نیکـ🦋ـل
#تک_پارت #گذشته نویسنده : تلاطم ⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵
–"شايد ديگه نبايد برگشت عقب…
شايد واقعا همه چيز اونجا تموم شده…"
اين ها افكاري بودند كه اين روز ها بيشتر از قبل در سرم مى چرخيدند.
مي چرخيدند و مدام مرا به شك مي انداختند كه نكند سال هاست عمرم را با آغوش سفتي كه دور گذشته حلقه كرده بودم و ثانيه اي رهايش نكرده بودم، هدر داده ام.
مي چرخيدند و ترسي به دلم مي انداختند كه نكند در حالي كه همه چشمشان به مسير رو به رو بود، من آنقدر برگشتم و به عقب نگاه كردم تا مسير مقابلم را هم از دست داده باشم.
مي چرخيدند و من فكر مي كردم كه نكند سال هاست اين دادگاهي كه در ذهنم ساخته و پرورده ام و خود به جاي متهم، شاكي و قاضي نقش بازي مي كنم تا بالاخره تقصير كار اصلي را پيدا كنم، عبث و بيهوده بوده.
مي چرخيدند و همچون گردابي در كف اقيانوس افكارم همه چيز را مي چرخاندند و مي بلعيدن؛ گذشته و حال را مقايسه مي كردند اين بار مرا در جايگاه مجرم دادگاه قرار مي دادند و باز خواست ميكردند. سوال پشت سوال و اتهام پشت اتهام.
مي گفتند و مي پرسيدند و من جز صداي سوت ممتد و كر كننده اي كه مغزم را فرا گرفته بود هيچ نمي شنيدم. نميدانم شايد هم اگر بخواهم صادق باشم نميخواستم بشنوم. خودم را به نشنيدن ميزدم تا مبادا مجبور شوم بپذيرم كه با دستان خودم زندگي و آينده و آرزوهايم را ويران كردم، تنها به خاطر يك مشت حرف و اتفاق در گذشته اي كه همانطور كه نامش نشان ميدهد گذشته بود و تمام شده بود. اما در اين حين وكيلي داشتم كه با اينكه كودك و خردسال بود اما بي توجه به نظم دادگاه فرياد مي كشيد و اتفاقات قديم را بازگو مي كرد. مدام پشت سر هم تكرار مي كرد كه "من تنها يك كودك بي پشت و پناه بودم؛ پس چه كسي بهاي عمر از دست رفته ي من، زخم هايي كه تا ابد جايشان درد مي كند، نور هميشه خاموش شده ي چشمانم و ذوق و شوق تا ابد كور شده ام را ميدهد؟؟ "
او را از دادگاه بيرون مي انداختند و دوباره مرا متهم رديف اول "هدر رفت عمر" اعلام ميكردند، اما چند لحظه اي بيشتر طول نميكشيد كه وكيل مدافع كوچكم با تمام قدرت و بغض سفت و سختي كه مهمان گلويش شده بود باز ميگشت. مدارك و اسناد ظاهرا محكمه پسندي داشت كه تنها براي چند دقيقه اي قاضي را تحت تاثير قلبش به تامل وا ميداشت، اما وقتي دوباره منطق به اون غلبه ميكرد مدارك را كنار ميزد و مرا متهم ميكرد به عادت كردن براي نقش قرباني را بازي كردن.
دروغ چرا با اينكه زخم هاي روي بدن كودك و بغض هايي كه يواشكي قورت ميداد را ميديدم و مي فهميدم وقتي اعتمادي برايت باقي نماند و از آدم هايي سخت ترين ضربه هاي زندگي ات را بخوري كه اصلا خلق شده اند براي حفاظت از تو چه دردي دارد، اما حتي وجدانم هم اين ها نميپذيرفت و معتقد بود گذشته هرچند سخت و فاجعه آميز اما تمام شده بود و بهايش را نبايد با چيزي به گران قيمتي عمر پرداخت ميكردم.
