عکس پروفایل نقد و شرح هنرن

نقد و شرح هنر

۲۱ عضو
نقد و شرح هنر
اموجی مدفوع: نماد ناخوشایندی، طنزِ سیاه‌، طعنه، طغیان، یا حتی نوعی اصالتِ خام و بی‌پرده. انتخاب اموجی مدفوع به عنوان سلیقه (به خصوص در بستر هنری) می‌تواند نشان‌دهنده‌ی: عدم هم‌سویی با هنجارها: تمایل به بیانِ چیزی که «قبح» دارد یا «نمی‌بایست» بیان شود. نقدِ تمیزیِ ظاهری: اشاره به اینکه بسیاری از چیزهایی که «تمیز» و «مطلوب» به نظر می‌رسند (مثل بسیاری از فرم‌های هنریِ نهادی)، در باطن خود ممکن است «کثیف» یا «بی‌ارزش» باشند. استفاده از سلیقه‌ی «پست» برای بیانِ معنای «بالا»: این یک ترفندِ پست‌مدرن است که فرم‌های «پست» (Low) را برای بیان مفاهیم «بالا» (High) به کار می‌گیرد.
در اینجا به چند دیدگاه فلسفی کلیدی می‌پردازیم که می‌توانند این تفاوت معنایی را تبیین کنند:1. فردیناند دو سوسور: قراردادگرایی (Arbitrariness of the Sign)
نظریه: سوسور، پدر نشانه‌شناسی مدرن، معتقد بود که رابطه‌ی بین دال (Signifier) (شکلِ کلمه یا تصویر) و مدلول (Signified) (مفهوم یا شیء) قراردادی و اختیاری (Arbitrary) است. یعنی هیچ دلیل ذاتی وجود ندارد که چرا کلمه‌ی «درخت» به خودِ درخت اشاره دارد. این رابطه صرفاً بر اساس قراردادِ جمعی در یک جامعه‌ی زبانی شکل گرفته است. کاربرد برای بستنی و مدفوع: دال (فرم): فرمِ بستنی (چه پیچ‌خورده، چه اسکوپی) و فرمِ اموجی مدفوع (پیچ‌خورده) از نظر شکلی ممکن است شباهت‌هایی داشته باشند. اما این شباهتِ شکلی، ذاتاً معنای یکسانی به آن‌ها نمی‌دهد. مدلول (مفهوم): بستنی: مفهوم «بستنی» (لذت، شیرینی، خنکی، مصرف، دلپذیری) از طریق قراردادِ فرهنگی با فرمِ بستنی پیوند خورده است. ما یاد گرفته‌ایم که این فرم را «بستنی» بنامیم و به آن معنای لذت‌بخش بدهیم. اموجی مدفوع: مفهوم «مدفوع» (کثیفی، بی‌ارزشی، دفع، گاهی طنز) نیز از طریق قراردادِ فرهنگی با فرمِ آن اموجی پیوند خورده است. این قرارداد، ریشه در تجربه‌ی زیستیِ دفع از بدن و نسبت دادنِ مفاهیمِ «ناپاک»، «منزجرکننده» یا «فانی» به آن دارد. تفسیر: شباهتِ فرمیِ ظاهری، در برابرِ قدرتِ قراردادهای معناییِ متفاوت، بی‌اثر است. مغز ما به طور خودکار فرم را با مفهومِ قراردادیِ مرتبط با آن پیوند می‌زند، نه با فرمِ صرف.
2. چارلز سندرس پیرس: انواع نشانه‌ها (Icon, Index, Symbol)
نظریه: پیرس نشانه‌ها را به سه دسته تقسیم کرد: ایکن (Icon): نشانه‌ای که شباهتِ ظاهری با شیءِ خود دارد (مثل نقاشیِ یک گل). اینداکس (Index): نشانه‌ای که رابطه‌ی علّی یا همبستگیِ فیزیکی با شیءِ خود دارد (مثل دود که نشانه‌ی آتش است). سیمبول (Symbol): نشانه‌ای که رابطه‌اش با شیءِ خود کاملاً قراردادی است (مثل کلمات). کاربرد برای بستنی و مدفوع: بستنی: فرمِ بستنی می‌تواند تا حدی ایکنیک باشد؛ یعنی فرمِ پیچ‌خورده یا اسکوپی، با «لذتِ شکل‌یافته» یا «توده‌ای خوش‌طعم» شباهت دارد. اما بخش اعظم معنای «بستنی» (به عنوان یک محصول فرهنگی) سیمبولیک است. اموجی مدفوع: فرمِ اموجی مدفوع نیز ایکنیک است؛ شباهتِ ظاهریِ زیادی به مدفوعِ انسانی دارد. اما معنایِ «بی‌ارزش بودن»، «کثیفی» یا «طعنه» که به آن نسبت داده می‌شود، عمدتاً سیمبولیک است و از قراردادهای فرهنگی ناشی می‌شود. تفسیر: حتی اگر فرم‌ها در سطح «ایکنیک» شباهت داشته باشند (هر دو پیچ‌خورده‌اند)، معنای نهاییِ آن‌ها توسط کاربردهای سیمبولیک و قراردادی تعیین می‌شود. جامعه، بستنی را در دایره‌ی «لذت» و «مصرف مطلوب» قرار داده و اموجی مدفوع را در دایره‌ی «بی‌ارزشی»، «کثیفی» یا «طعنه». این قراردادهای سیمبولیک، بر شباهتِ ایونیکِ ظاهری غلبه می‌کنند.
3. میشل فوکو: تاریخیتِ معنا و قدرتِ گفتمان (Discourse)
نظریه: فوکو معتقد بود که معنای مفاهیم و اشیاء، ثابت و ابدی نیست؛ بلکه تاریخی و وابسته به «گفتمان‌ها» (Discourses) است. گفتمان‌ها، مجموعه‌هایی از ایده‌ها، زبان، و شیوه‌های درک هستند که توسط نهادها (مانند آکادمی، علم، سیاست، هنر) شکل می‌گیرند و قدرت را بازتولید می‌کنند. کاربرد برای بستنی و مدفوع: گفتمانِ «لذت مطلوب» و «هنرِ زیبا»: نهادهای هنری جهانی و آکادمیک، گفتمان‌هایی را شکل داده‌اند که مفاهیمی مانند «زیبایی»، «هنر فاخر»، و «سلیقه» را تعریف می‌کنند. در این گفتمان، فرم‌هایی که با تمیزی، نظم، دلپذیری، و پیچیدگیِ معناییِ قابل‌فهم (شبیه بستنی) هم‌خوان هستند، ارزش پیدا می‌کنند. گفتمانِ «بی‌ارزشی»، «کثیفی» یا «هجو»: در مقابل، فرمِ مدفوع، در گفتمان‌های دیگر (مانند زیست‌شناسی، بهداشت، یا حتی طنزِ عامیانه)، معنای خود را می‌یابد. اما وقتی این فرم وارد بسترِ هنرِ «فاخر» می‌شود، معنای آن متحول می‌گردد؛ یا به عنوان «نقدِ آن گفتمانِ فاخر»، یا به عنوان «ورودِ عناصرِ نامطلوب به قلمروِ مطلوب»، یا صرفاً به عنوان «یک ابژه‌ی طنزآلود» تفسیر می‌شود. تفسیر: معنای این دو فرم، وابسته به «چه کسی» و «کجا» در حال تفسیر است. در گفتمانِ «لذتِ روزمره»، بستنی «لذت» است. در گفتمانِ «هنرِ فاخر»، بستنی (در بهترین حالت) ممکن است نمادی از «لذتِ سطحی» باشد، و اموجی مدفوع (در بهترین حالت) نمادی از «اعتراض به سطحی‌نگری» یا «نقدِ نهادهای قدرت». این «اهرم معنا» در دستِ نهادهای تعیین‌کننده‌ی گفتمان است. آن‌ها تعیین می‌کنند که کدام فرم و کدام مفهوم، «ارزشمند» و «معنادار» تلقی شود.
4. نظریه‌ی کنشگر-شبکه (Actor-Network Theory - ANT)
نظریه: این نظریه (توسط کسانی چون برونو لاتور) معتقد است که معنای اشیاء و مفاهیم، نه ذاتی است و نه

