خدایا به همه رحم کن به مردم کویر بیشتر.به ما که دوازده ماه سال چشممان به آسمان توست، به ما که قدر یک خار سبز را هم وسط بیابانت میدانیم، از کنارش ساده رد نمیشویم، از همان خار، دارو و ضماد و مرهم میسازیم، به ما که شاید از سبزیت سهمی نداشتهایم اما از آسمان و زمینت به ما فراوان دادهای، به ما که از تک تک ریگ و سنگهای بیابانت قصهای درآوردهایم، به ما که هر تپهی خاکیِ از دور سادهای برایمان اسمی دارد، داستانی دارد و وای از اینکه رویش تک درختی هم باشد، به ما که درخت برایمان امامزاده است و به شاخههایش پارچهی سبز گره میزنیم تا شاخ سبزی که آفریدی شفامان دهد، به ما که دورمان را خالی کردهای و ذهن ودهانمان را پر، که از تکه ابری و تک درختی و دانه گلی و پاره کلوخی افسانه و قصهی جن و پری بسازیم. به ما که ظالمان خطهمان نه طلا و پول و مال را بلکه بزرگترین داراییمان یعنی آب را از ما دزدیدهاند و به جای مافیای هرچیزی مافیای آب داریم. به ما که باران رحمتت برایمان یک پدیدهی طبیعی نیست؛ جادوست، جشنواره است، سرتیتر خبرها است.
خدایا به ما رحم کن، به ما که شهرهایمان را چون مادرانمان دوست داریم و اگر قرار باشد به خاطر نبودن آن واژهی مقدس؛ آب از آنجا برویم احتمالا نسلمان از غصه منقرض میشود.
به ما مردم کویر رحم کن که با سالی یکی دوبار از باران رحمتت خوش بودیم و نوکرت بودیم و هستیم و خواهیم بود.
خدایا به ما رحم کن، به ما که شهرهایمان را چون مادرانمان دوست داریم و اگر قرار باشد به خاطر نبودن آن واژهی مقدس؛ آب از آنجا برویم احتمالا نسلمان از غصه منقرض میشود.
به ما مردم کویر رحم کن که با سالی یکی دوبار از باران رحمتت خوش بودیم و نوکرت بودیم و هستیم و خواهیم بود.
۳۸۵
۷:۱۸
بازارسال شده از کتاب دلتا ∆📚
ما خیلی وقت است که بزرگ شدهایم. تقریباً دیگر با هیچ تعریفی نوجوان به حساب نمیآییم. اما نوجوانی هنوز ما را رها نکرده. هنوز هم قفسههای بزرگسال کتابفروشیها را رد میکنیم تا به قفسهی کتابهای نوجوان برسیم و قلب و ذهنمان مدام توی دنیای نوجوانی سرک میکشد. ما به دنبال یک جمعیم؛ جمعی که افراد آن دیگر با هیچ تعریفی نوجوان به حساب نمیآیند، ولی به کتابهای نوجوان فکر میکنند.در انجمن ابرا قصد داریم با رویکردی پژوهشمحور به سراغ حوزههایی از ادبیات نوجوان برویم که هنوز در فضای پژوهش فارسی پیرامون آنها، فکر و متن و ذهنیتی پژوهشی شکل نگرفته است یا به اندازهی کافی فربه نیست. انجمن کتابخوانی ابرا محفل کسانی است که به مطالعه و پژوهش دربارهی ادبیات نوجوان علاقهمندند. در ابرا قرار به تولید متن پژوهشی یا جمعخوانی کتابهای پژوهشی نیست بلکه قرار است کتابهای نوجوان را با سوال و دغدغهای پژوهشی بخوانیم. در هر فصل از سال مبحثی برای انجمن انتخاب میشود و ذیل آن سه یا چهار رمان نوجوان بررسی خواهد شد. اگر به نوجوانی و ادبیات نوجوان علاقهمندید، دغدغهی مطالعه عمیقتر در این حوزه و فرصت خواندن یک یا دو رمان نوجوان در ماه را دارید و از دیدن اینهمه کلمهی "نوجوان" در این متن خسته نشدهاید، خوشحال میشویم شما را در ابرا ببینیم. برای پیوستن به ابرا به آیدی زیر پیام دهید.
