۲۸
۱۲:۴۷
همه ما در زندگی چیزهایی را میدانیم که به نفع ماست.
میدانیم باید کمتر نگران باشیم…
میدانیم باید زودتر شروع کنیم…
میدانیم بعضی فکرها فقط آرامشمان را میگیرند…
اما با وجود این آگاهی، گاهی باز هم همان رفتارهای قبلی را تکرار میکنیم.چرا ؟؟؟━━━━━━━━━━━━━━━
اما عزیزم…
دلیلش همیشه کمبود اراده نیست.
ذهن ما یک ویژگی جالب دارد؛
هر چیزی که برایش آشنا باشد، امنتر به نظر میرسد.
حتی اگر آن عادت یا رفتار، باعث رنج ما شده باشد.
برای ذهن، «آشنا» گاهی از «بهتر» مهمتر است.
به همین دلیل، وقتی میخواهیم تغییر کنیم، ذهن سعی میکند ما را به همان مسیر همیشگی برگرداند.━━━━━━━━━━━━━━━
یک مثال از زندگی واقعی:
فرض کن همیشه وقتی از کسی ناراحت میشوی، سکوت میکنی و چیزی نمیگویی.
بارها هم با خودت گفتهای که این روش حال تو را بهتر نمیکند.
این بار تصمیم میگیری آرام و محترمانه احساست را بیان کنی.
اما درست قبل از حرف زدن، ذهنت شروع میکند:
«اگر ناراحت شود چه؟»
«اگر رابطه خراب شود چه؟»
و دوباره سکوت میکنی.
نه چون بلد نیستی حرف بزنی…
بلکه چون ذهن، همان سکوتِ آشنا را امنتر از یک تجربه جدید میبیند.━━━━━━━━━━━━━━━
تمرین امروز:
به تغییری فکر کن که مدتهاست دلت میخواهد انجامش بدهی.
از خودت بپرس:
«آیا چیزی که مانعم شده، واقعاً خطر است، یا فقط برای ذهنم ناآشناست؟»
گاهی همین سؤال، راه را برای یک قدم کوچک باز میکند.━━━━━━━━━━━━━━━
به یاد داشته باش…
ذهن، همیشه تغییر را دشمن نمیبیند؛
فقط از ناشناختهها میترسد.
و آگاهی یعنی یاد بگیریم با وجود این ترس، قدمهای کوچکمان را ادامه بدهیم.
همین قدمهای کوچک هستند که کمکم مسیر زندگی را تغییر میدهند.
هم قبیله … اینجا چراغی روشن است.
چراغی برای شناخت ذهن، آرامتر دیدن ترسها و برداشتن قدمهایی آگاهانه به سوی رشد.
میدانیم باید کمتر نگران باشیم…
میدانیم باید زودتر شروع کنیم…
میدانیم بعضی فکرها فقط آرامشمان را میگیرند…
اما با وجود این آگاهی، گاهی باز هم همان رفتارهای قبلی را تکرار میکنیم.چرا ؟؟؟━━━━━━━━━━━━━━━
دلیلش همیشه کمبود اراده نیست.
ذهن ما یک ویژگی جالب دارد؛
هر چیزی که برایش آشنا باشد، امنتر به نظر میرسد.
حتی اگر آن عادت یا رفتار، باعث رنج ما شده باشد.
برای ذهن، «آشنا» گاهی از «بهتر» مهمتر است.
به همین دلیل، وقتی میخواهیم تغییر کنیم، ذهن سعی میکند ما را به همان مسیر همیشگی برگرداند.━━━━━━━━━━━━━━━
فرض کن همیشه وقتی از کسی ناراحت میشوی، سکوت میکنی و چیزی نمیگویی.
بارها هم با خودت گفتهای که این روش حال تو را بهتر نمیکند.
این بار تصمیم میگیری آرام و محترمانه احساست را بیان کنی.
اما درست قبل از حرف زدن، ذهنت شروع میکند:
«اگر ناراحت شود چه؟»
«اگر رابطه خراب شود چه؟»
و دوباره سکوت میکنی.
نه چون بلد نیستی حرف بزنی…
بلکه چون ذهن، همان سکوتِ آشنا را امنتر از یک تجربه جدید میبیند.━━━━━━━━━━━━━━━
به تغییری فکر کن که مدتهاست دلت میخواهد انجامش بدهی.
از خودت بپرس:
گاهی همین سؤال، راه را برای یک قدم کوچک باز میکند.━━━━━━━━━━━━━━━
ذهن، همیشه تغییر را دشمن نمیبیند؛
فقط از ناشناختهها میترسد.
و آگاهی یعنی یاد بگیریم با وجود این ترس، قدمهای کوچکمان را ادامه بدهیم.
همین قدمهای کوچک هستند که کمکم مسیر زندگی را تغییر میدهند.
