
پاکت هدیه
میلاد پیامبر عزیز ما مبارک.
اهل مطالعه بودن که فخرفروشی ندارد. شکست نفسی، تواضع و تعارف را هم که کنار بگذاریم، اهل مطالعه بودن یک فعالیت کاملا شخصی است. یک انتخاب. ممکن است دیگری از سفر کردن، کوهنوردی، معاشرت و ... لذت ببرد و تو همان زمان را صرف مطالعه کنی. خب؟ یعنی تو بهتری یا انتخابت بهتر است یا باشعور و آگاهتری؟ نه الزاما. فقط تفاوت سلیقه در انتخاب یک فعالیت لذتبخش شخصی است که اتفاقا خودخواهی روشنی هم درش نهفته است. پس لطفا بخاطر خواندن چهارخط کتاب بیشتر از دیگران، قیافه نگیرید. دنیا پر از تنوع مسیر برای فهمیدن، تجربه کردن، لذت بردن و ... است.
۸۶
۶:۱۹
جناب روحانی، رئیس جمهور اسبق که اغلب ایرانیها دل خوشی از دوره ریاست جمهوری ایشان ندارند در آخرین مصاحبهشان چیزهایی گفتند که خلاصهش میشود: «با مردم حرف بزنید و با مردم مشورت کنید، پیامبر هم با مردم مشورت میکرد و مگر شما از پیامبر بیشتر میفهمید.» کاش اینها را کسی نمیگفت که صبح بیدار شد و با لبخند مضحکی که روی صورتش ماسیده بود ادعا کرد تازه از بالا رفتن قیمت بنزین باخبر شده. لطفا شما در مورد حرف زدن با مردم و مشورت و اینجور چیزها نظر ندهید. احتمالا شما هم روی ضعف حافظه عمومی حساب کردهاید که چنین بر منبر عتاب و خطابید.
۱۱۵
۶:۳۲
روی صندلی جابهجا میشوم تا عینکم را طوری توی کیفم بگذارم که نه بیفتد نه شیشهاش با بقیهی وسایل کیف برخورد کرده و کثیف شود. یکی دو سالی است که دور و نزدیکم با یک عینک جمع نمیشود پس مدام با عینک زدن و برداشتن و دوربین و نزدیکبین درگیرم. صندلی، کنار پنجرهی بزرگی است رو به باغهای سرسبز صدرا. قدیمترها مهندسی را میشناختم که میگفت نگو صدرا، بگو شهر جدید صدرا. از آدمهایی که تعصبهای اینچنینی دارند خوشم نمیآید. زن جوان میپرسد: چیکارهشی؟ نسبت ما به چه دردش میخورد؟ منظورم این است که همهمان میدانیم در این سطح، دانستن نسبت بیمار و همراهش برای پرستار نباید اهمیتی داشته باشد و همهمان این را هم میدانیم که معاشرت، همزبانی، رفاقت و ارتباطات انسانی معمولا با همین گفتگوهای بیاهمیت شروع میشود، پس لبخند میزنم و میگویم: عروسشونم. مادرجون هنوز توی اتاق عمل است. من و آقاجون نشستهایم کنار پنجره قدی بیمارستان و با گوشیهامان مشغولیم. آقاجون تلاش میکند آخرین مقالهای که نوشته را در سایت یک مجلهی معتبر علمی آپلود کند. کلیدواژههایش را میخواند تا من تایپ کنم و برایش بفرستم. میگوید: معیشت ضنک. میپرسم: ضنک چیه؟ و آقاجون روشنم میکند که ضنک از کجا آمده و مربوط به کدام آیه قرآن است. مقاله آپلود شده. من یک قسمت سریال دیدم. یک ساعت بندچرمی سفارش دادم. دوبار تا در اتاق عمل رفته و برگشتهام. تابلوی سردر بخش را استوری کردم که ببینم بقیه هم در خواندن این تابلو به مشکل میخورند یا نه! ساعتهای بعدی هم با همین کارها و جواب دادن به تماس فامیلهای نگران میگذرانیم. بعد از گذشت ۶ ساعت، مادرجون را میآورند. نیمهبیهوش، بیرمق و پر از درد است. گاهگاه از اتاقهای کناری صدای نالهی بیماران میآید. آقاجون راضی نمیشود غذای بیمارستان را بخورد. من هم دل و دماغش را ندارم. پرستار مدام از توی راهرو صدا میزند: همراه فلانی. و من به همراه فکر میکنم. با خودم میگویم دختر هم ندارم که چهار روز دیگر اگر افتادم گوشه بیمارستان، همراهیام کند.تخت کناری هم پیرزنی است فرتوت که دخترش همراهش است. خواهرشوهرم سهروز است که سرجمع دوساعت نخوابیده چون همراه مادرش بوده. همراه داشتن مهم است. دختر داشتن هم نعمت بزرگی است.