۱۹

۱۹:۵۵

نقد و شرح هنر
اموجی مدفوع: نماد ناخوشایندی، طنزِ سیاه‌، طعنه، طغیان، یا حتی نوعی اصالتِ خام و بی‌پرده. انتخاب اموجی مدفوع به عنوان سلیقه (به خصوص در بستر هنری) می‌تواند نشان‌دهنده‌ی: عدم هم‌سویی با هنجارها: تمایل به بیانِ چیزی که «قبح» دارد یا «نمی‌بایست» بیان شود. نقدِ تمیزیِ ظاهری: اشاره به اینکه بسیاری از چیزهایی که «تمیز» و «مطلوب» به نظر می‌رسند (مثل بسیاری از فرم‌های هنریِ نهادی)، در باطن خود ممکن است «کثیف» یا «بی‌ارزش» باشند. استفاده از سلیقه‌ی «پست» برای بیانِ معنای «بالا»: این یک ترفندِ پست‌مدرن است که فرم‌های «پست» (Low) را برای بیان مفاهیم «بالا» (High) به کار می‌گیرد.
صرفاً قراردادی. بلکه معنا از طریق شبکه‌ای از «کنشگران» (Actors) (انسان‌ها، اشیاء، نهادها، ایده‌ها) شکل می‌گیرد و دائماً در حال «ترجمه» (Translation) و «هم‌پیوند» (Association) شدن است. کاربرد برای بستنی و مدفوع: شبکه‌ی بستنی: فرمِ بستنی به شبکه‌ای از کنشگران پیوند خورده است: تولیدکنندگان (کارخانه‌ها)، بازاریابان (تبلیغات)، مصرف‌کنندگان (ما)، نهادهای غذایی، تاریخِ تولیدِ لبنیات، مفاهیمِ «سلامتی» (کاذب یا واقعی)، «تفریح»، «مهمانی»، «شادی». این هم‌پیوندی‌ها، معنای «بستنی» را می‌سازند. شبکه‌ی اموجی مدفوع: فرمِ اموجی مدفوع به شبکه‌ای دیگر پیوند خورده است: زیست‌شناسی (دفع)، بهداشت، مفاهیمِ «کثیفی»، «گناه»، «ننگ»، «طنزِ تلخ»، «اعتراض»، «رَد شدن از سیستم»، «تخریبِ ایده‌آل». تفسیر: وقتی این دو فرم را کنار هم قرار می‌دهیم، یا وقتی فرمِ شبیه (مثلاً پیچ‌خورده) یکی را به یاد دیگری می‌آوریم، شبکه‌های معناییِ آن‌ها با هم «برخورد» می‌کنند. بستنی، به دلیلِ هم‌پیوندی با مفاهیمِ «مطلوب» و «لذت»، از نظر فرهنگی «بالا» یا «خنثی» تلقی می‌شود. اموجی مدفوع، به دلیلِ هم‌پیوندی با مفاهیمِ «نامطلوب» و «ننگ»، «پایین» یا «هجوآمیز» تلقی می‌شود. این تفاوت در هم‌پیوندی‌ها و شبکه‌های معناییِ فعال است که تفاوتِ معناییِ آن‌ها را توضیح می‌دهد.
جمع‌بندی
در نهایت، تفاوت معنایی بین فرم بستنی و اموجی مدفوع، حتی اگر از نظر شکلی شباهت‌هایی داشته باشند، به دلایل زیر است:
قراردادگرایی سوسوری: معنای فرم‌ها (چه بستنی، چه مدفوع) توسط قراردادهای فرهنگی و زبانی تعیین شده است، نه شباهتِ فرمیِ صرف. قدرتِ سیمبولیک پیرس: علیرغم شباهت‌های ایونیک، معنای نهایی ما عمدتاً سیمبولیک است و توسط جامعه به این فرم‌ها نسبت داده شده. تاریخیتِ گفتمان فوکو: معنای هر فرم، در بسترِ گفتمان‌های غالب (گفتمان هنر فاخر، گفتمان لذت روزمره، گفتمان هجو) تفسیر می‌شود و این گفتمان‌ها قدرتِ نهادی دارند. ترجمه‌ی شبکه‌ایِ لاتور: معنای هر فرم از مجموعه‌ی هم‌پیوندی‌ها و شبکه‌های کنشگران (انسان‌ها، نهادها، ایده‌ها، اشیاء) پیرامون آن حاصل می‌شود، که برای بستنی و مدفوع کاملاً متفاوت هستند.
@naghosharh

