میدهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشدکه دلِ نازکِ او مایلِ افسانهٔ کیست!
حافظ
حافظ
۸۰۰
۹:۳۲
نابینایی در شب تاریک چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی میرفت. فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان روز و شب پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟
نابینا بخندید که این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بیخرد است تا با من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
حال نادان را ز نادان به نمیداند کسیگرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بود
طعن نابینا زدی ایدم ز بینایی زدهزانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود
جامی، بهارستان
نابینا بخندید که این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بیخرد است تا با من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
حال نادان را ز نادان به نمیداند کسیگرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بود
طعن نابینا زدی ایدم ز بینایی زدهزانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود
جامی، بهارستان
۸۲۶
۱۲:۱۰
یوسف اسباط را پرسیدند که « غایتِ تواضع چیست؟»گفت: « آن که از خانه بیرون آیی هر که ببینی چنان دانی که از تو بهتر است.»
تذکرة الاولیاء
تذکرة الاولیاء
۱K
۸:۴۵
هم جان بِدان دو نرگسِ جادو سپردهایمهم دل بدان دو سُنبلِ هندو نهادهایم
نرگس جادو: منظور چشمان خمار معشوقسنبل هندو: منظور زلف سیاه معشوق
حافظنگاران
نرگس جادو: منظور چشمان خمار معشوقسنبل هندو: منظور زلف سیاه معشوق
حافظنگاران
۸۴۰
۵:۴۰
هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند.
بد اختر تر از مردمآزار نیستکه روز مصیبت کسش یار نیست
سعدی، گلستان.
بد اختر تر از مردمآزار نیستکه روز مصیبت کسش یار نیست
سعدی، گلستان.
۹۷۶
۱۷:۰۴
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانممن در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
مولانانگاران
مولانانگاران
۶۶۹
۹:۰۳
چشمش بلای مستان ما را از او مترسانمن مستم و نترسم از چوب شحنگانش
شحنه: داروغه، گزمه، محتسب
مولانانگاران
شحنه: داروغه، گزمه، محتسب
مولانانگاران
۸۹۶
۹:۰۴
امید شاید در صفحهی بعدی باشد، کتاب را نبندید!
جمال ثریا
جمال ثریا
۴۹۳
۱۰:۳۱
آدمی را خواهی که بشناسی او را در سخن آر؛ از سخن او، او را بدانی و اگر طرار باشد و کسی به وی گفته باشد که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد قاصدتا او را در نیابند؛ همچنانک آن حکایت که بچه در صحرا به مادر گفت که مرا در شب، تاریک سیاهی هولی مانند دیو روی مینماید و عظیم میترسم. مادر گفت که «مترس چون آن صورت را ببینی دلیر بر وی حمله کن پیدا شود که خیال است» گفت «ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنین وصیّت کرده باشد من چه کنم؟» اکنون اگر او را وصیت کرده باشد که «سخن مگو تا پیدا نگردی منش چون شناسم؟» گفت «در حضرت او خاموش کن و خود را به وی ده و صبر کن باشد که کلمهای از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان تو کلمهای بجهد بناخواست تو، یا در خاطر تو سخن و اندیشهای سر برزند، از ان اندیشه و سخن حال او را بدانی؛ زیرا که از او متأثر شدی، آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر بر زده است.
مولانا، فیهمافیه
مولانا، فیهمافیه
۶۷۸
۱۰:۳۱
و هرکه را همّت او طعمه است در زمره بهایم معدوم گردد، چون سگ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پارهای نان خشنود گردد.
کلیله و دمنهنگاران
کلیله و دمنهنگاران
۵۳۲
۱۰:۵۹