مثلاً:
تا وقتی اینها رو نمیبینیم، فقط اجراشون میکنیم.
اما وقتی بالاخره میگی:
اونجا یه فاصلهی مهم ایجاد میشه.
فکر میکنیم چون فهمیدیم، پس تغییر هم کردیم.
نه.
فهمیدن، در رو باز میکنه. تغییر وقتی شروع میشه که داخل اون فاصله، یک پاسخ تازه بذاری.
مثلاً اگر فهمیدی وقتی کسی باهات مخالفت میکنه سریع دفاعی میشی، قرار نیست بگی:
«از فردا دیگه دفاعی نمیشم.»
خیلی بزرگه.
فقط اینو تمرین کن:
قبل از جواب دادن، یک سؤال بپرسم.
اگر فهمیدی زیادی به نظر بقیه اهمیت میدی:
«دیگه نظر هیچکس برام مهم نیست.»
«اگر هیچکس قرار نبود دربارهم نظر بده، خودم چی انتخاب میکردم؟»
قرار نیست از فردا همهچی رو تنهایی بلد باشی.
فقط در یک کار، قبل از کمک خواستن بپرس:
«قدم بعدی که خودم میتونم بردارم چیه؟»
من تغییر رو اینطوری میبینم:
اول میبینی.بعد مکث میکنی.بعد فقط یک پاسخ متفاوت میسازی.و بعد همون پاسخ رو تکرار میکنی.
نه لازم داری یکباره آدم دیگهای بشی،نه لازم داری همهچیز رو همون روز حل کنی.
فقط باید جایی که قبلاً خودکار رفتار میکردی، کمکم انتخاب وارد کنی.
یک رفتاری که تازه دربارهی خودت دیدی انتخاب کن و فقط این جمله رو کامل کن:
«دفعهی بعد که این الگو ظاهر شد، بهجاش فقط این کار کوچک رو انجام میدم: …………»
همین.
۳۹۱
۱۲:۱۱
🪜 حتی بعضی از تمرینهایی که در یک صفحه بهعنوان «یک تمرین» ارائه میشن، برای بعضی بچهها در شروع باید به چند مرحلهی سادهتر شکسته بشن.
#روایت_یک_کودک#معماری_رشد#امروز_در_مغزش_چه_ساختی
۱۷۸
۸:۰۸
فردا میرسه و مغزت میگه:
«حتماً! فقط نگفتی دقیقاً چه موقع!»
وقتی فقط میگویی «باید انجامش بدهم»، هنوز زمان شروع رفتار مبهم است.
اما وقتی یک موقعیت مشخص را به یک رفتار مشخص وصل میکنی، رسیدن آن موقعیت میتواند یادآور شروع رفتار شود.
من به این کار میگویم:
یعنی یک رفتار تازه را به اتفاقی که هر روز در زندگیات میافتد، گره بزنی.
یک کار کوچک انتخاب کن که مدام تصمیم میگیری انجامش بدهی، اما یادت میرود یا عقبش میاندازی.
حالا این جمله را کامل کن:
مثلاً:
این گره را بهمدت هفت روز تغییر نده.
هر بار که نشانه اتفاق افتاد و رفتارت را انجام دادی، یک علامت بزن:
در پایان هفته ببین چند بار انجامش دادی.
قرار نیست در هفت روز عادت تازهای ساخته شود؛ قرار است یک چیز مهم را امتحان کنی:
آیا وقتی زمان اجرای تصمیم را از قبل مشخص میکنی، انجامدادنش برایت آسانتر میشود؟
#تمرین_هایی_برای_مغز
۲۲۶
۱۶:۵۱
ماه_اول_مدرسه،_این_سه_چیز_مهمتر_از_نمرهاند.m4a
۰۹:۳۴-۹.۱۵ مگابایت
۱۴۳
۱۴:۵۵
نه لازم است واقعیت را انکار کنیم و بگوییم:
وقتی خود کودک میداند الان ریاضی برایش سخت است، این جمله حتی ممکن است برایش قابلباور نباشد.
از آن طرف هم سریع نمیگویم:
چون شاید مشکل فقط کمبود تلاش نباشد؛ شاید هنوز روش درست را پیدا نکرده، یک مهارت پایهای ضعیف است یا به تمرین بیشتری نیاز دارد.
«من الان در ریاضی ضعیفم»با«من آدمی هستم که ریاضی بلد نیستم.»
این دو یکی نیستند.
اگر بگوید:
«من افتضاحم.»
میتوانید بگویید:
«میفهمم چرا این حس رو داری. این قسمت واقعاً برات سخته و هنوز مثل بعضی از بچهها راحت انجامش نمیدی.»
یعنی اول واقعیت تجربهاش را انکار نکنید.
بعد اضافه کنید:
«ولی چیزی که الان برات سخته، قرار نیست تعریف کنه تو چه کسی هستی یا تا کجا میتونی یاد بگیری.»
و بعد بهجای تعریف کلی از او، بروید سراغ چیزی که قابل تغییر است:
«ببینیم دقیقاً کجاش برات سخته.»«چه قسمتی رو بلدی و از کجا گیر میکنی؟»«روش دیگهای هست که امتحان کنیم؟»«چه چیزی باید بیشتر تمرین بشه؟»
«من خیلی خوبم.»
بلکه این است که بتواند حتی وقتی در چیزی خوب نیست، کنار خودش بایستد و بگوید:
این برای من از اعتمادبهنفسی که فقط با تعریف کردن ساخته شده، باارزشتر است.
