"ابوالمشاغل" از نادر ابراهیمیزندگینامهی خودنوشت بود دیگر، چه میتوان گفت؟نویسندهای که شغلهای زیادی را تجربه میکند و هر شغلی موثر است در بخشی از جهانبینیاش. البته که من کسی نیستم که دربارهی نادر ابراهیمی نظر خاصی داشته باشم، زندگیاش جالب بود و تلاشهایش قابل ستودن.1405 / 03 / 14
۹۴
۱۵:۲۷
۳۸
۱۶:۲۳
دوازدهم
۳۸
۱۶:۳۷
"آئورا" از کارلوس فوئنتسفیلیپه مونترو، تاریخدان جوانی که دنبال شغل میگردد، آگهی استخدامی میبیند که انگار دقیقاً برای او نوشته شده است. باید خاطرات یک ژنرال مرده را مرتب و بازنویسی کند؛ کاری که تنها شرطش این است که مدتی در خانهی قدیمی بیوهی ژنرال زندگی کند.در این خانه پیرزنی سالخورده زندگی میکند که تمام وجودش به گذشته گره خورده و دختری جوان به نام آئورا که زیباییاش در تضاد عجیبی با فضای فرسودهی خانه قرار دارد. فیلیپه کمکم جذب آئورا میشود، اما هرچه بیشتر در آن خانه میماند، بیشتر احساس میکند چیزی در این میان درست نیست؛ حرکات آدمها، رابطهی آن دو زن و حتی خودش، همه شبیه بخشی از نقشهای قدیمی هستند که سالها قبل نوشته شده است.اگر بخواهم از داستان بگویم، اتفاق اصلی شاید خیلی ساده باشد: جوانی وارد خانهای قدیمی میشود و عاشق دختری میشود که راز بزرگی دربارهی هویتش دارد.اما قدرت آئورا در اتفاقاتش نیست؛ در حسی است که به وجود میآورد. فوئنتس کاری میکند که همانطور که فیلیپه کمکم در فضای خانه گم میشود، خواننده هم مرز میان واقعیت و خیال را از دست بدهد. خانه فقط یک مکان نیست؛ انگار موجود زندهای است که گذشته را حفظ کرده و نمیگذارد چیزی فراموش شود.و ترس اصلی کتاب از یک هیولا یا نیروی ماورایی نمیآید؛ ترس از این است که انسان آنقدر به گذشته وابسته شود که دیگر نتواند خودش باشد. کنسوئلو نمیخواهد زمان را بپذیرد، نمیخواهد جوانی و عشق ازدسترفتهاش را رها کند، و برای همین گذشته را دوباره میسازد؛ اما بهایی که میپردازد، از دست دادن مرز میان خاطره و واقعیت است.نثر فوئنتس هم دقیقاً با همین ایده هماهنگ است. انتخاب روایت دومشخص باعث میشود خواننده فقط تماشاگر فیلیپه نباشد؛ انگار خودش وارد آن خانه میشود، خودش از راهروهای تاریک عبور میکند و خودش آرامآرام متوجه میشود که شاید چیزی که میخواند، آن چیزی نیست که در ابتدا تصور کرده بود. و این شمایید که در نهایت مرز رویا و حقیقت را گم خواهید کرد.آئورا کتابی دربارهی عشق نیست؛ یا حداقل فقط دربارهی عشق نیست. دربارهی ترس انسان از پیر شدن، از فراموش شدن و از پذیرفتن این حقیقت است که بهای به دست آوردن خودتان از دست دادن ارزشمندترین چیزی است که در زندگی دارید.1405 / 05 / 15
۵۱
۱۶:۳۷
سیزدهم
۱۷
۲۲:۱۱
"زندانی لاس لوماس" از کارلوس فوئنتس نیکلاس سارمینتو وکیل باهوش و فرصتطلبی است که با کلاشی، یکشبه ثروتمند میشود و صاحب خانهای بزرگ در لاس لوماس. اما بد حادثه او را برای مدتی خانهنشین میکند، و نیکلاس از سر استیصال تلفن را برمیدارد و آخرین تماس تلفنی را برقرار میکند، با شما. شما مخاطب مستقیم سارمینتو قرار میگیرید در یک مکالمهی یک طرفه و داستان او را میشنوید که چطور برآورده شدن تمام خواستههایش برعلیه او شده و مرز مالک و مملوک را از بین برده.فوئنتس اینجا مثل همیشه بیرحم است. (همیشهای در کار نیست، فقط یک کتاب دیگه ازش خوندم) آدمها را نه قهرمان میکند و نه کاملاً قربانی. فقط نشان میدهد چطور کسی که فکر میکند همه را بازی داده، در نهایت خودش زندانی بازی خودش میشود.
