«نبض خاموش عشق»

#پارت_8
بابک با نگاهی کوتاه به نمونهکارهای روی میز مشتری، چند مدل از کاتالوگ را جلو کشید.
-اگر دنبال طراحی مدرن باشید، این مجموعه رو پیشنهاد میکنم. اما برای فضاهای کلاسیک، این مدلها انتخاب مناسبتری هستن.
دختر چند سؤال دربارهی متریال، رنگ چوب و هزینهها پرسید و بابک با حوصله، تکتک جوابش را داد.
الیکا اما…
حتی متوجه نشد مشتری چه زمانی از شرکت خارج شد.
وقتی بابک سمت میزش برگشت، مقابل الیکا ایستاد و آرام گفت:
-خانم امیری…
الیکا انگار تازه از فکر بیرون کشیده شده باشد، سرش را بالا آورد.
+بله؟
بابک لبخند کوتاهی زد.
-هر وقت سرتون خلوت شد، لطفاً چند دقیقه تشریف بیارید اتاق من.+حتماً.
بابک سری تکان داد و به سمت اتاق طراحی ارشد رفت.
چند ثانیه بعد…
ثمین خودش را روی صندلی کنار الیکا انداخت و با شیطنت زیر گوشش گفت:
-امشب چه خبر بود؟
الیکا با تعجب نگاهش کرد.
+چی؟
ثمین ریز خندید.
-دیوونه شدی؟ اصلاً شنیدی چی گفت؟
الیکا اخم ریزی کرد.
+نه… چرا؟-از وقتی بابک اومد، انگار از این دنیا رفتی! سه بار صدات کردم، انگار نه انگار.
الیکا نگاهش را از روی مانیتور برداشت و سعی کرد عادی رفتار کند.
+فقط حواسم پرت شده بود.
ثمین با لبخندی که معلوم بود هیچچیز از نگاهش پنهان نمیماند، گفت:
-آره… حواست پرت شده بود… یا دلت؟
الیکا بیاختیار گونهاش کمی گرم شد.
برای اینکه بحث را عوض کند، پوشهی روی میزش را برداشت و از جایش بلند شد.
+من برم ببینم بابک چی کارم داشت.
ثمین همانطور که با لبخند رفتنش را نگاه میکرد، زیر لب زمزمه کرد:
-فکر کنم این قصه، تازه داره شروع میشه…
#پارت_8
بابک با نگاهی کوتاه به نمونهکارهای روی میز مشتری، چند مدل از کاتالوگ را جلو کشید.
-اگر دنبال طراحی مدرن باشید، این مجموعه رو پیشنهاد میکنم. اما برای فضاهای کلاسیک، این مدلها انتخاب مناسبتری هستن.
دختر چند سؤال دربارهی متریال، رنگ چوب و هزینهها پرسید و بابک با حوصله، تکتک جوابش را داد.
الیکا اما…
حتی متوجه نشد مشتری چه زمانی از شرکت خارج شد.
وقتی بابک سمت میزش برگشت، مقابل الیکا ایستاد و آرام گفت:
-خانم امیری…
الیکا انگار تازه از فکر بیرون کشیده شده باشد، سرش را بالا آورد.
+بله؟
بابک لبخند کوتاهی زد.
-هر وقت سرتون خلوت شد، لطفاً چند دقیقه تشریف بیارید اتاق من.+حتماً.
بابک سری تکان داد و به سمت اتاق طراحی ارشد رفت.
چند ثانیه بعد…
ثمین خودش را روی صندلی کنار الیکا انداخت و با شیطنت زیر گوشش گفت:
-امشب چه خبر بود؟
الیکا با تعجب نگاهش کرد.
+چی؟
ثمین ریز خندید.
-دیوونه شدی؟ اصلاً شنیدی چی گفت؟
الیکا اخم ریزی کرد.
+نه… چرا؟-از وقتی بابک اومد، انگار از این دنیا رفتی! سه بار صدات کردم، انگار نه انگار.
الیکا نگاهش را از روی مانیتور برداشت و سعی کرد عادی رفتار کند.
+فقط حواسم پرت شده بود.
ثمین با لبخندی که معلوم بود هیچچیز از نگاهش پنهان نمیماند، گفت:
-آره… حواست پرت شده بود… یا دلت؟
الیکا بیاختیار گونهاش کمی گرم شد.
برای اینکه بحث را عوض کند، پوشهی روی میزش را برداشت و از جایش بلند شد.
+من برم ببینم بابک چی کارم داشت.
ثمین همانطور که با لبخند رفتنش را نگاه میکرد، زیر لب زمزمه کرد:
-فکر کنم این قصه، تازه داره شروع میشه…
۱۲۳
۱۱:۵۷
پارت جدید