چون زندگی بالاخره کودک را جایی قرار میدهد که بهترین نیست، سریعترین نیست یا چیزی را بلد نیست.
ما نمیتوانیم کاری کنیم که همیشه احساس کند «من عالیام».
اما میتوانیم کمکش کنیم مغزی بسازد که وقتی عالی نیست، از خودش دست نکشد.
۷۹
۱۷:۳۴
اینکه در چه خانوادهای بزرگ شدیم، چه چیزهایی تجربه کردیم، چه رفتارهایی بارها جلوی چشممان تکرار شده و مغزمان چه مسیرهایی را سالها تمرین کرده، روی آدمی که امروز هستیم اثر گذاشته.
گاهی حتی واقعاً انتخاب ما نبوده که این مسیرها ساخته شوند.
اما یک تفاوت مهم وجود دارد:
اگر سالها در یک محیط خاص زندگی کردهاید، طبیعی است بعضی واکنشها برای مغزتان آشناتر و سریعتر باشند.
مثلاً ممکن است:
زود دفاعی شوید.از تعارض فرار کنید.خیلی زود احساس طردشدن کنید.در برابر اشتباه خودتان را تخریب کنید.یا همان رفتاری را تکرار کنید که همیشه در خانواده دیدهاید.
اینها ممکن است ریشه داشته باشند.
اما ریشه داشتن با تغییرناپذیر بودن یکی نیست.
جایی باید در همان موقعیتهایی که همیشه یک واکنش قدیمی داشتهاید، کمکم یک پاسخ متفاوت را تمرین کنید.
نه یک تغییر بزرگ و ناگهانی.
مثلاً اگر همیشه هنگام ناراحتی حمله میکنید، شاید قدم اول فقط این باشد که پاسختان را چند دقیقه عقب بیندازید.
اگر همیشه از کاری که میترسید فرار میکنید، شاید قدم اول فقط ماندن پنج دقیقه بیشتر باشد.
اگر همیشه خودتان را سرزنش میکنید، شاید قدم اول این باشد که یک بار بهجای حمله به خودتان، مسئله را مشخص کنید.
مهم است. ممکن است دردناک هم بوده باشد.
اما اگر تمام زندگی فقط صرف توضیح دادن این شود که چرا اینگونه شدهایم، گذشته فقط گذشته نمیماند؛ کمکم آینده را هم میگیرد.
بهبود خیلی وقتها از همینجا شروع میشود:
نه از انکار گذشته،نه از جنگیدن با خودمان،
بلکه از این سؤال:
۷۸
۱۷:۴۱
دفاع از خودمقابلهبهمثلکمک گرفتن
اینها یکی نیستند.
اگر بچهای به فرزند شما توهین کرد، هدف این نیست که فرزندتان حتماً همان توهین را برگرداند.
اگر زدش، هدف این نیست که حتماً او هم بزند.
چون در این صورت کودک فقط یک چیز یاد میگیرد:
اما از آن طرف، قرار هم نیست فقط ساکت بماند.
باید چند پاسخ مشخص را تمرین کرده باشد.
مثلاً اگر کسی توهین کرد:
«اینطوری با من حرف نزن.»
اگر هل داد یا مزاحمت فیزیکی ایجاد کرد:
«دست نزن.»
و بعد از موقعیت فاصله بگیرد.
شما نقش آن بچه را بازی کنید و فرزندتان تمرین کند:
چطور بایستد،چطور نگاه کند،با چه صدایی بگوید «این کار رو نکن»،و بعد چه کار کند.
چون در لحظهی فشار، کودک معمولاً از مهارتی استفاده میکند که قبلاً تمرین کرده، نه جملهای که همان صبح به او گفتهایم.
این تفاوت را به کودک یاد بدهید:
پس میتواند به معلم یا ناظم بگوید:
«من بهش گفتم این کار رو نکنه، ولی دوباره منو زد.»
این جمله یعنی:
من اول سعی کردم از خودم دفاع کنم،و حالا برای متوقف کردن رفتاری که ادامه دارد کمک میخواهم.
یعنی فاصله گرفتن، محافظت از بدن و رسیدن به یک بزرگسال امن.
نه اینکه وارد جنگی شود که ممکن است خطرناکتر شود.
این یعنی هم جرئتمندی، هم امنیت، هم استقلال.
۱۱۵
۱۹:۰۴
اول این سه کار را بکنید:
۸۷
۱۸:۱۴
و این فرق خیلی بزرگیه.
اقدام؟تصمیم؟فعلاً خارج از کنترل؟
همین سهتا.
بعضیها باید تبدیل به تصمیم بشن.
و بعضیها فقط باید شناخته بشن و فعلاً کنار گذاشته بشن.
۸۹
۱۱:۲۷
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «مثلاً خودش تکلیفش رو انجام میده، ولی تا نگم برو شروع کن، نمیره. وسایلش رو خودش جمع میکنه، ولی باید بگم الان وقتشه. حتی بعضی کارهایی که کاملاً بلده، منتظره من بگم الان انجامش بده.»
🧶 اولین سرنخ همین بود: مسئله، بلد نبودن نبود.
چون تکلیف انجام شده. کیف جمع شده. درس خونده شده. و ظاهراً همهچیز مرتبه.
#روایت_یک_والد#امروز_در_مغزش_چه_ساختی
۳۶
۱۰:۴۸