جلسه محاكمه، قاضي، وكيل مدافع كوچكم، وجدان و همه چيز و همه كس درونم مي چرخيدند و مي چرخيدند و مي چرخيدند و من نميخواستم به پزشك بگويم دليل اين سرگيجه كه تازگي ها سخت امانم را بريده و گاهي تعادلم را بهم ميزند و مرا به در و ديوار ميكوبد به فشار خون ارتباطي ندارد و مشكل مربوط به گذشته هاست…
⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵 ┋#تلاطُم┋#دستنویس ⊱
شايد واقعا همه چيز اونجا تموم شده…"
اين ها افكاري بودند كه اين روز ها بيشتر از قبل در سرم مى چرخيدند.
مي چرخيدند و مدام مرا به شك مي انداختند كه نكند سال هاست عمرم را با آغوش سفتي كه دور گذشته حلقه كرده بودم و ثانيه اي رهايش نكرده بودم، هدر داده ام.
مي چرخيدند و ترسي به دلم مي انداختند كه نكند در حالي كه همه چشمشان به مسير رو به رو بود، من آنقدر برگشتم و به عقب نگاه كردم تا مسير مقابلم را هم از دست داده باشم.
مي چرخيدند و من فكر مي كردم كه نكند سال هاست اين دادگاهي كه در ذهنم ساخته و پرورده ام و خود به جاي متهم، شاكي و قاضي نقش بازي مي كنم تا بالاخره تقصير كار اصلي را پيدا كنم، عبث و بيهوده بوده.
مي چرخيدند و همچون گردابي در كف اقيانوس افكارم همه چيز را مي چرخاندند و مي بلعيدن؛ گذشته و حال را مقايسه مي كردند اين بار مرا در جايگاه مجرم دادگاه قرار مي دادند و باز خواست ميكردند. سوال پشت سوال و اتهام پشت اتهام.
مي گفتند و مي پرسيدند و من جز صداي سوت ممتد و كر كننده اي كه مغزم را فرا گرفته بود هيچ نمي شنيدم. نميدانم شايد هم اگر بخواهم صادق باشم نميخواستم بشنوم. خودم را به نشنيدن ميزدم تا مبادا مجبور شوم بپذيرم كه با دستان خودم زندگي و آينده و آرزوهايم را ويران كردم، تنها به خاطر يك مشت حرف و اتفاق در گذشته اي كه همانطور كه نامش نشان ميدهد گذشته بود و تمام شده بود. اما در اين حين وكيلي داشتم كه با اينكه كودك و خردسال بود اما بي توجه به نظم دادگاه فرياد مي كشيد و اتفاقات قديم را بازگو مي كرد. مدام پشت سر هم تكرار مي كرد كه "من تنها يك كودك بي پشت و پناه بودم؛ پس چه كسي بهاي عمر از دست رفته ي من، زخم هايي كه تا ابد جايشان درد مي كند، نور هميشه خاموش شده ي چشمانم و ذوق و شوق تا ابد كور شده ام را ميدهد؟؟ "
او را از دادگاه بيرون مي انداختند و دوباره مرا متهم رديف اول "هدر رفت عمر" اعلام ميكردند، اما چند لحظه اي بيشتر طول نميكشيد كه وكيل مدافع كوچكم با تمام قدرت و بغض سفت و سختي كه مهمان گلويش شده بود باز ميگشت. مدارك و اسناد ظاهرا محكمه پسندي داشت كه تنها براي چند دقيقه اي قاضي را تحت تاثير قلبش به تامل وا ميداشت، اما وقتي دوباره منطق به اون غلبه ميكرد مدارك را كنار ميزد و مرا متهم ميكرد به عادت كردن براي نقش قرباني را بازي كردن.
دروغ چرا با اينكه زخم هاي روي بدن كودك و بغض هايي كه يواشكي قورت ميداد را ميديدم و مي فهميدم وقتي اعتمادي برايت باقي نماند و از آدم هايي سخت ترين ضربه هاي زندگي ات را بخوري كه اصلا خلق شده اند براي حفاظت از تو چه دردي دارد، اما حتي وجدانم هم اين ها نميپذيرفت و معتقد بود گذشته هرچند سخت و فاجعه آميز اما تمام شده بود و بهايش را نبايد با چيزي به گران قيمتي عمر پرداخت ميكردم.
