لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
خ
۹۶ عضو

خوابگردی

اینجا نوشته‌ها را نیمه تاریک وجود (آقای هاید) می‌نویسد.
برای جستجوی روشنایی به سایت مراجعه کنید.
https://khabgardi.ir/
مشاهده در وب بله
۱۴ مرداد
thumbnail
بدلیل راه اندازی مرکز نوآوری اجتماعی مسجد، کلیددار در جنبی خانه خدا شده بودم. چسبیده به شبستان مسجد، ساختمان اداری فرتوتی بود که تبدیل شده بود به مرکز نوآوری. برای این کار زیاد تحسین شده بودیم ولی من از ابتدا می‌دانستم که در حال راه اندازی باشگاه مشت‌زنی در خانه خدا هستیم و قرار است در این باشگاه خونین به نزاع با خود و زمانه برخیزیم. باشگاه ما قرار بود جای کسانی باشد که با خویشتن، تاریخ و زمانه‌شان درگیرند. علی‌الظاهر مالیخولیا دارند، هذیان می‌گویند، خواب آشفته می‌بینند و خوابگردی می‌کنند. انسان‌هایی که تکلیف‌شان با خودشان روشن بود اینجا جایی نداشتند. بالای اتاقم روی پشت بام مسجدی که نه مناره داشت نه گنبد، کنار کولرهای فرانکنشتاینی، با یک صندلی پلاستیکی زوار در رفته‌، برج دیدبانی ساخته بودم برای دیدن همه چیز از بالاترین نقطه ممکن.روی پشت بام سازه‌ای فلزی ۶ ۷ متری شبیه دکل برق احداث شده بود که بالای آن یک تابلوی نئونی قدیمی منقش به نام «الله» قرار داشت. تابلو سال‌ها پیش در باد و بوران شکسته بود و اکنون فقط یک حفره سیاه دوار خالی در بالاترین نقطه دیده می‌شد و من متعجب بودم که چطور می‌شود نام «الله» در میان بت‌های قریش حین حمله موریانه‌ها در امان بماند اما اینجا، بر فراز خانه خدا در عصر خداباوران از گزند حوادث مصون نماند. من عادت داشتم هر بار که اوضاع بهم می‌ریخت می‌رفتم پشت بام. از آن نقطه، اگر ریزگرد و آلاینده‌ها اجازه می‌دادند، «کوه‌های سفید» شمال تهران معلوم بود. من نه در مورد این کوه‌ها بلکه در مورد اولین خیابانی که ارتباط «ده ما» را با روستاهای بالاتر قطع می‌کرد، فرض را بر این گرفته بودم که آنجا پایان قلمرو من است. از نظر من پشت آن خیابان و کوه‌ها جهان به پایان می‌رسید. من زمین تخت گرا شده بودم ولی پرتگاه هولناک جهانم را در قطب‌های زمین ترسیم نکرده بودم. جهان دو متر آن طرف تر از محل زندگی من به پایان می‌رسید و قرار نبود من این جهان میانیِ کوچک را رها کنم.برج دیدبانی من مشرف به میدان اصلی ده بود. سال‌ها میدان هیچ نام و نشانی نداشت. یک بلوک سیمانی دو متری که دیواره‌هایش سنگ شده بود، معطل مانده بود تا کسی پیدا شود و او را نام‌گذاری کند . خاطرم هست مدتی در فکر بودیم که برای بازطراحی میدان ده، طرحی را به دهیاری و سازمان زیباسازی ارائه دهیم. دنبال یک داستان و مولفه‌ی هویت بخش می‌گشتیم تا پیونددهنده هویت جمعی اهالی ده شود. قبل از انقلاب این منطقه مملو از ساواکی بود و مستشاران آمریکایی. لویاتان مستقر در محله، ساختمانی بود که به نیت یکپارچگی کمیته‌های ساواک ساخته شده بود و صد متر دور تر از جنوبی‌ترین دیوار مسجد محل اعدام نواب صفوی بود. همه این‌ها می‌توانست منشا پیشنهاداتی باشد، بهترین‌شان برای نامگذاری میدان می‌شد «میدان اعدام». در همین جستجوگری‌های مردم‌شناسانه ژیگولی بودیم که یک روز صبح وقتی به سبک کانت پیاده از منزل به سمت محل کار در حرکت بودم سرم را بلند کردم و دیدم، سازمان زیباسازی دهیاری، نماد الله پرچم کشور را در ابعاد بزرگ با همان رنگ برنزی که سردیس‌های معروف را می‌سازند، نصب کرده روی ستون بتنی میدان.آیا این همان خدایی است که نامش از فراز مسجد برافتاد و حالا در قالب خدای جمهوری اسلامی ایران می‌خواهد روی زمین حکمروایی کند؟ یا زئوس کوه‌های سفید است؟ یا مسیح بازمصلوب؟من در برج دیدبانی به تندیس الله جمهوری اسلامی ایران مشرف بودم. و از جایی بالاتر و زیرپای دکل خدای بی نام و نشان «مسجد» او را زیر نظر گرفته بودم. از روز سوم که حملات سنگین‌تر شد و سر و صداها بیشتر، هر موج انفجار من را به برج دیدبانی می‌کشاند تا به کوه‌های سفید خیره شوم، با دوربین ساختمان‌ها را وارسی کنم و نگاهی به خدای نادیدنی بالای سر و نگاهی به خدای تجسد یافته کف میدان بندازم.
undefined۱۱