۱۶

۱۹:۵۵

نقد و شرح هنر
صرفاً قراردادی. بلکه معنا از طریق شبکه‌ای از «کنشگران» (Actors) (انسان‌ها، اشیاء، نهادها، ایده‌ها) شکل می‌گیرد و دائماً در حال «ترجمه» (Translation) و «هم‌پیوند» (Association) شدن است. کاربرد برای بستنی و مدفوع: شبکه‌ی بستنی: فرمِ بستنی به شبکه‌ای از کنشگران پیوند خورده است: تولیدکنندگان (کارخانه‌ها)، بازاریابان (تبلیغات)، مصرف‌کنندگان (ما)، نهادهای غذایی، تاریخِ تولیدِ لبنیات، مفاهیمِ «سلامتی» (کاذب یا واقعی)، «تفریح»، «مهمانی»، «شادی». این هم‌پیوندی‌ها، معنای «بستنی» را می‌سازند. شبکه‌ی اموجی مدفوع: فرمِ اموجی مدفوع به شبکه‌ای دیگر پیوند خورده است: زیست‌شناسی (دفع)، بهداشت، مفاهیمِ «کثیفی»، «گناه»، «ننگ»، «طنزِ تلخ»، «اعتراض»، «رَد شدن از سیستم»، «تخریبِ ایده‌آل». تفسیر: وقتی این دو فرم را کنار هم قرار می‌دهیم، یا وقتی فرمِ شبیه (مثلاً پیچ‌خورده) یکی را به یاد دیگری می‌آوریم، شبکه‌های معناییِ آن‌ها با هم «برخورد» می‌کنند. بستنی، به دلیلِ هم‌پیوندی با مفاهیمِ «مطلوب» و «لذت»، از نظر فرهنگی «بالا» یا «خنثی» تلقی می‌شود. اموجی مدفوع، به دلیلِ هم‌پیوندی با مفاهیمِ «نامطلوب» و «ننگ»، «پایین» یا «هجوآمیز» تلقی می‌شود. این تفاوت در هم‌پیوندی‌ها و شبکه‌های معناییِ فعال است که تفاوتِ معناییِ آن‌ها را توضیح می‌دهد. جمع‌بندی در نهایت، تفاوت معنایی بین فرم بستنی و اموجی مدفوع، حتی اگر از نظر شکلی شباهت‌هایی داشته باشند، به دلایل زیر است: قراردادگرایی سوسوری: معنای فرم‌ها (چه بستنی، چه مدفوع) توسط قراردادهای فرهنگی و زبانی تعیین شده است، نه شباهتِ فرمیِ صرف. قدرتِ سیمبولیک پیرس: علیرغم شباهت‌های ایونیک، معنای نهایی ما عمدتاً سیمبولیک است و توسط جامعه به این فرم‌ها نسبت داده شده. تاریخیتِ گفتمان فوکو: معنای هر فرم، در بسترِ گفتمان‌های غالب (گفتمان هنر فاخر، گفتمان لذت روزمره، گفتمان هجو) تفسیر می‌شود و این گفتمان‌ها قدرتِ نهادی دارند. ترجمه‌ی شبکه‌ایِ لاتور: معنای هر فرم از مجموعه‌ی هم‌پیوندی‌ها و شبکه‌های کنشگران (انسان‌ها، نهادها، ایده‌ها، اشیاء) پیرامون آن حاصل می‌شود، که برای بستنی و مدفوع کاملاً متفاوت هستند. @naghosharh
این بخش رابطه بین دو فرم Ice Cream و Pile of Pooیکی از مهم ترین مباحثی هست که اگر آن را به صورت کامل درک و فهم کرده باشید متوجه یکی از مهم ترین بخش های مباحث ساختاری یعنی تجربه و زیست واقعیت و حقیقت / آگاهی در باب هنر در این کانال خواهید شد.
با ساده ترین عناصری که می شناسید این موضوع را باز کردم... امیدوارم به صورت مشخص در جایی/ نقطه مکانی و زمانی در این زندگی از تجربه ی آن بهره مند شوید.

ببخشید اگه حالتون رو کمی بد کردم ولی خب نیازه برای بحث وارد چنین موضوعاتی بشم؛ چون که مجبورم صریح تر حرف بزنم تا در فرایند پیچیده مغز (با توجه به مقوله ی مهندسی ادراک) کمی ساده تر حلاجی بشه.!
@asgharkhoshkholgh

۲۲

۲۰:۰۲

thumbnail
«مهندسی زیبایی / شیمی و فیزیک ادراک / عصب‌زیست‌شناسی» به عنوان یک مرد با توجه اصول مهندسی شده ای که به ذهن و مغز من تزریق شده و در حال تجربه ی آن هستم عرض می کنم...زیبایی زن تقریبا همان تعریف زیبایی ست که برای کالا، محصول و تولید در نظر گرفته می شود.تناسباتی که برای زیبایی ملاک قرار می گیرد همان الگوریتمی ست که ذهن ها را اشغال کرده است:توهمی که در طول زمان تکرار و تقلید و به مرور اکسپایر می شود...جراحی زیبایی همان اصولی ست که برای توجه و آموزش و فروش بیشتر در نهادها تنظیم می شود.اصلی که برای هنر ، بنام زیبایی می شناسید فرعی ست که به شما شناسانده اند... تمدن بشر معاصر چیزی جز اصطلاح و تکنیک و تقلید و مصرف نیست. جهان معاصر اینگونه زیباست تا....اصغر خوش خلق۰۵۳۳

