مافیای دوست داشتنیپارت۱۳ویوی کوک خواستم کنارش بخوابم ولی میدونم اگه کنارش بخوابم عصبی میشع پس رفتم بیرون از اتاقمو رفتم داخل اتاق خودش مجبور بودم برم تنم رو بشورم رفتم داخل حمامش کاشکی هیچوقت نمیرفتم این تو چرا این همه نوار بهداشتی اینجاس وایسا اینا لباس زیرن آویزون کرده
ولش به هیچی نگاه نکن کوک وقتی آب ریختم روی بدنم به خودم اومدم آه بالاخره از حمام اومدم بیرون صحنه هایی که جرعت حقیقت بازی کردیم یادم اومد کوچولوی شیطون وایسا من تیشرت نداشتم آییش شلوارمو پوشیدم اصلا مهم نیس روی تختش خوابیدم بوی پانیسا رو میداد تختش ویوی پانیسادوباره خواب دیدم ویوی خوابپانیسا:هیونجین نکن لطفااون مرده اسمش هیونجین بود چسبونده بودم به تخت نمیزاشت تکون بخورم هیونجین:چرا عزیزم من عاشق بدنتم یه کوچولو بازی که اشکال ندارهپانیسا:هیونجین لطفاهیونجین اهم رو شروع کرد وقتی ولم کرد از بدنم بدم میومد گریه کردمبا صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم جیمین بود میکشمت جیمینرفتم درو باز کردمپانیسا:هی چتهجیمین:تو و کوک با هم خوابیدید(شیطون)پانیسا:نه آی سرم درده کوک اینجا نیسوایسا من الان توی اتاق کوکم تکنه بهم دست زده دستمو ضربدری روی بدنم گذاشتم جیمین نگاه احمقانه بهم انداخت اومدم بیرون در اتاقمو باز کردم کوک خوابیده روی تخت من آه تونستم یه نفس راحت بکشم آروم رفتم سمتش پانیسا:کوک بیدار شو کوکخواستم پتو رو از روش بکشم که محکم کشید پتو رو پرت شدم زمینکوک:بزار بخوابموای داشت دیشب یادم میومد همه چی اوکی بود تا وقتی که فهمیدم بغلش کردم ترسیده و خجالتی بهش خیره شدم کوک روشو برگردوند سمتمکوک:انگار یادت اومده از روی تخت بلند شد خودشو کشید که خواب از بدنش بپره دستشو به سمتم دراز کرد کوک:بلند شو وای اون هنوز لخت بود دستشو گرفتم بلند شدم بعد انگار که هیچی یادش نباشه در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون درو پشتش بست بعد از چند دقیقه شروع کردم به لباس عوض کردن نیم تنه ام رو در آوردم که در اتاق باز شد جیغ زدم کوک اومد داخل درو بست خجالتی بهم خیره شد پانیسا:برو بیرونلباسمو که هنوز نپوشیده بودم جلوی تنم گرفتم رفتم سمتش درو باز کردمپانیسا:باشه من میرم بیرونکوک درو قفل کردکوک:حق نداری بری بیرونپانیسا:کوک مسخره بازی در نیار کلیدو بدهکوک:بیا بگیرش لباس توی دستم افتاد لخت جلوش وایستادم خواستم کلیدو بگیرم دستشو بالا گرفت چند بار پریدم هی پریدم که آخر کفری شدم یه پرش بلند کردم که اشتباهی روش افتادم هر دوتامون پرت شدیم روی تخت خواستم دوباره کلیدو بگیرم نزاشت سینه هام بهش چسبیده بود هس کردم نمیتونه نفس بکشه خواستم از روش پا شم کمرمو گرفتکوک:هنوز بدنت تایپمهپانیسا:دیگه تمام شد من الیزابتم من پانیسا نیستم#ویکوک
۱۵۳
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۱۴کوک:تو هنوز برای من پانیسایی مافیا کوچولوپانیسا:باشه از نظر تو هرکی میخوای باشمخواستم کلیدو بگیرم نزاشتپانیسا:داد میزنم بیان درو بشکونناکوک:یعنی انقدر از من بدت میاد که میزاری به خاطر اینکه از من دور بمونی بدنت رو ببینندپانیسا:من از همه ی مردا بدم میادکلیدو سمتم دراز کرد و منم محکم گرفتمش کوک:حداقل یه چیزی بپوش بعد درو باز کن که یادم اومد لخت جلوش وایسادم همون لباس روی زمین رو برداشتم و پوشیدم درو باز کردم و حلش دادمبعد درو بستمداد زدم:پسره ی روانی تو مخویوی کوکمنو حل داد بیرون خیلی زورش کمه ولی بهتره برم بیرون در رو کوبید به هم جیمین دم در بود و مات و مبهوت بهم خیره شده بودجیمین:باز چیکار کردی که انقدر عصبیه؟کوک:فقط خواستم بازی کنمو رفتم سمت اتاقمویوی پانیسادر اتاق رو زدن من که لباسم رو عوض کردم درو باز کردم جیمین بود جیمین: میتونم بیام توپانیسا : آره بیااومد داخل جیمین: میدونم کوک اذیتت میکنه اما دلیل دارهپانیسا: دلیل هع جیمین: اول قول بده به کوک نمیگی اینا رو بهت گفتم بعد حرفمو میزنمپانیسا باشه نمیگمجیمین دلیل اینکه کوک تو رو توی خونش آورد این نبود که برای ماموریتاش میخواستتدستمو محکم کشیدم توی موهامادامه داد:بعد از اینکه تو رفتی توی کما کوک روانی شده بود هرکی سر راهش بود رو میکوشت افسرده شده بود پیش تراپیست میرفت خودش میدونست که تنها درمونش تویی با اینکه دردش هم تو بودی هر روز توی بیمارستان بالای سرت بودو وقتی تو بعد از چهار سال کاملا خوب شدی و مطمئن شد تو اونو یادت رفته بهونه آورد که برای ماموریتاش به یه دختر نیاز داشت و تو رو به زور آورد اینجا اشک توی چشمام جمع شد یعنی اون منو دوست داره هنوز جیمین دستمو گرفت جیمین:پس ازت خواهش میکنم یه ذره هم که شده باهاش را بیا میدونم تو هم سختی کشیدی اما لطفا برای یک بارم که شده دوباره توی چشماش با عشق نگاه کن#ویکوک
۱۷۰
۹:۰۱
از پارت یک بخوانید
۱۷۰
۹:۰۱
عالیه
۱۶۲
۹:۰۱
من خوندم
۱۶۲
۹:۰۱
@hnhnhnhnhnhnآیدی گپمون کیوتا عضو شید 
۱۶۷
۹:۰۶
۱۵۹
۹:۳۹
کی بنر سازه
۱۴۰
۱۸:۴۲
چنل فروخته شد 
۱۳۹
۹:۳۵