جلسه محاكمه، قاضي، وكيل مدافع كوچكم، وجدان و همه چيز و همه كس درونم مي چرخيدند و مي چرخيدند و مي چرخيدند و من نميخواستم به پزشك بگويم دليل اين سرگيجه كه تازگي ها سخت امانم را بريده و گاهي تعادلم را بهم ميزند و مرا به در و ديوار ميكوبد به فشار خون ارتباطي ندارد و مشكل مربوط به گذشته هاست…
⊰
🥳۱
۱۰K
۱۷:۱۶
ریکشن هاتون کو ؟
۳۴۸
۱۸:۱۰
بشخصه خودم دلم واسه هانیه و بیتا تنگ شده ، شما ها چی ؟🥲
۳۵۰
۶:۱۶
یه داستان تو راه داریم 
(البته خیلی وقته دست به قلم نشدم و امیدوارم خوب بشه )
#دلبیمار
(البته خیلی وقته دست به قلم نشدم و امیدوارم خوب بشه )
#دلبیمار
۹.۹K
۷:۰۰
نیکـ🦋ـل
#قصه_های_شاپرک #مظلومیتبراثرسرماخوردگی نویسنده : مهدیه . دال ⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵
#قصه_های_شاپرک
#هویچ_پلو
نویسنده : مهدیه . دال
⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵
#هویچ_پلو
نویسنده : مهدیه . دال
⊰
۱۹۱
۸:۳۴
نیکـ🦋ـل
#قصه_های_شاپرک #هویچ_پلو نویسنده : مهدیه . دال ⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵
–#قصه_های_شاپرک
#هویچ_پلو
#پارت_یک
با کشیدن چاقوی پهن از تنها ست سرویس چاقو آن خانه ، که آن هم کادو تولد هانیه بود ، برای دادن بهانه ای برای آشپزی کردن به او ؛ شروع به خُرد کردن پیاز ها کرد
و همزمان اهنگ Empty note را گوش میداد.
خُرد کردن را دوست داشت ، تنها لحضه بود که میتوانست بدون فکر کردن مشغول به کاری تکراری ولی برای او خستگی ناپذیر باشد .
وقتی خودش را در این موقعیت با جدیت و چاقو به دست میدید همیشه یاد یانگوم می افتاد که چگونه ماهرانه سبزیجات را خُرد میکرد و حالا او هم تبدیل به یکی از اشپز های سلطنتی شده بود
صدای برخورد چاقو و تخته را که کشید لبخند زنان به سمت آشپزخانه برگشت و او را با تیشرت سبزی که در شلوارش داده بود و موهایی که حالا بلند شده بودند و گوجه ای شلخته بسته شده بودند دید.
با خاموش کردن تلویزیون و تمام کردن پیام هایش به دوستانش به سمت او قدم برداشت.
از پشت خودش را به او نزدیک کرد با زدن بوسه ای به گردنش ، دستانش را دور تن او پیچید .
ثانیه شوکه شد برای همین سرش را کج کرد و هدفون را با دست تمیزش از کنار گوش هایش کنار زد .
هانیه سرش را از فاصله بین دست هایش و بدنش رد کرده بود و با چشم های درشت اش به او خیره شده بود .
+ قراره برام غذای خوشمزه درست کنی ؟
لبخندی بهش زد و سرش را به معنی اره تکان داد
— البته که نیاز به کمک هم دارم
سرش را به سمت سینک ظرفشویی برگردانند
— مثلا یکی باید اون هویچ ها رو پوست بگیره و دست من برسونه
و خم شد و به نوک دماغ او بوسه ایی زد
ادامه دارد ...
⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵 ┋#دلبیمار ┋#دستنویس ⊱
#هویچ_پلو
#پارت_یک
با کشیدن چاقوی پهن از تنها ست سرویس چاقو آن خانه ، که آن هم کادو تولد هانیه بود ، برای دادن بهانه ای برای آشپزی کردن به او ؛ شروع به خُرد کردن پیاز ها کرد
و همزمان اهنگ Empty note را گوش میداد.
