لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل دکتر فرزانه یزدانی | نوروساینس 🧠د
۴۱۷ عضو

دکتر فرزانه یزدانی | نوروساینس 🧠

undefined دکتر فرزانه یزدانی undefined نورساینتیستundefined موسس و مدیر موسسه نخبگان فردا undefined عضو نظام پزشکی ایران و دبی
undefined اینستاگرام: https://B2n.ir/bm3842
undefined یوتیوب: https://zaya.io/i1mz8
undefined سایت نخبگان فردا:https://nokhbeganfarda-home.com
مشاهده در وب بله
۲۱ شهریور
undefined دیدنِ رفتار، اولین قدمه؛ ولی تغییر از قدم بعد شروع می‌شه.
undefined خیلی وقت‌ها سال‌ها یه کاری رو تکرار می‌کنیم و اصلاً متوجهش نیستیم.
مثلاً:undefined «زود عصبانی می‌شم.»undefined «خیلی به نظر بقیه اهمیت می‌دم.»undefined «همیشه منتظرم یکی راه رو بهم نشون بده.»undefined «با خودم خیلی بد حرف می‌زنم.»
تا وقتی این‌ها رو نمی‌بینیم، فقط اجراشون می‌کنیم.
اما وقتی بالاخره می‌گی:
undefined «صبر کن… من دارم این کار رو تکرار می‌کنم.»
اونجا یه فاصله‌ی مهم ایجاد می‌شه.
undefined تو دیگه فقط داخل رفتار نیستی؛ داری رفتار رو می‌بینی.
undefined ولی اینجا یه اشتباه رایج پیش میاد:
فکر می‌کنیم چون فهمیدیم، پس تغییر هم کردیم.
نه.
فهمیدن، در رو باز می‌کنه. تغییر وقتی شروع می‌شه که داخل اون فاصله، یک پاسخ تازه بذاری.
مثلاً اگر فهمیدی وقتی کسی باهات مخالفت می‌کنه سریع دفاعی می‌شی، قرار نیست بگی:
«از فردا دیگه دفاعی نمی‌شم.»
خیلی بزرگه.
فقط اینو تمرین کن:
قبل از جواب دادن، یک سؤال بپرسم.
اگر فهمیدی زیادی به نظر بقیه اهمیت می‌دی:
undefined قرار نیست یک‌شبه بگی:
«دیگه نظر هیچ‌کس برام مهم نیست.»
undefined فقط یک بار در یک تصمیم کوچک از خودت بپرس:
«اگر هیچ‌کس قرار نبود درباره‌م نظر بده، خودم چی انتخاب می‌کردم؟»
undefined اگر فهمیدی همیشه منتظری یکی راه رو نشونت بده:
قرار نیست از فردا همه‌چی رو تنهایی بلد باشی.
فقط در یک کار، قبل از کمک خواستن بپرس:
«قدم بعدی که خودم می‌تونم بردارم چیه؟»
من تغییر رو این‌طوری می‌بینم:
اول می‌بینی.بعد مکث می‌کنی.بعد فقط یک پاسخ متفاوت می‌سازی.و بعد همون پاسخ رو تکرار می‌کنی.
نه لازم داری یک‌باره آدم دیگه‌ای بشی،نه لازم داری همه‌چیز رو همون روز حل کنی.
فقط باید جایی که قبلاً خودکار رفتار می‌کردی، کم‌کم انتخاب وارد کنی.
undefined تمرین این هفته:
یک رفتاری که تازه درباره‌ی خودت دیدی انتخاب کن و فقط این جمله رو کامل کن:
«دفعه‌ی بعد که این الگو ظاهر شد، به‌جاش فقط این کار کوچک رو انجام می‌دم: …………»
همین.
undefined دیدنِ خودت شروع تغییره؛ تکرارِ پاسخ تازه‌ست که کم‌کم مسیر رو عوض می‌کنه.
undefined @Nokhbeganfarda
undefined۸

