بازارسال شده از نجات بیزنیس با پروشات
یه کچل ، یه عالمه خنده!
🦲
کچل خاااان رو دیدی ؟
پس هنوز خنده واقعی رو ندیدی !
بدوووو عضو شو تا نپاکیدم

https://eitaa.com/joinchat/304808517C51502e0e5b
ورود کچلا ممنوع


کچل خاااان رو دیدی ؟
پس هنوز خنده واقعی رو ندیدی !
بدوووو عضو شو تا نپاکیدم
https://eitaa.com/joinchat/304808517C51502e0e5b
ورود کچلا ممنوع
۱
۷:۲۶
.
ناگفته های طبِ سنتی برای هرگروه خونی
گروه خونیت چیه لَمسِش کُن
🩸گروه خونی +O 🩸گروه خونی B+
🩸گروه خونی _O 🩸گروه خونی B-
🩸گروه خونی A+ 🩸گروه خونی AB+
🩸گروه خونی A- 🩸گروه خونی AB-
🫠کاش زودتر بهمون میگفتن
ناگفته های طبِ سنتی برای هرگروه خونی
🩸گروه خونی +O 🩸گروه خونی B+
🩸گروه خونی _O 🩸گروه خونی B-
🩸گروه خونی A+ 🩸گروه خونی AB+
🩸گروه خونی A- 🩸گروه خونی AB-
۳۰۷
۷:۲۷
در حضور اميرالمومنینﷺ،از ثروت شاميان و فقر عراقیها صحبت شد!حضرت فرمود:آيا نمیدانيد كه میزان عقل مردم همجزء روزی آنها به حساب میآيد؟!
مشکاة الأنوار، ج۱ ص۲۵۱
مشکاة الأنوار، ج۱ ص۲۵۱
۲۹۹
۷:۵۱
بازارسال شده از گسترده فراد
راز داشتن پوست و مویی بینقص، فقط در یک انتخاب درسته! 🤍
از محافظت کامل پوست در برابر آفتاب و لک با جدیدترین ضدآفتابهای فیوژن واتر، تا جوانسازی دور چشم و تقویت ابروها…
محصولات تخصصی و سوئیسی تراست (TRUST) دقیقاً همون چیزیه که روتین پوستی شما کم داره!
🧴
ارسال سریع به سراسر کشور
مشاوره تخصصی و رایگان قبل از خرید
زیبایی و سلامت پوستت رو با خیال راحت به ما بسپار!
جهت ثبت سفارش و مشاوره رایگان به کانال ما بپیوندید:
ble.ir/join/B3ym8BAdfN
https://t.me/Lumira_Trust
از محافظت کامل پوست در برابر آفتاب و لک با جدیدترین ضدآفتابهای فیوژن واتر، تا جوانسازی دور چشم و تقویت ابروها…
محصولات تخصصی و سوئیسی تراست (TRUST) دقیقاً همون چیزیه که روتین پوستی شما کم داره!
۷
۷:۵۱
🪸
🪸
🪸
🪸
🪸
۳۱۴
۷:۵۱
۱۱روز قبل شهادت
۲۸۲
۸:۳۷
اما من اونقدر ترسیده بودم که بدون توجه به تهدیدهای اون مرد و تاریکی اون وقتِ شب، بیدرنگ از خونه بیرون زدم.
فقط دلم می خواست فرار کنم و تا میتونم از اون خونه و آدم هاش دور بشم.
به سرعت خودم را به خیابون رسوندم، اما نزدیک نیمه شب بود و خلوتیِ خیابون، ترس و اضطرابم را چند برابر کرده بود.
همچنان به پاهام التماس می کردم که سرعتشون را برای فرار بیشتر کنند.
چهار ستون بدنم از شدت ترس به رعشه درآمده بود و اشک بی مهابا از چشمم میبارید.
وحشت و ترس، جرأت هق هق زدن رو هم ازم گرفته بود. دستم را محکم جلوی دهانم گرفته بودم تا مبادا کسی صدای گریه دخترک تنهایی رو اون موقع شب بشنوه.