خُرد کردن را دوست داشت ، تنها لحضه بود که میتوانست بدون فکر کردن مشغول به کاری تکراری ولی برای او خستگی ناپذیر باشد .
وقتی خودش را در این موقعیت با جدیت و چاقو به دست میدید همیشه یاد یانگوم می افتاد که چگونه ماهرانه سبزیجات را خُرد میکرد و حالا او هم تبدیل به یکی از اشپز های سلطنتی شده بود
صدای برخورد چاقو و تخته را که کشید لبخند زنان به سمت آشپزخانه برگشت و او را با تیشرت سبزی که در شلوارش داده بود و موهایی که حالا بلند شده بودند و گوجه ای شلخته بسته شده بودند دید.
با خاموش کردن تلویزیون و تمام کردن پیام هایش به دوستانش به سمت او قدم برداشت.
از پشت خودش را به او نزدیک کرد با زدن بوسه ای به گردنش ، دستانش را دور تن او پیچید .
ثانیه شوکه شد برای همین سرش را کج کرد و هدفون را با دست تمیزش از کنار گوش هایش کنار زد .
هانیه سرش را از فاصله بین دست هایش و بدنش رد کرده بود و با چشم های درشت اش به او خیره شده بود .
+ قراره برام غذای خوشمزه درست کنی ؟
لبخندی بهش زد و سرش را به معنی اره تکان داد
— البته که نیاز به کمک هم دارم
سرش را به سمت سینک ظرفشویی برگردانند
— مثلا یکی باید اون هویچ ها رو پوست بگیره و دست من برسونه
و خم شد و به نوک دماغ او بوسه ایی زد
ادامه دارد ...
⊰
۱۹۸
۸:۵۵
نیکـ🦋ـل
–#قصه_های_شاپرک #هویچ_پلو #پارت_یک با کشیدن چاقوی پهن از تنها ست سرویس چاقو آن خانه ، که آن هم کادو تولد هانیه بود ، برای دادن بهانه ای برای آشپزی کردن به او ؛ شروع به خُرد کردن پیاز ها کرد و همزمان اهنگ Empty note را گوش میداد. خُرد کردن را دوست داشت ، تنها لحضه بود که میتوانست بدون فکر کردن مشغول به کاری تکراری ولی برای او خستگی ناپذیر باشد . وقتی خودش را در این موقعیت با جدیت و چاقو به دست میدید همیشه یاد یانگوم می افتاد که چگونه ماهرانه سبزیجات را خُرد میکرد و حالا او هم تبدیل به یکی از اشپز های سلطنتی شده بود صدای برخورد چاقو و تخته را که کشید لبخند زنان به سمت آشپزخانه برگشت و او را با تیشرت سبزی که در شلوارش داده بود و موهایی که حالا بلند شده بودند و گوجه ای شلخته بسته شده بودند دید. با خاموش کردن تلویزیون و تمام کردن پیام هایش به دوستانش به سمت او قدم برداشت. از پشت خودش را به او نزدیک کرد با زدن بوسه ای به گردنش ، دستانش را دور تن او پیچید . ثانیه شوکه شد برای همین سرش را کج کرد و هدفون را با دست تمیزش از کنار گوش هایش کنار زد . هانیه سرش را از فاصله بین دست هایش و بدنش رد کرده بود و با چشم های درشت اش به او خیره شده بود . + قراره برام غذای خوشمزه درست کنی ؟ لبخندی بهش زد و سرش را به معنی اره تکان داد — البته که نیاز به کمک هم دارم سرش را به سمت سینک ظرفشویی برگردانند — مثلا یکی باید اون هویچ ها رو پوست بگیره و دست من برسونه و خم شد و به نوک دماغ او بوسه ایی زد ادامه دارد ... ⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵 ┋#دلبیمار ┋#دستنویس ⊱
–#قصه_های_شاپرک
#هویچ_پلو
#پارت_دو
هانیه با خوشحالی از او جدا شد و پورسه پوست کندن هویچ ها رو در دست گرفت .