۹۹
۵:۳۷
بچهها، بچههای عزیزاین دریوریها چیه مینویسید؟خلاق و خفن باشید، تکراری ننویسید ولی دیگه چپوندن لاله مرزبان در قالب مادام بواری چرت محضه.
بفرمایید دوباره و چندباره مادام بواری رو بخونید. این چه برداشت سطحی و مضحکیه که از این شاهکار دارید آخه؟
خود گوستاوفلوبر در نامهای که به معشوقهش نوشته میگه: «اگر آدم فقط پنج، شش کتاب را بهخوبی میشناخت، چه محقق برجستهای میشد»
پس کتابها رو دقیق بخونید، نقدش رو بخونید، بازم بخونید، دوباره و چندباره بخونید و مطمئن باشید هربار به برداشت جذابتری از جهانی که نویسنده خلق کرده خواهید رسید. جهانی که توش لاله مرزبان رو نمیشه به مادام بواری چسبوند یا هرچی.
بفرمایید دوباره و چندباره مادام بواری رو بخونید. این چه برداشت سطحی و مضحکیه که از این شاهکار دارید آخه؟
خود گوستاوفلوبر در نامهای که به معشوقهش نوشته میگه: «اگر آدم فقط پنج، شش کتاب را بهخوبی میشناخت، چه محقق برجستهای میشد»
پس کتابها رو دقیق بخونید، نقدش رو بخونید، بازم بخونید، دوباره و چندباره بخونید و مطمئن باشید هربار به برداشت جذابتری از جهانی که نویسنده خلق کرده خواهید رسید. جهانی که توش لاله مرزبان رو نمیشه به مادام بواری چسبوند یا هرچی.
۱۱۷
۷:۵۸
بازارسال شده از هزارتوی داستان
۷
۵:۳۳
بین «جنایت و مکافات»، «کنشگران مرزی»، «۱۰غلط مشهور اسرائیل» و یه سری چیز میز دیگه، دوباره دارم آنشرلی میخونم و نوجوان درونم کیف میکنه. با ابراز ارادت به دوست عزیزم، رکورددار آنشرلیخوانی ایران، مائدهجان.
۹۴
۱۶:۴۶
عطاءالله مهاجرانی در مقدمه کتاب «حاج آخوند» میگوید که روزی وزیر فرهنگ کرواسی در باب زیبایی طبیعی سرزمینش افسانهای را برای او تعریف کرده و ادامه میدهد:
گفتم چقدر این دوبرونیک زیباست! لبخند زد و سری تکان داد گفت: ما برای سرزمینمان افسانهای داریم. شبیه این افسانه را برزیلیها هم دارند.
«خداوند وقتی زمین را آفرید به هر مردمی یا قوم و قبیلهای سرزمینی را اختصاص داد. همه مردم دنیا سرزمینشان را گرفتند. شنبه شد و گاه استراحت. خداوند در دفترش بود که شنیدند کسی بر در میکوبد. خداوند به رئیس دفترش گفت ببین کیست؟ آمد، دید پیرمردی با چشمان آبی تیره، مثل همین دریا، لاغر و بالابلند، بیلی بر دوش، پشت در ایستاده است. گفت: چه کار دارید؟ پیرمرد با اندوه گفت: با خدا کار دارم. چه کاری؟ پیرمرد گفت: خداوند وقتی زمین را تقسیم کرده یادش رفته به کرواتها زمین بدهد ما بیزمین ماندهایم. اشک در چشمان پیرمرد گردید. فرشته هم متاثر شد و برای خدا تعریف کرد. خداوند گفت: راست میگوید! این تکه زمین را که برای خودم برداشته بودم میدهم به کرواتها.»
از لحظهای که این را خواندهام مدام دارم فکرمیکنم چه چیزهایی دارم که خدا از سهم خودش به من بخشید.
حاج آخوند؛ سید عطاءالله مهاجرانی. انتشارات امید ایرانیان
#کتابخوانی
گفتم چقدر این دوبرونیک زیباست! لبخند زد و سری تکان داد گفت: ما برای سرزمینمان افسانهای داریم. شبیه این افسانه را برزیلیها هم دارند.
از لحظهای که این را خواندهام مدام دارم فکرمیکنم چه چیزهایی دارم که خدا از سهم خودش به من بخشید.
#کتابخوانی
۹۱
۴:۵۶
شما شهریها نان را از نانوایی میخرید، نمیدانید تا کشتزار گندم به بار بنشیند و خوشهها، سبز و طلایی شود، درو شود، با خرمنکوب گندم را بکوبیم، به باد دهیم تا کاه و گندم از هم جدا شوند، چه نسبتی با آب و باد و خاک و آتش پیدا میکنیم تا نان پخته شود. این چرخه نگاه دیگری به انسان میدهد.