۱۹
۲۲:۱۱
نهم
۱۳
۵:۱۴
"سم برای صبحانه" از لمونی اسنیکت (دنیل هندلر)اگر مجموعه کتابهای "ماجراهای ناگوار" یا "بچههای بدشانس" را خوانده باشید لمونی اسنیکت را هم میشناسید، اگر نخوانده باشید هم باید بدانید که لمونی اسنیکت روایتگر داستان بچههای بدشانس است که هم یکی از شخصیتهای داستان محسوب میشود و هم نویسندهی کتاب، یعنی نویسندهی کتاب هست اما نه به سبک معمول که داستانی را روایت کند بدون آنکه نقشی در داستان داشته باشد، بلکه شخصیت خودش به عنوان راوی را حفظ میکند و دیدگاهش را هر لحظه بیان میکند.در "سم برای صبحانه" آقای اسنیکت خودش تنها شخصیت داستان هم هست، چون اینبار بدشانسی سراغ خودش آمده و اتفاقی برای صبحانه سم خورده است. همینجا لمونی اسنیکت خواننده را وارد ماجرایی میکند که قرار نیست یک معمای جنایی معمولی باشد. یعنی آقای اسنیکت قصد دارد معمای سم خوردن خود را حل کند اما نه به روشهای معمول و ترجیح میدهد نجات خود را به فلسفه بسپارد.اسنیکت در این کتاب به جای اینکه داستان را بر اساس مجموعهای از اتفاقات هیجانانگیز پیش ببرد، از یک موقعیت ساده استفاده میکند تا دربارهی چیزهایی مثل مرگ، حقیقت، هویت، دانستن و حتی خودِ داستانگویی سؤال کند. راوی، که همان لمونی اسنیکت است، به دنبال این میرود که بفهمد چه اتفاقی افتاده، اما هرچه بیشتر جستوجو میکند، بیشتر مشخص میشود که مسئله فقط پیدا کردن عامل مسمومیت نیست. او مدام به چیزهایی برخورد میکند که نمیتواند با اطمینان دربارهشان بگوید واقعیاند یا نه.یکی از نقاط قوت کتاب همین بازی دائمی با مرز واقعیت و داستان است. اسنیکت خودش را نه فقط راوی، بلکه بهعنوان یک شخصیت وارد کتاب کرده پس میتواند به راحتی و بی واسطه با مخاطب دربارهی نویسنده بودن، کتابهایی که نوشته، آدمهایی که میشناسد و چیزهایی که ممکن است خواننده دربارهی او بداند یا نداند، صحبت میکند. نتیجه چیزی میان داستان، جستار فلسفی و معمایی بسیار درهم است.البته اگر از "سم برای صبحانه" انتظار یک داستان معمایی با ریتم تند، سرنخهای دقیق و یک پایان رضایتبخش به معنای معمول داشته باشید، احتمالاً کتاب ناامیدتان میکند. بسیاری از مسیرهایی که داستان باز میکند عمداً به پاسخ قطعی نمیرسند و گاهی گفتوگوهای سردرگم کننده و بازیهای زبانی جای پیشروی داستان را میگیرند. بنابراین کتاب بیشتر از اینکه بخواهد خواننده را وادار کند بپرسد "قاتل کیست؟"، میخواهد او را با سؤالهایی مثل "از کجا مطمئنیم چیزی را که میدانیم درست است؟" و "اگر یک داستان دربارهی واقعیت حرف بزند، چقدر میتوانیم به راوی آن اعتماد کنیم؟" درگیر کند.در نهایت سم برای صبحانه کتابی نیست که برای ارزش روایت و معمای هیجانانگیز و داستانپردازی بینظیرش پیشنهادش کنم (از یک کتاب کودک و نوجوان چه انتظاری داریم؟)اما اگر از کتابهایی خوشتان میآید که با فرم داستان بازی میکنند، راوی قابلاعتماد ندارند و بین داستان و فلسفه رفتوآمد میکنند، "سم برای صبحانه" میتواند تجربهی جالبی باشد. اما اگر دنبال یک معمای جنایی سرراست هستید، احتمالا بهتر است سراغ کتاب دیگری بروید.