۲۳
۱۵:۴۰
اگر قم هستید و نوجوان خوندن و پژوهش کردن دوست دارید، بهم خبر بدید.🪴
۳۶۸
۱۵:۴۳
بازارسال شده از کتاب دلتا ∆📚
"ادبیات کرهی جنوبی"
در اولین فصل از انجمن ابرا قرار است به سراغ ادبیات کرهی جنوبی برویم.تا کنون در جنبههای مختلف به پدیدهی کیپاپ(موسیقی کرهای)، کیدراما(تولیدات تلوزیونی کرهای) و حتی مانهوا(مانگای کرهای) و نسبت نوجوان ایرانی با این مسائل بسیار پرداخته شدهاست. اما با توجه به اینکه ادبیات کرهی جنوبی و به صورت خاص #رمان_کرهای کمتر موضوع فکر و بحث بودهاست، در فصل زمستانِ انجمن ابرا بر آنیم که این ادبیات و ویژگیهایش را بهتر و بیشتر بشناسیم. در این فصل به سراغ چهار عنوان پرفروش از نشر "دانشآفرین" که به صورت خاص بر روی ادبیات شرق آسیا تمرکز دارد، میرویم.
برای ثبتنام و اعلام حضور به آیدی زیر پیام دهید.
@maryam_kamalipour_ravari
در اولین فصل از انجمن ابرا قرار است به سراغ ادبیات کرهی جنوبی برویم.تا کنون در جنبههای مختلف به پدیدهی کیپاپ(موسیقی کرهای)، کیدراما(تولیدات تلوزیونی کرهای) و حتی مانهوا(مانگای کرهای) و نسبت نوجوان ایرانی با این مسائل بسیار پرداخته شدهاست. اما با توجه به اینکه ادبیات کرهی جنوبی و به صورت خاص #رمان_کرهای کمتر موضوع فکر و بحث بودهاست، در فصل زمستانِ انجمن ابرا بر آنیم که این ادبیات و ویژگیهایش را بهتر و بیشتر بشناسیم. در این فصل به سراغ چهار عنوان پرفروش از نشر "دانشآفرین" که به صورت خاص بر روی ادبیات شرق آسیا تمرکز دارد، میرویم.
برای ثبتنام و اعلام حضور به آیدی زیر پیام دهید.
۳۷
۱۸:۴۸
نوجوون نما:)
"ادبیات کرهی جنوبی" در اولین فصل از انجمن ابرا قرار است به سراغ ادبیات کرهی جنوبی برویم.تا کنون در جنبههای مختلف به پدیدهی کیپاپ(موسیقی کرهای)، کیدراما(تولیدات تلوزیونی کرهای) و حتی مانهوا(مانگای کرهای) و نسبت نوجوان ایرانی با این مسائل بسیار پرداخته شدهاست. اما با توجه به اینکه ادبیات کرهی جنوبی و به صورت خاص #رمان_کرهای کمتر موضوع فکر و بحث بودهاست، در فصل زمستانِ انجمن ابرا بر آنیم که این ادبیات و ویژگیهایش را بهتر و بیشتر بشناسیم. در این فصل به سراغ چهار عنوان پرفروش از نشر "دانشآفرین" که به صورت خاص بر روی ادبیات شرق آسیا تمرکز دارد، میرویم. برای ثبتنام و اعلام حضور به آیدی زیر پیام دهید.
@maryam_kamalipour_ravari
مبحث فصل زمستونمون🥲
۴۱۶
۱۸:۴۹
جمعه، دختری که نمیشناختمش مرد. خواهر کسی بود که نمیشناختمش. از هردوتایشان فقط یک اسم میدانستم در فضای مجازی. بیدلیل مدتها بود که خواهربزرگه را دنبال میکردم.من سالهاست که حسرت نداشتن خواهر جگرم را سوزانده از همان وقتی که چپ و راستم را شناختم و فهمیدم آدم باید یک نفر را پر شالش داشته باشد که از مادر کمتر دلش برای آدم بسوزد و از بقیهی جهان بیشتر، دلم خواهر میخواسته. همیشه وقتی دوتا خواهر میدیدم که گیس هم را میبافند، لباسهای هم را میپوشند، لبهای هردوشان رنگ یک رژ است، بابا و مامانشان را باهم تجزیه و تحلیل میکنند، بزرگه دست کوچیکه را میگیرد تا آنچه زندگی بر سر خودش آورده به سر او نیاورد، آهی از بُن وجودم کشیدهام و آرزو کردهام خدا هیچ دختری را بیخواهر نگذارد. حالا یک هفته است که ترسیدهام، دیگر آه نمیکشم، خواهر کوچیکه که نمیشناختمش یک گل بیست و چهار ساله بوده که پرپر شده و خواهر بزرگه که فقط اسمش را میدانم مانده است. به خواهر بزرگه فکر میکنم؛ زیاد، طولانی، بیوقفه. حیرانم که بدانم بیخواهر شدن را انتخاب میکرد یا بیخواهر بودن را.