۳۹۱

۱۲:۱۱

۲۲ شهریور
undefined «من که برای رشدش خیلی کار کردم… پس چرا نتیجه نگرفتم؟»
undefined مادر گفت: «من واقعاً براش کم نذاشتم. از چند سال قبل کتاب‌های مختلف گرفتم، خودم تو خونه باهاش کار کردم، کلاس مادر و کودک بردمش، تمرین‌های پیش‌دبستانی انجام دادیم… ولی الان آزمون ورودی مدرسه رو نتونسته قبول بشه. واقعاً نمی‌دونم چرا.»
undefined بعد گفت: «البته همیشه کار کردن باهاش سخت بود. باید کلی دنبالش می‌کردم تا بشینه. دوست نداشت. بیشتر دنبال بازی و حرکت بود.گاهی فکر می‌کنم نکنه من کم‌کاری کردم…گاهی هم میگم شاید بچه‌ی من اصلاً برای این کارها ساخته نشده.»
undefined وقتی کودک رو بررسی کردیم، چیزی که من دیدم نه «کم‌کاری مادر» بود و نه «ناتوانی کودک».
undefined اتفاقاً مادر خیلی هم تلاش کرده بود.
undefined مسئله جای دیگری بود:
undefined تمرین زیاد انجام شده بود، اما این تمرین‌ها لزوماً در یک مسیر رشدی با تقدم و تأخر مشخص کنار هم قرار نگرفته بودند.
undefined مثلاً کودک هنوز تحمل کاری لازم برای یک فعالیت مدادکاغذی رو نداشت، اما تمرینی جلویش قرار گرفته بود که برای انجامش باید چند دقیقه می‌نشست، دستور رو نگه می‌داشت، توجهش رو حفظ می‌کرد و چند مرحله رو پشت سر هم انجام می‌داد.
undefined یا یک کتاب چندین تمرین دیداری داشت، درحالی‌که بخش‌های دیگری مثل توجه شنیداری، کنترل پاسخ، حافظه‌ی کاری یا تحمل کاری اصلاً به همان نسبت هدف قرار نگرفته بودند.
🪜 حتی بعضی از تمرین‌هایی که در یک صفحه به‌عنوان «یک تمرین» ارائه میشن، برای بعضی بچه‌ها در شروع باید به چند مرحله‌ی ساده‌تر شکسته بشن.
undefined اینجا به مادر گفتم:
undefined رشد، جمع کردن تمرین‌های خوب نیست. رشد یک فراینده؛ یک مسیر داره.
undefined فرض کنید بخواهید یک ساختمان بسازید. یک روز یک پنجره‌ی عالی بخرید و بذارید طبقه‌ی دوم.فردا یک در خیلی خوب برای طبقه‌ی دوازدهم بگیرید.پس‌فردا چند تا آجر برای طبقه‌ی پنجم بچینید.تمام این اجزا ممکنه به‌تنهایی عالی باشن.
undefined اما هنوز ساختمان نداریم.
undefined چون ساختمان با جمع کردن مصالح ساخته نمیشه؛ به معماری، ترتیب و مراحل ساخت نیاز داره.
undefined برای رشد هم من دقیقاً همین نگاه رو دارم.
undefined اینکه یک تمرین به‌خودی‌خود خوبه، برای من کافی نیست.
undefined می‌خوام بدونم:
undefined این تمرین برای کدوم توانایی طراحی شده؟undefined الان زمان انجامش هست؟undefined کودک پیش‌نیازهاش رو ساخته؟undefined درجه‌ی سختی‌اش متناسب با مرحله‌ی فعلی کودک هست؟undefinedو بعد از این، قدم بعدی چیه؟
undefined برای همین کاری که ما انجام می‌دیم صرفاً دادن مجموعه‌ای از تمرین‌ها نیست.
undefined ما طی سال‌ها کار با کودکان، تمرین‌های اختصاصی طراحی کردیم و اون‌ها رو در یک مسیر مشخص کنار هم قرار دادیم؛ مسیری که در اون، قرار نیست هر چیزی که «برای مغز خوبه» به کودک داده بشه.
undefined باید مشخص باشه چه چیزی، برای چه کودکی، در چه مرحله‌ای و بعد از چه پیش‌نیازی قرار می‌گیره.
undefined و این شاید مهم‌ترین چیزی بود که می‌خواستم آن روز مادر بدونه: شما کم تلاش نکردید. اما بین «خیلی کار کردن برای رشد کودک» و «ساختن رشد» یک تفاوت مهم وجود داره.
undefined یکی می‌تونه مجموعه‌ای از فعالیت‌های خوب و پراکنده باشه.
undefined دومی نیاز به معماری رشد داره.
undefined چون برای ساختن یک مغز توانمند، فقط به تمرین نیاز نداریم؛ باید بدونیم کدوم آجر، کجای ساختمان قرار می‌گیره.
#روایت_یک_کودک#معماری_رشد#امروز_در_مغزش_چه_ساختی
undefined @Nokhbeganfarda
undefined۱۲

