لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل نسیم بهشتن
۲.۲ هزار عضو

نسیم بهشت

مشاهده در وب بله
۲۶ مهر
بازارسال شده از نجات بیزنیس با پروشات
thumbnail
یه کچل ، یه عالمه خنده! undefined‍🦲undefined

کچل خاااان رو دیدی ؟

پس هنوز خنده واقعی رو ندیدی !undefined

بدوووو عضو شو تا نپاکیدم undefined
undefined

https://eitaa.com/joinchat/304808517C51502e0e5b
ورود کچلا ممنوع undefinedundefinedundefined

۱

۷:۲۶

.
ناگفته های طبِ سنتی برای هرگروه خونی undefined گروه خونیت چیه لَمسِش کُنundefined

🩸گروه خونی +O 🩸گروه خونی B+
🩸گروه خونی _O 🩸گروه خونی B-
🩸گروه خونی A+ 🩸گروه خونی AB+
🩸گروه خونی A- 🩸گروه خونی AB-


  • 🫠کاش زودتر بهمون میگفتنundefined
  • ۳۰۷

    ۷:۲۷

    در حضور اميرالمومنین‌ﷺ،از ثروت شاميان و فقر عراقی‌ها صحبت شد!حضرت فرمود:آيا نمی‌‌دانيد كه میزان عقل مردم همجزء روزی آنها به حساب می‌‌آيد؟!

    مشکاة الأنوار، ج۱ ص۲۵۱

    ۲۹۹

    ۷:۵۱

    بازارسال شده از گسترده فراد
    thumbnail
    راز داشتن پوست و مویی بی‌نقص، فقط در یک انتخاب درسته! 🤍undefined
    از محافظت کامل پوست در برابر آفتاب و لک با جدیدترین ضدآفتاب‌های فیوژن واتر، تا جوان‌سازی دور چشم و تقویت ابروها…
    محصولات تخصصی و سوئیسی تراست (TRUST) دقیقاً همون چیزیه که روتین پوستی شما کم داره! undefined🧴
    undefined ارسال سریع به سراسر کشورundefined مشاوره تخصصی و رایگان قبل از خرید
    undefined زیبایی و سلامت پوستت رو با خیال راحت به ما بسپار! undefined
    undefined جهت ثبت سفارش و مشاوره رایگان به کانال ما بپیوندید:
    undefined ble.ir/join/B3ym8BAdfNundefined https://t.me/Lumira_Trust

