ناآدمیزاد* کافه دانشجویی|داستان نویسی|نویسندگی|هنر و قلم
پیام
دوستان خواهش می کنم همتون پاسخ بدید چون نتیجه این نظر سنجی خیلی چیزا رو روشن می کنه
✧@NaAdamizaad✧
۸۲
۱۹:۲۷
فهمیدن مادر ، پدرا واقعا سخته یه جایی دیگه واقعا نمیشه کاری کرد در این شرایط فقط باید به بالشتت رجوع کنی و در حالی که دهنت رو روی بالشتت گذاشتی فریاد بکشی✧@NaAdamizaad✧
۸۴
۱۱:۰۵
"این یه سوال ترسناکه که آدم از خودش می پرسه"
آیا آنقدر مهم هست که بدون اون نتونم زندگی کنم ؟
"و ترسناک ترین قسمتش جوابیه که به دست میاد"✧@NaAdamizaad✧
آیا آنقدر مهم هست که بدون اون نتونم زندگی کنم ؟
"و ترسناک ترین قسمتش جوابیه که به دست میاد"✧@NaAdamizaad✧
۹۷
۱۷:۰۷
#صفحه_سوم
رفتم خونش مثل خونه تازه عروس برق می زد واقعا خیلی با سلیقه بودنشستم روی یک مبل تک نفره با اون سنش برام یک عسلی آوردکه پر از شیرینی های زنجبیلی بود تار و پود لباسمم از شدت بوی گرم زنجبیل وا رفتن
پرده ها کنار رفته بود و دو سه باریکه نور به آهو های قرمز فرش می تابید سینی چای رو برام پایین آورددستانش می لرزیدن اما حتی یک قطره هم چایی روی سینی نریخته بوداستکان کمر باریکی بر داشتم و کمی نوشیدم خیلی داغ بود آنقدر که مزه چایی برام روشن نشدفکر کنم فهمید که سوختمــ « آروم تر جونم »یک لحظه تعجب کردماحساس می کنم توی چایی چیزی ریخته بود آخه یه دفعه از این رو به این رو شد
چهار چشمی به من نگاه می کرد چشماش روی بشقاب شیرینی زنجبیلی مدام می پرید یک تکه از شیرینی کندم و داخل دهانم گذاشتم تا میخواستم بدونم محتواییاتش چیه تو دهنم آب شد انگار نه انگار که جامد بودیک شیرینی کامل برداشتم خدا می دونه چقدر خوشمزه بود کل بشقاب رو خوردم بدون اینکه دوباره لب به چایی بزنم
سین . را
✧@NaAdamizaad✧
رفتم خونش مثل خونه تازه عروس برق می زد واقعا خیلی با سلیقه بودنشستم روی یک مبل تک نفره با اون سنش برام یک عسلی آوردکه پر از شیرینی های زنجبیلی بود تار و پود لباسمم از شدت بوی گرم زنجبیل وا رفتن
پرده ها کنار رفته بود و دو سه باریکه نور به آهو های قرمز فرش می تابید سینی چای رو برام پایین آورددستانش می لرزیدن اما حتی یک قطره هم چایی روی سینی نریخته بوداستکان کمر باریکی بر داشتم و کمی نوشیدم خیلی داغ بود آنقدر که مزه چایی برام روشن نشدفکر کنم فهمید که سوختمــ « آروم تر جونم »یک لحظه تعجب کردماحساس می کنم توی چایی چیزی ریخته بود آخه یه دفعه از این رو به این رو شد
چهار چشمی به من نگاه می کرد چشماش روی بشقاب شیرینی زنجبیلی مدام می پرید یک تکه از شیرینی کندم و داخل دهانم گذاشتم تا میخواستم بدونم محتواییاتش چیه تو دهنم آب شد انگار نه انگار که جامد بودیک شیرینی کامل برداشتم خدا می دونه چقدر خوشمزه بود کل بشقاب رو خوردم بدون اینکه دوباره لب به چایی بزنم
سین . را
✧@NaAdamizaad✧
۱۰۷
۱۸:۰۷
رفیق ها ، این موجودات دو پا که هرگز باورتان نمیشود چطور آدم آفریده شده اند :)
✧@NaAdamizaad✧
✧@NaAdamizaad✧
۸۵
۱۴:۰۳
تفریحات تابستانی ؟
والا تفریحات تابستانی اینه که فقط بشینی تو خونه به نظرم :/
✧@NaAdamizaad✧
والا تفریحات تابستانی اینه که فقط بشینی تو خونه به نظرم :/
✧@NaAdamizaad✧
۶۰
۱۱:۳۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#صفحه_چهارم
فکر می کنم خیلی گذشته بود زیاد خیلی زیاد با اینکه من احساس می کردم فقط پنج دقیقه است که اینجام «میشه لطفاً دستور پختش رو بدین»برام روی یک کاغذ نوشت و با چند تا از شیرینی های زنجبیلی توی کیسه گذاشت میخواست بدرقه ام کنه اما نزاشتم معلوم بود خستس نظرم راجع بهش عوض شد
تا در رو باز کردم با جمعیت زیادی رو به رو شدم یکی از پشت داد زد ــ«صفو خراب نکنید »صف؟!این الان صفه مثلا بیشتر که شبیه اجتماعات مردمی تو یک کوچه بن بستهاز بغلیم که دستش داشت گردنم رو میشکوند به سختی پرسیدم«چرا اینجا انقدر شلوغه تا اونجایی که میدونم این همه آدم تو این ساختمون زندگی نمی کنن»اونم با سختی جوابمو داد«اره درسته همه اینایی که اینجان می خوان خودشونو بکشن»
سین .را
✧@NaAdamizaad✧
فکر می کنم خیلی گذشته بود زیاد خیلی زیاد با اینکه من احساس می کردم فقط پنج دقیقه است که اینجام «میشه لطفاً دستور پختش رو بدین»برام روی یک کاغذ نوشت و با چند تا از شیرینی های زنجبیلی توی کیسه گذاشت میخواست بدرقه ام کنه اما نزاشتم معلوم بود خستس نظرم راجع بهش عوض شد
تا در رو باز کردم با جمعیت زیادی رو به رو شدم یکی از پشت داد زد ــ«صفو خراب نکنید »صف؟!این الان صفه مثلا بیشتر که شبیه اجتماعات مردمی تو یک کوچه بن بستهاز بغلیم که دستش داشت گردنم رو میشکوند به سختی پرسیدم«چرا اینجا انقدر شلوغه تا اونجایی که میدونم این همه آدم تو این ساختمون زندگی نمی کنن»اونم با سختی جوابمو داد«اره درسته همه اینایی که اینجان می خوان خودشونو بکشن»
سین .را
✧@NaAdamizaad✧
۷۹
۹:۰۱
عه وا اصلا یادم رفت کانالمو
🥲
✧@NaAdamizaad✧
✧@NaAdamizaad✧
۲۶
۱۲:۲۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.