۱۷۸

۸:۰۸

۲۳ شهریور
undefined اگه تصمیمی واقعاً برات مهمه، فقط نگو «انجامش می‌دم»؛ بگو دقیقاً کِی!
undefined خیلی از کارهایی که انجام نمی‌دیم، کارهای سختی نیستن:
undefined آب خوردنundefined چند دقیقه ورزش کردنundefined شروع یک کار عقب‌افتادهundefined مصرف به‌موقع داروundefined یا حتی جواب‌دادن به یک پیام مهم
undefined شب تصمیم می‌گیری: «فردا حتماً انجامش می‌دم.»
فردا می‌رسه و مغزت میگه:
«حتماً! فقط نگفتی دقیقاً چه موقع!» undefined
undefined گاهی مشکل این نیست که تصمیممان جدی نیست؛ مشکل این است که مغز نمی‌داند دقیقاً در چه لحظه‌ای باید آن را اجرا کند.
وقتی فقط می‌گویی «باید انجامش بدهم»، هنوز زمان شروع رفتار مبهم است.
اما وقتی یک موقعیت مشخص را به یک رفتار مشخص وصل می‌کنی، رسیدن آن موقعیت می‌تواند یادآور شروع رفتار شود.
من به این کار می‌گویم:
undefined «گره رفتاری»
یعنی یک رفتار تازه را به اتفاقی که هر روز در زندگی‌ات می‌افتد، گره بزنی.
undefined پس تمرین مغزی این هفته:
یک کار کوچک انتخاب کن که مدام تصمیم می‌گیری انجامش بدهی، اما یادت می‌رود یا عقبش می‌اندازی.
حالا این جمله را کامل کن:
undefined «هر وقت …….. اتفاق افتاد، بلافاصله …….. را انجام می‌دهم.»
مثلاً:
undefined وقتی چای صبحم را ریختم، یک لیوان آب می‌خورم.
undefined وقتی پشت میز نشستم، فقط پنج دقیقه کار اصلی‌ام را شروع می‌کنم.
undefined وقتی شام تمام شد، پنج دقیقه وسایلم را مرتب می‌کنم.
undefined وقتی اولین فکر نگران‌کننده آمد، آن را در یک جمله می‌نویسم و به کارم برمی‌گردم.
undefined دقت کن که رفتار باید کوچک و نشانه باید کاملاً مشخص باشد.
undefined «فردا بیشتر کتاب می‌خوانم.»
undefined «وقتی چای عصرم را برداشتم، دو صفحه کتاب می‌خوانم.»
این گره را به‌مدت هفت روز تغییر نده.
هر بار که نشانه اتفاق افتاد و رفتارت را انجام دادی، یک علامت بزن:
undefined روز اولundefined روز دومundefined روز سومundefined روز چهارمundefined روز پنجمundefined روز ششمundefined روز هفتم
در پایان هفته ببین چند بار انجامش دادی.
قرار نیست در هفت روز عادت تازه‌ای ساخته شود؛ قرار است یک چیز مهم را امتحان کنی:
آیا وقتی زمان اجرای تصمیم را از قبل مشخص می‌کنی، انجام‌دادنش برایت آسان‌تر می‌شود؟
undefined فقط از خودت نپرس: «واقعاً می‌خوام این کار رو انجام بدم؟»
undefined سؤال دقیق‌تر اینه: «وقتی چه اتفاقی افتاد، انجامش می‌دم؟»
undefined برای تغییر، همیشه به تصمیم محکم‌تری نیاز نداریم؛ گاهی فقط باید برای تصمیممان یک لحظه‌ی شروع بسازیم.
#تمرین_هایی_برای_مغز
undefined @Nokhbeganfarda
undefined۱۴