۱۱۹
۱۱:۵۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سلام عزیزای دلممما جمعه ها پارت گزاری نداریم ولی با نویسنده صحبت کردم به جبران این دو روز این هفته دو الی سه پارت هدیه داریم🫶

۶۲
۲۱:۴۷
«نبض خاموش عشق»

#پارت_9
الیکا نفس عمیقی کشید، چین ریز مانتویش را با کف دست صاف کرد و آرام به سمت اتاق بابک راه افتاد.
درِ اتاق نیمهباز بود.
با دو ضربهی آرام به در، گفت:
+اجازه هست؟
بابک که مشغول بررسی یکی از طرحهای سهبعدی روی مانیتورش بود، سر بلند کرد.
_بفرمایید، خانم امیری.
الیکا وارد شد و روبهروی میز ایستاد.
بابک همانطور که صندلیاش را کمی به سمت او چرخاند، لبخند شیطنتآمیزی زد.
_این دخترِ کارآموز… بدجور داره نخ میده.
الیکا لبخند کوتاهی زد.
+ثمین رو میگید؟_آره. فکر کنم هر روز یه بهونه پیدا میکنه که از کنار میز من رد بشه.
الیکا خندهاش گرفت.
+خب… شاید از طرحهاتون خوشش میاد.
بابک با خونسردی ابرویی بالا انداخت.
_بعید میدونم فقط طرحها باشن.
الیکا سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
+مغرور شدین آقای اعلایی.
بابک خندید.
-نه… فقط دقتم خوبه.
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
بابک پوشهی روی میزش را بست و نگاهش را به الیکا دوخت.
-راستی…یه کاری باهات داشتم.
الیکا ناخودآگاه صافتر ایستاد.
+بفرمایید.
بابک از روی میز چند برگهی طراحی برداشت و مقابلش گذاشت.
-طرحی که برای سرویس خواب «آریا» زدی رو دیدم.
الیکا با تعجب نگاهش کرد.
+مشکلی داشت؟-برعکس…
بابک لبخند کمرنگی زد.
-اونقدر خوب بود که تصمیم گرفتم تو جلسهی هفتهی آینده، خودت ارائهش بدی.
چشمهای الیکا از تعجب گرد شد.
+من؟!-آره، خودت.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با همان آرامش همیشگی ادامه داد:
-وقتشه بیشتر از قبل دیده بشی…
#پارت_9
الیکا نفس عمیقی کشید، چین ریز مانتویش را با کف دست صاف کرد و آرام به سمت اتاق بابک راه افتاد.
درِ اتاق نیمهباز بود.
با دو ضربهی آرام به در، گفت:
+اجازه هست؟
بابک که مشغول بررسی یکی از طرحهای سهبعدی روی مانیتورش بود، سر بلند کرد.
_بفرمایید، خانم امیری.
الیکا وارد شد و روبهروی میز ایستاد.
بابک همانطور که صندلیاش را کمی به سمت او چرخاند، لبخند شیطنتآمیزی زد.
_این دخترِ کارآموز… بدجور داره نخ میده.
الیکا لبخند کوتاهی زد.
+ثمین رو میگید؟_آره. فکر کنم هر روز یه بهونه پیدا میکنه که از کنار میز من رد بشه.
الیکا خندهاش گرفت.
+خب… شاید از طرحهاتون خوشش میاد.
بابک با خونسردی ابرویی بالا انداخت.
_بعید میدونم فقط طرحها باشن.
الیکا سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
+مغرور شدین آقای اعلایی.
بابک خندید.
-نه… فقط دقتم خوبه.
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
بابک پوشهی روی میزش را بست و نگاهش را به الیکا دوخت.
-راستی…یه کاری باهات داشتم.
الیکا ناخودآگاه صافتر ایستاد.
+بفرمایید.
بابک از روی میز چند برگهی طراحی برداشت و مقابلش گذاشت.
-طرحی که برای سرویس خواب «آریا» زدی رو دیدم.
الیکا با تعجب نگاهش کرد.
+مشکلی داشت؟-برعکس…
بابک لبخند کمرنگی زد.
-اونقدر خوب بود که تصمیم گرفتم تو جلسهی هفتهی آینده، خودت ارائهش بدی.
چشمهای الیکا از تعجب گرد شد.
+من؟!-آره، خودت.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با همان آرامش همیشگی ادامه داد:
-وقتشه بیشتر از قبل دیده بشی…
۴۶
۱۴:۴۶
پارت جدید گذاشتمم

