۱.۹K
۱۸:۳۱
۱.۹K
۱۸:۳۱
۱.۹K
۱۸:۳۱
۱.۹K
۱۸:۳۱
+ خوب، نوار مغز خیلی هم لازم نیست. من فعلاً مشکل بینایی دارم، یعنی با بخش چشمپزشکی کار دارم.- با بخش چشمپزشکی کارتان چیست؟ارمیا دستش را از جیب درآورد.+ میخواهم شماره این را برایم تعیین کنند.شیشه عینک مصطفا بود، همان که در تاریکی پیدا کرده بود، با لکهای قهوهای از خون خشکشده مصطفا.دکتر شیشه عینک را از دست ارمیا گرفت و بدون توجه به لکه قهوهای رنگ گفت:- خوب، اینکه مشکل نشد. این شیشه عینک یک آدم دوربین است ... با دیوپتری حدود ...ارمیا تکرار میکرد: دوربین. یک آدم دوربین!و بعد درحالیکه دانههای اشک به ردیف روی ریشهایش برق میزدند، گفت:+ خیلی دوربین بود. جاهایی را میدید که من نمیدیدم، کمتر کسی آنجاها را میدید. مصطفا از داخل سنگر انتهای بهشت را میدید ولی نه از آنهایی که شیر و عسل و حوریها را دید بزنند. مصطفا چیزهایی میدید که آنها نمیدیدند. با این عینک میتوانست طول وجودت را اندازه بگیرد، میتوانست بیاید داخل بدنت، نه مثل رادیولوژیستی که از کلیهات عکس رنگی بگیرد. مصطفا حتا عکس سنگ قلب را هم نمیگرفت. سنگشکن قلب بود. قلبت را دیالیز میکرد..دکتر شیشه عینک را روی میز گذاشت. صورتش را میان دستهایش پنهان کرد. از اتاق بیرون رفت.
۳۲۴
۲۰:۱۷
تا حالا شده خوابی ببینی که دلت نخواد بیدار شی؟ سفری بری که دلت نخواد ازش برگردی؟ یه دنیای تازه رو تجربه کنی و بعد، وقتی برگشتی، ببینی با همهچیز غریبهای؟
انگار تو یه موجود فضایی هستی که تازه وارد دنیای آدمها شده و همهچیز براش عجیب و دور به نظر میرسه...
این، حالوهوای کتاب «ارمیا»ست.
معرفی این کتاب رو در لینک زیر میتونی بخونی.
https://nojavan.khamenei.ir/showContent?ctyu=26449
نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
@noketab
انگار تو یه موجود فضایی هستی که تازه وارد دنیای آدمها شده و همهچیز براش عجیب و دور به نظر میرسه...
این، حالوهوای کتاب «ارمیا»ست.
معرفی این کتاب رو در لینک زیر میتونی بخونی.
۳۲۷
۱۷:۵۰
۲۳۵
۱۷:۰۵
بعضی روزها فقط یه کتاب خوب کم دارن؛
«روی ماه خداوند را ببوس»
نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحاتble.ir/join/6uoohVsBHm
۱.۲K
۱۰:۵۵
۲۰۸
۹:۴۴
«از دل خوندن به نوشتن رسیدم»
دنیای اونروزهاش خلاصه میشد توی همون کوچه و مدرسه و خونهای که توش زندگی میکرد.
توی خونه کتابخونهای نداشتن و خبری از قفسههای پر از کتاب هم نبود. بیشتر قصهها رو شبها از بزرگترها میشنید؛ قصههایی درباره آداب و آیینها و روایتهای قدیمیِ ایل در ترکمنصحرا.
تا اینکه یه روز، اولین راوی کاغذی قصهها از راه رسید و چند ساعتی اون رو از دنیای اطرافش جدا کرد.
قصه کتابخون شدن یوسف قوجق، نویسنده ترکمن در حوزه ادبیات پایداری رو از زبون خودش بخونید:https://nojavan.khamenei.ir/showContent?text&ctyu=26452
نو+کتاب: ماجراجویی در دل صفحات
@noketab
دنیای اونروزهاش خلاصه میشد توی همون کوچه و مدرسه و خونهای که توش زندگی میکرد.
توی خونه کتابخونهای نداشتن و خبری از قفسههای پر از کتاب هم نبود. بیشتر قصهها رو شبها از بزرگترها میشنید؛ قصههایی درباره آداب و آیینها و روایتهای قدیمیِ ایل در ترکمنصحرا.
تا اینکه یه روز، اولین راوی کاغذی قصهها از راه رسید و چند ساعتی اون رو از دنیای اطرافش جدا کرد.
قصه کتابخون شدن یوسف قوجق، نویسنده ترکمن در حوزه ادبیات پایداری رو از زبون خودش بخونید:https://nojavan.khamenei.ir/showContent?text&ctyu=26452
۱۵۹
۱۵:۳۸