عکس پروفایل افسردگیا

افسردگی

۲۳۷ عضو
بازارسال شده از رمان ارومت میکنم 🎀✨
مید یکم دیگه حرفامون ادامه داشته باشه بحث بیخ پیدا میکنه
میانجی گری کرد- کمی وقت بده سودابه جاناین بحث و بعد از کنکور تپش دوباره پیش می‌کشیم!
با این حرف بابا
عمه با اینکه ناراضی بود ولی چیزی نگفت.
سیاوش دستی به ته ریشش کشید
از اولم قرار نبود طبق خواستشون پیش بریم
ولی خب همینم عالی بود
با اشتهای باز یه موز و یه سیب از میوه خوری برداشتم
روی پیش دستی گذاشتم
همون طور که داشتم پوست سیبمو می‌گرفتم بهشون نگاه کردم
سیاوش چنان خصمانه خیره بود به من
انگار قاتلش بودم
واخب من که فعلا نکشتمش...
البته اگه پیگیری هاش بیشتر و اذیتت کننده تر میشد اونم به موقع.
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ @
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_355
حالا عجیب بود
اینکه ادعای دوست‌ داشتن می‌کرد
نگاهش چرا انقدر خونالود و عصبی بود؟!
نزدیکای غروب بود که عمه اینا رفتن
مامانم هرچی اصرار کرد برای شام بمونن قبول نکردن.
چه بهترنمی‌دونست از خدامونه...
همین که رفتن از سر جام بلند شدم که به سمت اتاقم برم
اما با صدای مامان سر جام ایستادم- تپش!
به عقب برگشتم- بله؟!
اشاره ای به مبلا کرد - بیا بشینمیخوام باهم یکم حرف بزنیم!
حس خوبی نداشتم به این حرف زدن
چشمامو چرخوندم- نمیشه فردا حرف بزنیم؟ الان خستم
دروغ که حناق نبود
وگرنه چنان گیر می‌کرد خفه شم
اصلا هم خسته نبودم
میخواستم برم بالا گوشیمو چک کنم ببینم آیهان بهم پیام داده یا نه...
مامان محکم جواب داد- چند دقیقه دیگه هم میتونی استراحت کنی بهونه نیار
پوفی کشیدم
دوباره سر جام نشستم
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_356
روی مبل روبه روییم نشست
بابا خونه نبودچند لحظه قبل به درخواست مامان رفته بود خرید کنه
نگاه مامان عجیب بود
جوری بهم نگاه می‌کرد انگار می‌خواد درونمو بگرده و بفهمه چی تو ذهنمه.
یهو لب باز کرد- کسیو دوس داری تپش؟
چشمام گرد شد
بهتم برد از سوالی که پرسید
اما سریع به خودم اومدم
جواب دادم- چطور؟منظورت از این سوال چیه مامان؟!
شونه ای بالا انداخت
صورتش کاملا خونسرد بود
- همینجوریبه عنوان مادرت میخوام بدونم دخترم دلش پیش یکی گیره یا...
چشمامو تو حدقه چرخوندم
- اگه باشه حتما بهتون می‌گفتم مامان
سر تکون داد - امیدوارم همین باشه که میگی
از خدا خواسته بلند شدم- خب اگه با من کاری نداری که برم تو اتاقم مامان
- نه بشین هنوز حرفم تموم نشده...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_357
چشمامو تو حدقه چرخوندم
معلوم بود این قصه دقیقا سر دراز داره
کلافه سر جام نشستم- بله ماماان
چشم غره ای بخاطر لحنم بهم رفت- بله و کوفتبازم خواستگار داری خانوم
چشمامو تو حدقه چرخوندم
پوفی کشیدم- اینهمه سال خواستگار نداشتمدقیقا الان که قصد ازدواج ندارم زرت و زرت ریختن برام
با مزه نگاهم کرد- مگه قبلش قصد ازدواج داشتی چش سفید؟
شونه ای بالا انداختم
با خنده گفتم- چرا که نه؟!
با زنگ آیفون فهمیدیم بابا اومده
مامان در حالی که بلند میشد انگشتشو بالا آورد- بعدا راجبش حرف میزنیم
از خدا خواسته از سر جام بلند شدم
درحالی که به سمت پله ها می رفتم
بلند گفتم- جواب من همونه که به عمه دادم مامان اطلاع رسانی کن به همههه.
و دیگه نموندم غر غراشو بشنوم
خودمو داخل اتاقم انداختم
سریع گوشیمو بیرون آوردم و روشنش کردم ببینم کسی بهم زنگ نزده...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_358
نبود...هیچ پیام و زنگی نبود...
حتی یه اعلانم از برنامه ای نیومده بود.
تشری به خودم زدم" منتظر چی دختره خنگ؟ میخوای بهت زنگ بزنه؟"
انگار با خودم رودبایستی داشتم
هر بار اعتراف برام جلوی خودم سخت بود که بگم میخوامش.
نفس بلندی گرفتم
به سمت تختم رفتم و جنین وار دراز کشیدم
گوشیم جلوی صورتم بود
چشمام داشت روی هم می افتاد
یهو صفحه اسکرینش روشن شد و چشمای نیمه بازمو تند باز کردم
هول زده سر جام نشستم‌
شبیه کسایی که تازه وارد را..بطه شدن و ذوق زدن با نفس گرفته گوشیمو برداشتم
ذوق؟!پوفی کشیدم
بی توجه به وراجیهای مغزم
رمز گوشیمو باز کردم و پیامشو باز کردم
با دیدن اسم پژمان پوفی کشیدم
بدون اینکه حتی پیامشو بخونم ردش کردم
همین که خواستم گوشیمو خاموش کنم
شماره غریبه ای روی صفحه گوشیم قرار گرفت...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_359
شماره غریبه ای روی صفحه گوشیم قرار گرفت
اول خواستم بی اهمیت ردش کنم
اما با دیدن پیش شمارش و کدی که مال ایران نبود قلبم یه لحظه نزد
شمارش خارجی بود...
چند بار خوندم تا بفهمم درست دیدم
ارهاز خارج از کشور بود
اما چرا دستم می لرزید؟!
فکر می‌کردم آیهان قراره ولم کنه
با اون همه حرفی که زده بودم مطمئن بودم دیگه حتی خبری ازم نمی‌گیره.
سریع آیکون سبزو فشردم
- بله؟
صدای بمش توی گوشم پیچید- سلام کوچولو
با شنیدن صداش
انگار تم