۴۰۲
۵:۰۳
کاش یک بادکنکزرد بودم.
۴۰۲
۱۶:۴۱
۳۶۸
۱۰:۵۹
عزیزدلم! ببخش که گاهی ترسیدم فریاد بزنم که دوستت دارم. خسته نباشی! چقدر خسته شدی! چقدر خستهت کردن! تو شهید نمیشدی کی میخواست شهید بشه عزیزدلم؟ دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم!
۲.۶K
۲:۴۱
.جمعیت متراکم شده بود. نفسها به هم میخورد و بدنها به هم چسبیده بود. صدای شعارهای جمعیتِ متراکم در هم میپیچید و پُل بالای سر را میلرزاند. ماشین حمل صوت وسط جمعیت گیر کرده بود و باندها با نهایت توان، صدای "حریفت منم" را در مغز استخوان جمعیت فرو میکرد. تودهی متراکم انسانها میلیمتری جلو میرفت و نمیشد حتی به پشت سر نگاه کرد چه برسد به اینکه فکر تغییر مسیر و برگشت به سرت بزند.زن خودش را کشید بالا تا چادرش را از زیر پای نفر پشتسریاش بیرون بکشد و نگذارد چادر، مقنعه را با خودش ببرد. در لحظهای که دستش را روی سرش گذاشته بود یک آن چشمش به زنی افتاد که موازی با او در سمت چپ جمعیت حرکت میکرد، به زن که نه، به عکسی که زن در فشار جمعیت به سینه چسبانده بود؛ عکس، شاتی بود از او، در یکی از روزهای سرد زمستانی که صبح زود به بهشت زهرا رفته بود. یک شالگردن قهوهای گردنش را پوشانده بود، نگاهش نافذ، چهرهی نورانیش ملیح و در عین حال جدی بود. زن میخکوب شد، کار نجات مقنعهاش را به اتمام رساند و وقتی نوبتش رسید که یک میلیمترش را جلو برود و فضای کوچک جلویش را پر کند، ایستاد. او تصمیمش را گرفته بود، میخواست مسیرش را عوض کند. صدای چند نفری درجا، فقط از حس این تصمیم درآمد که "خانوم کجا میری؟"، "نمیشه اینوری بری"، "برو جلو!" زن اما با حرکتهای کوتاه، پهلوی جمعیت را در جهتی که نباید میشکافت و جلو میرفت. زنی که عکس او را به قاب سینهاش چسبانده بود، هنوز متوجه نشده بود هدف حملهای است که از قلب جمعیت شکل گرفته.زن تقریبا موفق شده بود، شکافی که با تصمیم او بر بدن جمعیت شکل گرفته بود داشت ترمیم میشد، آدمها هر طور بود یک میلیمترشان را به او قرض میدادند و او معذرتخواهانه پیش میرفت. یکی دو نفر مانده بود تا برسد؛ به زن، به عکس، به او. توجه صاحب عکس را با دست جلب کرد و در حالی که سعی میکرد صدایش را از بین "اللهاکبر"ها و "خیبر خیبر یا صهیونها" به گوش زن برساند، بیمقدمه گفت:" خانوم! من این عکس آقارو خیلی دوست دارم، همه جا دنبالش گشتم پیدا نکردم. میشه خواهش کنم این عکسو بدید به من" و خیره شد به چشمان زن و بعد به چشمان او. زنِ عکس به دست مکث کرد و انگار که ناخودآگاه، عکس را محکمتر به سینه فشرد. مردد و محزون و طوری که انگار مکالمهای را با خودش شروع کردهباشد، گفت:"آخه خیلی تو صف وایسادم تا بهم رسید."دو زن چندین سانتیمتر از میلیمترهایشان که برای جلو رفتنِ جمعیت نیاز بود، عقب بودند. پشت سریهایشان به سختی از آنها میگذشتند و در فرصت اندک تلاقی با آنها، عمیق ورانداز میکردند که بین آن دو نفر چه میگذرد که جرئت کردهاند وظیفهی میلیمتریشان در قبال تراکم را به جا نیاورند. جمعیت، در آن فرصت کمِ تلاقی فقط دید، عکس او که شاتی از یک صبح سرد زمستانی در بهشت زهرای تهران با شالگردنی قهوه ای بود، از قاب سینهی زنی به قاب سینهی زنی دیگر منتقل شد، صاحب جدید عکس آن را بوسید، انگار که فقط همین یک عکس از او در دنیا وجود دارد و با دستهایش قابش گرفت و یک میلیمترش را قضا کرد.
۳۳۸
۱۷:۰۷