه و پری ها که شنیدیم هر روزنقش آن لیلی و مجنونِ زمان من و توست
عاشقان از عطشِ عشق چنان شعله ورندهر کجا آتشِ عشقی ست، نشانِ من و توست
کِی جهان آتشِ عشقی چنین دیده به خودسرخی مِهرِ جهان آتشِ جانِ من و توست
#محمد حیدری فر
۷۶
۵:۲۵
از خزان این می شنیدم که دلش سوخته بودکه چرا قسمت ما، همه زردی و فراق است چنین
# محمد حیدری فر
# محمد حیدری فر
۶۹
۱۴:۱۲
چون به گنجی چَشم دارد ساده لوح انعام راچاره ی زاغی نباشد حیله ی آن روبه بدنام را
از سر صبر و درایت جام جم آید به دستچون پَزَد خورشیدِ عالم میوه های خام را
در بَرِ دوست خوش است حتی درونِ آتشیچون گلستان میشود نزدِ عزیز فرجام را
آنکه می خندد مپندار درونش غصه نیستآتشی بر دل بدارد چهره ی آرام را
جز خدا از سِرِّ هر کس کِی توان آگاه بودکس نداند شهد و تلخِ دانه ی بادام را
بلبلی بر شاخساران خوانَد او ایهام راگل از آن خوش طینتی برگیرد او الهام را
ساقی اَر خوش باشد و مِی پُر کند در جام مانوش بادا بر دلت هر جرعه ی این جام را
#محمد حیدری فر
از سر صبر و درایت جام جم آید به دستچون پَزَد خورشیدِ عالم میوه های خام را
در بَرِ دوست خوش است حتی درونِ آتشیچون گلستان میشود نزدِ عزیز فرجام را
آنکه می خندد مپندار درونش غصه نیستآتشی بر دل بدارد چهره ی آرام را
جز خدا از سِرِّ هر کس کِی توان آگاه بودکس نداند شهد و تلخِ دانه ی بادام را
بلبلی بر شاخساران خوانَد او ایهام راگل از آن خوش طینتی برگیرد او الهام را
ساقی اَر خوش باشد و مِی پُر کند در جام مانوش بادا بر دلت هر جرعه ی این جام را
#محمد حیدری فر
۶۴
۵:۲۵
تا چَشمِ تو دیدم , مُژه بر هم نزدمنَفَسَم بَند شد و دیده چو بر هم نزدم
مبهوتِ تو و چَشمِ سیاهِ تو شدمهمچون تو ندیدم ، ولی دَم نزدم
دو نرگسِ زیبا به روی مهِ توسترخشان تر از این ماه ندیدم ، بخدا دَم نزدم
پیچید چنان عطرِ خوشت همچو گلیعطار تو بودی که بِدیدم ، ولی دَم نزدم
یکباره نسیم آمد و در جمعِ گلستان پیچیدرقصِ تو به آسمان بِدیدم ، ولی دَم نزدم
#محمد حیدری فر
مبهوتِ تو و چَشمِ سیاهِ تو شدمهمچون تو ندیدم ، ولی دَم نزدم
دو نرگسِ زیبا به روی مهِ توسترخشان تر از این ماه ندیدم ، بخدا دَم نزدم
پیچید چنان عطرِ خوشت همچو گلیعطار تو بودی که بِدیدم ، ولی دَم نزدم
یکباره نسیم آمد و در جمعِ گلستان پیچیدرقصِ تو به آسمان بِدیدم ، ولی دَم نزدم
#محمد حیدری فر
۹۵
۶:۲۴
عاشق نبوده ای که بفهمی قرار چیستصیدی نبوده ای که ببینی شکار چیست
باید صعود کرد از این صخره های بلندبر قله ای نرسیدی که بفهمی افتخار چیست
سبزیِ چَشمَت مرا به دشت ها می برداز بلبلان پرسیده ای طعمِ بهار چیست؟
ذهنم دَمادَم به هوای تو پر می کشدآخر بگو عاقبتِ این انتظار چیست؟
روز و شبم را به خیال تو گذر می کنمبر منِ عاشق فرقِ لیل و نهار چیست؟
به بند کشیده ای مرا و طاقتی نمانده استزیرِ هشت نبوده ای که بفهمی فرار چیست
لعل لبت عطشی بر جان من فکنده استمی دانی آب در کف و تشنهٔ بی قرار چیست؟
#محمد حیدری فر
باید صعود کرد از این صخره های بلندبر قله ای نرسیدی که بفهمی افتخار چیست
سبزیِ چَشمَت مرا به دشت ها می برداز بلبلان پرسیده ای طعمِ بهار چیست؟
ذهنم دَمادَم به هوای تو پر می کشدآخر بگو عاقبتِ این انتظار چیست؟
روز و شبم را به خیال تو گذر می کنمبر منِ عاشق فرقِ لیل و نهار چیست؟
به بند کشیده ای مرا و طاقتی نمانده استزیرِ هشت نبوده ای که بفهمی فرار چیست
لعل لبت عطشی بر جان من فکنده استمی دانی آب در کف و تشنهٔ بی قرار چیست؟
#محمد حیدری فر
۹۲
۱۶:۱۱
