این زن ایرانی برترین پزشک غدد کودکان دنیاست!
🩺
پرفسور مریم رزاقی آذر، بانویی که وقتی جهان تنها ۷ مورد از یک بیماری فوقنادر را میشناخت، اولین مورد را در ایران کشف کرد
و با شناسایی ژن آن، راه درمان را به دنیا نشان داد 🧬
و برترین پزشک غدد کودکان دنیا شناخته شد.
پرفسور رزاقی اولین دانشمند غیراروپاییه که به انجمن غدد اروپا راه یافته
، اما آنچه نام او را این روزها سر زبانها انداخته، فقط تخصص بینظیرش نیست؛ بلکه «غیرت ایرانی» اوست. 
وقتی در کنفرانس علمی بینالمللی، یک نفر از خلیج عربی استفاده میکنه 
، با صلابت تمام از هویت «ایران» و نام «خلیجفارس» دفاع جانانه میکنه. 
این موضوع باعث میشه از اون کشور بلاکش کنن اما میگه برام اهمیت نداره. 

راستی دکتر رزاقی چهار فرزند داره.

نگو_نمیشه
: https://eitaa.com/nagoonemishe
پرفسور مریم رزاقی آذر، بانویی که وقتی جهان تنها ۷ مورد از یک بیماری فوقنادر را میشناخت، اولین مورد را در ایران کشف کرد
پرفسور رزاقی اولین دانشمند غیراروپاییه که به انجمن غدد اروپا راه یافته
راستی دکتر رزاقی چهار فرزند داره.
نگو_نمیشه
۱۴۴
۱۷:۰۶
بریم با هم فیلم پرفسور رزاقی رو ببینیم. 