چراغی برای شناخت ذهن، آرامتر دیدن ترسها و برداشتن قدمهایی آگاهانه به سوی رشد.
۲۷
۱۴:۵۰
۲۸
۱۷:۱۶
فرزانه حسین پور رواندرمانگر( تحلیلی_طرحواره )
۳۹
۱۷:۳۳
آدمهایی که بلد نیستن تسلیم بشن خیلی جذابن مگه نه؟!اونایی که مقابل محدودیت، سفت و سخت ایستادن و خواسته شون رو عملی کردن، با درد رشد کردن، برای رسیدن به چیزیکه میخوان هزاران بار خوردن زمین و اشک ریختن اما بلند شدن محکم تر از قبل ادامه دادن، آدم هایی که سخت گریستن اما تنهایی اشکاشون رو پاک کردن و هیچوقت هیچکس نفهمید چه روزهایی رو تحمل کردن تا ما امروز بهشون بگیم ″ قوی″. اگه یکی از این آدمهایی و جا نزدی، من تمام قد به افتخارت میایستم و ستایشت میکنم و ممنونم ازت که دنیا رو قشنگتر کردی رفیق ...

۲۱
۱۸:۱۹
میخوام بگم اکثر اوقات حتی خودتم نمیدونی که همچین سلیقه ی بینظیری،همچین قدرتی،چنین قابلیتی،چنین توانایی برای درخشیدن تو یه مهارت و زمینه ی خاصی رو داری تا وقتی که کامل تو اون موقعیت قرار نگیری،درست مثل شب آخر امتحان، مثل ادامه دادن بدون آدمایی که فکر میکردی نمیتونی حتی یه روزم ازشون بیخبر باشی،مثل موقعیتایی سختی که به جز خودت هیچکس نمیدونست و تو تنهایی از پسش بر اومدی! پس بپر وسط موقعیت های جدید و خودتُ کشف کن و به خودت ثابت کن که چقدر بینظیر و متفاوتی
🤍
۲۴
۱۸:۳۳
تا حالا دقت کردهاید چطور بعضی آدمها حاضرند تا آخر عمر غصه بخورند، اما حاضر نیستند خوب شوند؟ نه به خاطر اینکه خوب شدن سخت است، به خاطر اینکه غصه، تنها دارایی شان است.
تصور کنید زخمی روی دستتان عمیق است و هر روز به اطرافیان نشانش میدهید و آنها برایتان پماد میآورند، باند تمیز میدهند، نوازش تان میکنند و میگویند چقدر زخمت دردناک است. یک روز اگر خوب شوید، دیگر چه چیزی برای نشان دادن دارید؟ دیگر از چه چیزی همدردی میگیرید؟ دیگر پشت چه چیزی پنهان میشوید؟
اینجاست که معمای مقاومت در برابر شفا شکل میگیرد. این رازی است که در اتاق درمان هر روز با آن روبهرو میشوم؛ آدمهایی که آمدهاند تا خوب شوند اما هر کاری میکنند نمیتوانند از رنجشان دل بکنند. نه به خاطر اینکه درد را دوست دارند، به خاطر اینکه رنج برایشان خانه شده است. خانه ای مخروبه، اما آشنا. و بیرون از این خانه، بیابانی است به نام «نمیدانم کیستم».
فردی را تصور کنید که سال ها تکرار کرده «خانواده ام زندگی مرا نابود کردند.» او این قصه را هزار بار گفته، با آب و تاب، با اشک، با قضاوت دیگران. این قصه برایش هویت ساخته. او حالا «کسی است که خانواده اش به او ظلم کردند». این برچسبی است روی پیشانی اش، اسمی است روی کارت شناسایی وجودش. اگر یک روز صبح از خواب بیدار شود و بگوید: «دیگر این قصه تمام شد، من امروز را زندگی می کنم نه گذشته را»، آن وقت جلوی آینه میایستد و میپرسد: «پس من که هستم؟»
این ته خلأست. این همان لحظه ای است که آدم را تا مرز جنون میبرد. چون هویت اش را گرفتهاند اما چیز دیگری به جایش نداده اند. او حالا دیگر آن آسیب دیده نیست، اما هنوز هم کسی نشده که میتوانست باشد. در این فاصله وحشتناک، بسیاری برمیگردند به عقب. به خانه مخروبه. به رنج آشنا. چون لااقل آنجا میدانند دیوارها کجاست، سقف از کجا چکه میکند، کجای زمین باید بنشینند تا خیس نشوند.