وساکت و بی صدا اشک می ریختم.
ملتمس و مستاصل، هر از گاهی بر میگشتم و اطراف خیابون رو نگاه می کردم.
دنبال ناجی میگشتم تا به دادم برسه... اما دریغ...
اون موقع شب به ندرت فقط ماشینهایی را میدیدم که به سرعت رد میشدند و توجهی به اطرافشان نداشتند.
با همون حال خراب راهم را توی پیاده رو های خلوت ادامه میدادم و ترسم هر لحظه بیشتر می شد، که صدای بوق ماشین توجهم را جلب کرد.
با وحشت برگشتم و نگاهی کردم.
دوتا مرد جوون سوار ماشین سیاه رنگی بودند که راحت میشد از نگاه های کثیفشون، پی به قصد و غرضشون برد.
هر دو با لبخند مشمئزکننده ای به من چشم دوخته بودند.
جوان کنار راننده، سرش رو از پنجره ماشین بیرون آورده بود و با لحن آزاردهندهای من را مورد خطاب قرار داد:
جون...چه عروسک قشنگی... چه لباسهای خوشگلی... اینجا چیکار می کنی؟ بیا برسونیمت،در خدمت باشیملحظهای باز شدن در ماشین را دیدم و دروغ نیست اگه بگم تمام قلبم از جا کنده شد.اگه توی این تنهایی و تاریکی دست این حیوونها به من میرسید، قطعاً مرگ برام شیرینترین اتفاق بود.چشم های خیسم از شدت ترس، تا منتها الیه گشاد شده بود و بی اختیار یکی دو قدم به عقب برداشتم. این حرکت من از چشم اون دوتا دور نموند و باز همون پسر جوان با لبخندی که حالا پهن تر شده بود گفت:_ از چی میترسی خانم سیندرلا؟ ما که کاریت نداریم. فقط میگم این موقع شب پیاده نرو بیا برسونمیتو بلافاصله جَوون دیگه که راننده بود هم از ماشین پیاده شد.دیگه موندن رو جایز ندونستم و دوباره با تمام توان شروع به دویدن کردم. اما من با این توان و سرعت مگه می تونستم از دستشون فرار کنم؟نیم نگاهی به عقب انداختم، با فاصله کمی با ماشین پشت سرم می اومدند.ومن دیگه باید فاتحه خودم رو میخوندم.وحشت تمام وجودم را گرفته بود و به شدتِ گریه ام اضافه شده بود.نگاهم به ورودی کوچه باریکی افتاد، بهترین راه همین بود، وارد کوچه شدم تا نتونند با ماشین دنبالم بیاند.همچنان در تاریکی می دویدم وجرأت برگشتن و نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم.تا نفس داشتم توی کوچه پس کوچه های خلوت وکم نور دویدم و وقتی مطمئن شدم از پشت سرم صدای نمیاد چند لحظه ایستادم تا نفسی تازه کنم.هنوز هم ذره ای از ترس و وحشتم کم نشده بود اما دیگه نه نایی برای دویدن داشتم و نه حتی اشکی برای ریختن.مستاصل مونده بودم، نمیدونستم کجا باید برم و چه کار باید بکنم؟فقط می دونستم نباید اونجا بمونم.از شدت نفس نفس زدن، قفسه سینه ام تیر میکشید.کشون کشون راهم رو ادامه می دادم. همه جا تاریک بود و سکوت نیمه شب.از چندتا کوچه گذشتم تا به خیابان رسیدم. قسمتی از اون خیابون که از همه جا پر نور تر بود توجهم رو جلب کرد.راهم رو به اون سمت کج کردم شاید بتونم از کسی کمک بگیرم.فاصله ام با اون مکان کمتر شده بود و حالا بهتر میتونستم شرایط اون مکان رو برای خودم آنالیز کنم.نورهای سبز و قرمز و نورافکنی که بالای ایستگاه صلواتی تعبیه شده بود این فضا را روشن کرده بود.جماعتی از مردهای پیر و جوان هم در اطراف ایستگاه صلواتی مشغول کار بودند.یکی زمین رو جارو می زد، یکی توی وان بزرگ کنار پیادهرو استکانها را می شُست، یکی پرچم ها را مرتب میکرد و..