۳۹
۱۴:۴۶
#الیکا دختر خوشگل رمانمووون
۴۴
۱۴:۴۹
«نبض خاموش عشق»

#پارت_۱۰
بابک چند لحظه بیصدا نگاهم کرد؛ انگار منتظر بود چیزی بگویم.
لبخند کجی گوشهی لبش نشست و با همان لحن همیشگی پرسید:
_به چی فکر میکنی؟
از هجوم فکرها به خودم آمدم و سریع نگاهم را از صورتش گرفتم.
+هیچی…
خندهی کوتاهی کرد.
_نگو “هیچی”… معلومه یه چیزی ذهنتو درگیر کرده.
شانهای بالا انداختم.
+فقط داشتم به طرحهای پروژه فکر میکردم.
بابک با شیطنت سرش را کمی کج کرد.
_مطمئنی؟ چون حس میکنم اصلاً حواست اینجا نیست.
برای فرار از نگاهش، خودکار روی میزم را بین انگشتانم چرخاندم.
+شاید حق با تو باشه… امروز یکم خستهام.
چند ثانیه سکوت بینمان نشست.
بعد بابک، آرامتر از قبل گفت:
_راستی… اگه خواستی برای اون طرح جدید کمکت کنم، خوشحال میشم.
نگاهش هیچ شباهتی به آدمهای مغرور شرکت نداشت؛ صمیمی بود… شاید زیادی صمیمی.
خواستم جواب بدهم که ناگهان صدای زنگ تلفن داخلی اتاق، سکوت بینمان را شکست.
بابک نگاهی به صفحهی گوشی انداخت. لبخندش محو شد.
گوشی را برداشت.
_بله…
چند لحظه فقط گوش داد و بعد خیلی کوتاه گفت:
_حتماً آقای پاکدل، الان خدمت میرسم.
تماس که قطع شد، نفس آرامی کشید و رو به من گفت:
_مدیرعامل کارم داره… بعداً ادامهی حرفمون رو میزنیم.
لبخند کوتاهی زدم.
باشه.
بابک از کنار میزم فاصله گرفت و به سمت اتاق مدیرعامل رفت.
بیاختیار نگاهم تا بسته شدن درِ اتاقش دنبالش کرد…
غافل از اینکه همان لحظه، پشت شیشهی اتاق مدیرعامل، ارمیا پاکدل با نگاهی سرد و نافذ، تمام این صحنه را زیر نظر گرفته بود
#پارت_۱۰
بابک چند لحظه بیصدا نگاهم کرد؛ انگار منتظر بود چیزی بگویم.
لبخند کجی گوشهی لبش نشست و با همان لحن همیشگی پرسید:
_به چی فکر میکنی؟
از هجوم فکرها به خودم آمدم و سریع نگاهم را از صورتش گرفتم.
+هیچی…
خندهی کوتاهی کرد.
_نگو “هیچی”… معلومه یه چیزی ذهنتو درگیر کرده.
شانهای بالا انداختم.
+فقط داشتم به طرحهای پروژه فکر میکردم.
بابک با شیطنت سرش را کمی کج کرد.
_مطمئنی؟ چون حس میکنم اصلاً حواست اینجا نیست.
برای فرار از نگاهش، خودکار روی میزم را بین انگشتانم چرخاندم.
+شاید حق با تو باشه… امروز یکم خستهام.
چند ثانیه سکوت بینمان نشست.
بعد بابک، آرامتر از قبل گفت:
_راستی… اگه خواستی برای اون طرح جدید کمکت کنم، خوشحال میشم.
نگاهش هیچ شباهتی به آدمهای مغرور شرکت نداشت؛ صمیمی بود… شاید زیادی صمیمی.
خواستم جواب بدهم که ناگهان صدای زنگ تلفن داخلی اتاق، سکوت بینمان را شکست.
بابک نگاهی به صفحهی گوشی انداخت. لبخندش محو شد.
گوشی را برداشت.
_بله…
چند لحظه فقط گوش داد و بعد خیلی کوتاه گفت:
_حتماً آقای پاکدل، الان خدمت میرسم.
تماس که قطع شد، نفس آرامی کشید و رو به من گفت:
_مدیرعامل کارم داره… بعداً ادامهی حرفمون رو میزنیم.
لبخند کوتاهی زدم.
باشه.
بابک از کنار میزم فاصله گرفت و به سمت اتاق مدیرعامل رفت.
بیاختیار نگاهم تا بسته شدن درِ اتاقش دنبالش کرد…
غافل از اینکه همان لحظه، پشت شیشهی اتاق مدیرعامل، ارمیا پاکدل با نگاهی سرد و نافذ، تمام این صحنه را زیر نظر گرفته بود
۲۴
۱۳:۳۱
⸻
«نبض خاموش عشق»