۲۲۶

۱۶:۵۱

۲۵ شهریور

ماه_اول_مدرسه،_این_سه_چیز_مهم‌تر_از_نمره‌اند.m4a

۰۹:۳۴-۹.۱۵ مگابایت
undefined ممکن است فرزندتان ماه اول مدرسه نمره‌های خوبی بگیرد، اما هنوز برای ادامه‌ی سال تحصیلی آماده نباشد.
undefined و ممکن است هنوز بهترین نمره‌ها را نگیرد، اما در حال ساختن توانایی‌هایی باشد که چند ماه بعد، مسیر یادگیری‌اش را تغییر می‌دهند.
undefined مشکل اینجاست که ما معمولاً چیزی را می‌بینیم که در دفتر و کارنامه ثبت می‌شود؛ اما مهم‌ترین تغییرات ابتدای سال تحصیلی، همیشه نمره ندارند.
undefined در این پادکست درباره‌ی سه نشانه‌ای صحبت کرده‌ام که در ماه اول مدرسه باید در فرزندتان ببینید؛ نشانه‌هایی که به شما می‌گویند آیا او فقط تکالیف امروز را انجام می‌دهد یا واقعاً دارد توان ادامه‌دادن این مسیر را می‌سازد.
undefined قبل از اینکه نتیجه‌ی این هفته را قضاوت کنید، حتماً این پادکست را گوش دهید. شاید بعد از شنیدنش، چیزهای متفاوتی را در فرزندتان ببینید.
undefined مدت زمان: ۹ دقیقه و ۳۴ ثانیه
undefined @Nokhbeganfarda
undefined۹

۱۴۳

۱۴:۵۵

۲۶ شهریور
undefined سؤال شماره ۲۸:
undefined «وقتی بچه‌ام می‌گوید: من ریاضیم افتضاحه، همه می‌فهمن جز من؛ یا مثلاً می‌گوید من اصلاً فوتبال یا موسیقی بلد نیستم و هیچ‌وقت هم یاد نمی‌گیرم، واقعاً باید چه جوابی بدهم؟ بگویم نه، اتفاقاً تو خیلی هم خوبی؟ یا بگویم باید بیشتر تلاش کنی؟ نمی‌خواهم اعتمادبه‌نفسش خراب شود.»

undefined پاسخ:
undefined من هیچ‌کدام را دقیقاً این‌طور نمی‌گویم.
نه لازم است واقعیت را انکار کنیم و بگوییم:
undefined «نه عزیزم! تو که ریاضیت خیلی هم عالیه!»
وقتی خود کودک می‌داند الان ریاضی برایش سخت است، این جمله حتی ممکن است برایش قابل‌باور نباشد.
از آن طرف هم سریع نمی‌گویم:
undefined «فقط باید بیشتر تلاش کنی.»
چون شاید مشکل فقط کمبود تلاش نباشد؛ شاید هنوز روش درست را پیدا نکرده، یک مهارت پایه‌ای ضعیف است یا به تمرین بیشتری نیاز دارد.
undefined من اول کمک می‌کنم کودک بین این دو جمله فرق بگذارد:
«من الان در ریاضی ضعیفم»با«من آدمی هستم که ریاضی بلد نیستم.»
این دو یکی نیستند.
اگر بگوید:
«من افتضاحم.»
می‌توانید بگویید:
«می‌فهمم چرا این حس رو داری. این قسمت واقعاً برات سخته و هنوز مثل بعضی از بچه‌ها راحت انجامش نمی‌دی.»
یعنی اول واقعیت تجربه‌اش را انکار نکنید.
بعد اضافه کنید:
«ولی چیزی که الان برات سخته، قرار نیست تعریف کنه تو چه کسی هستی یا تا کجا می‌تونی یاد بگیری.»
و بعد به‌جای تعریف کلی از او، بروید سراغ چیزی که قابل تغییر است:
«ببینیم دقیقاً کجاش برات سخته.»«چه قسمتی رو بلدی و از کجا گیر می‌کنی؟»«روش دیگه‌ای هست که امتحان کنیم؟»«چه چیزی باید بیشتر تمرین بشه؟»
undefined چیزی که دوست داریم کودک کم‌کم یاد بگیرد این نیست که همیشه به خودش بگوید:
«من خیلی خوبم.»
بلکه این است که بتواند حتی وقتی در چیزی خوب نیست، کنار خودش بایستد و بگوید:
undefined «الان بلد نیستم. سخته. شاید حتی از بقیه عقب‌تر باشم؛ ولی می‌توانم ببینم چه چیزی لازم دارم تا یک قدم بهتر شوم.»
این برای من از اعتمادبه‌نفسی که فقط با تعریف کردن ساخته شده، باارزش‌تر است.
چون زندگی بالاخره کودک را جایی قرار می‌دهد که بهترین نیست، سریع‌ترین نیست یا چیزی را بلد نیست.
ما نمی‌توانیم کاری کنیم که همیشه احساس کند «من عالی‌ام».
اما می‌توانیم کمکش کنیم مغزی بسازد که وقتی عالی نیست، از خودش دست نکشد.
undefined هدف این نیست که کودک درباره‌ی خودش همیشه فکر خوبی داشته باشد.
undefined هدف این است که حتی وقتی با ضعف خودش روبه‌رو می‌شود، خودش را تبدیل به «آدم ناتوان» نکند؛ مسئله را ببیند، مسیر رشد را پیدا کند و ادامه بدهد.
undefined @Nokhbeganfard
undefined۵

