امروز با دوستی صحبت از اندیشههای لوگونز شد و بیاد آوردم زمانی قطعهٔ کوتاهی درباره او نوشتهام؛ برای دوستان نیا ثمری، دانشجوی فلسفهای که رفیقانش را تنها گذاشته بود. نمیدانم بچهها با قطعهها چه کردند، ولی حالا که یادش کردیم، از روی لطف و به هر زبانی میدانید برای او، خانواده و دوستانش آرامش بخواهید.
ماریا لوگونز (۱۹۹۴ـ۲۰۲۰) فیلسوفی آرژانتینی-امریکایی است که درباره تفاوتها، چندگانگی هویتها و درک دیگرانگیْ بدون سلطه یا همسانسازی مینوشت.
اصطلاح «سفر زیارتی» از عبارتهای محوری برای درک شیوۀ تفلسف اوست. سفر زیارتی در فلسفه او یعنی سفر رهاییبخشی که مستلزم حرکت فردی/جمعی همراه با مقاومت در دنیاهای سیاسی و اجتماعی است. در این سفر اندیشه و عمل از هم جدا نیستند و گاهی لازم است «دستهایمان را بر گوشهایمان بگذاریم تا بهتر بشنویم». به عقیده او برای درک دنیا(ها) باید از همه حواس خود کمک بگیریم و اجازه ندهیم مرزها و جبرهای سیاسی و اجتماعی با تکبری که با تعیین مرز و معیار به خرج دادهاند، ذهن ما را در دست بگیرند و هدایت کنند. باید «بازیگوشانه» به دنیاهای دیگر سفر کنیم؛ نه برای رقابت و نه برای هدایت که برای آموختن عاشقانه و درک آنچیزی و آنکسی که «خارجیها» و «متفاوتها» هستند.
حضور بازیگوشانه در این دنیاها متأثر از رویکرد متافیزیکی خاصی است که انتظار ندارد دنیا بسته و منظم باشد. پذیرای شگفتی و تازگی است، ابا ندارد از گفتن اینکه نمیدانم و نمیفهمم و برای بازسازی خود گشوده و پذیراست. در سفر بازیگوشانه به دنیاهای دیگر ابهام و پیچیدگی منشأ حکمت و لذتهای تازه است.
«دنیاهایی وجود دارند که با آگاهی به مخاطراتشان به آنها وارد میشویم. دنیاهایی که خصلتهای اصلیشان کشمکش، فتح و تکبر است. اینها دنیاهایی هستند که از سر ضرورت به آنها وارد میشویم... در چنین دنیاهایی، ما بازیگوش نیستیم. بودن در این دنیاها همراه است با مقاومت در برابر ساختاری که ما را به موجوداتی منفعل، بردهخو و کمارزش بدل میکند.
اما دنیاهایی هم وجود دارند که میتوانیم با عشق به آنها سفر کنیم و سفر به آنها بخشی از دوست داشتنِ حداقل برخی از ساکنان آنهاست. دلیل اینکه فکر میکنم سفر به «دنیای» کسی راهی برای همذاتپنداری با اوست، این است که با سفر به دنیای او میتوانیم بفهمیم او بودن چگونه است و خودمان در نگاه او چگونهایم. تنها زمانی که به دنیای یکدیگر سفر کرده باشیم، برای هم واقعاً سوژه هستیم. (من با هگل موافقم که خودشناسی نیازمند حضور سوژههای دیگر است، اما با ادعای او که این امر نیازمند تنش یا خصومت است مخالفم.)
... با سفر به دنیاهای دیگران، کشف میکنیم دنیاهایی وجود دارند که در آنها افرادی که قربانی ادراک متکبرانه هستند، واقعاً سوژهاند، موجودات زنده، مقاوم و واجد بینش و بصیرت؛ گرچه در ساختار رایج، ادراک متکبر به حیاتشان سروشکل میدهد و قابلانعطاف، قابل تا شدن، قابلدستهبندی و موضوع طبقهبندیاند.»از:
María Lugones, Pilgrimages/Peregrinajes: Theorizing Coalition Against Multiple Oppressions (Lanham, MD: Rowman & Littlefield, 2003), 96–97.