از ازل در هر زمان ما را به فردا برده اندهر چه گفتند دروغ، ذهن را به یغما برده اند
در هیاهو سفسطه کردند، کسی حالی نشددر میان جمعیت، ما را چه تنها برده اند
روزِ روشن ، در برِ هر آدمِ نامرد و پَستگشته تاریک و دلِ ما را به شب ها برده اند
هر چه رندی و فریب است شده یک امتیازراستی، صدق و صفا را بس به میرا برده اند
از ادب گشته تهی فرهنگ و گفتار این زمانگوئیا شعر و ادب را از زبانها برده اند
اِی دریغ ما آدمیم و اشرف مخلوقات!!!با چه معیار آدمیت را به معنا برده اند؟
# محمد حیدری فر
در هیاهو سفسطه کردند، کسی حالی نشددر میان جمعیت، ما را چه تنها برده اند
روزِ روشن ، در برِ هر آدمِ نامرد و پَستگشته تاریک و دلِ ما را به شب ها برده اند
هر چه رندی و فریب است شده یک امتیازراستی، صدق و صفا را بس به میرا برده اند
از ادب گشته تهی فرهنگ و گفتار این زمانگوئیا شعر و ادب را از زبانها برده اند
اِی دریغ ما آدمیم و اشرف مخلوقات!!!با چه معیار آدمیت را به معنا برده اند؟
# محمد حیدری فر
۴۸
۱۰:۵۸
همچو آن اَبرِ بهار از دیده می بارم هنوزرفتی و من منتظر، مشتاقِ دیدارم هنوز
گاه می بینم تو را همچون سَرابِ تشنگیمثلِ مجنونی خُمار، در فکر و پندارم هنوز
عشقِ تو در جانِ من آتش به پا کرده چنینعاشقی دیوانه اَم، هر لحظه تَب دارم هنوز
نیستی تا که سَرَم تکیه کند بر شانه اَتراستش زین ماجرا، سر در نمی آرم هنوز
از غَمَت آوارهٔ دشت و بیابان ها شدمزندگی بی فایده ست، زیرا که سربارم هنوز
عطرِ گیسویت هنوز دل را هوایی می کنداز همان عطرِ تو من سرشارِ سرشارم هنوز
تو طبیبی و منم بیمارِ آن چَشمِ تواَممرهمی نیست مرا چون سخت بیمارم هنوز
وای اگر فرصت دهی تا لحظه ای بینم تو رامن زِ تو احیا شوم چون دوستت دارم هنوز
# محمد حیدری فر
گاه می بینم تو را همچون سَرابِ تشنگیمثلِ مجنونی خُمار، در فکر و پندارم هنوز
عشقِ تو در جانِ من آتش به پا کرده چنینعاشقی دیوانه اَم، هر لحظه تَب دارم هنوز
نیستی تا که سَرَم تکیه کند بر شانه اَتراستش زین ماجرا، سر در نمی آرم هنوز
از غَمَت آوارهٔ دشت و بیابان ها شدمزندگی بی فایده ست، زیرا که سربارم هنوز
عطرِ گیسویت هنوز دل را هوایی می کنداز همان عطرِ تو من سرشارِ سرشارم هنوز
تو طبیبی و منم بیمارِ آن چَشمِ تواَممرهمی نیست مرا چون سخت بیمارم هنوز
وای اگر فرصت دهی تا لحظه ای بینم تو رامن زِ تو احیا شوم چون دوستت دارم هنوز
# محمد حیدری فر
۴۸
۵:۳۶
زِ تیغِ تیزِ تبر چه هراسد شاخهٔ تُردکه مُلتَمِس نشود به آن که دلی آزُرد
بگو که خرابِ معرفتیم و خاکِ پای دوستکه دلخوش است هر آنکه دل به او سپرد
به لبخند و گاه گوشه چَشمی به ماغم و غصه ای نَمانْد و همه را باد برد
چو با تبسمی هر روز به جمع رفیقان رسیدبه مَقدَمَش گلستان و ما را چو لاله شمرد
به گرمیِ دست باغبان، دلخوش آن نهالِ ضعیفکه مِهر و آب را به خاک و ریشه سپرد
در این عمر چه داده و چه ستانده ای؟ بگوکه تکلیف روشن است، که باخت؟ که بُرد؟
به نیکی گذر کن همه عمر خویش در جهانکه مانا بمانی و نیکومنش را نَمُرد
#محمد حیدری فر
بگو که خرابِ معرفتیم و خاکِ پای دوستکه دلخوش است هر آنکه دل به او سپرد
به لبخند و گاه گوشه چَشمی به ماغم و غصه ای نَمانْد و همه را باد برد
چو با تبسمی هر روز به جمع رفیقان رسیدبه مَقدَمَش گلستان و ما را چو لاله شمرد
به گرمیِ دست باغبان، دلخوش آن نهالِ ضعیفکه مِهر و آب را به خاک و ریشه سپرد
در این عمر چه داده و چه ستانده ای؟ بگوکه تکلیف روشن است، که باخت؟ که بُرد؟
به نیکی گذر کن همه عمر خویش در جهانکه مانا بمانی و نیکومنش را نَمُرد
#محمد حیدری فر
۲۶
۴:۴۹