۳۵۲

۰:۳۵

۱۶ مرداد
thumbnail
بچه‌های مرکز نوآوری مدام تماس می‌گرفتند و می‌پرسیدند: کاری هست مسجد یا نه؟ بهشان می‌گفتم صبر کنید خبرتان می‌کنم. دو روز از اعلام خبر شهادت آقا گذشته بود. و هنوز گیج بودم. اطراف‌مان انفجارها بیشتر شده بود و هنوز به برنامه روتین امریکا و اسرائیل عادت نکرده بودم. جنگ جلوتر که رفت احساس ‌کردم دشمن غدار روزی سه وعده به ما حمله می‌کند. بین‌الطلوعین، سر ظهر و گرگ و میش غروب. جوری که نخ پیوند اذان و اقامه‌های حاج آقا در مسجد صدای پدافند بود که در پی اهداف متخاصم عمل می‌کرد. در خلوتی دفتر رفتم سراغ کانال قدیمی محله‌مون. از گذشته‌های دور به این فکر می‌کردم که مسجد چطور می‌تواند یک رسانه‌ی محلی داشته باشد. از لوازم حکمرانی مسجد در ده این است که رسانه‌ای مردمی در دست داشته باشد. رسانه‌ای که مثل من جهانش و مخاطبش محدود شود به چهاردیواری محله.رسانه‌ای که قهرمان قصه‌هایش اهالی محل باشد. اخبارش، ماجراهای کیف قاپی و مشکلات کوچه‌ها باشد. تبلیغاتش تبلیغات کسبه محله باشد.همه‌جا را جستجو کرده بودم تا مدل جذابی را پیدا کنم. هیچ وقت کار پیش نرفت تا وقتی جنگ آغاز شد. محله‌مون را در جنگ ۱۲ روزه راه انداختیم. پرمحتوا و کم مخاطب بود. یک ماهی فعالیت کرد ولی با فروکش کردن آتش جنگ روبه زوال رفت. کالبد سرد کانال را پیدا کردم، محتوای قبلی را بالا و پایین کردم و به زور مطلبی را با تصویری جور کردم و اولین محتوا را بعد از 8 ماه منتشر کردم. کانال 32 نفر بیشتر عضو نداشت.
من قبل از جنگ ۱۲ روزه تصوری از جنگ نداشتم. ۱۲ روز مثل برق و باد گذشت و فرصت نشد چندان به احساسم در آن روزها بیندیشم. وقتی آتش بس اعلام شد، احساس بدی داشتم. احساس می‌کردم فرصتی از دست رفت و چیزی را از کف دادم. با شروع حملات ۹ اسفند، در من حس دوگانه‌ای شکل گرفت. مشتاق بودم بدانم چه چیزی در جنگ هست که مرا این چنین دلبسته می‌کند. من مثل هر انسان معمولی دیگری از صدای انفجار و زوزه پرندگان فولادی در آسمان دل پیچه می‌گرفتم. به تجربه فهمیدم اگر آن دلهره را تاب بیاوری و فرار نکنی ورق برمی‌گردد. پس از فروکش کردن صدا و نشستن گرد و خاک خودت را برسانی در همان موقعیت مرگ‌آور، خواهی دید که در پس جنگ، زندگی حقیقی عیان می‌شود، در میان ویرانی‌ و خون، نقاب از چهره دروغین زندگی برمی‌افتد و تو زنده زنده با چیزی روبه رو خواهی شد که تنها با مرگ نصیب انسان می‌شود.جنگ تجربه‌ای نزدیک به مرگ است. هر کسی در میانه جنگ می‌تواند نشانه‌هایی از صورت برزخی خود را پیدا کند. انسان در فواصل انفجارها زندگی را با قوت بیشتر پی می‌گیرد. هر بار که سایه مرگ سنگین می‌شود انسان از درون فریاد می‌زند: «يَا لَيْتَنَا نُرَدُّ». با رفع خطر دوباره به زندگی برمی‌گردد، تا انفجار بعدی و درخواست بعدی. کسی که از جنگ و بمباران زنده بیرون آید، بارها و بارها «وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا» را زیسته است. جنگ قابله‌ای است که قابلیت‌های انسان را بروز می‌دهد. نیاز، احساس و باور حقیقی‌مان را به ما عرضه می‌کند. نیکی را شدت می‌بخشد و رذالت را به اوج می‌رساند. جنگ فرایند بطئی و تدریجی حرکت و تغییر را در زندگی تسریع می‌کند. آنچه قرار است در یک مسیر پر پیچ و خم صد ساله طی شود با جنگ در کسری از ثانیه و در یک چشم بهم زدن محقق می‌شود. به این دلایل شیفته و دلبسته جنگ شدم. چرا که در میان ویرانی جنگ، فرصت خلق امر جدید و ساختن اشکال جدید حیات را جستجو می‌کردم. چیزی که زندگی روزمره امکانش را از ما سلب می‌کند. محله‌مون یکی از برگ‌های سبزی بود که در میانه ویرانی‌های جنگ ۱۲ روزه رویید و من امید داشتم که با ویرانی‌های جنگ پیش رو بارور شود.
undefined۱۲