حاج آخوند؛ سید عطاءالله مهاجرانی. انتشارات امید ایرانیان
#کتابخوانی
#کتابخوانی
۷۳
۱۷:۲۲
دوربین گوشی را تنظیم میکنم روی حالت پرتره و قاب را طوری میبندم که هم پسرک توی کادر باشد هم کیک تولدش. همین روزها چهاردهسالش تمام میشود. پسرک تپل و مهربان و بامزهی چندسال قبل، برای خودش مردی شده. از توی دوربین گوشی ذوق و لبخندش را که عاشقش هستم میبینم و دلم میخواهد ساعتها تماشایش کنم. گریهام گرفته، میگویم: تو کی اینقدر بزرگ شدی پسر. شمع را که فوت میکند، برادرهایش میپرند روی سروکلهاش و سربهسرش میگذارند. بهقول خودشان شوخی برادرانه است و من بلد شدهام که وقتی شوخی برادرانه در جریان است باید آرام تماشایشان کنم و فقط حواسم باشد شوخی شوخی دست و بال هم را نشکنند. میتوانم چندساعت قاب سه نفرهشان را ببینم و هی یادم بیاید ما پنجنفر از کجا شروع کردیم، چه چالشهایی را از سر گذراندیم. چند سفر با هم رفتیم. چند کتاب با هم خواندیم. چقدر انیمه و فیلم و سریال دیدیم. گفتگو کردیم. عصبانی شدیم، خوشحال شدیم، پشیمان شدیم، گریه کردیم. شکایت کردیم. عذرخواهی کردیم. خاطره گفتیم. ما با هم قد کشیدیم. من، بیتجربه در مادری کردن و آنها کمتجربه در زندگی؛ ولی مایلم بگویم که «شد»! بله شد. به لطف خدا، آن چیزی که اگر نمیشد توان برخاستن و از نو ساختن در پنجنفرمان میپژمرد، شد. بعدتر عکسها را ورق میزنم، به خودمان که یکییکی به جمع اضافه شدیم دقت میکنم. به همسر میگویم: «خودمانیمها، داریم پیر میشویم.»
به لطف آرشیو گوگلفوتو میتوانم عکسهای تولد چندسالشان را با هم مقایسه کنم. دست زمان روی سر و صورت من و همسر واضحتر از قبل رد انداخته و پسرها هستند که هر سال قدکشیدهاند و موهای صورتشان درآمده و دماغشان باد کرده و جوشهای صورتشان یا به قول کسری «دونهی جوونی» که پیشانیشان را شبیه آسفالت تازه ریخته، کرده و سرزندگی و انگیزه و نشاط جوانیای که از عکسها بیرون زده.و برای ما چقدر همهچیز زود گذشت. چقدر زود بیستساله و سیساله و چهلساله شدیم. بچه که بودم، چهلسالهها در نظرم، مادربزرگ و پدربزگهای رو به موتی به حساب میآمدند که تجربههای زیادی داشتند. چهل سال خیلی زیاد بود. چهل ساله شدن برای کودک هفتساله یا حتی جوان بیستساله خیلی دور و عجیب به نظر میآید. اما رسید. نه دور بود نه عجیب. و شاملو توی سرم میخواند:انسان زاده شدن تجسّد وظیفه بود:توان دوستداشتن و دوستداشتهشدنتوان شنفتنتوان ِدیدن و گفتنتوان اندهگین و شادمانشدنتوان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جانتوان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنیتوان جلیل به دوش بردن بار امانتو توان غمناک تحمل تنهاییتنهاییتنهاییتنهایی عریان
انساندشواری وظیفه استو«درست است که؛»فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت...
#چنین
به لطف آرشیو گوگلفوتو میتوانم عکسهای تولد چندسالشان را با هم مقایسه کنم. دست زمان روی سر و صورت من و همسر واضحتر از قبل رد انداخته و پسرها هستند که هر سال قدکشیدهاند و موهای صورتشان درآمده و دماغشان باد کرده و جوشهای صورتشان یا به قول کسری «دونهی جوونی» که پیشانیشان را شبیه آسفالت تازه ریخته، کرده و سرزندگی و انگیزه و نشاط جوانیای که از عکسها بیرون زده.و برای ما چقدر همهچیز زود گذشت. چقدر زود بیستساله و سیساله و چهلساله شدیم. بچه که بودم، چهلسالهها در نظرم، مادربزرگ و پدربزگهای رو به موتی به حساب میآمدند که تجربههای زیادی داشتند. چهل سال خیلی زیاد بود. چهل ساله شدن برای کودک هفتساله یا حتی جوان بیستساله خیلی دور و عجیب به نظر میآید. اما رسید. نه دور بود نه عجیب. و شاملو توی سرم میخواند:انسان زاده شدن تجسّد وظیفه بود:توان دوستداشتن و دوستداشتهشدنتوان شنفتنتوان ِدیدن و گفتنتوان اندهگین و شادمانشدنتوان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جانتوان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنیتوان جلیل به دوش بردن بار امانتو توان غمناک تحمل تنهاییتنهاییتنهاییتنهایی عریان
انساندشواری وظیفه استو«درست است که؛»فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت...
#چنین
۳۷
۹:۴۰