🟢یعنی فرد احساسات، ضعفها یا حتی تواناییهای نادیده گرفته شدهی خودش رو به دیگری نسبت میده.
به همین خاطر گاهی دلیل قضاوت، طعنه یا حتی نفرت دیگران چیزی نیست جز سایههای درونیِ خودِ اونها.
تو فقط یادت باشه:اون چیزی که درون تو نمیتونن ببینن همون چیزیه که در خودشون ندارن
به درخشیدن ادامه بده
شاید نوری که از تو بیرون میتابه برای چشمانی که هنوز با تاریکی خودش کنار نیومده زیادی روشن باشه، ولی مسیر زندگی خودت و کسی که دنبال نوره رو قشنگتر میکنه
#روانشناسی #روانشناس #روانشناسی_بالینی #روانشناسی_مثبت
۱۲۲
۲۱:۱۷
ای ناگهان عزم سفر کرده، خداحافظ ...
#باید_برخاست #یالثارات_الحسین #یا_لثارات_الخامنهای
#باید_برخاست #یالثارات_الحسین #یا_لثارات_الخامنهای
۱۰۶
۱۴:۰۵
هیجانات، «دلیل» هستند نه «مجوز» 

گاهی وقتی هیجانی شدید میشه، اون رو «توجیهکننده» رفتارامون میدونیم:
«سرش داد زدم چون عصبانی بودم.»«از موقعیت فرار کردم چون مضطرب بودم.»«ارتباطم را قطع کردم چون حوصله کسی را نداشتم.»
اما یک نکته مهم در روانشناسی وجود دارد: هیجانات «دلیل» رفتار ما هستند، اما «مجوز» و توجیهکننده هر رفتاری نیستند.
بین «تجربه کردن یک هیجان» و «واکنش نشان دادن به آن»، یک مرز باریک اما تعیینکننده وجود دارد.اینکه از دست کسی عصبانی شوید طبیعی است؛ اما نحوه ابراز این عصبانیت اهمیت دارد.اینکه اضطراب را تجربه کنید قابل درک است؛ اما همیشه لازم نیست مطابق آن عمل کنید.اینکه عمیقاً ناراحت باشید بخشی از تجربه انسانی است؛ اما آسیب زدن به خود یا دیگران تنها راه پاسخ دادن به این درد نیست.هیجانها بخشی از تجربه ما هستند و رفتارها بخشی از مسئولیت ما.
اما چرا این تفکیک مهم است؟وقتی احساسات را به عنوان مجوزی برای رفتارهای مخرب میپذیریم، در واقع «قدرت انتخاب» و «عاملیت» خود را از دست میدهیم. در چنین شرایطی ما نقش قربانی هیجاناتمان را بازی میکنیم.
سلامت روان تنها به این معنا نیست که بدانیم چه حسی داریم؛ بلکه به این معناست که بیاموزیم بین «آنچه احساس میکنیم» و «آنچه انجام میدهیم» فاصلهای آگاهانه ایجاد کنیم. این فاصله همان جایی است که «شخصیت» و «مسئولیتپذیری» شکل میگیرد.
چطور این فاصله را ایجاد کنیم؟۱. نامگذاری هیجان: به محض هجوم احساس، آن را نامگذاری کنید (مثلاً: الان خشمگین هستم). این کار منطق شما را دوباره فعال میکند.۲. مکث آگاهانه: قبل از هر واکنش چند ثانیه زمان بخرید.۳. تأمل در پیامد: از خود بپرسید «آیا این رفتار، من را به ارزشهایم نزدیکتر میکند یا دورتر؟»
پذیرش هیجان به معنای تسلیم شدن در برابر آن نیست؛ بلکه به معنای شناخت آن است تا بتوانیم با آگاهی انتخاب کنیم.
شما معمولاً در کدام موقعیت بیشتر تحت تأثیر احساساتتان قرار میگیرید و کنترل رفتار برایتان سختتر میشود؟
گاهی وقتی هیجانی شدید میشه، اون رو «توجیهکننده» رفتارامون میدونیم:
«سرش داد زدم چون عصبانی بودم.»«از موقعیت فرار کردم چون مضطرب بودم.»«ارتباطم را قطع کردم چون حوصله کسی را نداشتم.»
اما یک نکته مهم در روانشناسی وجود دارد: هیجانات «دلیل» رفتار ما هستند، اما «مجوز» و توجیهکننده هر رفتاری نیستند.
بین «تجربه کردن یک هیجان» و «واکنش نشان دادن به آن»، یک مرز باریک اما تعیینکننده وجود دارد.اینکه از دست کسی عصبانی شوید طبیعی است؛ اما نحوه ابراز این عصبانیت اهمیت دارد.اینکه اضطراب را تجربه کنید قابل درک است؛ اما همیشه لازم نیست مطابق آن عمل کنید.اینکه عمیقاً ناراحت باشید بخشی از تجربه انسانی است؛ اما آسیب زدن به خود یا دیگران تنها راه پاسخ دادن به این درد نیست.هیجانها بخشی از تجربه ما هستند و رفتارها بخشی از مسئولیت ما.
