لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل #بیمه_ ایران _اسماعیلی #
۱۰۵ عضو

#بیمه_ ایران _اسماعیلی

تهیه بیمه انواع بیمه؛ مثل بیمه عمر و زندگی برای تمام اعضای خانواده
مشاهده در وب بله
۴ خرداد ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefined #پندانه undefinedundefinedundefined
undefined زندگی یعنی چه؟
undefinedاز خياطی پرسيدند:زندگی يعنی چه؟
undefinedگفت:دوختن روح به خدا با نخ توبه!
undefinedاز باغبانی پرسيدند:زندگی يعنی چه؟
undefinedگفت:کاشت بذر عشق در زمين دل‌ها زير نور ايمان!
undefinedاز باستان‌شناسی پرسيدند:زندگی يعنی چه؟
undefinedگفت:کاويدن جان‌ها برای استخراج گوهر درون!
undefinedاز آينه‌فروشی پرسيدند:زندگی يعنی چه؟
undefinedگفت:زدودن غبار آينه دل با شيشه‌پاک‌کن توکل!
undefinedاز ميوه‌فروشی پرسيدند:زندگی يعنی چه؟
undefinedگفت:دست‌چين خوبی‌ها در صندوقچه دل!
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۲۱

۳:۱۰

۸ خرداد ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefined#پندانه undefinedundefinedundefined
undefined یک شب را برای خدا بگذران...
undefinedدزدی به خانه شیخی رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدیدن باشد.
undefinedخواست نومید بازگردد که ناگهان شیخ، او را صدا زد و گفت:ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!
undefinedدزد جوان، آبی از چاه بیرون آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
undefinedروز شد، کسی در خانه شیخ را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت:این هدیه، به جناب شیخ است.
undefinedشیخ رو به دزد کرد و گفت:دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی.
undefinedحال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اندامش افتاد.
undefinedگریان به شیخ نزدیک‌تر شد و گفت:تاکنون به راه خطا می‌رفتم. یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این‌چنین اکرام کرد و بی‌نیاز ساخت. مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه ثواب را بیاموزم.
undefinedکیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ گشت.
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۲۳

۲:۴۱

۹ خرداد ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefined #پندانه undefinedundefinedundefined
undefined نگذارید ترس متوقف‌تان کند
undefinedگاه شما تصمیمِ درست را می‌گیرید، گاه شما تصمیمِ درست را می‌سازید. 
undefinedخیلی از ما از ترس این‌که مبادا تصمیم اشتباه بگیریم، خود را در هیچ گرفتار می‌کنیم.
undefinedتصور می‌کنیم برای تصمیم‌های درست تشویق می‌شویم و برای آنهایی که اشتباه هستند باید یک عمر ملامت شویم.
undefinedاما به‌واقع این‌گونه نیست. ما به سبب تصمیماتی که گرفته‌ایم تجربیاتی خواهیم داشت.
undefinedهر زمان تصمیمی گرفتیم، رشد کردیم. هر تصمیمی نوع خاصی از تحول را برایمان به ارمغان می‌آورد.
undefinedکمی به عقب و به انتخاب‌هایی که داشته‌اید نگاهی بیندازید. انتخاب کردن و در مسیر آن قدم برداشتن دشواری‌ها و فرصت‌هایی را ایجاد می‌کند که باعث رشد می‌شود.
undefined انتخاب نکردن فقط هیچ به همراه می‌آورد. به خودتان اجازه بدهید پشیمان شوید که ای کاش آن کار را انجام نداده بودم، یا به جای فلان کار، دیگری را انجام داده بودم!
undefinedحتی وقتی دقیق‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم که همان تصمیم فرصت‌های رشدی بسیاری را ایجاد کرده است؛ که قطعاً اگر در انتخاب نکردن گیر افتاده بودیم، تنها ارمغان‌مان هیچ بود.
undefined بنابراین انتخاب کنید. با دقت و فکر انتخاب کنید. مشورت کنید. رشد کنید. متحول شوید. گذر کنید و همچنان به انتخاب کردن ادامه بدهید. از تصمیمات غلط درس بگیرید. اما نگذارید که ترس شما را متوقف کند.
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۲۳

۳:۰۴

thumbnail

۲۲۳

۶:۰۱

thumbnail

۲۳۳

۶:۰۱

۱۰ خرداد ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefined #پندانه undefinedundefinedundefined
undefined با هزاران وسیله خدا روزی می‌رساند
undefinedسلطانى بر سر سفره خود نشسته و غذا مى‌خورد. مرغى از هوا آمد و ميان سفره نشست و مرغ بريان‌كرده‌ای را كه جلوی سلطان گذارده بودند، برداشت و رفت.
undefinedسلطان متغير شد، با اركان و لشكرش سوار شدند كه آن مرغ را صيد و شكار كنند.
undefinedدنبال مرغ رفتند تا ميان صحرا رسيدند. يک مرتبه ديدند آن مرغ پشت كوهى رفت.
undefinedسلطان با وزرا و لشكرش بالاى كوه رفتند و ديدند پشت كوه مردى را به چهار ميخ كشيدند و آن مرغ بر سر آن مرد نشسته و گوشت‌ها را با منقار و چنگال خود پاره مى‌كند و به دهان آن مرد مى‌گذارد تا وقتى كه سير شد. پس برخاست و رفت و منقارش را پر از آب كرد و آورد و در دهان آن مرد ريخت و پرواز كرد و رفت.
undefinedسلطان با همراهانش بالاى سر آن مرد آمدند و دست‌وپايش را گشودند و از حالت او پرسيدند.
undefinedمرد گفت: من مرد تاجرى بودم، جمعى از دزدان بر سر من ريختند و مال‌التجاره و اموال مرا بردند و مرا به اين حالت اينجا بستند. اين مرغ روزى دو مرتبه به همين حالت مى‌آيد، چيزى براى من مى‌آورد و مرا سير مى‌كند و مى‌رود.
undefinedسلطان از شنیدن این وضع شروع به گریه کرد و گفت:در صورتی که خداوند ضامن روزی بندگان است و برای آن‌ها حتی در چنین موقعیتی می‌رساند، پس حاجت به این زحمت و تکلف سلطنت و تحمل آن همه گناه راجع به حقوق مردم و حرص بی‌جا داشتن برای چیست؟
undefinedترک سلطنت كرد و رفت در گوشه‌اى مشغول عبادت شد تا از دنيا رفت.
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۳۷