1405/06/23
1405/06/23
۱۷
۵:۱۴
دهم
۴
۱۷:۴۳
بارتلبی محرر، یک نوولا از هرمان ملویل.راوی داستان یک وکیل نیویورکی است که در دفترش چند کارمند دارد و برای مدتی یک کاتب جدید استخدام میکند: بارتلبی.کار بارتلبی این است که اسناد حقوقی را رونویسی کند؛ کاری بسیار تکراری و خستهکننده. او در ابتدا کارمند بسیار خوبی است، حتی به نظر میرسد از بقیه منظمتر و سختکوشتر باشد. تا اینکه یک روز که وکیل از او میخواهد در بررسی یک سند به بقیه کمک کند، بارتلبی جواب میدهد: "ترجیح میدهم که نه."و بعد از مدتی این تقریبا تنها پاسخی است که از بارتلبی میتوان شنید.ملویل هیچ توضیح مشخصی دربارهی رفتار بارتلبی به ما نمیدهد، نمیشود مشخص کرد که او دیوانه شده، افسرده است یا فقط میخواهد مرزهای آزادی و ارادهی بشری را امتحان کند. میتوان رفتار بارتلبی را نوعی امتناع از مشارکت در ساختارهای اجتماعی دانست، و بعد از مدتی به نظر میرسد او از مشارکت در خود زندگی هم دست برمیدارد؛ انگار او میخواهد از تمام مفهوم اراده و انتخاب در افراطیترین حالت ممکن استفاده کند: انتخاب نخواستن همهچیز.ما داستان را از دیدگاه راوی دنبال میکنیم، همان وکیلی که بارتلبی را استخدام کرده بود و این باعث شده تا استیصال و سردرگمی برخورد با کسی که نه توضیحی میدهد و نه انگیزهی مشخصی دارد را درک کنیم. انتخاب این زاویه دید باعث میشود بارتلبی را از نگاه انسانی ببینیم که مدام تلاش میکند رفتار او را بفهمد، توجیه کند و در چارچوبهای آشنای خود قرار دهد و هر بار با جملهی "ترجیح میدهم که نه" ناکام میماندابهام بیش از حد داستان شاید اگر در داستان دیگری بود بزرگترین نقطهی ضعف داستان میشد اما اینجا، ابهام اصلیترین چیزی است که به داستان معنا میدهد.همین امتناع آرام و بیتوضیح بارتلبی باعث شد شخصیت واقعا ملموسی باشد، اقلا برای من. اینکه گاهی انسان لزوما با چیزی مخالفت نداشته باشد، بلکه صرفا ترجیح دهد در آن شرکت نکند برای من کاملا قابل درک است. در بارتلبی، این "ترجیح میدهم که نه" آنقدر پیش میرود که از یک انتخاب ساده به شیوهای برای مواجهه با تمام جهان تبدیل میشود. شاید من تا این حد پیش نروم، اما این میل به کنار ایستادن و عدم مشارکت، خواسته اکثر روزهای من بوده و هست. و شاید همین است که پایان داستان را برایم جالبتر میکند: بارتلبی آنقدر از جهان فاصله میگیرد که دیگر جایی برای بازگشت باقی نمیماند."Ah Bartleby! Ah humanity!"
1405/06/30
1405/06/30
۴
۱۷:۴۳