۱۱

۱۲:۳۴

نقد و شرح هنر
undefined «مهندسی زیبایی / شیمی و فیزیک ادراک / عصب‌زیست‌شناسی» به عنوان یک مرد با توجه اصول مهندسی شده ای که به ذهن و مغز من تزریق شده و در حال تجربه ی آن هستم عرض می کنم... زیبایی زن تقریبا همان تعریف زیبایی ست که برای کالا، محصول و تولید در نظر گرفته می شود. تناسباتی که برای زیبایی ملاک قرار می گیرد همان الگوریتمی ست که ذهن ها را اشغال کرده است: توهمی که در طول زمان تکرار و تقلید و به مرور اکسپایر می شود... جراحی زیبایی همان اصولی ست که برای توجه و آموزش و فروش بیشتر در نهادها تنظیم می شود. اصلی که برای هنر ، بنام زیبایی می شناسید فرعی ست که به شما شناسانده اند... تمدن بشر معاصر چیزی جز اصطلاح و تکنیک و تقلید و مصرف نیست. جهان معاصر اینگونه زیباست تا.... اصغر خوش خلق۰۵۳۳
ابتدا نظرات فلاسفه در مورد این مبحث رو ببینیم:
نگاه فلسفی: آدورنو معتقد بود صنعت فرهنگ «تکرار» را به جای «خلاقیت» می‌نشاند. جراحی‌های زیبایی در نگاه شما، دقیقاً «استانداردسازیِ انبوه» (Mass Standardization) هستند؛ همان‌طور که یک خودرو در خط تولید برای کاهش هزینه و افزایش فروش به یک فرم خاص می‌رسد، بدن زن نیز برای «جذابیتِ حداکثری در بازارِ توجه»، به سمت یک فرمِ «بهینه» و «همسان» میل می‌کند. تمدن معاصر، تمدنی است که حتی «بدن» را نیز به «کالا» (Commodity) تبدیل کرده است.
نگاه فلسفی: بودریار می‌گوید ما در مرحله‌ای هستیم که تصویر (مدلِ جراحی، فیلترِ اینستاگرام، استانداردِ رسانه‌ای) پیش از واقعیت وجود دارد. زنِ معاصر سعی می‌کند خود را به شکلِ یک «وانموده» درآورد. از نظر بودریار، آنچه شما «زیبایی» می‌نامید، «هایپررئالیتی» (فراواقعیت) است؛ واقعیتی که از واقعیتِ بیولوژیکِ بدنِ زن، واقعی‌تر، دقیق‌تر و مهندسی‌شده‌تر به نظر می‌رسد، اما کاملاً تهی از معنایِ وجودی است. این زیبایی «اکسپایر» می‌شود چون الگوریتمِ بازاریابی دائماً باید فرم‌های جدیدی برای مصرفِ بیشتر تولید کند.
نگاه فلسفی: فوکو معتقد بود که قدرت، دیگر از طریقِ زورِ فیزیکی اعمال نمی‌شود، بلکه از طریقِ «انضباطِ بدن» کار می‌کند. وقتی شما می‌گویید زیبایی زنانه «مهندسی‌شده» است، دقیقاً به این معناست که بدنِ زن به یک «ابژه‌ی مطیع» (Docile Body) تبدیل شده که باید برای دیده شدن، تحسین شدن و پذیرفته شدن در ساختارِ اجتماعی، با استانداردهای «نهادی» (مد، جراحی، تناسباتِ ریاضی) بازسازی شود. این زیبایی، نه برای لذتِ خودِ سوژه، بلکه برای «بهره‌وری» در میدانِ رقابتِ اجتماعی است.
نگاه فلسفی: دوبور معتقد بود که در جامعه‌ی مدرن، «بودن» به «داشتن» و «نمودن» (به نظر رسیدن) تبدیل شده است. زیبایی زنانه در این نگاه، نه یک کیفیتِ انسانی، بلکه یک «تصویرِ نمایشی» است که باید مصرف شود. تمدنِ مورد نظر شما، تمدنی است که «زیبایی» را به عنوانِ ابزاری برای حفظِ توجهِ توده‌ها به کار می‌گیرد؛ زیرا اگر این «توهمِ مهندسی‌شده» شکسته شود، ماشینِ مصرفِ کالا (از لوازم آرایش تا خدماتِ زیبایی) از کار می‌افتد.
«زیباییِ مدرن، یک دیکتاتوریِ بصری است که در آن، فرمِ انسانی قربانیِ مهندسیِ سودآوری شده است.»
در این پارادایم:
هنرِ زیبایی = تکنیکِ بازاریابی (برای فروش). جراحیِ زیبایی = بهینه‌سازیِ محصول (برای تطابق با الگوریتم). زنِ زیبا = محصولی که استاندارد شده تا در ویترینِ نمایش (شبکه‌های اجتماعی) بیشترین نرخِ کلیک و تایید را دریافت کند.
@naghosharh

