۱۵۱
۱۲:۳۶
ما فکر میکنیمرابطهی سالم یعنی…
عشق +
هماهنگی
اما واقعیت اینه کهرابطهی سالم، فقط دوست داشتن نیست؛ساخته میشه از انتخابهای کوچیکِ هر روزه…
🫶 عشق ورزیدن
گفتوگوی واقعی
کار تیمی
کنار هم از بحران رد شدن
استراحت و وقت باکیفیت
قدردانی کردن
مسئولیتپذیری
رشد کردن کنار هم
«رابطهی سالم، نتیجهی شانس نیست؛
حاصلِ تکرارِ رفتارهای سالمه.»
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
اما واقعیت اینه کهرابطهی سالم، فقط دوست داشتن نیست؛ساخته میشه از انتخابهای کوچیکِ هر روزه…
🫶 عشق ورزیدن
«رابطهی سالم، نتیجهی شانس نیست؛
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
۱۷۵
۱۲:۳۷
طنز تراپی
الان یکی داشت پشت تلفن با یکی دعوا میکرد، یهو وسط دعوا گفت یه خوابی برات دیدم که یوسف نمیتونه تعبیرش کنه. کُرک و پرم از حجم خلاقیتش ریخته.
الان یکی داشت پشت تلفن با یکی دعوا میکرد، یهو وسط دعوا گفت یه خوابی برات دیدم که یوسف نمیتونه تعبیرش کنه. کُرک و پرم از حجم خلاقیتش ریخته.
۱۲۲
۷:۱۳
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
۱۲۶
۷:۱۴
هشت رفتار سمی که نباید با خودمون داشته باشیم :
1- برگشتن یا پیام دادن به اون آدمی که بهت ضربه زده بود.
2- دنبال کردن آدمهایی که ازشون بدت میاد.
3- گوش دادن به درددل های بقیه وقتی خودت حال خوبی نداری.
4- بیش از حد اهمیت دادن به حرف ها و نظرات بقیه.
5- بله گفتن به بقیه درحالی که اصلا هیچ تمایلی به انجام اون کار نداری.
6- بودن پیش بقیه و رفتن به مهمونی وقتی نیاز داری تنها باشی.
7- رد کردن خط قرمزهات بهخاطر اصرار بقیه.
8- غرق شدن در افکار منفی و به تعویق انداختن کارهات.
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
1- برگشتن یا پیام دادن به اون آدمی که بهت ضربه زده بود.
2- دنبال کردن آدمهایی که ازشون بدت میاد.
3- گوش دادن به درددل های بقیه وقتی خودت حال خوبی نداری.
4- بیش از حد اهمیت دادن به حرف ها و نظرات بقیه.
5- بله گفتن به بقیه درحالی که اصلا هیچ تمایلی به انجام اون کار نداری.
6- بودن پیش بقیه و رفتن به مهمونی وقتی نیاز داری تنها باشی.
7- رد کردن خط قرمزهات بهخاطر اصرار بقیه.
8- غرق شدن در افکار منفی و به تعویق انداختن کارهات.
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
۱۳۹
۱۳:۴۸
عشق میتواند همه چیز را تغییر دهد.
فيشتافر یک گربه پنج ساله است که وقتی در پناهگاه حیوانات در نیوجرسی منتظر بود تا کسی او را به سرپرستی بگیرد، به طور غیر منتظره ای معروف شد. عکس چهره غمگین او در اینترنت پخش شد و دل هزاران نفر را لمس کرد؛ مردمی که گربه ای را دیدند که انگار از امید دست کشیده است.اما بیشتر مردم نمیدانستند که چقدر زود چهره ی او عوض می شود وقتی عشق وارد زندگی اش شد گاهی بزرگترین نجات فقط پیدا کردن یک خانه نیست بلکه برگرداندن شادی به دل یک موجود است.
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
فيشتافر یک گربه پنج ساله است که وقتی در پناهگاه حیوانات در نیوجرسی منتظر بود تا کسی او را به سرپرستی بگیرد، به طور غیر منتظره ای معروف شد. عکس چهره غمگین او در اینترنت پخش شد و دل هزاران نفر را لمس کرد؛ مردمی که گربه ای را دیدند که انگار از امید دست کشیده است.اما بیشتر مردم نمیدانستند که چقدر زود چهره ی او عوض می شود وقتی عشق وارد زندگی اش شد گاهی بزرگترین نجات فقط پیدا کردن یک خانه نیست بلکه برگرداندن شادی به دل یک موجود است.
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
۱۴۵
۱۷:۴۶
آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!مکان: ایستگاه فضایی «میر» زمان: زمستان ۱۹۹۱«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی... ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»* تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟!در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود.اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: «بلاتکلیفیِ مطلق». آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد معلوم نیست، فقط صبر کن.»سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتینهایِ کوچک» را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود.سرانجام، بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را برگرداند.سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند. نامهای کوتاه به تویی که این قصه را میخوانی:این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک.چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم اما در خانه اقتصاد بیثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمتهایی هر روز تغییر میکنند، آیندهیِ شغلیمان روی هواست و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه میشود؟». این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژهها را نصفه رها کردهایم، یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود. اما رفیقِ وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان!*تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.رفیقِ جان اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شدهای، از تو میخواهیم زل زدن به این سیاهیِ بیرحم را رها کنی.پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند و جاذبهیِ زندگی، با عشق تو را در آغوش میکِشد و در گوشت زمزمه میکند:دیدی تمام شد؟چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوشآمدی به خانه."*
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
#ناهیده_آین_روانشناس_و_درمانگر
@ayen_nahideh
۲۰۴
۱۹:۱۱
ساعت ۷ عصر بود.پزشک اورژانس با من تماس گرفت و گفت: «خانمی جوان برای چهارمین بار در چند ماه اخیر با شکایت حمله قلبی مراجعه کرده. همه چیزش نرماله، میشه بیای ببینیش؟»وقتی وارد اتاق شدم، دختر جوانی روی تخت نشسته بود. دستش روی قفسه سینهاش بود. اشک میریخت. نفسهایش کوتاه و بریده بود.با صدایی لرزان گفت: «خانم دکتر، من دارم میمیرم... قلبم از کار میافته...»پروندهاش را نگاه کردم. نوار قلب طبیعی. آزمایشها طبیعی. اکسیژن خون طبیعی.اما دردش واقعی بود.کنارش نشستم و پرسیدم: «اولین بار کی این اتفاق افتاد؟»چند ثانیه سکوت کرد.بعد گفت: «بعد از فوت پدرم...»و همان جا فهمیدم مسئله قلب نیست.دختری که چند ماه بود سوگش را زندگی نکرده بود، گریههایش را قورت داده بود، ترسهایش را پنهان کرده بود، و حالا بدنش به جای زبانش حرف میزد.چیزی که او تجربه میکرد، حمله قلبی نبود.پنیک اتک بود.گاهی اضطراب آنقدر شدید میشود که مغز تصور میکند خطری مرگبار وجود دارد.قلب تند میزند. قفسه سینه درد میگیرد. نفس کم میآید.دستها میلرزند.و فرد مطمئن میشود که در حال مرگ است.اما حقیقت این است که گاهی قلب درد نمیکشد...این روان خسته است که از طریق قلب فریاد میزند.اگر بارها به خاطر درد قفسه سینه، تنگی نفس یا تپش قلب به پزشک مراجعه کردهاید و همه آزمایشها طبیعی بودهاند، شاید وقت آن رسیده باشد که در کنار بررسی جسم، به حال روانتان هم گوش کنید.#روانشناسی #ناهید آیین #مشاوره
۱۶۰
۱۰:۰۲