مقاومت در برابر عبور از رنج، گاهی نه انتخاب تنبلی که انتخاب بقاست. اما بهای این بقا، ماندن در چرخه ایست که هر دور آن آدم را کوچک تر میکند. قربانی ماندن، معافیت از مسئولیت زندگی را به همراه دارد. دیگر لازم نیست از خودت بپرسی «حالا چه میخواهم؟» چون خواستن، شروع حرکت است و حرکت، احتمال زمین خوردن دارد. اما قربانی هرگز زمین نمیخورد، چون اصلاً بلند نشده که راه برود.او روی زمین نشسته و میگوید «مرا هل دادند که افتادم.» و همه سر تکان میدهند و میگویند «آری، تو بی گناهی.»
اما حقیقت این است که ماندن در رنج، گاهی انتقامی است آرام از کسانی که به ما ظلم کرده اند. «ببینید با من چه کردید که هنوز اینجام، هنوز نشکفته، هنوز نزیسته.» و این انتقام، هزینه اش تمام شدن عمریست که میتوانست رنگ دیگری داشته باشد. رنگی روشن، از جنس اکنون.
فرزانه حسین پور رواندرمانگر ( تحلیلی _طرحواره )
تصور کنید زخمی روی دستتان عمیق است و هر روز به اطرافیان نشانش میدهید و آنها برایتان پماد میآورند، باند تمیز میدهند، نوازش تان میکنند و میگویند چقدر زخمت دردناک است. یک روز اگر خوب شوید، دیگر چه چیزی برای نشان دادن دارید؟ دیگر از چه چیزی همدردی میگیرید؟ دیگر پشت چه چیزی پنهان میشوید؟
اینجاست که معمای مقاومت در برابر شفا شکل میگیرد. این رازی است که در اتاق درمان هر روز با آن روبهرو میشوم؛ آدمهایی که آمدهاند تا خوب شوند اما هر کاری میکنند نمیتوانند از رنجشان دل بکنند. نه به خاطر اینکه درد را دوست دارند، به خاطر اینکه رنج برایشان خانه شده است. خانه ای مخروبه، اما آشنا. و بیرون از این خانه، بیابانی است به نام «نمیدانم کیستم».
فردی را تصور کنید که سال ها تکرار کرده «خانواده ام زندگی مرا نابود کردند.» او این قصه را هزار بار گفته، با آب و تاب، با اشک، با قضاوت دیگران. این قصه برایش هویت ساخته. او حالا «کسی است که خانواده اش به او ظلم کردند». این برچسبی است روی پیشانی اش، اسمی است روی کارت شناسایی وجودش. اگر یک روز صبح از خواب بیدار شود و بگوید: «دیگر این قصه تمام شد، من امروز را زندگی می کنم نه گذشته را»، آن وقت جلوی آینه میایستد و میپرسد: «پس من که هستم؟»
این ته خلأست. این همان لحظه ای است که آدم را تا مرز جنون میبرد. چون هویت اش را گرفتهاند اما چیز دیگری به جایش نداده اند. او حالا دیگر آن آسیب دیده نیست، اما هنوز هم کسی نشده که میتوانست باشد. در این فاصله وحشتناک، بسیاری برمیگردند به عقب. به خانه مخروبه. به رنج آشنا. چون لااقل آنجا میدانند دیوارها کجاست، سقف از کجا چکه میکند، کجای زمین باید بنشینند تا خیس نشوند.
مقاومت در برابر عبور از رنج، گاهی نه انتخاب تنبلی که انتخاب بقاست. اما بهای این بقا، ماندن در چرخه ایست که هر دور آن آدم را کوچک تر میکند. قربانی ماندن، معافیت از مسئولیت زندگی را به همراه دارد. دیگر لازم نیست از خودت بپرسی «حالا چه میخواهم؟» چون خواستن، شروع حرکت است و حرکت، احتمال زمین خوردن دارد. اما قربانی هرگز زمین نمیخورد، چون اصلاً بلند نشده که راه برود.او روی زمین نشسته و میگوید «مرا هل دادند که افتادم.» و همه سر تکان میدهند و میگویند «آری، تو بی گناهی.»
اما حقیقت این است که ماندن در رنج، گاهی انتقامی است آرام از کسانی که به ما ظلم کرده اند. «ببینید با من چه کردید که هنوز اینجام، هنوز نشکفته، هنوز نزیسته.» و این انتقام، هزینه اش تمام شدن عمریست که میتوانست رنگ دیگری داشته باشد. رنگی روشن، از جنس اکنون.
فرزانه حسین پور رواندرمانگر ( تحلیلی _طرحواره )
۲۵
۲۱:۳۱
شبتون ارام $$$$$$
۳۶
۲۱:۳۲
تنهایی، یک مجازات نیست… یک دستاورد است.تنها کسی میتواند در حضورِ دیگری، خودش باشدکه پیشتر، هنرِ تنها بودن در حضورِ خویش راآموخته باشد.بلوغ، یعنی صلح با خلأِ درونی.
۲۳
۲۰:۳۳
۲۱
۲۰:۳۴