+میدونستی وقت هایی که اینجوری دل ادم رو یهو میبری چقدر پروانه توی دلم اب میشه ؟
بیتا که حالا پیاز ها رو درون تابه ریخته بود و تفت میداد ، لبخندی از رضایت روی لب هایش نشسته بود ، که نیشگون از پهلویش گرفته شده .
—اخ اخ
و اینبار هانیه لبخندی از رضایت زد
+حق ات بود ، جواب ابراز علاقه من یه لبخنده اخمالو خانم ؟
خودش را مظلوم کرد که مثلا ان نیشگون نه چندان محکم درد داشت .
— هر وقت پهلو نازنینم خوب شد جواب تو میدم
شما فعلا به رنده کردن هویچ هاتون برسید
چقدر هانیه، قهر های ناز نازو او را دوست داشت .
حالا میفهمید که چرا هر وقت خودش را از او دور میکند، بیتا بیشتر خواستار او می شود تا ناز و نوازشش کند .
دوباره از پشت بغلش کرد و چانه اش را روی کتف او گذاشت و کاملا لوس و مظلوم لب زد
+بیتا جونم ؟ دلت میاد با الهه رویاهات قهر کنی کنی ؟
لب هایش را محکم بهم فشار داد تا خنده اش را کنترل کند اما دلربایی اش را کجای دلش قرار میداد؟
پس به سمت او برگشت و دست هایش را روی پهلو هایش قرار داد .
ادامه دارد ...
⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵 ┋#دلبیمار ┋#دستنویس ⊱
#هویچ_پلو
#پارت_دو
هانیه با خوشحالی از او جدا شد و پورسه پوست کندن هویچ ها رو در دست گرفت .
+میدونستی وقت هایی که اینجوری دل ادم رو یهو میبری چقدر پروانه توی دلم اب میشه ؟
بیتا که حالا پیاز ها رو درون تابه ریخته بود و تفت میداد ، لبخندی از رضایت روی لب هایش نشسته بود ، که نیشگون از پهلویش گرفته شده .
—اخ اخ
و اینبار هانیه لبخندی از رضایت زد
+حق ات بود ، جواب ابراز علاقه من یه لبخنده اخمالو خانم ؟
خودش را مظلوم کرد که مثلا ان نیشگون نه چندان محکم درد داشت .
— هر وقت پهلو نازنینم خوب شد جواب تو میدم
شما فعلا به رنده کردن هویچ هاتون برسید
چقدر هانیه، قهر های ناز نازو او را دوست داشت .
حالا میفهمید که چرا هر وقت خودش را از او دور میکند، بیتا بیشتر خواستار او می شود تا ناز و نوازشش کند .
دوباره از پشت بغلش کرد و چانه اش را روی کتف او گذاشت و کاملا لوس و مظلوم لب زد
+بیتا جونم ؟ دلت میاد با الهه رویاهات قهر کنی کنی ؟
لب هایش را محکم بهم فشار داد تا خنده اش را کنترل کند اما دلربایی اش را کجای دلش قرار میداد؟
پس به سمت او برگشت و دست هایش را روی پهلو هایش قرار داد .
ادامه دارد ...
⊰
۲۰۸
۹:۳۲
–#قصه_های_شاپرک
#هویچ_پلو
#پارت_سه(اخر)
حالا نگاه هایشان به هم گره خورده بود و ان چشمان وحشی اش بدجوری برق میزدند .
—من اگه میتونستم یک صدم ثانیه ازت جدا بشم که الان اینجا نبودم شاپرک
و بوسه ای کوتاه روی پیشانی اش زد .
او را به آغوش گرم اش دعوت کرد و سفت و محکم بغلش کرد .
+ببین چه جوری با قلب کوچولوی من بازی میکنی
متقابلا جواب بغلش را داد .