۷۹

۱۷:۳۴

undefined سؤال شماره ۲۹:
undefined «هر وقت درباره‌ی تغییر با خودم فکر می‌کنم، یک صدایی توی ذهنم می‌گه: خب تقصیر تو نبوده. توی خانواده‌ای بزرگ شدی که این‌طوری بودن، از بچگی این رفتارها رو دیدی، شاید حتی یک‌سری زخم‌ها و الگوها نسل‌به‌نسل بهت رسیده. بعضی وقت‌ها واقعاً حس می‌کنم با این گذشته‌ای که داشتم، دیگه تغییر کردن از دست من خارجه. واقعاً چقدرش دست خودم بوده و از کجا به بعد مسئول تغییرم؟»
undefined پاسخ:
undefined اول از همه، بله؛ گذشته مهم است.
اینکه در چه خانواده‌ای بزرگ شدیم، چه چیزهایی تجربه کردیم، چه رفتارهایی بارها جلوی چشممان تکرار شده و مغزمان چه مسیرهایی را سال‌ها تمرین کرده، روی آدمی که امروز هستیم اثر گذاشته.
گاهی حتی واقعاً انتخاب ما نبوده که این مسیرها ساخته شوند.
اما یک تفاوت مهم وجود دارد:
undefined گذشته می‌تواند توضیح بدهد چرا امروز اینجاییم؛ اما قرار نیست به‌تنهایی تعیین کند قدم بعدی‌مان چیست.
اگر سال‌ها در یک محیط خاص زندگی کرده‌اید، طبیعی است بعضی واکنش‌ها برای مغزتان آشناتر و سریع‌تر باشند.
مثلاً ممکن است:
زود دفاعی شوید.از تعارض فرار کنید.خیلی زود احساس طردشدن کنید.در برابر اشتباه خودتان را تخریب کنید.یا همان رفتاری را تکرار کنید که همیشه در خانواده دیده‌اید.
این‌ها ممکن است ریشه داشته باشند.
اما ریشه داشتن با تغییرناپذیر بودن یکی نیست.
undefined مغز تا بزرگسالی هم قابلیت یادگیری و تغییر دارد؛ اما مسیر تازه فقط با فهمیدن گذشته ساخته نمی‌شود.
جایی باید در همان موقعیت‌هایی که همیشه یک واکنش قدیمی داشته‌اید، کم‌کم یک پاسخ متفاوت را تمرین کنید.
نه یک تغییر بزرگ و ناگهانی.
مثلاً اگر همیشه هنگام ناراحتی حمله می‌کنید، شاید قدم اول فقط این باشد که پاسخ‌تان را چند دقیقه عقب بیندازید.
اگر همیشه از کاری که می‌ترسید فرار می‌کنید، شاید قدم اول فقط ماندن پنج دقیقه بیشتر باشد.
اگر همیشه خودتان را سرزنش می‌کنید، شاید قدم اول این باشد که یک بار به‌جای حمله به خودتان، مسئله را مشخص کنید.
undefined قرار نیست بگوییم: «گذشته‌ات مهم نیست.»
مهم است. ممکن است دردناک هم بوده باشد.
اما اگر تمام زندگی فقط صرف توضیح دادن این شود که چرا این‌گونه شده‌ایم، گذشته فقط گذشته نمی‌ماند؛ کم‌کم آینده را هم می‌گیرد.
undefined شاید مسئول چیزی که در شما ساخته شده نبوده‌اید؛ اما از جایی به بعد، ساختن مسیر بعدی بدون مشارکت خودتان اتفاق نمی‌افتد.
بهبود خیلی وقت‌ها از همین‌جا شروع می‌شود:
نه از انکار گذشته،نه از جنگیدن با خودمان،
بلکه از این سؤال:
undefined «با مغزی که امروز دارم، کوچک‌ترین مسیر تازه‌ای که از همین‌جا می‌توانم تمرین کنم چیست؟»
undefined @Nokhbeganfard
undefined۶