۱۲

۱۲:۳۸

نقد و شرح هنر
ابتدا نظرات فلاسفه در مورد این مبحث رو ببینیم: نگاه فلسفی: آدورنو معتقد بود صنعت فرهنگ «تکرار» را به جای «خلاقیت» می‌نشاند. جراحی‌های زیبایی در نگاه شما، دقیقاً «استانداردسازیِ انبوه» (Mass Standardization) هستند؛ همان‌طور که یک خودرو در خط تولید برای کاهش هزینه و افزایش فروش به یک فرم خاص می‌رسد، بدن زن نیز برای «جذابیتِ حداکثری در بازارِ توجه»، به سمت یک فرمِ «بهینه» و «همسان» میل می‌کند. تمدن معاصر، تمدنی است که حتی «بدن» را نیز به «کالا» (Commodity) تبدیل کرده است. نگاه فلسفی: بودریار می‌گوید ما در مرحله‌ای هستیم که تصویر (مدلِ جراحی، فیلترِ اینستاگرام، استانداردِ رسانه‌ای) پیش از واقعیت وجود دارد. زنِ معاصر سعی می‌کند خود را به شکلِ یک «وانموده» درآورد. از نظر بودریار، آنچه شما «زیبایی» می‌نامید، «هایپررئالیتی» (فراواقعیت) است؛ واقعیتی که از واقعیتِ بیولوژیکِ بدنِ زن، واقعی‌تر، دقیق‌تر و مهندسی‌شده‌تر به نظر می‌رسد، اما کاملاً تهی از معنایِ وجودی است. این زیبایی «اکسپایر» می‌شود چون الگوریتمِ بازاریابی دائماً باید فرم‌های جدیدی برای مصرفِ بیشتر تولید کند. نگاه فلسفی: فوکو معتقد بود که قدرت، دیگر از طریقِ زورِ فیزیکی اعمال نمی‌شود، بلکه از طریقِ «انضباطِ بدن» کار می‌کند. وقتی شما می‌گویید زیبایی زنانه «مهندسی‌شده» است، دقیقاً به این معناست که بدنِ زن به یک «ابژه‌ی مطیع» (Docile Body) تبدیل شده که باید برای دیده شدن، تحسین شدن و پذیرفته شدن در ساختارِ اجتماعی، با استانداردهای «نهادی» (مد، جراحی، تناسباتِ ریاضی) بازسازی شود. این زیبایی، نه برای لذتِ خودِ سوژه، بلکه برای «بهره‌وری» در میدانِ رقابتِ اجتماعی است. نگاه فلسفی: دوبور معتقد بود که در جامعه‌ی مدرن، «بودن» به «داشتن» و «نمودن» (به نظر رسیدن) تبدیل شده است. زیبایی زنانه در این نگاه، نه یک کیفیتِ انسانی، بلکه یک «تصویرِ نمایشی» است که باید مصرف شود. تمدنِ مورد نظر شما، تمدنی است که «زیبایی» را به عنوانِ ابزاری برای حفظِ توجهِ توده‌ها به کار می‌گیرد؛ زیرا اگر این «توهمِ مهندسی‌شده» شکسته شود، ماشینِ مصرفِ کالا (از لوازم آرایش تا خدماتِ زیبایی) از کار می‌افتد. «زیباییِ مدرن، یک دیکتاتوریِ بصری است که در آن، فرمِ انسانی قربانیِ مهندسیِ سودآوری شده است.» در این پارادایم: هنرِ زیبایی = تکنیکِ بازاریابی (برای فروش). جراحیِ زیبایی = بهینه‌سازیِ محصول (برای تطابق با الگوریتم). زنِ زیبا = محصولی که استاندارد شده تا در ویترینِ نمایش (شبکه‌های اجتماعی) بیشترین نرخِ کلیک و تایید را دریافت کند. @naghosharh
ارتباط این نوع زیبایی شیمیایی و فیزیکی با زیبایی اثر هنری:
بر این اساس، می‌توان گفت که آنچه «زیبایی» یا «اثر هنری» نامیده می‌شود، صرفاً یک کیفیتِ خودبسنده و طبیعی نیست، بلکه حاصلِ مهندسیِ ادراک است؛ مهندسی‌ای که هم بر سطحِ قوه‌ی محسوسات کار می‌کند، هم بر شبکه‌ی اعصاب شناختی، و هم بر هورمون‌ها، ترشحات، و واکنش‌های بدنی که در نهایت به شکلِ «دوست داشتن»، «علاقه»، «جذابیت» و «سلیقه» تجربه می‌شوند.
در این نگاه، اثر هنری موفق آن است که بتواند میانِ سه لایه پیوند برقرار کند:
لایه‌ی حسی
یعنی رنگ، فرم، ریتم، صدا، بافت، نسبت‌ها و الگوهایی که مستقیماً بر دستگاه ادراکی اثر می‌گذارند.
این همان سطحی است که نگاه را متوقف می‌کند، توجه را می‌رباید و بدن را واردِ حالتِ پذیرش یا کشش می‌کند.
لایه‌ی عصبی-شناختی
یعنی پردازشِ معنا، الگو، پیش‌بینی، آشنایی، غافلگیری و رمزگشایی.
در این سطح، مغز میانِ «آنچه دیده می‌شود» و «آنچه انتظار می‌رود» رابطه برقرار می‌کند. هرچه این فاصله بهتر تنظیم شود، تجربه‌ی زیبایی‌شناختی شدیدتر می‌شود. به همین دلیل، هنر اغلب میانِ نظم و گسست، میانِ تکرار و تفاوت، میانِ پیش‌بینی و شگفتی عمل می‌کند.
لایه‌ی زیستی-هیجانی
یعنی تحریکِ سامانه‌های پاداش، دوپامین، لذت، دلبستگی، آرامش یا حتی اضطراب کنترل‌شده.
در این سطح، اثر هنری نه فقط دیده یا فهمیده، بلکه «احساس» می‌شود؛ و همین احساس است که به صورتِ علاقه، میل، یا سلیقه تثبیت می‌شود.
از این منظر، سلیقه چیزی کاملاً شخصی و مستقل نیست، بلکه حاصلِ هم‌تنیدگیِ بدن، فرهنگ، و آموزشِ ادراکی است. یعنی آنچه فرد «دوست دارد» تا حد زیادی نتیجه‌ی مواجهه‌ی طولانی با الگوهایی است که به دستگاه عصبی‌اش یاد داده‌اند چه چیزی را خوشایند، چه چیزی را اصیل، و چه چیزی را ارزشمند تلقی کند.
بنابراین، در تولید اثر هنری، «زیبایی» بیشتر شبیه یک فرایند تنظیم‌شده‌ی ادراک است تا یک خاصیت ثابت. اثر هنری خوب، اثری است که بتواند:
توجه را فعال کند، انتظار را دست‌کاری کند، احساس را برانگیزد، و در نهایت، الگوی پایداری از دوست داشتن یا ارزش‌گذاری در ذهن بسازد.
به همین دلیل، می‌توان گفت که هنر و زیبایی در جهان معاصر، تا حد زیادی با نوعی مهندسیِ ادراک و میل سروکار دارند؛ مهندسی‌ای که از مسیر چشم، اعصاب، هورمون‌ها، حافظه و فرهنگ عبور می‌کند و در نهایت، «سلیقه» را به‌عنوان یک امر طبیعی جلوه می‌دهد، در حالی که سلیقه اغلب یک ساختارِ آموخته‌شده و تنظیم‌شده است.@naghosharh