#پارت_۱۱
بابک از جایش بلند شد، کتش را با دست صاف کرد و قبل از خروج، نگاه کوتاهی به الیکا انداخت.
_بعداً دربارهی اون طرح صحبت میکنیم.
الیکا فقط سری تکان داد.
+باشه.
در که پشت سر بابک بسته شد، چند ثانیه سکوت تمام اتاق را پر کرد.
الیکا نفس آرامی کشید و دوباره نگاهش را به طرحهای روی میزش دوخت.
هنوز ذهنش درگیر نگاه و حرفهای چند دقیقهی قبل بابک بود که صدای چند ضربهی آرام به در، رشتهی افکارش را پاره کرد.
+بفرمایید.
در آرام باز شد و ثمین با پوشهای در دست وارد اتاق شد.
_خانم امیری… مزاحم که نیستم؟
الیکا لبخند کمرنگی زد.
+نه، بیا تو.
ثمین پوشه را روی میز گذاشت.
_بخش فروش فرستاده. گفتن قبل از اینکه بره برای تولید، شما یه بررسی نهایی انجام بدین.
الیکا پوشه را برداشت و باهم از اتاق بابک خارج شدند
+باشه، ممنون.
_ثمین اما نرفت.
چند لحظه همانجا ایستاد و با لبخندی که انگار چیزی را پنهان میکرد، به در بستهی اتاق نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
_آقای اعلایی خیلی با بقیه فرق دارن، نه؟
الیکا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول ورق زدن طرحها شد.
+چرا این سؤالو میپرسی؟
ثمین شانهای بالا انداخت.
_هیچی… فقط حس کردم با شما راحتتر از بقیه حرف میزنن.
دست الیکا لحظهای روی برگهها ثابت ماند.
اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد و با لحنی کاملاً عادی گفت:
*بابک با همهی همکارها محترمانه رفتار میکنه. همین.
ثمین لبخند شیطنتآمیزی زد، اما چیزی نگفت.
الیکا دوباره سرش را پایین انداخت…
غافل از اینکه این گفتوگوی ساده، آغاز اتفاقهایی بود که قرار بود آرامآرام مسیر زندگی هر دویشان را تغییر دهد…
«نبض خاموش عشق»
#پارت_۱۱
بابک از جایش بلند شد، کتش را با دست صاف کرد و قبل از خروج، نگاه کوتاهی به الیکا انداخت.
_بعداً دربارهی اون طرح صحبت میکنیم.
الیکا فقط سری تکان داد.
+باشه.
در که پشت سر بابک بسته شد، چند ثانیه سکوت تمام اتاق را پر کرد.
الیکا نفس آرامی کشید و دوباره نگاهش را به طرحهای روی میزش دوخت.
هنوز ذهنش درگیر نگاه و حرفهای چند دقیقهی قبل بابک بود که صدای چند ضربهی آرام به در، رشتهی افکارش را پاره کرد.
+بفرمایید.
در آرام باز شد و ثمین با پوشهای در دست وارد اتاق شد.
_خانم امیری… مزاحم که نیستم؟
الیکا لبخند کمرنگی زد.
+نه، بیا تو.
ثمین پوشه را روی میز گذاشت.
_بخش فروش فرستاده. گفتن قبل از اینکه بره برای تولید، شما یه بررسی نهایی انجام بدین.
الیکا پوشه را برداشت و باهم از اتاق بابک خارج شدند
+باشه، ممنون.
_ثمین اما نرفت.
چند لحظه همانجا ایستاد و با لبخندی که انگار چیزی را پنهان میکرد، به در بستهی اتاق نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
_آقای اعلایی خیلی با بقیه فرق دارن، نه؟
الیکا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول ورق زدن طرحها شد.
+چرا این سؤالو میپرسی؟
ثمین شانهای بالا انداخت.
_هیچی… فقط حس کردم با شما راحتتر از بقیه حرف میزنن.
دست الیکا لحظهای روی برگهها ثابت ماند.
اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد و با لحنی کاملاً عادی گفت:
*بابک با همهی همکارها محترمانه رفتار میکنه. همین.
ثمین لبخند شیطنتآمیزی زد، اما چیزی نگفت.
الیکا دوباره سرش را پایین انداخت…
غافل از اینکه این گفتوگوی ساده، آغاز اتفاقهایی بود که قرار بود آرامآرام مسیر زندگی هر دویشان را تغییر دهد…
۸
۲۱:۱۸
پارت هدیه گذاشتم براتون🥹

۸
۲۱:۱۸