و تهران همین امشب!
۱۶۵
۲۰:۴۰
همین چند روز پیش سالگرد شهادت یحیی سنوار بود. کسی که حماسهی هفت اکتبر را طراحی و اجرا کرد.
حماسهای از مقاومت در زمانی که دنیا انتظار داشت مردم فلسطین قربانیان خوشرفتاری باشند، او و یارانش تصمیم گرفتند قربانیهای پرخروش، مظلوم و خونآلودی باشند تا دستهای کثیف را با خون کودکانشان رسوا کنند.
و حالا این پرچم فلسطین در اعتراضات دانشآموزان فرانسوی در میدان رپابلیک پاریس است که به اهتزاز درآمده.
حالا بسیاری از مردم جهان فهمیدهاند که قضیهی فلسطین تنها مربوط به فلسطین نیست، بلکه سرنوشت انسانها و انسانیتشان به سرنوشت فلسطین وابسته است.
حماسهای از مقاومت در زمانی که دنیا انتظار داشت مردم فلسطین قربانیان خوشرفتاری باشند، او و یارانش تصمیم گرفتند قربانیهای پرخروش، مظلوم و خونآلودی باشند تا دستهای کثیف را با خون کودکانشان رسوا کنند.
و حالا این پرچم فلسطین در اعتراضات دانشآموزان فرانسوی در میدان رپابلیک پاریس است که به اهتزاز درآمده.
حالا بسیاری از مردم جهان فهمیدهاند که قضیهی فلسطین تنها مربوط به فلسطین نیست، بلکه سرنوشت انسانها و انسانیتشان به سرنوشت فلسطین وابسته است.
۱۴۶
۸:۵۳
پاسخ درخور و وزین مادر یکی از بچههای شهید میناب به یک شیاد وطنفروش
۱۳۷
۱۲:۴۲
۱۲۳
۱۶:۲۸
بهوقت شاهدبازی
۱۲۳
۱۶:۲۸
این ویدئو رو یکی از دوستام خیلی اتفاقی دیده بود و برام فرستاد. خودم هم برای اولین بار دیدمش.
روزهای اول جنگ بود. ما تقریباً هرشب میرفتیم تجمعات میدانی. هرشب یه میدون، از اون تجربهها عکس میگرفتم و همینجا دربارهاش مینوشتم.
این ویدئو مال یکی از همین شبهای اول جنگ است.
اون شبها اصرار داشتم بدون حجاب باشم و سخت بود. میخواستم بقیه ببینند و بدونند که برای ایستادن پای وطن، لازم نیست در همهی عقایدمون مشترک باشیم. که قرار نیست دفاع میهنی هم فقط ملک طلق یک گروه باشه.
شبی که تجریش رفتیم این خانم ازم خواست که باهاش حرف بزنم. سوالاتش مربوط به نوع حجابم بود و اینکه مسائل اقتصادی دارم یا نه. کلیشههای همیشگی.
سخت بود جواب دادن بهش. بنظرم بدیهی بود و اصلا اینجور سوژه بودن برام ناراحت کننده بود. دوروبرم صدا زیاد بود و صدای خودم رو هم نمیشنیدم. با این حال سعی کردم جواب بدم و یک شهروند خوب باشم.
همون موقع یه آقایی هم ازم خواست باهاش حرف بزنم. گیر افتاده بودم، گفتم نه، اصرار کرد، قبول کردم، نتیجه یه فاجعهی کامل بود!
پسر ازم پرسید چرا اینجام درحالیکه حجاب ندارم. بهش گفتم چون این ماجرا ابدا ربطی به حجاب نداره و من اینجام چون باید باشم. بعد با وقاحت تمام پرسید: چرا از اسراییل دفاع نمیکنی؟ چرا پشت نتانیاهو واینمیستی و بهش نمیگی ما رو بزنه؟ داد زدم: چطور جرأت میکنی این سوال رو از من بپرسی؟ میکروفون رو با خشم از لباسم کندم و پرت کردم سمتش، با صدای خودم داد زدم، جوری که توی اون شلوغی هم بشنوه: مشکل شما همینه، یهجور بیشتر بلد نیستید آدمها رو ببینید یا شبیه شما هستند و خوبن یا شبیه شما نیستند و دشمن انساناند.
همسرم که بچه رو توی بغلش گرفته بود اومد طرفم. بهش گفتم چی ازم پرسیده. فقط از اونجا دورم کرد.
ما راه درازی رو در شبهای کوتاهی طی کردهایم. هنوز خستهایم و راه زیادی در پیش داریم اما حالا که به عقب نگاه میکنم بنظرم خوب پیش آمدهایم.
