کاش یکی به ممدقلی زنگ بزنهبیاد این افسردگی منو با خودش ببره
۲۵
۵:۲۹
بازارسال شده از رها
زندگی لبریز از آسمانهاییست که در خون غلتیدهاند.لبریز از طلوعهایی که ندیدیم و غروبهایی که بیتفاوت از کنارشان گذشتیم.زندگی دقیقاً همین لحظه است؛همین نفسی که میآید و میرود،همین تیکتاک آرام ساعتی که بیصدا بخشی از ما را با خود میبرد.اما ما همیشه جایی دیگر بودهایم؛یا در حسرت گذشتهای که دیگر بازنمیگردد،یا در انتظار آیندهای که هنوز نیامده است.آنقدر میان دیروز و فردا سرگردان ماندیمکه فرصت نکردیم زیبایی امروز را ببینیم.فرصت نکردیم بفهمیمگاهی خوشبختی صدای بلند و باشکوهی ندارد؛گاهی فقط همان تیکتاک ساعت است،همان نور کمرنگی که از پنجره میتابد،همان لحظهای که زندهای و هنوز برای رؤیا دیدن دیر نشده است. 

۱
۶:۱۹
عکاس دوستاممولی خودم یه عکس درست و حسابی ندارم
۲۳
۷:۴۰
برم با امیرمون چت کنم بیام
۲۳
۷:۴۳
تروخدااا🫠نگاش کن...از اسم هم خوشش اومده
۱۷
۸:۰۱
ما بال و پر شکسته ایم خنجر نزن به جانِ ما
۱۷
۸:۰۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
به سرم زده لفت بدم...دلیت چنل بزنم همگی راحت شیم
۱۶
۸:۰۴
اهلِ درد میداند دلیل قامت خم را .
۱۶
۸:۰۷
به خودت میای ، یهو میبینى خیلى وقته ك از خودت رفتى !
۳۰
۸:۰۸