گیف
۰۱:۰۶
۵۰
۱۷:۱۶
آن نور تحسین برانگیز،جایش را به ستاره ای در شب سپرد...نور به خواب همیشگی فرو رفت، اما جایش را ستاره شب ها گرفت...ناچیزها پس گرفته میشوند و چیز دیگری متولد میشود؛ این، ظالمانه ترین و در عین حال زیباترین ترکیب احساسات است...زیباترین تناقضات، از همنشینی لطف، خشم، دلواپسی متولد میشوند...و این لطف پیش بيني نشده بهترین اتفاق را رقم میزند...
۹
۲۱:۵۲
ذهن، پر از آشفتگیها و مخدوشیهاست؛ با تمام نقصهایش، چگونه میتواند برای سرنوشت یک انسان تصمیمی کامل بگیرد؟
دل، سرشار از وجدان، ترس، عشق، نفرت، حماقت و حسادت است؛ چگونه میتواند از تضادهای درون خود عبور کند؟
ناممکن است بتوان آن دو را در کنار هم نگه داشت، اما میانشان رابطی وجود دارد.
آن رابط، روحِ یک انسان است؛ با آنکه کمترین تأثیر را در دنیای موازیِ خود میبیند و اغلب فراموش میشود، زیرا صدای جسم ناتوان، بلندتر از صدای روح است.
شاید در واقعیت نتواند تأثیر خود را بگذارد، اما در خیال، رؤیا، تنهایی و لحظهٔ به خواب رفتن، همهچیز به شکلی دیگر تعبیر میشود. ارزشهای جسم، هرچند برای لحظهای، جای خود را به صداقتِ عمیقِ روح میدهند.
روح میتواند نگاه و دیدگاه را از زاویهٔ خود قابل درک کند.
شاید واقعیترین بخش وجود انسان، همان روح باشد؛ بخشی که درست و غلط را میشناسد.
وقتی روح آرام باشد، همهچیز آرام است؛ و اگر در غوغا به سر ببرد، یعنی شک و تردید هنوز پابرجاست.
دل، سرشار از وجدان، ترس، عشق، نفرت، حماقت و حسادت است؛ چگونه میتواند از تضادهای درون خود عبور کند؟
ناممکن است بتوان آن دو را در کنار هم نگه داشت، اما میانشان رابطی وجود دارد.
آن رابط، روحِ یک انسان است؛ با آنکه کمترین تأثیر را در دنیای موازیِ خود میبیند و اغلب فراموش میشود، زیرا صدای جسم ناتوان، بلندتر از صدای روح است.
شاید در واقعیت نتواند تأثیر خود را بگذارد، اما در خیال، رؤیا، تنهایی و لحظهٔ به خواب رفتن، همهچیز به شکلی دیگر تعبیر میشود. ارزشهای جسم، هرچند برای لحظهای، جای خود را به صداقتِ عمیقِ روح میدهند.
روح میتواند نگاه و دیدگاه را از زاویهٔ خود قابل درک کند.
شاید واقعیترین بخش وجود انسان، همان روح باشد؛ بخشی که درست و غلط را میشناسد.
وقتی روح آرام باشد، همهچیز آرام است؛ و اگر در غوغا به سر ببرد، یعنی شک و تردید هنوز پابرجاست.
۹
۲۲:۰۶
میخواهم دلم قرص باشد...
محتاط بودنم، پاهایم را به عقب میکشد.
دستانم میخواهند دستِ صلح را به پیش بیاورند، اما ذهنم از تضادهایی سخن میگوید که بیاختیار، همان دست را به عقب میکشد.
دلم میخواهد بیهیچ دغدغهای، مانند انسانی دلخوش به زندگی، دنیا را با چشمان حقیقت ببینم...
نه فریبی برای زیستن...
من چیزی فراتر از یک فریب میخواهم.
میخواهم دلم را از امید سرشار کنم...
نمیتوانم چیزی را جایگزین امید بیابم؛ نمیتوانم خودم را به حالِ یک فریب رها کنم.
من زیباترین تصویر از دنیا را میخواهم...
زیباییای که از ژرفای دنیایی وارونه زاده میشود...
از دنیای بیرحمی که ناممکن را ممکن میکند.
محتاط بودنم، پاهایم را به عقب میکشد.
دستانم میخواهند دستِ صلح را به پیش بیاورند، اما ذهنم از تضادهایی سخن میگوید که بیاختیار، همان دست را به عقب میکشد.
دلم میخواهد بیهیچ دغدغهای، مانند انسانی دلخوش به زندگی، دنیا را با چشمان حقیقت ببینم...
نه فریبی برای زیستن...
من چیزی فراتر از یک فریب میخواهم.
میخواهم دلم را از امید سرشار کنم...
نمیتوانم چیزی را جایگزین امید بیابم؛ نمیتوانم خودم را به حالِ یک فریب رها کنم.
من زیباترین تصویر از دنیا را میخواهم...
زیباییای که از ژرفای دنیایی وارونه زاده میشود...
از دنیای بیرحمی که ناممکن را ممکن میکند.
۹
۲۲:۲۱
۸
۲۲:۴۶
۸
۲۲:۴۶
۸
۲۲:۴۶
۸
۲۲:۴۶
۸
۲۲:۴۶
۸
۲۲:۴۶