۷۸

۱۷:۴۱

undefined سؤال شماره ۳۰:
undefined «اگر بچه‌ای در مدرسه به فرزندم فحش بدهد یا بزندش، من باید به بچه‌ام بگویم چه کار کند؟ بعضی وقت‌ها وسوسه می‌شوم بگویم تو هم بزنش یا تو هم جوابش را بده. از طرفی اگر همیشه بگویم برو به معلم یا ناظم بگو، حس می‌کنم دارم یادش می‌دهم برای هر چیزی چغلی کند. واقعاً رفتار درست چیست؟»
undefined پاسخ:
undefined من اینجا اول بین سه چیز فرق می‌گذارم:
دفاع از خودمقابله‌به‌مثلکمک گرفتن
این‌ها یکی نیستند.
اگر بچه‌ای به فرزند شما توهین کرد، هدف این نیست که فرزندتان حتماً همان توهین را برگرداند.
اگر زدش، هدف این نیست که حتماً او هم بزند.
چون در این صورت کودک فقط یک چیز یاد می‌گیرد:
undefined «هرکس با من بد رفتار کرد، من هم باید همان رفتار را برگردانم.»
اما از آن طرف، قرار هم نیست فقط ساکت بماند.
باید چند پاسخ مشخص را تمرین کرده باشد.
مثلاً اگر کسی توهین کرد:
«این‌طوری با من حرف نزن.»
اگر هل داد یا مزاحمت فیزیکی ایجاد کرد:
«دست نزن.»
و بعد از موقعیت فاصله بگیرد.
undefined نکته‌ی مهم این است که این جمله‌ها را فقط موقع حادثه به کودک نگویید. در خانه تمرینشان کنید.
شما نقش آن بچه را بازی کنید و فرزندتان تمرین کند:
چطور بایستد،چطور نگاه کند،با چه صدایی بگوید «این کار رو نکن»،و بعد چه کار کند.
چون در لحظه‌ی فشار، کودک معمولاً از مهارتی استفاده می‌کند که قبلاً تمرین کرده، نه جمله‌ای که همان صبح به او گفته‌ایم.
undefined اما اگر رفتار ادامه پیدا کرد، تکرار شد، تهدیدکننده بود یا کودک نتوانست خودش از موقعیت خارج شود، کمک گرفتن از بزرگسال «چغلی» نیست.
این تفاوت را به کودک یاد بدهید:
undefined اگر می‌خواهم کسی را به دردسر بیندازم، گزارش دادن یک چیز است؛ اگر می‌خواهم یک رفتار آسیب‌زننده متوقف شود، کمک گرفتن چیز دیگری است.
پس می‌تواند به معلم یا ناظم بگوید:
«من بهش گفتم این کار رو نکنه، ولی دوباره منو زد.»
این جمله یعنی:
من اول سعی کردم از خودم دفاع کنم،و حالا برای متوقف کردن رفتاری که ادامه دارد کمک می‌خواهم.
undefined و اگر درگیری فیزیکی شد، اولویت کودک باید امن ماندن و خارج شدن از موقعیت باشد.
یعنی فاصله گرفتن، محافظت از بدن و رسیدن به یک بزرگسال امن.
نه اینکه وارد جنگی شود که ممکن است خطرناک‌تر شود.
undefined من نمی‌خواهم کودکم یاد بگیرد: «اگر کسی زد، تو هم بزن.»
undefined و نمی‌خواهم یاد بگیرد: «هر اتفاقی افتاد، منتظر باش یکی بیاید نجاتت دهد.»
undefined می‌خواهم یاد بگیرد:
undefined اول از خودم دفاع می‌کنم، مرزم را روشن می‌کنم، از موقعیت ناامن خارج می‌شوم و اگر رفتار ادامه داشت، از آدم درست کمک می‌گیرم.
این یعنی هم جرئت‌مندی، هم امنیت، هم استقلال.
undefined @Nokhbeganfard
undefined۸

