ی، ای نیروی آینده؟
اما، بهراستی، من بسیار گریستهام! سپیدهدمان دلگیرند.هر ماهی فاجعهبار است و هر خورشیدی تلخ:عشقِ گس، مرا از کرختیهای مستکننده انباشته است.آه که بگذار سینه چوبیام بشکافد! آه که بگذار به دریا بپیوندم!
اگر من آبی از اروپا را بخواهم، آن گودالِ آبِسیاه و سردی است که در غروبی معطر،کودکی غمگین و زانو زده،زورقی کاغذی را چون پروانهای در ماهِ مه، رها میکند.
ای امواج، من دیگر نمیتوانم در لرزشِ گامهای شما،ردِ پایِ کشتیهای حاملِ پنبه را بربایم،و نه از میانِ غرورِ پرچمها و نشانها بگذرم،و نه زیرِ چشمانِ هراسناکِ کشتیهایِ زندان، شناور بمانم.
️کانال نگره و روایت در بله https://ble.ir/negareh_va_revayat
️کانال نگره و روایت در تلگرامhttps://t.me/sorkhordanaz
اما، بهراستی، من بسیار گریستهام! سپیدهدمان دلگیرند.هر ماهی فاجعهبار است و هر خورشیدی تلخ:عشقِ گس، مرا از کرختیهای مستکننده انباشته است.آه که بگذار سینه چوبیام بشکافد! آه که بگذار به دریا بپیوندم!
اگر من آبی از اروپا را بخواهم، آن گودالِ آبِسیاه و سردی است که در غروبی معطر،کودکی غمگین و زانو زده،زورقی کاغذی را چون پروانهای در ماهِ مه، رها میکند.
ای امواج، من دیگر نمیتوانم در لرزشِ گامهای شما،ردِ پایِ کشتیهای حاملِ پنبه را بربایم،و نه از میانِ غرورِ پرچمها و نشانها بگذرم،و نه زیرِ چشمانِ هراسناکِ کشتیهایِ زندان، شناور بمانم.
۱۹۲
۸:۳۹
برای اطلاعات بیشتر به کانال زیر مراجعه کنید:
۱۶۲
۷:۴۹
گردشکنان در مارپیچی رو به گسترش باز دیگر صدای بازدار را نمیشنود؛ همهچیز از هم میگسلد؛ مرکز تابِ نگهداشتن ندارد؛ آشوبِ عریان جهان را درمینوردد؛ سیلاب تیرهٔ خون به راه افتاده است و همه جا آیینِ معصومیت در خود غرق میشود؛ بهترینان از هر ایمان تهیاند، و بدترینان سرشارند از شورِ سوزان.
بیگمان مکاشفهای در راه است؛ بیگمان رجعت مسیح نزدیک است. رجعت مسیح! هنوز این واژه بر زبان ننشسته که تصویری سترگ از «روح جهان» چشمِ مرا میآشوبد: در جایی از شنزارهای بیابان پیکری با تنِ شیر و سرِ انسان با نگاهی تهی و بیرحم چون خورشید رانهای سنگینش را به کندی میجنباند، و گرداگردش سایههای مرغان خشمگین بیابان به گردش درآمدهاند.
باز تاریکی فرومینشیند؛ اما اکنون میدانم بیست سده خوابِ سنگین با تکانهای گهوارهای به کابوسی بدل شده است؛ و چه جانورِ زمختی، که سرانجام ساعتش فرا رسیده، به سوی بیتلحم میخزد تا زاده شود.
۱۵۲
۹:۰۹
یادم میاد سالها پیش شعری نوشته بودم و میگفتم:(در خیابانی راه میرومکه از من جلوتر استجلوتر است از منخیابانیکه حتا راه نمیرود)
زندگی دقیقا چنین شرایطی داره و تنها واکنشی که توانایی ایستادن در مقابل چنین وضعیت بیرحمانهای رو داره طنز، کنایه و حتی تمسخره؛ طنز یعنی آگاهی از شکافی که بین خواست و واقعیت بیگانه شده وجود داره؛ نوعی مبارزه عمیق با این شکاف عمیقه؛ مبارزهای که رسیدن به وحدت بین خواست و واقعیت رهاشده رو ممکن نمیبینه اما با لبخندی بیدندان ادامه میده و همین تنش ژرف یعنی آگاهی انسان از امر ناممکن و دستنیافتنی و ویران شده.