@neocritic
۱۷۰
۱۳:۲۲
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1135711
@sharghdailysharghdaily.com
۲۶۲
۹:۱۶
۲۶۲
۹:۱۶
۲۶۲
۹:۱۶
۲۶۲
۹:۱۶
۲۶۲
۹:۱۶
۲۶۲
۹:۱۶
وقتی گنجشکها مضطرب میشوند کتابیست برای فردا، برای ثبت در تاریخ، برای آیندگان، برای بماند از ما به یادگار...مدتها در لیست خرید داشتم و نمیخریدم و بعد هم دل خواندنش را نداشتم. کتاب خیلی داغ است. نه که فقط تازه باشد، میسوزاند.
برای من اینطور بود که یادداشتها قلبم را فشار میداد. هر یکی را میخواندم میگفتم بگذارم برای بعد، بعدتر، برای چندسال بعد اگر عمری بود و درد این قصه کمتر شده بود... یادداشتها را علی سیدآبادی همزمان با جنگ و اگر دستش به اینترنت میرسیده، به زبان انگلیسی منتشر میکرده است. نسخه فارسی آن، دستکم برای ما در شهرهای جنگزده ایران هم صدا دارد، هم بو، هم رنگ، هم درد...
این چندماه که دوستان بسیاری با زحمت و معطلی از خارج از کشور به دیدن خانوادههایشان آمدهاند، به نظرم رسیده باید به تک تکشان یک نسخه از این کتاب هدیه بدهم.
از جنس هشتگ وقتی شما نبودید و هشتگ آنچه شما ندیدید است از سمت داخل کشور.
برای اغلب مسافران تصاویر دردناک دیماه زنده و خونچکان است، اما از جنگ تصور روشنی ندارند. اینترنت نبود و جز روایتهای رسمی، قصه هر آدمی به پیرامون خودش محدود میشد. سیدآبادی یکنفره و یکتنه تلاش کرده بر ناآگاهیِ نظاممند و عامدانه ایجاد شده پیرامون جنگ خراش بیاندازد. در شرایطی که اغلب ما هنوز بیحس و کرخ هستیم از جنگها و از دیماه او توانسته انگشت به کیبورد ببرد و این احوال را در لحظه ثبت کند. احوالی که باید جانکند تا مغز از یاد نبرد برای محافظت و بقا...
«شهرهای کوچک به دلیل جمعیت اندکشان معمولاً یک سردخانهی کوچک دارند. پس از حملهی موشکی دوبار با فاصله به این دبستان و کشته شدن صد و شصت و هشت نفر سردخانهی میناب برای نگهداری جنازههای بچهها جا نداشته و آنها را به یخچالهای بزرگ نگهداری ماهی و میگو منتقل کرده بودند.این ماجرا مرا یاد صحنهای در داستان چند جلدی دوستم (شین) انداخت که چند جلدش گرفتار سانسور است و مجوز انتشار نمی گیرد.بخشی از داستان در شهر آبادان میگذرد. پس از حملهی صدام به ایران تعداد کشتهها در آبادان این قدر زیاد میشود که سردخانهها جا ندارند. صاحب کارخانهی تولید بستنی هرچه بستنی در یخچالهای بزرگ کارخانهاش دارد، بین مردم و رزمندگان رایگان توزیع میکند تا یخچالهایش را در اختیار سردخانه بگذارد...»
@neocritic
۱۹۰
۶:۰۵
در کتابگردی بین قفسههای کتابخانه پژوهشگاه، به کتاب تکوین هویت زن مسلمان در گذار انقلابی برخوردم. اسم کتاب را نشنیده بودم و نویسنده را نمیشناختم؛ تنها میدانستم ناشر خوبی آن را منتشر کرده که کارهای دانشجویی خوب را چاپ میکند. همین باعث شد کتاب را باز کنم و ورق بزنم و دریابم ایده جالبی دارد و زحمت بسیار پشت آن ایستاده است.
خانم صدیقه (لیلا) یوسفمدد در این کتاب به کاوش در نخستین متون حوزویان در فرایند مدرن شدن ایران و در مواجهه با مسئله زن و جنسیت پرداخته است. او سه نشریه مکتب اسلام (۱۳۳۷–۱۳۵۶)، مکتب تشیع (۱۳۳۸–۱۳۴۴) و مسجد اعظم (۱۳۴۲–۱۳۴۴) را بررسی کرده و محتوای مرتبط با زنان و جنسیت را تحلیل کرده تا نشان دهد حضور اجتماعی زنِ مسلمان چه مسیر پر فراز و نشیبی را طی کرده است. موضوع کتاب، صرفنظر از محتوا، آنقدر جالب بود که با توجه به حوزه علاقهام انتظار داشتم درباره آن چیزی شنیده باشم. چرا نشنیده بودم؟ نام کتاب را جستوجو کردم؛ دریغ از یک بند یادداشت برای معرفی در سایتهای فروش.