۱۱۵

۱۹:۰۴

۲۷ شهریور
thumbnail
undefined اگر دیدید انگیزه پایین است، مستقیم سراغ تشویق و جایزه نروید.
اول این سه کار را بکنید:
undefined کاری را که از او می‌خواهید خرد کنید.«درس خواندن»، «مستقل تکلیف انجام دادن» یا «برای امتحان آماده شدن» یک توانایی ساده نیست؛ چند توانایی پایه پشت آن است.مثلاً شروع کردن، حفظ توجه، فهم دستور، تحمل سختی، برنامه‌ریزی و ادامه دادن.
undefined ببینید دقیقاً کدام قطعه را هنوز ندارد.گاهی چیزی که ما بی‌انگیزگی می‌بینیم، در واقع ناتوانی در یکی از همین اجزاست.
undefined به‌جای توضیح دادن ارزش، آن را از خودش پیدا کنید.undefined نگویید: «بخون که آینده‌ات خوب بشه.»undefined بپرسید: «تو دوست داری امسال توی چه چیزی بهتر بشی؟»«چه چیزی برات مهمه که این درس می‌تونه کمکت کنه بهش برسی؟» یا آینده ای که درس بهش کمک میکنه رو با جزییات به تصویر بکشیم و کاری کنیم این آینده برای کودک مهم شود . البته نه با زور undefinedارزش وقتی قوی‌تر می‌شود که فقط از دنیای ما نیامده باشد.
undefined یک پل بین درس و علاقه‌اش بسازید.لازم نیست خودِ درس موردعلاقه‌اش باشد.اگر فوتبال دوست دارد، مثال‌ها را از فوتبال بیاورید؛ اگر ساختن دوست دارد، یادگیری را به ساختن وصل کنید.
undefined قرار نیست همیشه اول انگیزه بیاید و بعد کودک شروع کند.
undefined گاهی باید توانایی، معنا و علاقه را بسازیم تا انگیزه فرصت ظاهر شدن پیدا کند.
undefined @Nokhbeganfarda
undefined۶

۸۷

۱۸:۱۴

۲۸ شهریور
undefined هر چیزی که وارد ذهنت می‌شه، یک جور جواب نمی‌خواد

undefined بعضی فکرها واقعاً به اقدام نیاز دارن.undefined بعضی‌ها به تصمیم.undefined و بعضی‌ها فعلاً هیچ کاری از دستت براشون برنمیاد.
undefined اما خیلی وقت‌ها مغز با هر سه‌تا یک کار می‌کنه: هی دوباره برمی‌گرده سراغشون. undefined
undefined «آینده چی می‌شه؟»undefined «اون تصمیم رو چی کار کنم؟»undefined «چرا فلانی اون حرف رو زد؟»undefined «نکنه اشتباه کردم؟»
undefined و چون تکلیف موضوع روشن نیست، ذهن باز هم برمی‌گرده.
undefined من فکر می‌کنم اینکه بتونی بفهمی هر مسئله از تو چه چیزی می‌خواد، خودش یک تواناییه. توانایی‌ای که باید ساخته بشه.
undefined چطور تمرینش کنیم؟
undefined هر وقت دیدی یک موضوع دوباره اومد توی ذهنت، قبل از اینکه دوباره شروع کنی به فکر کردن، فقط این سه سؤال رو از خودت بپرس:
undefined آیا الان کاری از دست من برمیاد؟
undefined اگر آره، فکر کردن رو تبدیل کن به یک کار مشخص.
undefined مثلاً نه: «باید یه فکری برای کارم بکنم.»
undefined بلکه: «امروز رزومه‌م رو به یک نفر می‌فرستم.»
undefined اگر اقدام نمی‌خواد، آیا تصمیمی هست که عقب انداختم؟
undefined گاهی ذهن هی برمی‌گرده چون ما تصمیم رو معلق نگه داشتیم.
undefined مثلاً:«برم یا نرم؟»«ادامه بدم یا ندم؟»«این حرف رو بزنم یا نه؟»
undefined اینجا به‌جای فکر کردن بی‌پایان، برای تصمیم زمان تعیین کن.
undefined مثلاً: «امشب ساعت ۸، ۲۰ دقیقه برای این تصمیم وقت می‌ذارم و جمعش می‌کنم.»
undefined اگر نه اقدامی هست و نه تصمیمی، آیا این موضوع فعلاً خارج از کنترل منه؟
undefined مثلاً:نظر بقیه درباره‌ی تو.اتفاقی که قبلاً افتاده.آینده‌ای که هنوز معلوم نیست.رفتار کسی که نمی‌تونی کنترلش کنی.
undefined اینجا فکر کردن بیشتر لزوماً چیزی رو حل نمی‌کنه.
undefined پس جمله‌ای که من پیشنهاد می‌کنم اینه: «این موضوع الان کارِ من نیست.»
undefined نه اینکه مهم نیست.undefined نه اینکه ناراحتت نمی‌کنه.
undefinedفقط یعنی: الان کاری برای انجام دادن ندارم.
و این فرق خیلی بزرگیه.
undefined تمرین این هفته:
undefined هر بار یک فکر تکراری اومد، سریع نرو داخلش.
undefined اول فقط برچسب بزن:
اقدام؟تصمیم؟فعلاً خارج از کنترل؟
همین سه‌تا.
undefined من این توانایی رو خیلی مهم می‌دونم، چون قرار نیست ذهن ما خودش به‌طور خودکار بلد باشه هر مسئله‌ای رو کجا بذاره.
undefined باید کم‌کم یادش بدیم که: هر فکر، دستورِ فکر کردن بیشتر نیست.
undefined بعضی فکرها باید تبدیل به عمل بشن.
بعضی‌ها باید تبدیل به تصمیم بشن.
و بعضی‌ها فقط باید شناخته بشن و فعلاً کنار گذاشته بشن.

