۸۳
۹:۲۱
۸۳
۹:۲۱
۸۳
۹:۲۱
۸۳
۹:۲۱
۸۳
۹:۲۱
۸۳
۹:۲۱
خاطرات از دست رفته
میگویند بعضی عطرها، مکان ها و آهنگ ها حامل خاطرات خاصی هستند...خاطراتی که با تکرار شدن آن محرک خاص جان گرفته و به گونه ای از مقابل چشمانمان عبور میکند، گو اینکه در همین لحظه در حال رخ دادن باشندو اما من با پدیده یک جدیدی مواجه شدمکه آن را خلا خاطرات نام نهاده امپدیده ایست که طی آن تو میدانی باید خاطره ای را به یاد آوری ولی نمیدانی که چیستحسی سنگین در عمق دلت رسوخ میکندتو میمانی و باری بر دوشت که منشاش را نمیدانی
نویسنده: آدمیزاد
#نینامه
میگویند بعضی عطرها، مکان ها و آهنگ ها حامل خاطرات خاصی هستند...خاطراتی که با تکرار شدن آن محرک خاص جان گرفته و به گونه ای از مقابل چشمانمان عبور میکند، گو اینکه در همین لحظه در حال رخ دادن باشندو اما من با پدیده یک جدیدی مواجه شدمکه آن را خلا خاطرات نام نهاده امپدیده ایست که طی آن تو میدانی باید خاطره ای را به یاد آوری ولی نمیدانی که چیستحسی سنگین در عمق دلت رسوخ میکندتو میمانی و باری بر دوشت که منشاش را نمیدانی
نویسنده: آدمیزاد
#نینامه
۶۰
۷:۳۶
مغزِ لعنتی، میشه فقط یه روز و یه شب نقش یه عضو سالم بدن رو بازی کنی و بذاری بخوابم؟
کلاً دو ساعت. نه بیشتر.انقدر سهم زیادی از دنیا ازت نخواستم.
بعد دو روز دیگه که سیستم از شدت بیخوابی شروع کرد به ریختن، حافظه قاطی کرد، اعصاب پودر شد و بدن به مرز خاموشی رسید، کی قراره جواب بده؟بازم من.همیشه من باید تاوان باگهای کارخونهای تو رو پس بدم.
اصلاً تو دقیقاً با چه منطقی کار میکنی؟خواب نداری، غذا نداری، آرامش نداری…فتوسنتز میکنی؟یا واقعاً فکر کردی چند ساعت آفتاب گرفتن ، جای خواب و اکسیژن و زندگی رو میگیره؟
ولی یه چیزی رو خوب یادت بمونه…
به این نور دل نبند.نور همیشه موندگار نیستا.آفتاب غروب کردن رو بهتر از طلوع بلدِه.روشنایی، دیر یا زود، چمدونش رو جمع میکنه و میره.
اونوقت فقط تو میمونی…تو،چهار تا دیوار،سقف اتاق،و تاریکیای که از خودت هم بیشتر تو رو میشناسه.
اون موقع دیگه هیچ نوری نیست که حواست رو پرت کنه.فقط خودتی و مغزی که تمام روز ساکت بود، اما دقیقاً ساعت سه و چهلوهفت دقیقهی صبح تصمیم میگیره دادگاه تمام زندگیتو برگزار کنه.
از من گفتن بود…آخرِ همهی فرارها، آدم به ذهن خودش میرسه.
حانیه
" />
#نینامه
کلاً دو ساعت. نه بیشتر.انقدر سهم زیادی از دنیا ازت نخواستم.
بعد دو روز دیگه که سیستم از شدت بیخوابی شروع کرد به ریختن، حافظه قاطی کرد، اعصاب پودر شد و بدن به مرز خاموشی رسید، کی قراره جواب بده؟بازم من.همیشه من باید تاوان باگهای کارخونهای تو رو پس بدم.
اصلاً تو دقیقاً با چه منطقی کار میکنی؟خواب نداری، غذا نداری، آرامش نداری…فتوسنتز میکنی؟یا واقعاً فکر کردی چند ساعت آفتاب گرفتن ، جای خواب و اکسیژن و زندگی رو میگیره؟
ولی یه چیزی رو خوب یادت بمونه…
به این نور دل نبند.نور همیشه موندگار نیستا.آفتاب غروب کردن رو بهتر از طلوع بلدِه.روشنایی، دیر یا زود، چمدونش رو جمع میکنه و میره.
اونوقت فقط تو میمونی…تو،چهار تا دیوار،سقف اتاق،و تاریکیای که از خودت هم بیشتر تو رو میشناسه.
اون موقع دیگه هیچ نوری نیست که حواست رو پرت کنه.فقط خودتی و مغزی که تمام روز ساکت بود، اما دقیقاً ساعت سه و چهلوهفت دقیقهی صبح تصمیم میگیره دادگاه تمام زندگیتو برگزار کنه.
از من گفتن بود…آخرِ همهی فرارها، آدم به ذهن خودش میرسه.
حانیه
#نینامه
۵۹
۱۲:۴۳
چهلمین روز شهادت امام حسین (ع) و یارانش
که برای عزت و آزادی انسان ها جنگیده اند
بر تمامی عاشقان حریت، تسلیت و تعزیت باد
که برای عزت و آزادی انسان ها جنگیده اند
بر تمامی عاشقان حریت، تسلیت و تعزیت باد
۶۸
۱۲:۲۳
صبر
فکر میکنم مفهوم صبر و توکل برای بسیاری از ما بد جا افتاده باشداین تصور که صبر همیشه تحمل کردن همه ی درد ها بدون صدا باشد، کوته بینانه استو توکل نیز انتظار برای امداد غیبی و خاموش نشستن نیست...گاهی بهترین معنای صبر در فریاد زدن،و نزدیک ترین معنای توکل در تکیه کردن به قدرتی ست که پروردگار در وجود ما نهاده است ...در تلاش برای تغییر شرایطی که منجر به درد شدهدر ایستادن آگاهانه برای رهایی.
نویسنده : آدمیزاد
#نینامه
فکر میکنم مفهوم صبر و توکل برای بسیاری از ما بد جا افتاده باشداین تصور که صبر همیشه تحمل کردن همه ی درد ها بدون صدا باشد، کوته بینانه استو توکل نیز انتظار برای امداد غیبی و خاموش نشستن نیست...گاهی بهترین معنای صبر در فریاد زدن،و نزدیک ترین معنای توکل در تکیه کردن به قدرتی ست که پروردگار در وجود ما نهاده است ...در تلاش برای تغییر شرایطی که منجر به درد شدهدر ایستادن آگاهانه برای رهایی.
نویسنده : آدمیزاد
#نینامه
۳۸
۱۸:۱۲