در واقع طنز نتیجه ضروری همین وضعیته؛ وضعیت ویرانشدهی زیست هر روزهی ما هجو میسازه و همین هجو، به صورت پنهانی ذات ویران شدهی این زیست رو افشا میکنه.
تنها چیزیکه میتونه در مقابل ویرانی موجود، زیستن رو تحملپذیر و عملی کنه طنز و گرایش به ویرانی مجدده، ویرانیای که رازی از آینده در خودش داشته باشه.طنز، به معنای خندیدن با صدای بلند نیست بلکه به معنای نظارهکردن به زندگی، لبخند زدن و کنجکاویه. طنز، شورش علیه چیزیه که مدام شورش رو به تعویق میندازه.
۱۷۲
۹:۲۶
من دلم خواست كه سلام كنم به درختي كه دار مي شه تنشبه اسيرِ نبردِ تک نفره وسط التماس آخر بدنشتوی تنهایی خودم بشینم من مث مردی که بی زنی باشهمثل خاكسترِ بلندی كه تهِ سيگارِ روشنی باشهمن دلم خواست كه برم يهويي توي يك جنگ، جنگِ ساختگيبکُشم پیکر خیالیم رو با صدای تفنگ ساختگیمن دلم خواست كه خراب كنم همه ي چيزهاي تكراريمثل يك جنگ، مثل يك حمله مثل شليك، مثل بيماريمن نمیخواستم بفهمم روز مثل شب يك سياه تكراري ستمرگ، تنها دليل منطقيه، زندگي اشتباه تكراري ست" مسيح حسين نژاد "
️کانال نگره و روایت در بلهhttps://ble.ir/negareh_va_revayat
️کانال نگره و روایت در تلگرامhttps://t.me/sorkhordanaz
۱۴۹
۱۱:۴۱
یکی از محرومیتهای بزرگ زندگی در عصر ارتباطات جمعی، فقدان خلسه جمعیست و این وضعیت پارادوکسیکال نیاز مبرم به یک رقص شوریده و دیونیزوسی دارد؛ رقص مقدس ویرانگر؛ رقصی که ویران میکند تا جای بیشتری برای نفس کشیدن بدست آورد.
#مسیح_حسین_نژاد
#مسیح_حسین_نژاد
۱۱۲
۱۸:۴۵
بر اساس خوانش والتر بنیامین در تزهائی درباره تاریخ از تاریخ و حافظه میتوان گفت: حافظه یک انباری متروک و نمور است که همهچیز را مثل کالایی بیمصرف دپو میکند و یادآوری برهم زدن همین نظم تاریک حافظه است. یادآوری نه زنده نگهداشتن نوستالژی، نه تداوم زندگی و نه مقاومت در برابر فراموشیست. یادآوری لحظهایست، که زمان سپری شده را در اکنون متوقف میکند تا در فرصتی کوتاه، گذشته را از رنجی که کشیده است خلاص کنیم
۱۱۶
۹:۳۷
جلسه تحلیل اتاق شماره۶- کافهکتاب تیلوفر ۲۰۲۶۰۸۰۷-۰۱۱۶۴۸.m4a
۲۴:۱۰-۳۳.۴۵ مگابایت
به زودی در کتاب نیلوفر، در خدمت آقای آبتین گلکار مترجم برجسته ادبیات روس خواهیم بود و درباره چخوف از رهگذر همین کتاب گفتگو میکنیم
۶۱
۲۱:۵۶
۵۱
۱۰:۴۳
نگره و روایت (فلسفه و ادبیات)
قطعه To Zuccabar
هانس زیمر
اونچه که واقعیت داره فقط اینه که دوباره اندوه و رنجکشیدنی در من شروع شده که از توانم بزرگتره. این قطعه سرشتنمای وضعیت فعلیمه؛ ترکیبی از رنج و حماسه، خشم و اندوه و در نهایت سوگواری و آشوب. یکی از محرومیتهای بزرگ زندگی شهری، محروم شدن از حق فریاد زدنه؛ زندگی در گذشته، در کنار جنگلها، دشتها و بیابانها فرصتی برای فریاد زدن و بروز خشم انباشته شده رو به انسان میداده؛ حق و فرصتی که در زندگیهای پرسرعت امروزی، ناهنجاری و جنون تلقی میشه مسیح حسیننژاد https://ble.ir/negareh_va_revayat
من دلم سخت گرفتهستازین میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک
نیما یوشیج
نیما یوشیج
۴۲
۱۹:۱۵