اما چرا این تفکیک مهم است؟وقتی احساسات را به عنوان مجوزی برای رفتارهای مخرب میپذیریم، در واقع «قدرت انتخاب» و «عاملیت» خود را از دست میدهیم. در چنین شرایطی ما نقش قربانی هیجاناتمان را بازی میکنیم.
سلامت روان تنها به این معنا نیست که بدانیم چه حسی داریم؛ بلکه به این معناست که بیاموزیم بین «آنچه احساس میکنیم» و «آنچه انجام میدهیم» فاصلهای آگاهانه ایجاد کنیم. این فاصله همان جایی است که «شخصیت» و «مسئولیتپذیری» شکل میگیرد.
چطور این فاصله را ایجاد کنیم؟۱. نامگذاری هیجان: به محض هجوم احساس، آن را نامگذاری کنید (مثلاً: الان خشمگین هستم). این کار منطق شما را دوباره فعال میکند.۲. مکث آگاهانه: قبل از هر واکنش چند ثانیه زمان بخرید.۳. تأمل در پیامد: از خود بپرسید «آیا این رفتار، من را به ارزشهایم نزدیکتر میکند یا دورتر؟»
پذیرش هیجان به معنای تسلیم شدن در برابر آن نیست؛ بلکه به معنای شناخت آن است تا بتوانیم با آگاهی انتخاب کنیم.
۱۳۰
۱۷:۵۵
تا حالا شده یهویی یه خاطرهی خجالتآور از گذشته یادت اومده و هی اونو تو ذهنت مرور کنی و بگی چرا اینکارو کردم؟ 
این حالت رو عموما به اسم حملهی خجالت یا cringe attack میشناسن
️
اما دلیلش چیه؟
یکی از دلایلش میتونه این باشه که مغزت
در واقع داره یک اشتباه قدیمی رو دوباره پخش میکنه، چون میخواد از اون موقعیت درس بگیره
و مانع تکرارش بشه.ذهنت قصد آزار دادنت رو نداره
اما مشکل اینجاست که گاهی بین «درس گرفتن» و «خودسرزنشگری»
تفاوتی قائل نمیشه.
از طرفی، ممکنه دلیلش این باشه که امروز رشد کردی
و نگاهت نسبت به گذشته تغییر کرده.احساس خجالت در واقع نشونهای از این رشده
چون نشون میده دیگه اون آدم سابق نیستی.
حالا راهکار چیه؟
️به خودت استراحت بده. یادت باشه همه اشتباه میکنن و این لازمهی رشد کردنه
️کل موقعیت رو مرور کن نه فقط اون چند ثانیهی خجالتآور. حواست باشه یه وقت علل احتمالی و اتفاقایی که افتاد رو کنار نذاری و فقط روی اشتباهت متمرکز شی.
️به جای سرزنش خودت به این فکر کن که کدوم بخش اون خاطره و چرا داره اذیتت میکنه؟ آیا چیزی هست که هنوز حل نشده و لازمه الان اقدامی براش کنی؟
️به خودت یادآوری کن که اون اشتباه هم بخشی از روند رشد تو بوده. مثل بچهای که باید زمین بخوره تا راه رفتن رو یاد بگیره.
️شاید بهتر باشه به جای توجه کردن به یه خاطره خاص بیای داستان زندگیت رو بازبینی کنی. اینجوری میبینی که شاید حتی اون خجالت و اشتباه باعث شده تو قدم بعدیت رو بهتر برداری.
️ممکنه لازم باشه با یه آدم مطمئن دربارهش حرف بزنی تا یکی از بیرون گود ببینه که واقعا این اتفاق اونقدر که تو فکر میکنی فاجعه بوده؟
یادت باشه وقتی تو اون اشتباه رو بپذیری و دنبال درس گرفتن ازش باشی ذهنت هم میفهمه دیگه نیازی به حمله نیست.
تو آخرین بار کی حمله خجالت گرفتی؟چطور باهاش کنار اومدی؟
این حالت رو عموما به اسم حملهی خجالت یا cringe attack میشناسن
اما دلیلش چیه؟
از طرفی، ممکنه دلیلش این باشه که امروز رشد کردی
حالا راهکار چیه؟
تو آخرین بار کی حمله خجالت گرفتی؟چطور باهاش کنار اومدی؟
۱۰۲
۱۶:۱۳
این کلیپ معمولاً برای توضیح تفاوت بین «کمالگرایی» و «ثبات» به کار میره، اما من میخوام از زاویهی دیگهای بهش نگاه کنیم.
در این ویدیو هرکس سریعتر دیوارش رو تا ارتفاع مشخصی بالا ببره موفق میشه. بنابراین فردی که با دقت زیاد کار میکنه طبیعتاً عقب میمونه.