۳۵۹

۱:۱۶

۱۷ مرداد
thumbnail
ما خمینی ندیده‌ها، بدون خامنه‌ای زندگی نکرده بودیم. نمی‌دانستیم در نبود او چه باید کرد. همچنان منتظر پیام تصویری‌ او بودم. تا مثل همیشه چون کوه استوار بایستد، لبخند بزند و بگوید دشمن شکست خورد و خواهد خورد. آقای خامنه‌ای آنقدر باثبات بود که گاهی من فکر می‌کردم حرف جدیدی برای گفتن ندارد. اما دیگر از پیام تصویری خبری نبود. ما وامانده بودیم. از ساعات اول جنگ که اتوبان همت قفل شده بود و مردم تهران سر به کوه گذاشتند تا روز پنجم محله شده بود شهر أرواح. شهر سایه‌ها و سکوت ممتد. ما در مرداب در حال فرورفتن بودیم با خاطرات تلخ و شیرین گذشته. تلنگری از بیرون ما را نجات داد. بچه‌های دانشگاه خواجه نصیر آمدند مسجد. پیشنهاد دادند دسته راه بندازیم و خودمان را از حصار این شهر نفرین شده و آوار احساسات و خاطرات بیرون بکشیم و برسانیم زیر پل سیدخندان.از سال 88 خاطره بدی از شعار دادن داشتم، یادم هست یک بار خانه یکی از اقوام شمرونی رفته بودیم. راس ساعت ۹ از ما عذرخواهی کرد، رفت پای پنجره و شعار داد «یا حسین میرحسین». نوجوانی بیش نبودم ولی نمی‌دانستم چرا از این پرفرمونس انقلابیِ قلابی تهوع گرفتم. بعدها فهمیدم مسئله اعتراض نبود، نوعی دهن‌کجی زیبایی‌شناسانه به فرهنگ عمومی ایرانیان بود که پیونده خورده بود به طمع کفتارهای فرصت‌طلب سیاسی و دسیسه‌های رنگارنگ خارجی. اصلاح طلبی ژیگولی بعد از ۸۸ که حوادث و فتنه‌ها شیب تندی پیدا کرد و نقطه کانونی آن از مناطق اعیانی فاصله گرفت و به مرکز و حاشیه‌ها کشیده شد و بعدها در نسل جدیدی از نوجوانان متبلور شد، بزدلانه از متن حوادث فاصله گرفت و فرصت طلبانه بر کرانه ایستاد تا میوه‌های سیاسی اغتشاش و فتنه را بچیند. بزرگترین خیانت به اصلاحات در ایران را مدعیان اصلاحات انجام دادند که راه اصلاح و تحول‌خواهی را بر هر صغیر و کبیری بستند. شعارهای دی ماه نشان می‌داد، ترور فیزیکی در راه است چرا که ترور شخصیت به نهایت رسیده بود. در آن شب‌های آشوبناک کلماتی بر زبان‌ها جاری می‌شد که اگر سال ۸۸ در همان مهمانی کسی جرات بیانش را پیدا می‌کرد، فی‌المجلس با همان لباس پلوخوری در گلدان قدی زرکوب سالن پذیرایی سر و ته یکی شده بود. با این حال به همه توصیه میکردم باید دست از این حالت استادیومی برداریم و با مردم گفتگو کنیم. اجازه نمیدادم کسی در پاسخ به شعارهای پرت و پلای همسایگان جوابی بدهد. من صد شب ماندن زیر صدای بمب و خمپاره را به یک ساعت دی ماه ترجیح می‌دادم. تکلیف بمب اسرائیلی و جنگنده آمریکایی مشخص است اما تکلیف همسایه فارسی زبان نفهمی که مغزش در اثر استعمال خبرهای کذب کپک زده و هوش سیاسی‌اش در حد اجداد داروین تنزل پیدا کرده مشخص نیست. من ترجیح می‌دادم با بمب اسرائیلی تکه تکه شوم تا با چاقوی دسته زنجان هموطن نفله. همین را هم برای او می‌پسندیدم.من ۱۵ سال سکوت کرده بودم. اما آن شب می‌خواستم به جبران تمام این سال‌ها فریاد بکشم.وقتی بعد از نماز مغرب و افطار راه افتادیم، فانوس بدست به شهر مردگان وارد شدیم، مردگان متحرک از محله رفته بودند، سر به کوه گذاشته بودند تا ببینند اجنبی چه نسخه‌ای برای‌شان می‌پیچد. اما من چهره‌های ترسیده و تکیده را در پشت پرده‌ها می‌دیدم که با چشم‌های وحشت‌زده و دست‌های خون‌آلود به ما می‌نگریستند. از شهر گریخته بودند و ولی روح‌شان در خانه‌ها حبس شده بود و در انتظار آتش ابدی و عذاب بی‌پایان بودند. من از میان منازل بی رنگ و خاموش ارواح عبور میکردم، از میان سیاهی متراکم کوچه‌ها گذشتم. خاطرات همزیستی با مردگان کم خردِ میان‌مایه را مرور کردم و وجودم سراسر خشم و نفرت شد. از جایی به بعد منفجر شدم. آنقدر بهم ریخته بودم که از جمعیت فاصله می‌گرفتم و نعره می‌زدم. دنبال کسی می‌گشتم که هجوم خشم چندین ساله را بر سرش فرود آورم. آرزو کردم دیگر کسی به این خیابان‌ها برنگردد. مردم واژه نفرت انگیزی در آن لحظات بود.نمی‌دانم از میان آن صدای زخمی و شیون ممتد چه کلماتی به گوش می‌رسید.اما من چهره رهبر شهید را در ماه می‌دیدم و میخواستم صدایم را به او برسانم:
ای رهبر شهیدم
راهت ادامه دارد...
undefined۱۶
undefined۵