در همین کانال بیشتر کسانی که من را دنبال میکنند، سبک زندگی و بعضی ارزشهایشان خیلی با من فرق داره و در همین ماهها خیلی از دوستانی که شبیه به من بودند دیگر کنارم نیستند.
ما یک تاریخ فرهنگی طولانی از تعارض، تضاد، هماهنگی و تداوم داریم و این شیوهای است که یک تمدن ساخته میشود؛ تمدن ایرانی.
روزهای اول جنگ بود. ما تقریباً هرشب میرفتیم تجمعات میدانی. هرشب یه میدون، از اون تجربهها عکس میگرفتم و همینجا دربارهاش مینوشتم.
این ویدئو مال یکی از همین شبهای اول جنگ است.
اون شبها اصرار داشتم بدون حجاب باشم و سخت بود. میخواستم بقیه ببینند و بدونند که برای ایستادن پای وطن، لازم نیست در همهی عقایدمون مشترک باشیم. که قرار نیست دفاع میهنی هم فقط ملک طلق یک گروه باشه.
شبی که تجریش رفتیم این خانم ازم خواست که باهاش حرف بزنم. سوالاتش مربوط به نوع حجابم بود و اینکه مسائل اقتصادی دارم یا نه. کلیشههای همیشگی.
سخت بود جواب دادن بهش. بنظرم بدیهی بود و اصلا اینجور سوژه بودن برام ناراحت کننده بود. دوروبرم صدا زیاد بود و صدای خودم رو هم نمیشنیدم. با این حال سعی کردم جواب بدم و یک شهروند خوب باشم.
همون موقع یه آقایی هم ازم خواست باهاش حرف بزنم. گیر افتاده بودم، گفتم نه، اصرار کرد، قبول کردم، نتیجه یه فاجعهی کامل بود!
پسر ازم پرسید چرا اینجام درحالیکه حجاب ندارم. بهش گفتم چون این ماجرا ابدا ربطی به حجاب نداره و من اینجام چون باید باشم. بعد با وقاحت تمام پرسید: چرا از اسراییل دفاع نمیکنی؟ چرا پشت نتانیاهو واینمیستی و بهش نمیگی ما رو بزنه؟ داد زدم: چطور جرأت میکنی این سوال رو از من بپرسی؟ میکروفون رو با خشم از لباسم کندم و پرت کردم سمتش، با صدای خودم داد زدم، جوری که توی اون شلوغی هم بشنوه: مشکل شما همینه، یهجور بیشتر بلد نیستید آدمها رو ببینید یا شبیه شما هستند و خوبن یا شبیه شما نیستند و دشمن انساناند.
همسرم که بچه رو توی بغلش گرفته بود اومد طرفم. بهش گفتم چی ازم پرسیده. فقط از اونجا دورم کرد.
ما راه درازی رو در شبهای کوتاهی طی کردهایم. هنوز خستهایم و راه زیادی در پیش داریم اما حالا که به عقب نگاه میکنم بنظرم خوب پیش آمدهایم.
در همین کانال بیشتر کسانی که من را دنبال میکنند، سبک زندگی و بعضی ارزشهایشان خیلی با من فرق داره و در همین ماهها خیلی از دوستانی که شبیه به من بودند دیگر کنارم نیستند.
ما یک تاریخ فرهنگی طولانی از تعارض، تضاد، هماهنگی و تداوم داریم و این شیوهای است که یک تمدن ساخته میشود؛ تمدن ایرانی.
۱۲۴
۲۰:۵۱
گلهای پاییزی افسونگری رنگها در پیادهروی محله
۸۰
۲۰:۰۶
خانهتکانی پاییزی گل و گلدان
۹۸
۲۰:۱۰
آیا جنگ فقط شلیک گلولهها و صدای پدافندها و لرزش شیشههاست؟ این لحظههایی که ما تجربه میکنیم پس چیست؟این خبرخواندنها،این دلهرهها، این لرزش دلها،این هولِ دور بودن از خانه، این ترس مدرسه رفتن بچه،این دوربودن عجیبِ آخرهفتهها،این اگر جنگ نشد میرویم و اگر جنگ نشد میبنمتها،اینها همه صلح است؟
ما که زندگی کردن را بلدیم حتی اگر خردهریزهایش را هی از کولهی اضطراری برداریم و دوباره بگذاریمش همانجا،اماامااین رسمش نباید باشد.
پاییز هم از نیمه گذشت.
ما که زندگی کردن را بلدیم حتی اگر خردهریزهایش را هی از کولهی اضطراری برداریم و دوباره بگذاریمش همانجا،اماامااین رسمش نباید باشد.
پاییز هم از نیمه گذشت.
۴۲
۱۹:۵۲
روزگار نهجنگ و نهصلحِ ما
۴۲
۱۹:۵۴