۱۴

۱۲:۴۰

نقد و شرح هنر
ارتباط این نوع زیبایی شیمیایی و فیزیکی با زیبایی اثر هنری: بر این اساس، می‌توان گفت که آنچه «زیبایی» یا «اثر هنری» نامیده می‌شود، صرفاً یک کیفیتِ خودبسنده و طبیعی نیست، بلکه حاصلِ مهندسیِ ادراک است؛ مهندسی‌ای که هم بر سطحِ قوه‌ی محسوسات کار می‌کند، هم بر شبکه‌ی اعصاب شناختی، و هم بر هورمون‌ها، ترشحات، و واکنش‌های بدنی که در نهایت به شکلِ «دوست داشتن»، «علاقه»، «جذابیت» و «سلیقه» تجربه می‌شوند. در این نگاه، اثر هنری موفق آن است که بتواند میانِ سه لایه پیوند برقرار کند: لایه‌ی حسی یعنی رنگ، فرم، ریتم، صدا، بافت، نسبت‌ها و الگوهایی که مستقیماً بر دستگاه ادراکی اثر می‌گذارند. این همان سطحی است که نگاه را متوقف می‌کند، توجه را می‌رباید و بدن را واردِ حالتِ پذیرش یا کشش می‌کند. لایه‌ی عصبی-شناختی یعنی پردازشِ معنا، الگو، پیش‌بینی، آشنایی، غافلگیری و رمزگشایی. در این سطح، مغز میانِ «آنچه دیده می‌شود» و «آنچه انتظار می‌رود» رابطه برقرار می‌کند. هرچه این فاصله بهتر تنظیم شود، تجربه‌ی زیبایی‌شناختی شدیدتر می‌شود. به همین دلیل، هنر اغلب میانِ نظم و گسست، میانِ تکرار و تفاوت، میانِ پیش‌بینی و شگفتی عمل می‌کند. لایه‌ی زیستی-هیجانی یعنی تحریکِ سامانه‌های پاداش، دوپامین، لذت، دلبستگی، آرامش یا حتی اضطراب کنترل‌شده. در این سطح، اثر هنری نه فقط دیده یا فهمیده، بلکه «احساس» می‌شود؛ و همین احساس است که به صورتِ علاقه، میل، یا سلیقه تثبیت می‌شود. از این منظر، سلیقه چیزی کاملاً شخصی و مستقل نیست، بلکه حاصلِ هم‌تنیدگیِ بدن، فرهنگ، و آموزشِ ادراکی است. یعنی آنچه فرد «دوست دارد» تا حد زیادی نتیجه‌ی مواجهه‌ی طولانی با الگوهایی است که به دستگاه عصبی‌اش یاد داده‌اند چه چیزی را خوشایند، چه چیزی را اصیل، و چه چیزی را ارزشمند تلقی کند. بنابراین، در تولید اثر هنری، «زیبایی» بیشتر شبیه یک فرایند تنظیم‌شده‌ی ادراک است تا یک خاصیت ثابت. اثر هنری خوب، اثری است که بتواند: توجه را فعال کند، انتظار را دست‌کاری کند، احساس را برانگیزد، و در نهایت، الگوی پایداری از دوست داشتن یا ارزش‌گذاری در ذهن بسازد. به همین دلیل، می‌توان گفت که هنر و زیبایی در جهان معاصر، تا حد زیادی با نوعی مهندسیِ ادراک و میل سروکار دارند؛ مهندسی‌ای که از مسیر چشم، اعصاب، هورمون‌ها، حافظه و فرهنگ عبور می‌کند و در نهایت، «سلیقه» را به‌عنوان یک امر طبیعی جلوه می‌دهد، در حالی که سلیقه اغلب یک ساختارِ آموخته‌شده و تنظیم‌شده است. @naghosharh
همگام با نظرات فلاسفه در این مورد و آخرین فلسفه های در حال حاضر که این نوع تفکر را دنبال می کنند و تفسیرهایی که وجود دارد :
در سال ۲۰۲۶، گفتمان فلسفی پیرامون «مهندسی ادراک» و «ساختِ زیبایی»، از نقد ساختارگرایانه (فوکو و بودریار) عبور کرده و به سمت تحلیل‌های «پسا‌-انسان‌گرایانه» (Post-humanism) و «واقع‌گراییِ تأملی» (Speculative Realism) حرکت کرده است.
امروزه، فلاسفه و نظریه‌پردازان حوزه فلسفه تکنولوژی و عصب‌شناسیِ انتقادی، دیدگاه‌های پیشین را به شکلی رادیکال‌تر بازخوانی می‌کنند. در اینجا به محورهای اصلی این جریان‌های فکری تا به امروز می‌پردازیم:۱. «سرمایه‌داریِ عصبی» (Neuro-Capitalism) و «استخراجِ توجه»
فلاسفه معاصر (مانند «برنارد استیگلر» در سال‌های پایانی و پیروان او) معتقدند که ما از «جامعه‌ی نمایش» دوبور، به «جامعه‌ی نفوذِ عصبی» وارد شده‌ایم. در این وضعیت، دیگر هدف، صرفاً نشان دادن تصویر نیست؛ بلکه هدف، «هک کردنِ زیست‌شیمیِ ذهن» است.