۶۳۸

۲۱:۱۵

۶ شهریور
thumbnail
با شروع جنگ، مسجد نقطه کانونی اجتماع مردم شده بود. ما باید انگیزه افراد را در قالب یک تشکیلات بکار می‌گرفتیم تا توان‌ مردم فزونی بگیرد، موازی‌کاری پیش نیاید و وضعیت فرسایشی نشود. قبل از نماز مغرب با حاج آقا صحبت کردم. از آرشیو فایل‌های جنگ دوازده روزه یک ساختار پیشنهادی درآمد. نهایتا قرار گذاشتیم بعد از نماز، حاج آقا در شبستان مسجد مطلب پیشنهادی و تقسیم کار را با نمازگزاران در میان بگذارند. من سال‌ها دنبال فرصتی بودم تا حاج آقا بر منبر ده خطبه بخواند و به نام ایشان سکه ضرب کنیم و برای حکومت خودمختارمان درفش و نشان بسازیم. از ابتدای جنگ احساسم این بود که دولت مرکزی سقوط کرده است و فرصتی تاریخی برای ساختن اولین مسجدشهر معاصر فراهم است. دلیل سقوط دولت مرکزی این نبود که شیرازه کار از هم پاشیده یا کشور در حال فروپاشی است. نشانه تشکیل دولت مستقل محلی اقبال مردم به مسجد بود. هر اتفاقی می‌افتاد مردم روانه مسجد می‌شدند. سازمان تبلیغات و صدا و سیما هیچ دستاویزی جز مساجد محل نداشتند و هر چه میشد، مردم را دعوت می‌کردند به حضور در مساجد و میادین. بعد از نماز فایل را رساندم به اتاق صوت تا تصویر چارت، روی تلویزیون مسجد نمایش داده شود. همانجا پشت ستون غربی شبستان مسجد که روبه روی اتاق صوت بود سنگر گرفتم. می‌دانستم جلسه پرحاشیه خواهد بود و دوست داشتم از زاویه دید همیشگی‌ام اولین جلسه سنای ده را ببینم. حاج آقا شروع به صحبت کردند و بعد از اینکه تصویر چارت پیشنهادی کابینه جنگ دِه را روی صفحه نمایش دادند، سر و صداهایی بلند شد. در این چارت عناوین نام آشنای مسجد وجود نداشت، نه نامی از اسپارت‌ها بود و نه نامی از اولیگارشی مسجد. درست زمانی که صدای پدافند بلند شده بود و باید از مسجد بیرون می‌ریختیم و به آسمان صاف و پرستاره تهران چشم می‌دوختیم برای رصد پرندگان آهنین. فیل‌مان یاد هندوستان کرده بود و اراده کرده بودیم، دولت‌شهر بسازیم. ما ایرانی‌ها عادت داریم از هر جزئی، کل بسازیم. وقتی ایده‌ای در یک بستر جواب بدهد باید جهانی شود و باید تمام ابعاد را پوشش دهد، به همین دلیل است که به تقسیم کار نمی‌رسیم. به تخصص تن نمی‌دهیم. وقتی هر‌کدام مان در طراحی برنامه و اقدام به کل می‌اندیشیم، خود را در مقام الوهی آن سازمان می‌بینیم. مسجد خانه خداست ولی همانطور که خانه خدا سال‌ها پذیرای جبت و طاغوت و لات و عزات بوده است مسجد امروز نیز از جهت ساختاری و تشکیلاتی خدایان و الهه‌های متنوعی دارد. حاج آقا ابراهیم وار در کنار منبر ایستاد و ادامه داد. چند دقیقه‌ای که گذشت، وقتی مقاومت را در برابر چارت پیشنهادی دید، تبر را بر زمین گذاشت و خود را کنار کشید. با صدای بلند شروع کرد به نام بردن از ریش سفیدان محل. 11 یا 12 نفر را به اسم نام برد. گفت: من دیگر نظری ندارم، افرادی که از ایشان نام بردم بعد از نماز تشریف ببرید در سالن گفتگو و خودتان تصمیم بگیرید که برای ده‌تان در میانه جنگ می‌خواهید چه کنید. نهایتا گفت: بنده در این جلسه شرکت نخواهم کرد. و نام مرا با صدای بلند صدا زد که به عنوان نماینده ایشان در این جلسه حضور خواهم داشت.حدس می‌زدم اتفاقی بیافتد اما نه در این حد. باید به سرعت سنگر را ترک می‌کردم و می‌نشستم روبه‌روی اهالی مسجد و در تیررس گفته‌هایشان قرار می‌گرفتم. همین طور که از مسجد خارج شدم و در تاریکی زیر زمین فرو میرفتم تا سالن گفتگو را برای جلسه آماده کنم به این فکر بودم که این جماعت یاران حلقه‌ خواهند شد، حواریون مسیح یا سناتور‌های مجلس سنای روم در زمانه ژولیوس سزار.
undefined۶