نام نویسنده را هم با «لیلا» و هم با «صدیقه» جستوجو کردم. اطلاعی از او نیافتم. در سایت نورمگز هم اثری نبود. خانم یوسفمدد را نمیشناسم، ولی «گمشدن زنان دانشگاهی» پدیده نادری نیست. واقعیتهای زندگیهای زنان گاهی برای سالها و گاه برای همیشه آنان را از حوزه تخصصیشان دور میکند.
کتاب را که خواندم، بهنظرم پژوهش دغدغهمندی آمد. نشان میداد همزمان با اهمیت یافتن بحث از حق رأی زنان و مشارکت سیاسی و اجتماعی آنان، چگونه سنتگرایان مذهبی از این موضع که زنان کمعقلتر از آن هستند که حق مشارکت سیاسی داشته باشند، رسیدند به این که زنان مقدستر از آن هستند که بخواهند درگیر مسائل اجتماعی شوند و آنگاه «زن مبارز»! کتاب با آوردن قطعاتی از نوشتههای مجلات به روشنی نشان میدهد چه تنشی وجود داشته میان مراجع اقتدار سنتی و مراجع اقتدار دولتی برای کنترل قلمرو خصوصی. از جای زن در خانه است فرایندی رخ داده تا اولویت اصلی زن خانه است.
از وقتی کتاب را دیدم، سوالم این بود که چرا کتاب دیده نشده، آن هم در حالی که بهتر از برخی کتابهایی است که با تبلیغات زیاد وارد بازار میشوند و فروش میروند، ولی مشارکت معرفتی جدی در غنای مباحث حوزه مطالعات جنسیت ندارند.
حتماً مؤثر است شانس، کمکاری ناشر در معرفی کتاب، نزدیک بودن آن به سال ۱۴۰۱ و عنوان نهچندان خوبی که پیشفرضهای منفی به ذهن میآورد. همینطور ساختار پایاننامهای که در نگارش کتاب تغییر نکرده و تقریباً در اغلب رسالههایی که به شکل کتاب منتشر میشوند، به محتوا ضربه میزند.
همه اینها هست، ولی نکته دیگری که درمورد خودم، تذکر دیگران کمک کرده آن را ببینم، خشمی است که موقع پژوهش درباره متونی که امروز «زنستیز» میدانیم به پژوهشگر زن دست میدهد. بازتاب این خشم در نوشتههای زنان، از نخستین متن زنانهنگر به زبان فارسی، یعنی معایبالرجال بیبیخانم استرآبادی (۱۳۰۰ خورشیدی) تا حدود یکونیم قرن بعد در نوشتههای حوزه جنسیت باقی است و من خود مبتلا به آن هستم.
خشم، آن آرامش و طمأنینهای را که ضرورت کار پژوهشی است از ما میگیرد و در کلمات، تحلیلها، شتابِ عبور از متون و ناتوانی از مواجهه همدلانه تجلی پیدا میکند؛ بهویژه اینکه عبور نکردهایم از زنستیزی و همه این حرفها به گوشمان آشناست... بدون اینکه موقعیت برابر برای نقد و تفسیر داشته باشیم.
میپذیرم خشم میتواند پژوهشگر را به پرسشهایی برساند که بدون خشم اصلاً مطرح نمیشدند. میتواند حساسیت او را نسبت به استدلالها، اصطلاحات، حذفها و تناقضهایی بالا ببرد که عادی و نامرئی یا بدیهی شدهاند. حتی ممکن است یکی از سرچشمههای مهم شناخت باشد. با این حال، در مقام پژوهشگر به خودم یادآوری میکنم که هنگام نقد باید به آن درجه از آرامش و تسلط رسیده باشم که بتوانم به میزان لازم خیره در چشمان سازمایه پژوهش بیندیشم و صورتبندی روشن و منصفانهای از موضوع نقد و نقد خودم ارائه کنم.
@neocritic
۶۸
۱۲:۳۴
۶۸
۱۲:۳۴