نسخرسانهٔ تعاملی کتاب نوجوان
میخواهیم مجالی فراهم کنیم برای گفتوگو دربارهی خواندههایمان. میدانیم که بهتر است برای بالا بردن کمّیت و کیفیت مطالعه، به گفتوگو دربارهی کتابها و معرفی آنها به یکدیگر عادت کنیم. چنین عادتی، جریان فرهنگ و علوم انسانی را تنوع و شادابی میبخشد، دانش و بینش تکتک ما را عمیقتر میکند، و به ما چراغهایی میدهد تا از جزیرههای تنهاییِ کتابخوانیمان به همسایهها علامت بدهیم و دیدوبازدیدهایی فرهنگی داشته باشیم!در سالهای گذشته در میانِ فارسیزبانان، رسانههایی ویژهی #مرور_کتاب راهاندازی شده است. اما مانند بسیاری از فعالیتهای فرهنگی دیگر، جای رسانه و فضای تعاملی با محوریت نوجوان (هم بهعنوان مخاطب، هم بهعنوان مؤلف) خالی بود. میخواهیم در این میدان هم عادت کنیم که نوجوانی را دور از سایهی سنگین کودکی و بزرگسالی ببینیم. همراهی شما، بهویژه شما عزیزانی که در ایستگاه نوجوانی هستید، این جریان را دهها برابر قویتر و غنیتر خواهد کرد.
ما را بخوانید!برای ما بنویسید!ما را به دیگران معرفی کنید!
https://ble.ir/naskh_nojavan
میخواهیم مجالی فراهم کنیم برای گفتوگو دربارهی خواندههایمان. میدانیم که بهتر است برای بالا بردن کمّیت و کیفیت مطالعه، به گفتوگو دربارهی کتابها و معرفی آنها به یکدیگر عادت کنیم. چنین عادتی، جریان فرهنگ و علوم انسانی را تنوع و شادابی میبخشد، دانش و بینش تکتک ما را عمیقتر میکند، و به ما چراغهایی میدهد تا از جزیرههای تنهاییِ کتابخوانیمان به همسایهها علامت بدهیم و دیدوبازدیدهایی فرهنگی داشته باشیم!در سالهای گذشته در میانِ فارسیزبانان، رسانههایی ویژهی #مرور_کتاب راهاندازی شده است. اما مانند بسیاری از فعالیتهای فرهنگی دیگر، جای رسانه و فضای تعاملی با محوریت نوجوان (هم بهعنوان مخاطب، هم بهعنوان مؤلف) خالی بود. میخواهیم در این میدان هم عادت کنیم که نوجوانی را دور از سایهی سنگین کودکی و بزرگسالی ببینیم. همراهی شما، بهویژه شما عزیزانی که در ایستگاه نوجوانی هستید، این جریان را دهها برابر قویتر و غنیتر خواهد کرد.
ما را بخوانید!برای ما بنویسید!ما را به دیگران معرفی کنید!
https://ble.ir/naskh_nojavan
۱.۲K
۲۳:۱۷
موضوعی که باعث لطافت بیشتر کتاب میشود، استفادهی نویسنده از جملات شاعرانه و پرمعنایی در میانهی متن است. برای مثال در جایی از کتاب نوشته شده:
«گاهی حسِ مبهمی از انتظار یک واقعه یا شنیدن یک خبر ناخوشایند یا حل نشدن یک تلخی مزمن به هم میآمیزد و دل را آشفته میکند. دل راه خودش را میرود و گاه باید او را گرفت و نشاند و پرسید: «به کدام راه میروی؟ به کدام راه من را میکشانی دل؟»
«بازار نجف از هفت شاخه به حرم منتهی میشد و آن راهی که مرتضی میآمد از سمت شرق و در مقابل ایوان طلا به حرم میرسید. چند نفر با لباسهای بلند عربی در حال بازگشت از نماز جماعت ظهر و عصر بودند. از اقامهی نماز چیزی نگذشته بود و هنوز خادمان حرم درها را نبسته بودند. مرتضی نعلینش را بیرون حرم از پا درآورد و به سمت درگاه چوبی رفت. نعلینی که به زردی میزد فرسودهتر از آن بود که کسی را به طمع بیندازد. درگاه را بوسید و گونهی راستش را روی زمین گذاشت که ناگهان موجی از دلتنگی آمیخته با اشتیاق توفید و چشمها را به اشک نشاند. در برابر ایوان طلا ایستاد تا اذن دخول بخواند، ولی پیش از آن دوست داشت بار دیگر تمام زوایای حرم را با دقت ببیند و به خاطر بسپارد.
حرم خالی از زائر و نمازگزار بود و جز گفتوگوی مبهم خادمان در شبستانهای اطراف صدایی شنیده نمیشد. مرتضی با قدمهای کوتاه خود را به ضریح رساند؛ دستهایش را در پنجرههای نقرهای آن گره کرد و پیشانی را بر آن تکیه داد. آن رؤیای ملکوتی را به یاد آورد و تمام وجودش از خاطرهی شنیدن صدای امیرالمومنین مشتعل شد.»
گفتن یک نکته لازم است. اگر فکر میکنید روایت زندگینامهای از زندگی شخصی که احتمالا او را نمیشناسید نمیتواند آنقدر هم جذاب باشد ، باید بگویم این اثر را بخوانید تا متوجه خطای شناختی خود بشوید!
۴۰۲
۲۰:۲۵
#سمفونی_مردگان#مرور_کتاب#نوجوان#نسخ┄┄┅┅┅❅
۳۲۴
۱۵:۰۵