۱

۵:۲۰

بازارسال شده از رمان ارومت میکنم 🎀✨
وم حس و حالای بدم ازم فرار کردن
واقعا صداش منبع آرامش بود
یا من زیادی بهش وابسته شده بودم؟!
- تپش؟صدامو می‌شنوی!
هول زده گفتم- س..سلامآره صدات میاد حواسم پرت شده بود
تو گلو خندید- باشه فهمیدم از شنیدن صدام ذوق زده شدی
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_360
چشمام گرد شد
خداروشکر هنوزم همون بود
مغرور و از خود راضی...
البته انگار اون ور آب بیشتر روش تاثیر گذاشته بود و لحنش شاداب ترم شده بود.
اصلا به من چه
لابد همونا روی اخلاقش اثر داشتن
تخس گفتم- نه خیرشم تو خودت دلت برای من تنگ شده بود که انقدر زود زنگ زدی
انتظار داشتم انکار کنه
یا حداقل بپیچونه
اما هومی کشید- صد البتهوگرنه اول به تو زنگ نمی‌زدم
جمله آخرشو زمزمه وار گفت اما شنیدم و قلبم باز بی جنبه بازی در آورد...
نفس بلندی کشیدم
به روی خودت نیار تپش
نذار دوباره با حرفاش خرت کنه دیوونه
آره نمیذاشتمالبته اگه دلم لطف کنه و اجازه بده
- کی برمی‌گردی
تند گفت- دلت میخواد زود برگردم؟
با این سوالش رسما تو گل گیر کردم
الان باید چطوری جوابشو میدادم که دست دلم براش رو نشه؟
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_361
سعی کردم بی تفاوت باشم
البته...اگه از صدام متوجه نمی‌شد راز درونمو...
هرچند برای آیهان رو بود
فقط شبیه خنگای مودی با یه حرف می‌خواستم بگم دیگه نمی‌خوامت و چند ساعت بعد باز روز از نو و روزی هم از نو...
فازمم با خودم مشخص نبود
- خب برگردی خوبهبه هرحال اینهمه مدت پیش هم بودیم و بهم عادت کردیم
صدای نیشخندشو از مشت خطم متوجه شدم
خونسرد گفت- فقط عادت؟!
سکوت کردم و جوابی ندادم
- امروز کی اونجا بود؟
با صداش که یهو عوض شده بود اخمی روی پیشونیم نشست
از کجا می‌دونست...
تازه یادم افتاد خانومش جاسوسه
اخمی کردم
پس قبل از من با ساره حرف زده بود...
حس بدی بهم دست داد
غیض کرده جواب دادم- از همونی که بهت آمار داده بپرس...
عصبی صدام زد- تپش! میگم کی اونجا بود امروز...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_362
به شدت عصبی بودم
کارد می‌زدی خونم در نمی اومد
از فکر اینکه اول با ساره حرف زده و اولویتش اون بوده
بخاطر اینکه منم حرصش بدم
کاملا از راه بچگونه ای جواب دادم - عمه ایناسیاوشم باهاشون بود.
روی سیاوش تاکید کردنم معنی خاصی میداد دیگه...
نمیداد؟!
میدااد که اینجوری آمپر چسبوند
با صدای بلندی غرید- اون عو...ضی اونجا چه غلطی می‌کرد؟؟؟
با این حرفش ترسیوم جواب بدم
اگه می‌گفتم خواستگاری
قطعا همین الان بلیط برگشت می‌گرفت و می اومد ایران.
اما لجبازیو کنار نذاشتم
- من خبر ندارممیتونی از نامزدت که خبر رسانی داره بپرسی
پوفی کشید
- رو مخم نرو تپشساره رو قبل پرواز بهم زنگ زد
یهو انگار آب یخ ریختن روم که خنک شدم..
بیاهمینو می‌خواستی؟
که ثابت شه اول با خودت حرف زده...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_363
حالا که خیالم راحت شده بود
کاملا بیخیال
و خونسرد که آره انگار نه انگار من تا چند دقیقه قبل داشتم می‌ترکیدم
جواب دادم- حرف زدن شما به من چه؟
پوفی کشید- باشه فهمیدم برات مهم نیست!
تو این حرفش یه خر خودتی عمیقی خوابیده بود
اما خودمو زدم به کوچه بهااری علی چپ
- دقیقا درست فهمیدی
کلافه غرید- تپش!
نچی کردم- بله؟
برای اینکه نخواد دستمو رو کنه
سریع ادامه دادم- اصلا من خوابم میاد بعدا بهت زنگ میزنم الان برم...
صداش عصبی بود- من که بالاخره برمی‌گردم دستم بهت میرسه!
تهدیدشم برام جذاب بود
چیکار کرده بود باهامو نمی‌دونم...
خواستم بگم تو فقط برگرد لامصب اما به موقع جلوی زبونمو گرفتم
- من رفتممروز خوش جناب دکی...
صداش ملایم شد- آخر شب بهت زنگ میزنم گوشیت در دسترس باشه!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_364
آخر شب؟
ل....بمو گزیدم خب این چه حرفیه مرد حسابی
مگه من تاحالا گوشیم در دسترس نبوده وقتی منتظر زنگت بودم؟
جوری که انگار جلوم بود
براش سر تکون دادم- باشه...
بعد از اینکه گوشیو قطع کردم به سمت اتاق آیهان رفتم
از همین الان دلم براش تنگ شده بود
در اتاقشو بستم و از کمدش یکی از پیراهناشو برداشتم.
به بینیم نزدیکش کردم
بوی عطر مخصوص خودش حتی بعد شستنم روی پیراهنش مونده بود.
خوابم می اومد...
به سمت تخـ...تش رفتم و دراز کشیدم
بهترین جا برای خوابیدن همین جا بود که عطرش بیشتر حس می‌شد.
چشم بستم
نفهمیدم کی درحالی که پیراهنش بین دستم بود خوابم برد
....
- تپش؟تپش بیدار شو ببینم دختر
با صدای مامان گوشه چشمای خابالودمو باز کردم
بالای سرم ایستاده بود
با اخم داشت بهم نگاه می‌کرد...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ @
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_365
با گیجی چشمامو مالـ...ــیدم
خابالود گفتم- بله؟چیشده!
طلبکار نگاهم کرد - تو باز اومدی تو اتاق داداش