تفسیر: زیبایی زنانه یا هر ابژه‌ی هنری، یک «واحدِ داده» است که برای تحریکِ گیرنده‌های عصبی و ترشحِ دوپامین طراحی شده است. در سال ۲۰۲۶، این فرآیند «الگوریتمی» شده است؛ یعنی هوش مصنوعی با تحلیلِ داده‌های لحظه‌ای از واکنش‌های بیولوژیکِ مخاطب (از طریق گجت‌های پوشیدنی یا دوربین‌های تحلیلِ چهره)، زیبایی را «بهینه» می‌کند تا حداکثرِ واکنشِ هورمونی را استخراج کند.
۲. «سوبژکتیویته‌ی الگوریتم‌زده» (Algorithmic Subjectivity)
فلاسفه‌ی حوزه‌ی «فناوری‌های تحول‌بخش» معتقدند که مرز میانِ «سلیقه شخصی» و «الگوریتمِ پیشنهادی» کاملاً از میان رفته است.
تفسیر: در سال ۲۰۲۶، استدلال می‌شود که سلیقه‌ی انسان نه تنها تحت تأثیر فرهنگ، بلکه در یک «حلقه‌ی بازخوردِ بیولوژیک-دیجیتال» قرار دارد. وقتی مغز مدام با الگوهای مهندسی‌شده‌ی زیبایی بمباران می‌شود، مسیرهای عصبیِ مرتبط با «علاقه» بازسازی (Rewiring) می‌شوند. فلاسفه امروز این را «برون‌سپاریِ میل» (Outsourcing of Desire) می‌نامند؛ یعنی میلِ ما دیگر «متعلق به ما» نیست، بلکه توسط الگوریتم‌هایی طراحی شده که می‌دانند چه چیزی باعث ترشحِ هورمون‌هایِ «پاداش» در بدن ما می‌شود.
۳. «زیبایی‌شناسیِ مصنوعی» (Synthetic Aesthetics)
فیلسوفانِ «واقع‌گراییِ شیء‌محور» (Object-Oriented Ontology) معتقدند که در عصر فعلی، هنر به سمتِ «ابژه‌های پسا-انسانی» حرکت کرده است.
تفسیر: زیبایی زنانه (به عنوانِ اثر هنری) در سال ۲۰۲۶ دیگر برای «انسان» ساخته نمی‌شود، بلکه برای «دیده شدن توسط ماشین‌ها» تولید می‌شود. یعنی تناسبات به‌گونه‌ای تنظیم می‌شوند که هم برای چشمِ انسان جذاب باشد و هم توسط الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی (که مدیریتِ توجه را بر عهده دارند) اولویت‌دهی شود. این «زیباییِ سازگار با ماشین»، یک پارادوکسِ نوین است: بدنِ زن به «سخت‌افزاری» تبدیل شده که باید پروتکل‌های بازنماییِ دیجیتال را رعایت کند تا «وجود داشته باشد».
۴. گذار از «سوژه‌ی مطیع» به «سوژه‌ی بهینه‌ساز» (The Optimized Subject)
اگر فوکو از «بدن مطیع» صحبت می‌کرد، فلاسفه‌ی کنونی از «بدنِ بهینه‌شده» صحبت می‌کنند.
تفسیر: در سال ۲۰۲۶، فشار برای «زیبا بودن» دیگر یک فشار اجتماعیِ بیرونی نیست، بلکه یک «وظیفه‌ی فردی برای بقا» در فضای مجازی است. فرد احساس می‌کند باید بدن خود را به یک «اثر هنریِ به‌روزرسانی‌شونده» تبدیل کند تا در «بازارِ اعتبار» (Attention Economy) حذف نشود. این یعنی «مهندسیِ میل» اکنون توسط خودِ فرد و با ابزارهای تکنولوژیک (جراحی، هوش مصنوعی، فیلترها) به شکلی وسواسی اجرا می‌شود.
جمع‌بندیِ وضعیت در سال ۲۰۲۶:
تحلیل‌های فلسفیِ امروز، همگی به این نتیجه می‌رسند که ما در دورانی زندگی می‌کنیم که «هنرِ زیبایی» به «علمِ مهندسیِ واکنش‌های بیولوژیک» فروکاسته شده است.
تمایزِ اصلی در این است که:
در گذشته: زیبایی نوعی «ارزشِ فرهنگی» بود که از طریق تکرار به سلیقه تبدیل می‌شد. امروز: زیبایی یک «تکنولوژیِ انتقالِ سیگنال» است.
در این پارادایم، وقتی صحبت از مدیریتِ علاقه و سلیقه می‌شود، فلاسفه امروز بر این باورند که ما با «دیکتاتوریِ بصری» روبرو نیستیم، بلکه با «استبدادِ بهینه‌سازی» مواجهیم؛ جایی که فرمِ انسانی دیگر به عنوانِ یک حقیقتِ بیولوژیک شناخته نمی‌شود، بلکه به عنوانِ یک «ماده‌ی اولیه» نگریسته می‌شود که باید دائماً با «الگوریتم‌های جذبِ توجه» بازطراحی شود تا در حافظه‌ی عصبیِ توده‌ها ثبت گردد.
در واقع، این نگاه به جایی رسیده است که «دوست داشتن» نه یک فعلِ انسانی، بلکه یک «خروجیِ هورمونی» است که به محض دریافتِ ورودی‌هایِ درست (مهندسی‌شده)، در بدنِ مخاطب تولید می‌شود.
@naghosharh