۱۰۶
۱۲:۵۷
برای حاجات سخت ۱۳۳ بار #صـلـــواتبا (عجل فرجهم)بفرستید و به روححضرت ام البنین سلاماللهعلیها هدیه کنید .به خدا قسم فوری حاجت می گیرید .
- شیخ نخودکی "رحمتاللهعلیه" .
- شیخ نخودکی "رحمتاللهعلیه" .
۱۰۳
۱۲:۵۷
پنج سیخ جگری که سفارش داده بود رو زیر نگاه مهربونی وگاهی شوخی وتهدید لقمه های که میگرفت رو خوردم صندلی رو عقب کشید وبلند شد
_چیز دیگه ای نمیخوای سفارش بدم
_نه دستت درد نکنه
از روی صندلی بلند شدم سمت صندوق رفتیم هزینه رو حساب کرد کارت و رسید رو از حسابدار گرفت وتشکر کرد سمت در رفتیم در رو باز کرد بیرون رفتیم
ریموت ماشین رو زد سوار شدیم ماشین رو راه انداخت
_بریم خونه خودمون ؟
_پس بریم کجا؟
_خونه مامانت یا خونه بابا اینا
_نه اونجا بریم خونه خودمون از برنامه امروز جا موندم
_باشه عزیزم
کوچه وخیابون های که راه میانبر داشتن رو رد کرد وارد کوچه شد و جلوی در ترمز گرفت
_برم اداره کارم تموم بشه میام اگر کاری داشتی یاحالت بد شد سریع بهم زنگ بزن
_خوبم نگران نباش چشم
_چشم های قشنگت بی بلا نهار هم درست نکن یه چیزی میارم
از هول شدنش خنده م گرفت
_حالم خوبه چرا انقد هول ونگرانی ،نهار هم میتونم درست کنم از الان لوس بشم تا به دنیا اومدنش پوستت کنده میشه میشه ها
_لوس که هستی پوستم هم کنده شد فدای سر هر دوتاتون
_باید یه خط قرمزهای رو مشخص کنم از دوست داشتنت کم نشه
خنده صدا داری کرد
_حسود خانوم برو دیرم شد
در ماشین باز کردم پیاده شدم وخداحافظی کردم در روبستم بعد از خارج ماشین از کوچه سمت در رفتم کلیدرو از کیفم بیرون آوردم در روباز کردم وداخل رفتم بادیدن گل های داخل حیاط لبخندی روی لبم نشست
دست از نرده های کنار پله ها گرفتم وبالا رفتم در راهرو روباز کردم وارد هال شدم کیف وچادرم رو روی دسته مبل انداختم ونشستم وچشم هام روبستمچی فکر میکردم چی شد با این شرایط فکر نکنم دیگه بتونم درس بخونم دانشگاه برم باید بیخیالش بشم بهتر به ندا زنگ بزنم باهاش حرف بزنم ببینم نظرش چیه باید چکار کنم
۱۰۲
۱۲:۵۹
یکشنبه س ...و متعلق به آقا امیرالمومنین و خانم جانمون حضرت زهرا(س)...چیکار کردیم امروز براشون...؟!موافقید یه سیل صلوات هدیه بدیم بهشون..؟نفری ۵ تا #صـلـوات به آقا امیرالمومنین و حضرت زهرا(س)هدیه کنیم میدونید چقدر میشه...؟
#یا_امیرالمومنین_ع❤️#یکشنبه_های_علوی_فاطمی💚
#یا_امیرالمومنین_ع❤️#یکشنبه_های_علوی_فاطمی💚
۸۶
۱۳:۰۹