۱

۵:۲۰

بازارسال شده از رمان ارومت میکنم 🎀✨
ت خوابیدی؟
متوجه حرفش نشدم
داداشم کی بود
من تو اتاق کی خوابیده بودم؟
نیم خیز شدم
یهو با دیدن اتاق آیهان منظور مامان و فهمیدم و چشمام گرد شد
خواب از سرم پرید
خب حالا میخوای چی بگی احمق جون؟
بازم بگی عع حواسم نبود اومدم تو اتاقش فکر کردی باور میکنه؟
جز اون بهونه ای نداشتم
پس مجبوری همونو دوباره گفتم- نمیدونملابد بازم حواسم نبوده
چشم غره ای بهم رفت
- پاشو بیا پایین شام حاضره در اینجام قفل کن بار بعد بی اجازه نیای تو اتاقش بدش میاد
سر تکون دادم
بدش میاد؟می‌دونستم آیهان از اینکه کسی بی اجازه وارد اتاقش شه متنفره
اما این راجب من صدق نمی‌کرد.
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_366
مامان که رفت بیرون
نفس راحتی کشیدم و سرمو تو بالش فرو کردم
تازه یهو پیراهن آیهان یادم افتاد
تند سرمو پایین آوردم
تقریبا زیر هی...کلم گم شده بود
خداروشکر حداقل تو دستم ندیده بود کلا همون یه ذره اعتمادشم دود شه.
همین الانم به زرنگی مامان ایمان داشتم
می‌دونستم یه فکرایی تو ذهنش خطور کرده
لابد داشت ردشون می‌کرد
شایدم فکر نمی‌کرد از من و آیهان همچین عملی سر بده
ولی خب کارِ ما اشتباه نبود.
آیهان پسر عموم بود و همیشه به چسم پسر عمو می دیدمش...
حتی تو همون بچگیمونم با اینکه به شدتم بهش وابسته بودم بهش داداش نمی‌گفتم
نمی‌دونستم چرا سعی داشتن مارو به این نسبت بدونن
شاید چون از همون اول و تو بچگیمونم خانواده بابا ساره رو برای آیهان در نظر گرفته بودن.
شونه ای بالا انداختم
مهم آیهان بودکه میدیدم به ساره علاقه نداره
اما چرا نامزدش مونده بود
و یا اصلا چرا از اول این کارو کرد برام سوال بود دلگیرم کرده بود
به زور از ت..ختش دل کندم...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ @
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_367
بوی عطرش نمیذاشت جدا شم
پیراهنشو بردم و سر جاش داخل کمدش گذاشتم
ت..ختشم مرتب کردم و از اتاقش اومدم بیرون و درشو قفل کردم
محض اطمینان کلیدو تو اتاق خودم گذاشتم
حالا شاید ساره بخواد بیاد تو اتاقش و اصلا خوشم نمی اومد
یکی نبود بگه اون نامزدشه
به تو چه این وسط؟
گوشیمو تو اتاقم جا گذاشتم و تا رفتم شام خوردم و برگشتم
چند ساعتی طول کشید
بابا فیلم گذاشته بود و می‌خواست کنار هم بشینیم
وارد اتاقم شدم
لباسامو عوض کردم و روی تختم نشستم
همین که گوشیمو چک کردم
