عکس پروفایل نیمکت نویسندهن

نیمکت نویسنده

۴۴ عضو

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

یه لهجه ی بامزه و آشنایی داره.میگه؛من همیشه دوست داشتم کشتی گیر بشم البته حقم داشتم .بعد شش تا پسر، اونم تو مازندران .خوب!طبیعیه دیگه.بابام عاشق کشتی بود. خودشم جوان که بود کشتی می‌گرفت.نقاش ساختمون هم بود.روزی که از نردبون پرت شده بود پایین و دوستاش با کتف و دست گچ گرفته آوردنش خونه خیلی خوب یادمه.حدودا هشت ساله بودم. اول با بهت بهش نگاه کردم و بعد زدم زیر گریه.بابام هم به گریه افتاد.اون موقع ها فکر میکردم چون درد داره گریه می‌کنه اما بعداً فهمیدم گریه اش واسه این بود که نمیتونست دیگه کشتی بگیره.یه شب برادر سومی ام که جثه ی ورزیده ای هم داشت اومد جلوی بابام نشست و گفت من برای مسابقات استانی انتخاب شدم.بابام چنان هوایی پرید که خدا بدونه اما داداشم گفت؛آقا ظفر من دوست ندارم کشتی بگیرم.اصلا از این ورزش خوشم نمیاد.یه سکوت عجیبی همه جا رو گرفت بابام با دستی که دیگه براش دست نشد سینی چایی رو برگردوند رو فرش و با فریاد گفت؛مردک پفیوز من و مسخره ی خودت کردی؟!بی همه چیز!خجالت نمی‌کشی ....بعدم اونقدر فریاد زد که دیگه از بلندی صداش چیزی نمیشنیدیم.همیشه تو دلم داداش حسینم و فحش میدادم.پیش خودم میگفتم کاش من پسر بودم و کشتی گیر میشدم تا آقا ظفر خوشحال بشه.وقتی سیزده سالم بود با معلم ورزشم حرف زدم و اونم قرار شد من و ببره پیش یه مربی تا فوت و فن کشتی رو بهم یاد بده.با ذوق اومدم پیش بابام و گفتم؛آقا،من قراره برم کشتی یاد بگیرم معلم ورزش مون گفته.....یهو همه جا سیاه شد.مکث کرده سرش و میندازه پایین.یکم فرصت میدم تا آروم بشه. با گریه میگه :آقا ظفر با همون دست چنان خوابوند تو گوشم که بعدها فهمیدیم شنوایی گوشم به خاطر اون ضربه کم شده.مامانم می‌گفت ؛ بهش حق بده غیرتش رفته زیر سوال.مامانم راست می‌گفت من از اون به بعد به مدیرمم حق دادم چون مدیریتش می‌رفت زیر سوال.به شوهرمم حق دادم چون مردونگیش می‌رفت زیر سوال.به بچه هام حق دادم چون بچگی شون می‌رفت زیر سوال.به زن همسایه حق دادم چون حسودی نکردنش می‌رفت زیر سوال.به آقا رضا نونوا حق دادم چون عدالتش سر صف تک نفره و چند نفره می‌رفت زیر سوال.من به همه حق دادم اما نمی‌دونم چرا داداش حسینم هیچ وقت به بابام حق نداد.ازش میپرسم: کِی فرصت کردی به خودت حق بدی؟!میگه؛خانم علیزاده جان میدونید گوش من خوب نمیشنوه.چی گفتی؟متوجه نشدم.دوباره میگی!!!
برای دستی که دست نشدundefined
#نفیسه_شیخعلیزاده@nimkatnevisandeh
undefined۵
undefined۳

۴۹

۲۰:۰۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

ولی من زیادی سرگردونم بین اون چیزی که میخوام باشم و اون چیزی که میتونم باشم !
#نفیسه_شیخعلیزاده@nimkatnevisandeh
undefined۵
undefined۲
undefined۱

۲۴

۱۹:۴۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

انگار همه داریم تلاش می‌کنیم یه چیزی درون مون زنده بمونه.نه اینکه مطمئن به بهاریمچون نمی‌خوایم همه ی فصل ها زمستون باشه.
#نفیسه_شیخعلیزاده@nimkatnevisandeh
undefined۷
undefined۲
undefined۱

۲۱

۱۹:۴۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

اگه یه رابطه برات مهمه کمک کن چراغ بین تون خاموش نشه وگرنه اومدن تاریکی دست هیچ کدوم نیست !
#نفیسه_شیخعلیزاده@nimkatnevisandeh
undefined۵
undefined۱
undefined۱

۲۳

۱۹:۴۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

شب همگی به خیر جز اونی که نصفه نیمه بودن و انتخاب کرده!
#نفیسه_شیخعلیزاده@nimkatnevisandeh
undefined۵
undefined۳

۲۵

۱۹:۵۱