    ۷

    ۷:۵۱

    🪸undefined🪸undefined🪸undefined🪸undefined🪸

    ۳۱۴

    ۷:۵۱

    thumbnail
    ۱۱روز قبل شهادت
    undefined۶
    undefined۲
    undefined۱

    ۲۸۲

    ۸:۳۷

    thumbnail
    undefinedیا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه#باعشق‌تو‌بر‌می‌خیزمقسمت#اولتمام توانم را توی پاهام جمع کردم و نفهمیدم چه جوری از اون جهنم بیرون زدم.فاصله ی سالن تا در حیاط را با تمام سرعت طی کردم، دست انداختم و قفل در رو کشیدم و همزمان فریادهای عصبی مردی را پشت سرم می شنیدم که تصمیم به نابودی زندگیم گرفته بود. ثمین! کدوم گوری داری میری؟ اگه پاتو از در بیرون بذاری میام دنبالت، زندت نمیذارم
    اما من اونقدر ترسیده بودم که بدون توجه به تهدیدهای اون مرد و تاریکی اون وقتِ شب، بی‌درنگ از خونه بیرون زدم.
    فقط دلم می خواست فرار کنم و تا میتونم از اون خونه و آدم هاش دور بشم.
    به سرعت خودم را به خیابون رسوندم، اما نزدیک نیمه شب بود و خلوتیِ خیابون، ترس و اضطرابم را چند برابر کرده بود.
    همچنان به پاهام التماس می کردم که سرعتشون را برای فرار بیشتر کنند.
    چهار ستون بدنم از شدت ترس به رعشه درآمده بود و اشک بی مهابا از چشمم میبارید.
    وحشت و ترس، جرأت هق هق زدن  رو هم ازم گرفته بود.  دستم را محکم جلوی دهانم گرفته بودم تا مبادا کسی صدای گریه دخترک تنهایی رو اون موقع شب بشنوه.
    وساکت و بی صدا اشک می ریختم.
    ملتمس و مستاصل، هر از گاهی بر می‌گشتم و اطراف خیابون رو نگاه  می کردم.
    دنبال ناجی می‌گشتم تا به دادم برسه... اما دریغ...
    اون موقع شب به ندرت فقط ماشین‌هایی را می‌دیدم که به سرعت رد می‌شدند و توجهی به اطرافشان نداشتند.
    با همون حال خراب راهم را توی پیاده رو های خلوت ادامه می‌دادم و ترسم هر لحظه بیشتر می شد، که صدای بوق ماشین توجهم را جلب کرد.
    با وحشت برگشتم و نگاهی کردم.
    دوتا مرد جوون سوار ماشین سیاه رنگی بودند که راحت می‌شد از نگاه های کثیفشون، پی به قصد و غرضشون برد.
    هر دو با لبخند مشمئزکننده ای به من چشم دوخته بودند.
    جوان کنار راننده، سرش رو از پنجره ماشین بیرون آورده بود و با لحن آزاردهنده‌ای من را مورد خطاب قرار داد:
    جون...چه عروسک قشنگی... چه لباس‌های خوشگلی... اینجا چیکار می کنی؟ بیا برسونیمت،در خدمت باشیم
    لحظه‌ای باز شدن در ماشین را دیدم و دروغ نیست اگه بگم تمام قلبم از جا کنده شد.اگه توی این تنهایی و تاریکی دست این حیوون‌ها به من می‌رسید، قطعاً مرگ برام شیرین‌ترین اتفاق بود.چشم های خیسم از شدت ترس، تا منتها الیه گشاد شده بود و بی اختیار یکی دو قدم به عقب برداشتم.  این حرکت من از چشم اون دوتا دور نموند و باز همون پسر جوان با لبخندی که حالا پهن تر شده بود گفت:_ از چی میترسی خانم سیندرلا؟ ما که کاریت نداریم. فقط میگم این موقع شب پیاده نرو بیا برسونمیتو بلافاصله جَوون دیگه که راننده بود هم از ماشین پیاده شد.دیگه موندن رو جایز ندونستم و دوباره با تمام توان شروع به دویدن کردم. اما من با این توان و سرعت مگه می تونستم از دستشون فرار کنم؟نیم نگاهی به عقب انداختم، با فاصله کمی با ماشین پشت سرم می اومدند.ومن دیگه باید فاتحه خودم رو می‌خوندم.وحشت تمام وجودم را گرفته بود و به شدتِ گریه ام اضافه شده بود.نگاهم به ورودی کوچه باریکی افتاد، بهترین راه همین بود، وارد کوچه شدم تا نتونند با ماشین دنبالم بیاند.همچنان در تاریکی می دویدم وجرأت برگشتن و نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم.تا نفس داشتم توی  کوچه پس کوچه های خلوت و‌کم نور دویدم و وقتی مطمئن شدم از پشت سرم صدای نمیاد چند لحظه ایستادم تا نفسی تازه کنم.هنوز هم ذره ای از ترس و وحشتم کم نشده بود اما دیگه نه نایی برای دویدن داشتم و نه حتی اشکی برای ریختن.مستاصل مونده بودم، نمیدونستم کجا باید برم و چه کار باید بکنم؟فقط می دونستم نباید اونجا بمونم.از شدت نفس نفس زدن، قفسه سینه ام تیر میکشید.کشون کشون راهم رو ادامه می دادم. همه جا تاریک بود و سکوت نیمه شب.از چندتا کوچه گذشتم تا به خیابان رسیدم. قسمتی از اون خیابون که از همه جا پر نور تر بود توجهم رو جلب کرد.راهم رو به اون سمت کج کردم شاید  بتونم از کسی کمک بگیرم.فاصله ام با اون مکان کمتر شده بود و حالا بهتر میتونستم شرایط اون مکان رو برای خودم آنالیز  کنم.نورهای سبز و قرمز و نورافکنی که بالای ایستگاه صلواتی تعبیه شده بود این فضا را روشن کرده بود.جماعتی از مردهای پیر و جوان هم در اطراف ایستگاه صلواتی مشغول کار بودند.یکی زمین رو جارو می زد، یکی توی وان بزرگ کنار پیاده‌رو استکانها را می شُست، یکی پرچم ها را مرتب می‌کرد و..
    undefined️کپی برداری پیگرد قانونی و‌الهی داردundefined️undefinedنویسنده:#ققنوس(ن.ق)
    undefined۲