۳۰۸

۲۱:۴۲

۲۶ شهریور
thumbnail
جایی نامعتبر خوانده بودم جمعیت مردان واجد حق رای دولت شهر آتن حدود سی هزار نفر بوده است. در همان هفته اول جنگ که بیکار و معطل مانده بودم، کوچه‌ها را متر کردم و کل ساختمان‌های ده را شمردم. 850 قطعه زمین داشتیم. با حساب سر انگشتی به این نتیجه رسیدم که حدود 12 الی 15 هزار نفر جمعیت داریم. نصف آتن باستانی. حالا که ریش‌سفیدهای مسجد قرار بود دورهم جمع شوند، بهترین فرصت بود که مقدمات تشکیل دولت شهرمان را فراهم کنیم. مجمع عمومی ده در مسجد به هم ریخته بود و قرار بود مجلس غیرعلنی سنا زیر زمین تشکیل شود، بدون حضور امام ده.به سرعت سالن گفتگوی مسجد را برای برگزاری جلسه مهیا کردم. قبلا این بخش از زیرزمین بوی جوجه و قرمه سبزی می‌داد. یک کترینگ آنجا را اجاره کرده بود. امام ده تصمیم گرفت زیرزمین مسجد را تبدیل کند به فضای کار اشتراکی برای اشتغال‌زایی جوانان و کارآفرینی. بعد از تعطیلی کترینگ تا دو سال پیش دو تا شرکت دانش‌بنیان از آن زیر زمین بدقواره درآمده بود. از دو سال پیش بازسازی مسجد شروع شد. ساختمان رنجور و قدیمی خانه خدا را زیر ضرب بردیم. تمام دیوارهای زیر زمین را در هم کوبیدیم، نیم متر گودبرداری کردیم تا به پی ساختمان رسیدیم. در تاریکیِ عجیبی فرو رفتیم. وزن کل شبستان مسجد، بالکن و نمازگزاران روی هشت ستون‌ قدیمی افتاده بود. ما در تاریکی مشغول برداشتن دیوارها و تغییر پی و سازه مسجد بودیم و نمازگزاران در شبستانی که روی خلا شناور شده بود، خدا را عبادت می‌کردند. بعد دو سال خون دل خوردن، بازسازی زیرزمین به اتمام رسید و ما توانستیم میان ستون‌های اصلی مسجد یک سالن دراز و باریک 30 نفره احداث کنیم. شیک و مجلسی با کف و دیوار لمینت، نورپردازی لاین و با یک ال سی دی 98 اینچی. اسمش را گذاشه بودیم سالن گفتگو.ریش سفیدهای ده یکی یکی وارد سالن شدند. من گوشه ایستاده بودم و منتظر بودم تا همه بیایند داخل و جلسه را آغاز کنیم. همگی نشستند، جلسه وزینی شد. کابینه جنگ یا هیئت دولت ده دبستان. همین طور که دنبال اسم می‌گشتم یکی که مسئولیت دبیری جلسه را برعهده داشت، شروع به صحبت کرد. از تک تک افراد درخواست کرد خودشان را معرفی کنند و با شروع گفتگو‌ها احساس کردم به کنج تاریک جلسه پرتاب شدم و هر چی گفتگوها جلوتر می‌رفت بیشتر در سایه و سیاهی فرو می‌رفتم و از دیدگان دورتر می‌شدم. شروع کردم به دست و پا زدن و حرف زدن در میان صحبت‌ها تا از طرح‌های متنوع‌ بگویم. از ساختار جدید مسجد، از مرکز نوآوری، از محله مون. اما خیلی زود دریافتم باید دست از نجاری بر‌داشت، قرار نبود همه چیز طبق نقشه ما پیش برود. باید مثل یک باغبان منتظر می‌ماندیم تا ببینیم از این باغچه چه چیزی سربر می‌آورد.