متوجه چندین تماس بی پاسخ از همون شماره ای که سر غروب آیهان زنگ زده بود شدم.
اوهگفته بود زنگ میزنه...
الان کی جرعت داشت بهش زنگ بزنه؟!
تو همین گیر و دار بودم که دوباره شمارش روی گوشیم قرار گرفت.
خودش بود
این بار سریع بدون مکث جواب دادم
طبق تصورم صدای عصبیش توی گوشم پیچید
- تا الان کجا بودی؟!
ل..بمو گزیدم- رفته بودم شام بخورم...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ @
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_368
کمی صداش ملایم شد
اما بازم عصبی محسوب می‌شد - دو ساعته شام؟
چشمامو تو حدقه چرخوندم
حواسم نبود که دارم راپورت همه چیو میدم و کف دستش میزارم
- نه باباتو اتاقت خوابیده بودممامان اومد دنبالم و قبل رفتن خوابالود بودم گوشیمو جا گذاشتم تو اتاق خودم تا الانم با بابا فیلم نگاه می‌کردیم...
- تو اتاق من خوابیده بودی؟
از تموم حرفام فقط اونو فهمیده بود؟
لعنت به دهانی که بی موقع باز شه
من که باز گاف داده بودم...
ل..بمو گزیدم - اوممم...چیزهاشتباهی رفته بودم اونجا
حالا دیگه از اعصبانیتش خبری نبود
صداش سرخوش بود- پشت گوشای من از کی مخملی شده بچه؟
چشمامو تو حدقه چرخوندم- حالا تو فکر کن چندماهی مخملیه
هومی کشید- حلهنیست ولی فکر می‌کنیم هست!
مرتیکه زرنگنیست ولی هست!
یعنی فهمیدم چرا رفتی تو اتاقم ولی به روی خودم نمیارم •┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_369
موهامو خاروندم
یک ساعتی میشد گیر کرده بودم روی این سوال
هرکاری می‌کردمنمیفهمیدم چطور فرمولشو درست کنم...
یهو جرقه ای توی ذهنم خورد
مطمئن بودم آیهان جواب اینارو بلده
سریع خودکارمو روی میزم انداختم و گوشیمو از روی عسلی برداشتم
شمارشو گرفتم
چندتا بوق خورد
منتظر بودم جواب بده اما نداد...
با فکر این‌که خوابه و چند بار شمارشو بگیرم بیدار میشه
بازم شمارشو گرفتم
بالاخره برداشت
اما با صدای زنونه ای که تو گوشم پیچید حس کردم تموم جونم یخ زد
- بله؟
یه صدای نازک و نازدار...
ایرانی حرف می‌زد
یه زن ایرانی کنارش بودکه با توجه به شماره من با زبون ایرانی جوابمو داده بود...
نتونستم حرف بزنم
با دستای لرزون فقط تونستم قطع کنم
نگاه خشک شده ام روی دفتر و خودکارم موند...•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_370
بودنِ ساره سخت بود
تحمل کردنش کنار آیهان سخت تر از هرچیزی
و اما الان...حتی وقتی خارج از ایرانم بود باید قلبمو می‌شکست...
می‌دونستم خودش حتی یه لحظه تحمل نمی‌کنه کسی کنارم باشه
نمی‌دونم چق