undefined این هم یک تواناییه؛ و توانایی با تمرین ساخته می‌شه.
undefined @Nokhbeganfarda
undefined۱۰

۸۹

۱۱:۲۷

۲۹ شهریور
undefined️ «همه‌ی کارهاشو خودش انجام میده… ولی یه چیزش عجیبه!»
undefined مادر داشت از پسرش تعریف می‌کرد: «درسش خوبه، تکالیفش رو هم خودش انجام میده. حتی خیلی وقت‌ها اصلاً لازم نیست کنارش بشینم.»
undefined تا اینجا همه‌چیز عالی بود. اما چند دقیقه بعد یک جمله گفت که توجهم رو جلب کرد:
undefined «فقط من باید بهش بگم شروع کن.»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «مثلاً خودش تکلیفش رو انجام میده، ولی تا نگم برو شروع کن، نمی‌ره. وسایلش رو خودش جمع می‌کنه، ولی باید بگم الان وقتشه. حتی بعضی کارهایی که کاملاً بلده، منتظره من بگم الان انجامش بده.»
undefined اینجا یک سؤال برای من ایجاد شد:
undefined اگر این کودک کار رو بلده و حتی می‌تونه به‌تنهایی انجامش بده، چرا برای شروعش هنوز به یک نفر دیگه نیاز داره؟
🧶 اولین سرنخ همین بود: مسئله، بلد نبودن نبود.
undefined سرنخ بعدی: وقتی کار شروع می‌شد، خیلی وقت‌ها می‌تونست ادامه‌اش بده. پس مسئله اصلی ادامه دادن هم نبود.
undefined چیزی که باقی می‌موند یک نقطه‌ی خیلی کوچک بود: لحظه‌ی قبل از شروع.
undefined️ همون لحظه‌ای که هیچ‌کس هنوز نگفته: «برو.» و مغز خودش باید تشخیص بده: الان باید کاری انجام بدم، از کجا شروع کنم، و خودم حرکت اول رو انجام بدم.
undefined و اینجا بود که مسئله برای من کاملاً عوض شد.
undefined ما با کودکی روبه‌رو نبودیم که «تکالیفش رو انجام نمی‌ده».
undefined با کودکی روبه‌رو بودیم که خیلی از کارها رو انجام می‌داد، اما هنوز شروع مستقل می‌تونست یکی از اولویت‌های رشدش باشه.
undefined و این دقیقاً یکی از چیزهاییه که در سال‌های کار با بچه‌ها نگاهم رو تغییر داده:
undefined بعضی توانایی‌های مهم کودک، تا وقتی دقیق نگاه نکنیم اصلاً دیده نمی‌شن.
چون تکلیف انجام شده. کیف جمع شده. درس خونده شده. و ظاهراً همه‌چیز مرتبه.
undefined️ اما سؤال من فقط این نیست که: «کار انجام شد؟»
undefined می‌خوام بدونم: چه کسی مغز کودک رو تا نقطه‌ی شروع برد؟ خودش؟ یا همیشه یک نفر بیرون از او؟
undefined چون آینده جایی نیست که همیشه یک نفر کنار کودک ایستاده باشه و بگه: «حالا شروع کن.»
undefined و شاید یکی از چیزهایی که باید از امروز در مغزش بسازیم، همین باشه:
undefined توانایی برداشتن قدم اول، وقتی هیچ‌کس نگفته: برو.
#روایت_یک_والد#امروز_در_مغزش_چه_ساختی
undefined دکتر فرزانه یزدانیundefined @Nokhbeganfarda
undefined۳

۳۶

۱۰:۴۸