۲:۵۶

undefinedundefined #میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد undefinedundefined
undefined نفسم می‌گیرد در هوایی که نفس‌های تو هست، اما گناهانم نمی‌گذارند روی ماهت را ببینم، یابن الحسن!
undefined اللهم عجل لولیک الفرج
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۳۸

۵:۴۰

۱۱ خرداد ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefinedundefined #پندانه
undefined خراش‌های عشق خداوند
undefinedدر یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس‌هایش را درآورد و خنده‌کنان داخل دریاچه شیرجه زد.
undefinedمادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. ناگهان تمساحی را دید که به‌سوی پسرش شنا می‌کرد.
undefinedمادر وحشت‌زده به‌سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.
undefinedمادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید، ولی عشق مادر آن‌قدر زیاد بود که نمی‌گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
undefinedکشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید و به‌طرف آن‌ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
undefinedپسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند. پاهایش با آرواره‌های تمساح سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود.
undefinedخبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخم‌هایش را به او نشان دهد.
undefinedپسر با ناراحتی زخم‌ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخم‌ها را دوست دارم، این‌ها خراش‌های عشق مادرم هستند.
undefinedگاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست‌داشتنی هستند.
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۴۱

۲:۵۳

۱۲ خرداد ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefinedundefined #پندانه
undefined از «بی‌امکانی» به‌عنوان نقطه قوت استفاده کن
undefinedکودکی ۱۰ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.
undefinedپدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
undefinedاستاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه‌ها ببیند.
undefinedدر طول ۶ ماه استاد فقط روی بدن‌سازی کودک کار کرد و در عوض این ۶ ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
undefinedبعد از ۶ ماه خبر رسید که یک ماه بعد، مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.
undefinedاستاد به کودک فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
undefinedسرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
undefinedسه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک‌دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به‌عنوان قهرمان سراسری انتخاب شود.
undefinedوقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی‌اش را پرسید.
undefinedاستاد گفت:دلیل پیروزی تو این بود؛ اول اینکه به همان یک فن به‌خوبی مسلط بودی؛ دوم، تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته‌شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو نداشتی!
undefinedیاد بگیر که در زندگی از نقاط ضعف خود به‌عنوان نقاط قوتت استفاده کنی و به دید فرصت به آن‌ها نگاه کنی.
undefinedراز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از «بی‌امکانی» به‌عنوان نقطه قوت است.
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۵۰

۳:۰۸

۱۴ خرداد ۱۴۰۲
undefinedundefinedundefinedundefined#پندانه
undefined نعمت‌های خدا را بشناس
undefinedعلیرضا کودکی ۱۱ساله و بسیار مهربان است که پدرش را در پنج‌سالگی از دست داده است‌.
undefinedروزی از او می‌پرسم:عمو چه دوست داری برای تو به مدد الهی بخرم؟
undefinedعاشق عینک است و می‌گوید:عینک دوست دارم.
undefinedمی‌گویم:چَشم، برای تو عینکی آفتابی می‌خرم.
undefinedمی‌گوید: نه عمو، از عینک‌های واقعی که شیشه‌ای هستند می‌خواهم!
undefinedبسیار تعجب می‌کنم که چرا این کودک دوست دارد عینکی شود؟
undefinedبعد از کلی کندوکاو متوجه می‌شوم در کلاس آنان کودکی به نام آرش که پدرش ثروتمند بوده، عینکی است و او دوست دارد عینکی شود تا شبیه آرش شود.
undefinedگاهی ما که نعمت‌های خدا را نمی‌دانیم هر چیزی را که در اغنیا می‌بینیم آن را یک امتیاز و نعمت و ارزش برای او می‌پنداریم و اصلا به ماهیت آن فکر نمی‌کنیم.
undefinedبر علیرضا خرده نمی‌گیرم چون بسیاری از بزرگسالان هم مثل او فکر می‌کنند.
undefinedمثلا وقتی ثروتمندی لباسی پاره می‌پوشد یک نعمت و ارزش محسوب می‌شود و همگان دوست دارند لباس پاره بپوشند.
undefinedاگر نعمت‌های خدا را بشناسیم هرگز هر آنچه که در دست ثروتمندان است تعریف نعمت در دیدگاه ما نخواهد شد و شکرگزار نعمت‌های خود خواهیم بود.
undefined https://eitaa.com/naghi_esmaili

۲۶۲

۲:۵۰