— قلب شما خیلی هم بزرگ که که من رو توی خودش جا داده
و زیر لب چیزی نامفهموم گفت
+حواسم هست داری غر میرنی بیتا خانم هااا ، الان داری میگی که چرا باید بقیه هم توش باشند
از این حجم از شناختی که غزالش نسبت به او داشت متعجب نشد بلکه جاش ، برای بار دیگر ، بوسه ایی به موهایش زد
— من قربون این حفظ بودن ات برم
و ثانیه ای بعد انگار که فهمیده باشد پیاز های بیچاره در حال سوختن اند ، از او جدا شد
_بی غذا شدیم رفت
و سریع گاز را خاموش و ماهیتابه را از روی ان برداشت
هانیه که موقعیت را مناسب دید گفت
+ام .. خب راستش یه هویچ پلوی دیگه توی یخچال داریم ، من دیروز واسه ناهار درست کردم ، توی اون ظرف ابی عه گذاشتم ، شاید واسه همین ندیدی
ولی چون دوست داشتم غذای تو رو بخورم هیچی نگفت؛ وگرنه من دوست دارم ، میدونی که ؟
و لبخند ، دندون نمایی زد .
بیتا متعجب ولی آرام به او نگاه کرد و در ثانیه ای به سمت او دوید که او را بگیرد ، که البته هانیه فرز تر و زرنگ تر از این حرف ها بود و از او جاخالی داد و فرار کرد
_وایسا ببینم ات بچه ، دستم بهت برسه خودت رو جای غذا میخورم
و حالا صدای خنده ها و غر های هر کدام شان فضای خانه را از ان سکوت همیشگی اش خارج کرده بود .
⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵 ┋#دلبیمار ┋#دستنویس ⊱
#هویچ_پلو
#پارت_سه(اخر)
حالا نگاه هایشان به هم گره خورده بود و ان چشمان وحشی اش بدجوری برق میزدند .
—من اگه میتونستم یک صدم ثانیه ازت جدا بشم که الان اینجا نبودم شاپرک
و بوسه ای کوتاه روی پیشانی اش زد .
او را به آغوش گرم اش دعوت کرد و سفت و محکم بغلش کرد .
+ببین چه جوری با قلب کوچولوی من بازی میکنی
متقابلا جواب بغلش را داد .
— قلب شما خیلی هم بزرگ که که من رو توی خودش جا داده
و زیر لب چیزی نامفهموم گفت
+حواسم هست داری غر میرنی بیتا خانم هااا ، الان داری میگی که چرا باید بقیه هم توش باشند
از این حجم از شناختی که غزالش نسبت به او داشت متعجب نشد بلکه جاش ، برای بار دیگر ، بوسه ایی به موهایش زد
— من قربون این حفظ بودن ات برم
و ثانیه ای بعد انگار که فهمیده باشد پیاز های بیچاره در حال سوختن اند ، از او جدا شد
_بی غذا شدیم رفت
و سریع گاز را خاموش و ماهیتابه را از روی ان برداشت
هانیه که موقعیت را مناسب دید گفت
+ام .. خب راستش یه هویچ پلوی دیگه توی یخچال داریم ، من دیروز واسه ناهار درست کردم ، توی اون ظرف ابی عه گذاشتم ، شاید واسه همین ندیدی
ولی چون دوست داشتم غذای تو رو بخورم هیچی نگفت؛ وگرنه من دوست دارم ، میدونی که ؟
و لبخند ، دندون نمایی زد .
بیتا متعجب ولی آرام به او نگاه کرد و در ثانیه ای به سمت او دوید که او را بگیرد ، که البته هانیه فرز تر و زرنگ تر از این حرف ها بود و از او جاخالی داد و فرار کرد
_وایسا ببینم ات بچه ، دستم بهت برسه خودت رو جای غذا میخورم
و حالا صدای خنده ها و غر های هر کدام شان فضای خانه را از ان سکوت همیشگی اش خارج کرده بود .
⊰
۲۵۶
۱۰:۵۷
نیکـ🦋ـل
#music ⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵 ⊱
Ghostly-Kisses-Empty-Note-(Acoustic)-320.mp3
۰۳:۳۵-۸.۳۲ مگابایت
#music
⊰
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓔 𝓜𝓨 𝓝𝓲𝓬𝓚𝓮𝓵𝓵 ⊱
⊰
۲۴۶
۱۰:۵۷
ریکشن یادتون نره 

۲۳۹
۱۰:۵۸