این دو پیام، هردوش باهم یک دلنوشتهستاما من دوتا تیکهاش رو جدا کردم تا کسی که نظرش با من مخالفه هم بتونه دوستش داشته باشه، اما کسی که نظر متفق با من داره پشت سر هم بخونه
۱۲۲
۲۳:۰۲
وا
۱۱۹
۲۳:۰۷
من تو شبی که انقدر استرس و ترس داشتم ننشستم مثل بنویسم که جنگ تموم شه ها
۱۲۲
۲۳:۰۷
به چه سرعتی به درد نخور شد متنم.
۱۴۰
۲۳:۰۷
اقا من اینجا زحمت



۱۴۶
۲۳:۱۲
بازارسال شده از از ما گفتن
ما بودیم.ما بودیم که در شبهای پرکابوس، او را به سینه فشردیم و با بغض، در گوشش لالایی زمزمه کردیم.ما بودیم که هر بار زمین خورد، دستش را گرفتیم و بلندش کردیم.ما بودیم که با هر زخمی که برداشت یک بار مردیم و زنده شدیم، با چشمهای تاز از اشک بوسیدیمش و خون روی تنش را پاک کردیم. هر بار نالهای از درد به گوشمان میرسید، هایهای گریه میکردیم و میگفتیم:" دردت به جان مادر!" درمانش میکردیم، خوب که میشد دستش را میگرفتیم و بلندش میکردیم.ما بودیم که شب به شب بالای سرش مینشستیم، نگاهش میکردیم، قربان صدقهاش میرفتیم، در خلوت خودمان برایش شعر میسرودیم. ما بودیم که در هر پستی و بلندی تا سحر بیدار میماندیم و زیر لب دعا میخواندیم. تسبیح از دستمان نمیافتاد.ما هر نوروز لباس نو تنش کردیم و هر یلدا او را در جامهی گرم پوشاندیم.ما برایش از رستم دستان و آریو برزن و کوروش و سیمرغ گفتیم و یادش دادیم شجاع باشد.و هر چه بشود، باز هم همین است. هر شب او را بغل میکنیم، هر بار تیمارش میکنیم، هر بار لباسهای خاکیاش را میتکانیم، هر بار برای او دامنهای ساتنمان را به خار و خس گیر میدهیم، هر بار که پایش درد بگیرد با دستهای دردمندمان از زمین بلندش میکنیم و هر چه بخواهد، چه جان، چه مال به او خواهیم داد.آخر ایران، اولین فرزند هر مادریست. با چشمانی به آبی آبهای جنوب، روحی به سبزی مازندران.#نورا
۱
۱۲:۴۳
میخوام جامعه شناس بشم.
۹۴
۱۲:۳۳
میخوام اینجا تمام نظریاتم دربارهی جامعه رو بنویسم و شرح بدم ولی تصور اینکه یکی بهم بگه بشین گی نخر بچه ۱۵ ساله باعث میشه که نه.
۹۴
۱۲:۳۴
شاید اگه برام ممبر بیارید خجالت کشیدم یکم نوشتم.چون اینجا با ۲۴۵ نفر ممبر پیامام کمتر از دیلیم با ۴۵ نفر ممبر ویو میخورن
۴۹
۱۴:۱۰