undefined۱۲

۲۲۶

۲۲:۳۶

۲۹ شهریور
thumbnail
مدت‌هاست که در گفتگوهای مختصری که با همفکران خودم دارم. متوجه عمومیت یافتن یک نوع نگاه خاص ``به مردم`` شده‌ام. نمی‌توانستم آن را توصیف کنم تا اینکه از یک استعاره بهره گرفتم. و دیدم اگر جامعه، مردم و دولت را مبتنی بر این استعاره تصور کنم، چقدر توصیف این عزیزان از مردم درست از آب درمی‌آید.
این استعاره می‌گوید:ترکیب جامعه و دولت یا حاکمیت یک ترکیب انضمامی حقیقی برخاسته از نفوس و اراده انسانی است. و می‌توان نشان‌هایی از خلقت انسان را در آن دید. اگر آن را به مثابه یک انسان بنگریم، این انسان واجد مراتب وجودی است. همان‌گونه که من و شما هستیم. یعنی همانطور که ما نفس اماره و لوامه داریم. حس و خیال و عقل داریم. شهوت و غضب داریم. می‌توان گفت جامعه (اعم از مردم و دولت) نیز واجد چنین خصایصی است.
طرز تلقی اکثر انقلابیون این است که مردم به مثابه نفس اماره در این هیبت نقش دارند. حکومت و طرفدارانش با همه امکانات قانونی و اجرایی‌اش باید نقش نفس لوامه را عهده‌دار شوند. مردم اراده‌هایی شهوت‌آلود و غضب‌ناکند و حاکمیت عقل متصل به عالم قدسی است که باید قوا را تحت کنترل خود درآورد. اینجاست که از درون این استعاره مبتنی بر علم‌النفس صدرایی لویاتان نجس‌العین هابز سر برمی‌آورد، سازوکاری برای تربیت مدیران مستکبر فرهنگی ایجاد می‌شود و ساختار فرهنگی فعلی جمهوری اسلامی تعین پیدا می‌کند.و اینجاست که جمهوری اسلامی ایران کمر به قتل خود می‌بندد. حال فرض کنید از ابتدا قرار است نظام حکمرانی فرهنگی جمهوری اسلامی را بر اساس همین استعاره بازطراحی کنیم. این بار بیایید که این طور ببینیم: دولت به مثابه نفس اماره است و باید سازوکاری طراحی شود تا مردم رشد کنند و به مثابه نفس لوامه قدرت را مقیدکرده و کنترل کنند.
پی‌نوشت: این بحث، یک بحثِ انتزاعیِ بریده از زندگی روزمره نیست. روح حاکم بر حکمرانی فرهنگی ما ریشه در این استعاره دارد. به سادگی می‌توان نشان داد که مساجد، آموزش و پرورش و سایر نهادهای فرهنگی ما چطور از این استعاره بهره گرفته‌اند و سازوکارهای خود را بر اساس آن سامان داده‌اند.از طرف دیگر یک نقد و لفاظی بدون راهکار هم نیست. راهکارهای متنوعی برای بازطراحی وجود دارد. منتها مشروط بر اینکه وضعیت فعلی را آن چنان که هست ببینیم و باور کنیم.
undefined۵
undefined۱
undefined۱

