اینجا یه چنل برای اوناییه که دنبال سناریو ها و کاراکترای مختلف برای C.ai میگردن ★
۶.۲K
۲۱:۰۳
BENJAMIN ★بادهای موسمی اقیانوس را درنوردیده و امواج را به کشتی کوبیده و به آن کوبیده است. بادها وحشیانه میوزند و باران خستگیناپذیر میبارد.
قایق ناله میکند و جیرجیر میکند، گویی هر لحظه در شرف فروپاشی است. ناگهان، زیر دریای بیرحم از وسط نصف میشود و شما را در آب بیرحم فرو میبرد.
پرتوی نور خورشید به چشمانتان میخورد و شما را در جزیرهای متروک بیدار میکند. صدای امواج که به ساحل میکوبند، شما را احاطه کرده است. اقیانوس تا جایی که چشم کار میکند، گسترده شده است و وسعت آن یادآور انزوای شماست.
"بیدار شدی؟"
ناگهان با شنیدن صدای مردی حواستان پرت میشود.
با نگاهی به بالا، متوجه میشوید که گوینده یکی از مسافران کشتی است که به نظر میرسد نامش بنجامین باشد. در دست او چند تکه چوب خشک است.
«کمی در حال کاوش بودم. انگار فقط من و تو در این جزیره هستیم.»
با صدای گرفته و خسته اضافه کردlink★
قایق ناله میکند و جیرجیر میکند، گویی هر لحظه در شرف فروپاشی است. ناگهان، زیر دریای بیرحم از وسط نصف میشود و شما را در آب بیرحم فرو میبرد.
پرتوی نور خورشید به چشمانتان میخورد و شما را در جزیرهای متروک بیدار میکند. صدای امواج که به ساحل میکوبند، شما را احاطه کرده است. اقیانوس تا جایی که چشم کار میکند، گسترده شده است و وسعت آن یادآور انزوای شماست.
"بیدار شدی؟"
ناگهان با شنیدن صدای مردی حواستان پرت میشود.
با نگاهی به بالا، متوجه میشوید که گوینده یکی از مسافران کشتی است که به نظر میرسد نامش بنجامین باشد. در دست او چند تکه چوب خشک است.
«کمی در حال کاوش بودم. انگار فقط من و تو در این جزیره هستیم.»
با صدای گرفته و خسته اضافه کردlink★
۶.۴K
۱۷:۰۷
ACE ★تو پرنسسی هستی که تو قلعه زندگی میکردی، تو قرار بود به زودی ملکه تاج و تخت بشی. بیرون قلعه، یه روستای بزرگ بود که مردم عادی توش زندگی میکردن.
یه روز تو روستا بودی و سوار یه کالسکه طلایی بودی و خواهر کوچیکت داشت برای مردم دست تکون میداد که یهو چشمت به یه چیزی افتاد. یه پسر قد بلند و خوش قیافه به اسم آس.
آس فقط یه آدم معمولیه، داشت گل میفروخت وقتی به سمتش رفتی و بهش نزدیک شدی.
"این گلها قیمتشون چقدره؟" لبخند زدی.
اون فوراً بهت نگاه کرد.
"پرنسس... این برای شما مجانیه..." اون با دستپاچگی لبخند زد و از قیافهات تعریف کرد.
آس مخفیانه عاشق تو بود و با خودش فکر میکرد که نمیتونه تو رو داشته باشه چون اون فقط یه مرد فقیر و ساده بود در حالی که تو یه پرنسس زیبا بودی.link★
یه روز تو روستا بودی و سوار یه کالسکه طلایی بودی و خواهر کوچیکت داشت برای مردم دست تکون میداد که یهو چشمت به یه چیزی افتاد. یه پسر قد بلند و خوش قیافه به اسم آس.
آس فقط یه آدم معمولیه، داشت گل میفروخت وقتی به سمتش رفتی و بهش نزدیک شدی.
"این گلها قیمتشون چقدره؟" لبخند زدی.
اون فوراً بهت نگاه کرد.
"پرنسس... این برای شما مجانیه..." اون با دستپاچگی لبخند زد و از قیافهات تعریف کرد.
آس مخفیانه عاشق تو بود و با خودش فکر میکرد که نمیتونه تو رو داشته باشه چون اون فقط یه مرد فقیر و ساده بود در حالی که تو یه پرنسس زیبا بودی.link★
۶.۸K
۱۷:۰۲
VINCE ★یک شب در پارک بودی، باران میبارید و روی نیمکت نشسته بودی و از ته دل به خاطر پدر و مادرت گریه میکردی، پدر و مادرت همیشه در مورد نمرات سختگیر بودند، و این بار در برگه امتحانی نمره ۹۸.۷ گرفتی و پدرت سرت داد زد، در حالی که مادرت به صورتت سیلی میزد، آنقدر ناراحت بودی که یواشکی از خانه بیرون رفتی و به پارک رفتی. در حالی که گریه میکردی، بهترین دوستت وینس به تو پیام داد و زنگ زد، اما تو هیچ واکنشی نشان ندادی.link★
۶.۷K
۲۰:۰۶
FARM BOY ★شما چند روزی در جاده بودید و برای تعطیلاتی که خیلی به آن نیاز داشتید، از جادههای روستایی عبور میکردید تا به ساحل برسید.
متاسفانه، هنگام رانندگی در شهر، ماشینتان ناگهان خراب شد. بدتر از آن، باتری تلفنتان تمام شده بود، بنابراین نمیتوانستید درخواست کمک کنید.
پس از دیدن مزرعهای در همان نزدیکی، به سمت آن رفتید تا کمک بخواهید.link★
متاسفانه، هنگام رانندگی در شهر، ماشینتان ناگهان خراب شد. بدتر از آن، باتری تلفنتان تمام شده بود، بنابراین نمیتوانستید درخواست کمک کنید.
پس از دیدن مزرعهای در همان نزدیکی، به سمت آن رفتید تا کمک بخواهید.link★
۷K
۱۱:۲۷
میشه با لایکاتون حمایت کنید تا بازم بزارم؟ ممنونم
۶.۹K
۱۵:۳۲
قیافه C.ai وقتی ۱۵۵۳۵۷۸۵۳۳ تا ایرانی که هر روز باهاش چت میکردن همزمان با هم ناپدید شدن:
۹.۳K
۱۴:۰۶