اما اگه هدف چیز دیگهای بود؟
فرض کنید قرار بود این دیوار بخشی از یک خونهی واقعی باشه. اون وقت کدوم یک از این دو نفر موفقتر بود؟کسی که با دقت و نظم دیوار میچینه یا کسی که فقط دنبال سرعت و تمام کردن کاره؟
اینجاست که مفهومی از روانشناسی اهمیت پیدا میکنه: انعطافپذیری شناختی (Cognitive Flexibility)
یعنی توانایی ذهن برای تطبیق شیوهی فکر و رفتار با شرایط و اهداف متغیر محیط. به زبان سادهتر (بر اساس این کلیپ) یعنی بدونی کِی باید سریعتر پیش بری و کِی باید دقیقتر عمل کنی.
در موقعیتی که هدف زودتر رسیدن به ارتفاع مشخصه دقت زیاد کارآمد نیست.اما اگر هدف ساخت یک سازهی پایدار باشه همون دقت و نظم تبدیل میشه به نقطهی قوت.
بنابراین مسئله این نیست که کمالگرایی همیشه بده یا خوب.بلکه مهم اینه که آیا میتونی بین موقعیتها جابهجا بشی؟آیا میتونی روش فکرت رو با شرایط هماهنگ کنی؟
انعطاف پذیری شناختی یعنی همین. اینکه بدونی چه زمانی لازمه رها کنی و چه زمانی لازمه دقیق عمل کنی.
به نظر شما چی باعث میشه کمالگرایی به ویژگی آسیب زننده تبدیل بشه؟
در این ویدیو هرکس سریعتر دیوارش رو تا ارتفاع مشخصی بالا ببره موفق میشه. بنابراین فردی که با دقت زیاد کار میکنه طبیعتاً عقب میمونه.
اما اگه هدف چیز دیگهای بود؟
فرض کنید قرار بود این دیوار بخشی از یک خونهی واقعی باشه. اون وقت کدوم یک از این دو نفر موفقتر بود؟کسی که با دقت و نظم دیوار میچینه یا کسی که فقط دنبال سرعت و تمام کردن کاره؟
اینجاست که مفهومی از روانشناسی اهمیت پیدا میکنه: انعطافپذیری شناختی (Cognitive Flexibility)
در موقعیتی که هدف زودتر رسیدن به ارتفاع مشخصه دقت زیاد کارآمد نیست.اما اگر هدف ساخت یک سازهی پایدار باشه همون دقت و نظم تبدیل میشه به نقطهی قوت.
بنابراین مسئله این نیست که کمالگرایی همیشه بده یا خوب.بلکه مهم اینه که آیا میتونی بین موقعیتها جابهجا بشی؟آیا میتونی روش فکرت رو با شرایط هماهنگ کنی؟
انعطاف پذیری شناختی یعنی همین. اینکه بدونی چه زمانی لازمه رها کنی و چه زمانی لازمه دقیق عمل کنی.
۱۱۵
۱۵:۴۰
تصور کنید زندگی شما یک شرکت است و شما مدیرعامل آن هستید.سؤال اینجاست: تمرکزتان را روی چه میگذارید؟روی استراتژیهای درونی شرکت (آنچه در کنترل شماست)،یا تلاش برای کنترل بازار و رقبا و آبوهوا (چیزهایی که بیرون از کنترل شما هستند)؟
این تصویر نقشهٔ «تاثیرگذاری» ماست.
بخشی از ذهنمان پر از چیزهایی است که یا نمیتوانیم کنترل کنیم یا کنترل کمی روی آن داریم؛ مثل رفتار دیگران، قضاوتشان درباره ما، گذشته یا گذر زمان. اما در مرکز ذهن، همان جایی که به ما وابسته است، چیزهایی وجود دارند که میتوانیم مدیریتشان کنیم.
عموماً به این تفکیک کانون کنترل (Locus of Control) میگویند. مفهومی که به ما یاد میدهد چطور تشخیص دهیم چه چیزهایی واقعاً در اختیار ما هستند و چه چیزهایی نه.
برخی دیدگاههای روانشناسی تاکید میکنند که تمایز بین کنترل پذیری درونی و کنترل بیرونی کمک میکند که اضطراب کمتر شود، نگرانیهای بیمورد کاهش پیدا کند و تمرکز انرژی ذهنی و عاطفی بر چیزهایی باشد که واقعا تحت تاثیر ما هستند.دانستن این موضوع کمک میکند که وقتی نتیجه مطلوب ما حاصل نمیشود کمتر احساس شکست کنیم؛ چون میدانیم که بعضی عوامل خارج از اختیارمان هستند.
افرادی که تمرکز خود را بر کنترل درونی میگذارند بیشتر احساس اثرگذاری، آرامش و رشد دارند. در مقابل، افرادی با کانون کنترل بیرونی اغلب احساس درماندگی یا خشم میکنند چون دائماً درگیر تغییر چیزهاییاند که خارج از دایرهی نفوذشان است.
۳۶
۱۳:۵۰