۴۵۹

۱۹:۰۳

۱۰ مهر
thumbnail
این روزها گاهی در خیابان به این فکر می‌کنم: نظام جمهوری اسلامی ایران در ساحت فرهنگ عمومی از عرصه حکمرانی ساقط شده است و قدرت اعمال اراده خود را ندارد.
در خصوص این سقوط فرضی چند نکته وجود دارد:اولا گزاره فوق نتیجه منطقی صورت‌بندی خاصی از مقولات فرهنگی اجتماعی است. در چند سال اخیر حجاب در خیابان در کانون مسائل فرهنگی اجتماعی ایران قرار گرفت و روایتی از آن صورت‌بندی شد که از دست رفتن آن به معنی سقوط نظام حکمرانی کشور تفسیر می‌شد.
ثانیا بر همه مسجل شده که امکان اعمال اراده حکمران وجود ندارد مگر با صرف هزینه‌های بسیار. در صورتی که همه می‌دانند بدنه رنجور و نحیف جامعه ایران تاب و توان این هزینه‌ها را ندارد.
فلذا بنا بر نظریات متواتر فحول جنگ شناختی و سراداران جنگ نرم، جمهوری اسلامی ایران هم اکنون سقوط کرده و گفتمان انقلاب در این زمینه دچار نوعی مرگ مغزی شده است. و امکان توصیف غیرهیستریک وضعیت موجود را از دست داده است.
مرگ مغزی فعلی بیش از هر چیزی نتیجه خطای محاسباتی و ناتوانی از درک پیچیدگی‌ها و پویایی‌های اجتماعی ایران معاصر است. جمهوری اسلامی ایران سقوط نکرده است، جامعه ایران دگرگون شده و آنچه پنهان مانده بود عیان گشت. منتها ژاورهای انقلاب اسلامی هنوز به خود نیامده‌اند.
ما سال‌ها شاهد نزول شاخص‌های رفتاری، از هم گسیختگی‌های فرهنگی در گروه‌های سنی مختلف و آشفتگی نهاد خانواده بودیم اما اما سعی داشتیم حجاب در خیابان را حفظ کنیم.
آنچه که از ۱۴۰۱ در خیابان عیان شد،همانی است که در بسیاری از خانواده‌های مذهبی، دیدیم و تجربه کردیم.و همانی است که تا پیش از آن مردم در شبکه‌های اجتماعی، در روابط خانوادگی و در صفحات مجازی از خود بروز دادند.
آن چه می‌بینیم نتیجه یک فرایند طولانی است،راه حل کوتاه مدت هم ندارد،و بازگشت به وضعیت پیشین هم ناممکن است. براستی چه باید کرد؟
undefined۷