۱۴۴
۱۷:۰۷
۱۴۶
۱۷:۰۹
نگو_نمیشه
۱۵۲
۱۷:۱۰
۱۶.۸K
۱۷:۱۲
بازارسال شده از روایت امید و پیشرفت/ نرجس توکلی
باید تیپ خبرنگاری بزنم. کولهپشتیام را بیندازم روی چادر. سر راه برای رکوردرم باتری قلمی بخرم. شال مشکی بکشم روی سرم و بزنم به دل جمعیتی که آمدهاند برای بدرقه. اما قرار نیست فقط گریه کنم. چشمم نباید گیر کند روی تابوت. باید سرم را بچرخانم. باید زل بزنم به آدمها. به دستهایشان. باید راه بیفتم. باید بروم سراغ امثال خانم دریساوی کارآفرین. خانم موفقی که تعاونیدار است. اصلا توی آن جمعیت چندتا آدم حسابی هست؟ به قیافههایشان که اصلاً به این حرفها نمیخورد، نگاه کنم و بپرسم چطور با همه سنگاندازیها، هنوز پای این کشور ایستادهاند. باید بروم سراغ صاحبان کارگاههای کوچک. مثلا پیش امین محبی. بپرسم با کدام باور، روزهای سخت را رج زده و روز حمله موشکی ایران به اسرائیل بین کارگرهایش شیرینی پخش کرده بود؟نباید تعجب کنم. باید تندتند یادداشت بردارم. حتما صداهایشان را ضبط کنم. نباید بگذارم کسی بگوید مردم خستهاند، مردم بریدهاند. باید رکوردرم را بگذارم جلوی آدمهایی که حتی به ظاهرشان نمیآید نسبتی با وطن داشته باشند؛ اما جانانه پای کارِ ایران ایستادهاند. همانهایی که او میشناختشان. باید اعتراف کنم بهتر از همه ما میدانست زیر این پوستِ بهظاهر خسته و ناامید چه موتورِ محرکی در حال کار است. باید راه بیفتم. باید قصه این دستهای خالی اما محکم را بنویسم. باید جای خالیاش را با همین روایتها پر کنم. باید بروم ببینم ساختنِ یک ایرانِ قویتر، آن هم در نبودِ او چقدر عرق ریختن میخواهد… من کجا و یکجا نشستن کجا. قرار نیست فقط گریه کنم. نرجس توکلی @revayateomid
۱
۸:۴۶
بازارسال شده از روایت امید و پیشرفت/ نرجس توکلی
من همیشه میگویم «زن باید لات باشد». فاطمه هم لات بود. لاتیِ وجودش را بِ بسمالله فهمیدم. اینجا بودم. کلهسحر. بعد از صدوبیست کیلومتر کوبیدم و رسیدم به روستایشان.همهجا پُرِ گاومیش بود. داشتم لنز دوربینم را تنظیم میکردم که یکدفعه گاومیش همسایه کله گندهاش را چپاند توی کادر! زَهرهام آب شد. فاطمه خندید. راه افتادیم. یک کلبه داغان را نشانم داد. «این اولین خونهمون بود. هرکی میاد با افتخار نشونش میدیم.» توی دلم گفتم: «آخه دختر! عشق مگه آب و نون میشه که جوانیتو آوردی توی این دخمه چال کردی؟»ترم اول دانشگاه یک پسر شمالی و دختر جنوبی، درسومشق را بوسیدند و آمدند اینجا. ده سالِ تمام. فاطمه با بچهشان توی همین کلبه مخروبه میماند و محمد میزد به دل جنگل؛ میرفت گاو وحشی شکار میکرد. گاومیشداریِ سنتی داشت پیرشان میکرد. هر روز به چرا بردن گاومیشها داشت شیره جانشان را میمکید.نباید جا میزدند. محمد بلند شد رفت ایتالیا دوره اصلاح نژاد گاومیش را ببیند. وقتی برگشت، افتاد به جانِ گاومیشهای روستا. نتیجهاش شد تولید جنین منجمد گاومیشِ اصلاحنژادشده. همان تکنولوژیِ دهنپُرکنی که در انحصار خودِ ایتالیا بود و صادراتش را به ایران تحریم کرده بودند. حالا اینجا، توی همین روستای دورافتاده، یک زن و شوهر داشتند پوزه تحریم را به خاک میمالیدند.فاطمه و محمد تعاونی راه انداختند. فاطمه دریساوی شد مدیرِ سیصد تا گاومیشدارِ مَرد! کارشان گرفت. پایشان به فدراسیونهای جهانی باز شد. رفتند آن سر دنیا، از تجربههایشان گفتند و پرچم ایران را بردند بالا.به دستهای فاطمه که نگاه میکنم بیشتر پی میبرم ساختنِ رؤیا جسارت میخواهد. برای دوام آوردن باید جنگید. باید پای رؤیای این خاک ایستاد و برای این جنگیدن... باید... لات بود!نرجس توکلی @revayateomid
۶
۹:۱۴
بازارسال شده از روایت امید و پیشرفت/ نرجس توکلی
خبر زهر است؛ سنگین و گلوگیر. هوا بوی دلهره و باروت میدهد. اما همانی که رفت، خودش بزرگترین معلمِ «امید» بود.وقتی بچههای ما تازه داشتند با الفبای مهندسیِ اولین موشکها سروکله میزدند، و عدهای میگفتند «آبگرمکن» میسازید نه موشک، کوه شد پشت جوانها و با یقین گفت: «اینجا چشمهای خواهد جوشید...».وقتی خیلیها واکسن ایرانی را «آب مقطر» میدانستند، آستینش را بالا زد تا واکسنِ ساختِ بچههای وطن را بزند. آن روز فقط یک واکسن نزد؛ «خودباوری» را پمپاژ کرد توی رگهای یک ملت. او خودِ خودِ میداندارِ امید بود. جا باز میکرد تا جوانها دیده شوند، قد بکشند، جوانه بزنند.حالا سوگش یک داغِ بزرگ است، اما مسیری که با دستهایش روشن کرد، خاموش نمیشود. آن «چشمه»، حالا برای خودش رودخانهای خروشان از نوآوری و توانستن شده.بارِ روی دوشِ ما سنگینتر از قبل است. این بار سنگین امانت اوست؛ امانتِ امید، باور و توانستن.نرجس توکلی @revayateomid
۵
۱۱:۲۱