۲۰

۱۲:۴۱

نقد و شرح هنر
همگام با نظرات فلاسفه در این مورد و آخرین فلسفه های در حال حاضر که این نوع تفکر را دنبال می کنند و تفسیرهایی که وجود دارد : در سال ۲۰۲۶، گفتمان فلسفی پیرامون «مهندسی ادراک» و «ساختِ زیبایی»، از نقد ساختارگرایانه (فوکو و بودریار) عبور کرده و به سمت تحلیل‌های «پسا‌-انسان‌گرایانه» (Post-humanism) و «واقع‌گراییِ تأملی» (Speculative Realism) حرکت کرده است. امروزه، فلاسفه و نظریه‌پردازان حوزه فلسفه تکنولوژی و عصب‌شناسیِ انتقادی، دیدگاه‌های پیشین را به شکلی رادیکال‌تر بازخوانی می‌کنند. در اینجا به محورهای اصلی این جریان‌های فکری تا به امروز می‌پردازیم: ۱. «سرمایه‌داریِ عصبی» (Neuro-Capitalism) و «استخراجِ توجه» فلاسفه معاصر (مانند «برنارد استیگلر» در سال‌های پایانی و پیروان او) معتقدند که ما از «جامعه‌ی نمایش» دوبور، به «جامعه‌ی نفوذِ عصبی» وارد شده‌ایم. در این وضعیت، دیگر هدف، صرفاً نشان دادن تصویر نیست؛ بلکه هدف، «هک کردنِ زیست‌شیمیِ ذهن» است. تفسیر: زیبایی زنانه یا هر ابژه‌ی هنری، یک «واحدِ داده» است که برای تحریکِ گیرنده‌های عصبی و ترشحِ دوپامین طراحی شده است. در سال ۲۰۲۶، این فرآیند «الگوریتمی» شده است؛ یعنی هوش مصنوعی با تحلیلِ داده‌های لحظه‌ای از واکنش‌های بیولوژیکِ مخاطب (از طریق گجت‌های پوشیدنی یا دوربین‌های تحلیلِ چهره)، زیبایی را «بهینه» می‌کند تا حداکثرِ واکنشِ هورمونی را استخراج کند. ۲. «سوبژکتیویته‌ی الگوریتم‌زده» (Algorithmic Subjectivity) فلاسفه‌ی حوزه‌ی «فناوری‌های تحول‌بخش» معتقدند که مرز میانِ «سلیقه شخصی» و «الگوریتمِ پیشنهادی» کاملاً از میان رفته است. تفسیر: در سال ۲۰۲۶، استدلال می‌شود که سلیقه‌ی انسان نه تنها تحت تأثیر فرهنگ، بلکه در یک «حلقه‌ی بازخوردِ بیولوژیک-دیجیتال» قرار دارد. وقتی مغز مدام با الگوهای مهندسی‌شده‌ی زیبایی بمباران می‌شود، مسیرهای عصبیِ مرتبط با «علاقه» بازسازی (Rewiring) می‌شوند. فلاسفه امروز این را «برون‌سپاریِ میل» (Outsourcing of Desire) می‌نامند؛ یعنی میلِ ما دیگر «متعلق به ما» نیست، بلکه توسط الگوریتم‌هایی طراحی شده که می‌دانند چه چیزی باعث ترشحِ هورمون‌هایِ «پاداش» در بدن ما می‌شود. ۳. «زیبایی‌شناسیِ مصنوعی» (Synthetic Aesthetics) فیلسوفانِ «واقع‌گراییِ شیء‌محور» (Object-Oriented Ontology) معتقدند که در عصر فعلی، هنر به سمتِ «ابژه‌های پسا-انسانی» حرکت کرده است. تفسیر: زیبایی زنانه (به عنوانِ اثر هنری) در سال ۲۰۲۶ دیگر برای «انسان» ساخته نمی‌شود، بلکه برای «دیده شدن توسط ماشین‌ها» تولید می‌شود. یعنی تناسبات به‌گونه‌ای تنظیم می‌شوند که هم برای چشمِ انسان جذاب باشد و هم توسط الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی (که مدیریتِ توجه را بر عهده دارند) اولویت‌دهی شود. این «زیباییِ سازگار با ماشین»، یک پارادوکسِ نوین است: بدنِ زن به «سخت‌افزاری» تبدیل شده که باید پروتکل‌های بازنماییِ دیجیتال را رعایت کند تا «وجود داشته باشد». ۴. گذار از «سوژه‌ی مطیع» به «سوژه‌ی بهینه‌ساز» (The Optimized Subject) اگر فوکو از «بدن مطیع» صحبت می‌کرد، فلاسفه‌ی کنونی از «بدنِ بهینه‌شده» صحبت می‌کنند. تفسیر: در سال ۲۰۲۶، فشار برای «زیبا بودن» دیگر یک فشار اجتماعیِ بیرونی نیست، بلکه یک «وظیفه‌ی فردی برای بقا» در فضای مجازی است. فرد احساس می‌کند باید بدن خود را به یک «اثر هنریِ به‌روزرسانی‌شونده» تبدیل کند تا در «بازارِ اعتبار» (Attention Economy) حذف نشود. این یعنی «مهندسیِ میل» اکنون توسط خودِ فرد و با ابزارهای تکنولوژیک (جراحی، هوش مصنوعی، فیلترها) به شکلی وسواسی اجرا می‌شود. جمع‌بندیِ وضعیت در سال ۲۰۲۶: تحلیل‌های فلسفیِ امروز، همگی به این نتیجه می‌رسند که ما در دورانی زندگی می‌کنیم که «هنرِ زیبایی» به «علمِ مهندسیِ واکنش‌های بیولوژیک» فروکاسته شده است. تمایزِ اصلی در این است که: در گذشته: زیبایی نوعی «ارزشِ فرهنگی» بود که از طریق تکرار به سلیقه تبدیل می‌شد. امروز: زیبایی یک «تکنولوژیِ انتقالِ سیگنال» است. در این پارادایم، وقتی صحبت از مدیریتِ علاقه و سلیقه می‌شود، فلاسفه امروز بر این باورند که ما با «دیکتاتوریِ بصری» روبرو نیستیم، بلکه با «استبدادِ بهینه‌سازی» مواجهیم؛ جایی که فرمِ انسانی دیگر به عنوانِ یک حقیقتِ بیولوژیک شناخته نمی‌شود، بلکه به عنوانِ یک «ماده‌ی اولیه» نگریسته می‌شود که باید دائماً با «الگوریتم‌های جذبِ توجه» بازطراحی شود تا در حافظه‌ی عصبیِ توده‌ها ثبت گردد. در واقع، این نگاه به جایی رسیده است که «دوست داشتن» نه یک فعلِ انسانی، بلکه یک «خروجیِ هورمونی» است که به محض دریافتِ ورودی‌هایِ درست (مهندسی‌شده)، در بدنِ مخاطب تولید می‌شود. @naghosharh
اغلب دوست داشتن ها و علایق و سلایق اینطور ساخته می شوند و خب در پاسخ به اینکه : چرا بدون دلیل کسی را دوست دارید و خب به دنبال توهمات خود آن را ناشی از دل و عشق و الخ ترجمه می کنید باید پاسخ داد که این نوع تفکر بر پایه همین مولفه فعال می شود: «برون‌سپاریِ میل» (Outsourcing of Desire) یعنی با شنیدن و دیدن موزیک ویدئوها، فیلم وعکس و نقاشی ها و نوشته ها و داستان ها این امر میسر می شود و شما بدون اینکه بخواهید یا بتوانید از سد آن عبور کنید سیستم های عصبی و روانی فیزیکی و شیمیایی مهندسی شده ی خود را فعال کرده اید.
شما میل حامل طبع و مزاج و ساختار اندیشیدن خود را جایی در تاریخ از دست داده اید... جایی از تاریخ که انسان احساس کرد قدرت تسلط بر دیگران را میتوان با ابزارها و تکنیک ها و تغییر ماهیت دریافت و شناخت به دست گرفت.
البته بسیاری از مردم جهان دوست دارند و بسیار راحت ترند تا با «برون‌سپاریِ میل»، خود را از پیچیدگی ها و توانایی ها و روش های بنیادی زیستن و آگاهانه زندگی کردن دور کنند؛ چرا که مصرف ، راحت ترین و دم دست ترین روش ممکن بجای اندیشیدن آنهاست.

در مورد زیبایی و هنر و رابطه ی میان مولف و مخاطب؛ این پروسه ی برون سپاری قابل دسترس ترین حالت ممکن در جهان معاصر ماست.
اصغر خوش خلق۰۵۳۳

۲۷

۱۳:۱۷

https://t.me/naghdosharhhttps://t.me/gedakhaneh
در صورتی که به تلگرام دسترسی داشتید

۲۰

۱۳:۳۷

آلن بدیو (Alain Badiou)
فیلسوف فرانسوی (در قید حیات) که منتقد بازار هنر و لیبرالیسم است.
مصاحبه‌ای در مجله «Philosophy Now» (۲۰۲۱):
«هنر معاصر به طور فزاینده‌ای به کالایی برای مصرف توریستی تبدیل شده است. نمایشگاه‌های بزرگ هنری چیزی جز بازارهای پرزرق و برق نیستند که در آن هنر به عنوان یک ابزار اعتباربخشی برای سرمایه کار می‌کند. اصالت و حقیقت در هنر قربانی شهرت و فروش می‌شود. کسانی که از این جریان فاصله می‌گیرند، اغلب به انزوا یا طرد اجتماعی کشیده می‌شوند، اما... ادامه:https://t.me/gedakhaneh/632

۸

۱۳:۲۷