۱۷۵

۹:۱۰

۱۸ مهر
thumbnail
امروز در خیابان با طیفی از پوشش روبه‌رو هستیم.
اولا پیوستار پوشش ایرانیان یک پیوستار کاملا توزیع‌شده است، وضعیت ایستایی ندارد و کاملا پویا است. گروه‌های مختلف مردمی می‌توانند روی این پیوستار حرکت کنند و در هر دوره‌ زمانی در یک دسته جانمایی شوند.
ثانیا در دو سر طیف، با دو جهان‌بینی، نظام ارزشی و سبک زندگی روبه‌رو هستیم. این دو جهان فاصله معناداری از یکدیگر پیدا کرده‌اند. و در شرایط کنونی امکان تاثیرگذاری چندانی بر هم ندارند.
ثالثا هر دو سر طیف قدرت جاذبه دارند. فقدان حضور اجتماعی یک طیف قدرت طرف مقابل را بالا می‌برد.
رابعا تاثیرگذاری یک امر ارتباطی است و از طریق هم‌زیستی، تعامل و گفتگو میان گروه‌های مجاور رقم می‌خورد.
فلذا هر برنامه فرهنگی و کنش فردی که سبب شود امکان تعامل و گفتگوی گروه‌های مذهبی با گروه‌های مجاور از بین برود، و گروه‌های مذهبی در پیله ارتباطات خود تنیده و تکیده شوند. یقینا اشتباهی راهبردی است که در نهایت به نفع بی‌حجابی و بدپوششی عمل خواهد کرد.
تاثیرگذاری صرفا از طریق هم‌زیستی و خلق تجربه مشترک اجتماعی رقم می‌خورد.
undefined۵

۱۹۸

۵:۵۷

۲۳ مهر
thumbnail
امشب در شبستان مسجد ردای لوتر را بر دوش همه دیدم. آرای مردمی را می‌شمردم و سرم گیج می‌رفت. به سختی اسامی را پیدا می‌کردم. نمی‌توانستم از هجوم افکار و تصاویر جلوگیری کنم. در میان جمع لوتر را می‌دیدم. گوشه‌ای با ردایی بلند نشسته بود و با مرکبی سیاه اعلامیه 95 ماده‌ای را می‌نوشت. لوتر درد دین داشت یا منافع شخصی‌اش را دنبال می‌کرد، نمی‌دانم. اما او کسی بود که محکم‌ترین ضربه را به حکمرانی کلیسا و شریعت مسیحیت وارد کرد. لوتر، اکویناس و اوکام نبود که گوشه‌ای بنشیند و رساله‌ای بنویسد. او انرژی متراکم اجتماعی را به جریان انداخت، اراده‌ها را همسو کرد. درگیری او با کلیسا بر سر چگونگی قرائت متن نبود، او با سلطه، سیطره و قدرت آبا کلیسا به نزاع برخاست. او مسیری را گشود که تاریخ را دگرگون ساخت. و مسیحیت را به آیینی با حداقل تشریفات بدل ساخت.لوتر همان‌ کاری را با کلیسای کاتولیک انجام داد که هروستراتوس با معبد آرتمیس. هر دو آتش به پایه‌های نهادِ دینِ زمانه‌شان انداختند.حال، این مشعلِ شعله‌ورِ بنیان برافکنِ سوزان و شوم، دست ما چه می‌کرد؟ و چرا مردم از به آتش کشاندن ماواشان و بلعیده شدن در تاریک‌ترین دالان تاریخ این چنین شادمانند؟
undefined۲
undefined۱

۱۱۱

۲۲:۴۰

۲۸ مهر
thumbnail
سرنوشت ایوان ایلیچ در انتظار همه ماست. مرگی تدریجی، زجرآور و خفت‌بار. ایوان ایلیچ مرثیه پایان‌بندیِ بی‌حاصلِ یک زندگی معمولی است. تصویری گویا از مرگ به روش متعارفِ بالینی و بیمارستانی. ایوان زندگی معمولی و خوبی داشت اما زنده نبود. این را زمانی فهمید که در بستر مرگ افتاد. وقتی دست و پا و زبانش از کار افتاد، تنها می‌توانست درون خود غوطه‌ور شود و گذشته را بکاود. آن زمان فهمید، او مدت‌هاست مرده. زندگی اصیل با محتمل دانستن مرگ در هر لحظه آغاز می‌شود. انسان هر زمان احتمال مرگ را به تعویق اندازد، زندگی را تجربه نخواهد کرد. امروز را تنها در شرایطی زندگی خواهم کرد که احتمال دهم فردا مرده باشم. اگر از بیدار شدن فردا مطمئن باشیم، امروز را از دست داده‌ایم.زندگی جایی تجربه می‌شود که مرگ بر آن سایه افکنده باشد. مابقی سراب زنده بودن است، توهمی که ما را به بالین ایوان مفلوک می‌رساند.
به همین دلیل جنگ حیات بخش است؛چون «مرگ بالینی» را به تعویق می‌اندازد، و مرگ را محتمل می‌کند.
undefined۳
undefined۱

۵۷

۲۰:۵۵