    ۱۰۶

    ۱۲:۵۷

    برای حاجات سخت ۱۳۳ بار #صـلـــواتبا (عجل فرجهم)بفرستید و به روححضرت ام البنین سلام‌الله‌علیها هدیه کنید .به خدا قسم فوری حاجت می گیرید .
    - شیخ نخودکی "رحمت‌الله‌علیه" .
    undefined۱

    ۱۰۳

    ۱۲:۵۷

    thumbnail
    undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #پارت564🍁🍃🍂🍁
    undefined️مـسـیـراشـتـبـاهundefined️
    پنج سیخ جگری که سفارش داده بود رو زیر نگاه مهربونی وگاهی شوخی وتهدید لقمه های که میگرفت رو خوردم صندلی رو عقب کشید وبلند شد
    _چیز دیگه ای نمیخوای سفارش بدم
    _نه دستت درد نکنه
    از روی صندلی بلند شدم سمت صندوق رفتیم هزینه رو حساب کرد کارت و رسید رو از حسابدار گرفت وتشکر کرد سمت در رفتیم در رو باز کرد بیرون رفتیم
    ریموت ماشین رو زد سوار شدیم ماشین رو راه انداخت
    _بریم خونه خودمون ؟
    _پس بریم کجا؟
    _خونه مامانت یا خونه بابا اینا
    _نه اونجا بریم خونه خودمون از برنامه امروز جا موندم
    _باشه عزیزم
    کوچه وخیابون های که راه میانبر داشتن رو رد کرد وارد کوچه شد و جلوی در ترمز گرفت
    _برم اداره کارم تموم بشه میام اگر کاری داشتی یاحالت بد شد سریع بهم زنگ بزن
    _خوبم نگران نباش چشم
    _چشم های قشنگت بی بلا نهار هم درست نکن یه چیزی میارم
    از هول شدنش خنده م گرفت
    _حالم خوبه چرا انقد هول ونگرانی ،نهار هم میتونم درست کنم از الان لوس بشم تا به دنیا اومدنش پوستت کنده میشه میشه ها
    _لوس که هستی پوستم هم کنده شد فدای سر هر دوتاتون

    _باید یه خط قرمزهای رو مشخص کنم از دوست داشتنت کم نشه
    خنده صدا داری کرد
    _حسود خانوم برو دیرم شد
    در ماشین باز کردم پیاده شدم وخداحافظی کردم در روبستم بعد از خارج ماشین از کوچه سمت در رفتم کلیدرو از کیفم بیرون آوردم در روباز کردم وداخل رفتم بادیدن گل های داخل حیاط لبخندی روی لبم نشست
    دست از نرده های کنار پله ها گرفتم وبالا رفتم در راهرو روباز کردم وارد هال شدم کیف وچادرم رو روی دسته مبل انداختم ونشستم وچشم هام روبستمچی فکر میکردم چی شد با این شرایط فکر نکنم دیگه بتونم درس بخونم دانشگاه برم باید بیخیالش بشم بهتر به ندا زنگ بزنم باهاش حرف بزنم ببینم نظرش چیه باید چکار کنمundefinedundefinedundefinedundefined       "نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
    undefined️براساس واقعیتundefined️
    undefinedکُپی حَرام اَستundefined و پیگرد الهی و قانونی داردundefined
    undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
    undefined۲
    undefined۲

    ۱۰۲

    ۱۲:۵۹

    یکشنبه س ...‌و متعلق به آقا امیرالمومنین و خانم جانمون حضرت زهرا(س)...چیکار کردیم امروز براشون...؟!موافقید یه سیل صلوات هدیه بدیم بهشون..؟نفری ۵ تا #صـلـوات به آقا امیرالمومنین و حضرت زهرا(س)هدیه کنیم می‌دونید چقدر می‌شه...؟

    #یا_امیرالمومنین_ع❤️#یکشنبه_های_علوی_فاطمی💚
    undefined۲
    undefined۱

    ۸۶

    ۱۳:۰۹