۱

۵:۲۰

بازارسال شده از رمان ارومت میکنم 🎀✨
در توی همون حال موندم
با صدای زنگ گوشیم شونه ام بالا پرید و متوجه اطرافم شدم
گردنم خشک شده بود
دستی به گـ...ردن دردناکم کشیدم
نگاهی به گوشیم انداختم
شماره خودش بود
چرا داشت بهم زنگ می‌زد؟مگه دختری که گوشیشو جواب داده بود بهش نگفته بود؟
یا شایدم گفته
بخاطر همین زنگ زده که بهونه بیاره
گوشیمو روی سایلنت گذاشتم
سرمو به میز تکیه دادم
حالم بد بوداما با همه اینا بغض نداشتم...
گریه ام نمی اومدو...وحتی قلبمم تند تر نمی‌زد
فقط یخ بودمدستم یخ زده بود و نوک پاهامم همین طور همین...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_371
تو همون حالت مونده بودم
ضربه ای به در اتاقم خورد که جوابی ندادم
لابد مامان بودبعد از چند لحظه خودش می‌رفت...
اما نرفت
دوباره ضربه ای به در زد
- نمیدونم آیهان جانیک ساعت پیش اومد از کلاس برگشت لابد خوابیده...
با این حرفش حس کردم قلبم مچاله شد
آیهان بهش زنگ زده بود؟
بازم صدای مامان اومد- بدش میاد بدون اجازه برم تو اتاقش...
حرفشو ادامه نداد
یهو گفت- باشه الان صبر کن...
صدای بالا و پایین شدن دستگیره در اتاقم اومد
دیگه دیر بود برای اینکه برم روی ت..ختم و دراز بکشم
تو همون حالتسر روی میز چشمامو بستم که فکر کنه خوابم
حس می‌کردم بالای سرم وایساده
تا اینکه گفت- خوابیدهخسته بوده بچمسرشو روی کتاباش گذاشته
صدای آیهان حالا کمی واضح بود- بیدارش کن بره رو تختش کمرش درد میگیره
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_372
درد میگیره؟
الان نگران خشک شدن کمر من بود!
پس قلبی که اول به خودش وابسته کرد و شبیه اسباب بازی هر لحظه یه جاشو داغون می‌کرد چی بود؟!
دلم می‌خواست پوزخندی به حرفش بزنم
حتی یه ذره ام برام مهم نبود
نه بود...بالا می اومدم پایین می رفتم دلم احمق بود
قافیه رو بهش باخته بود
همون موقع ای که برگشته بود و بر خلاف اخلاقش زیر پوستی برای من نرم بود
اما قرار نبود خودش بشنوه
تا همین جا کافی بود
- باشه پسرمبیدار شد می‌گم بهت زنگ بزنه!
خداحافظی کردنشونو شنیدم
دستی روی شونه ام قرار گرفت و آروم تکونم داد
- تپش؟دخترم برو رویِ تـ..ختت بخواب
گوشه چشممو باز کردم
حرفی نزدم که از صدام بفهمه خواب نبودم
سرمو تکون دادم و به سمت تختم رفتم و روش دراز کشیدم.
صداش اومد- بیدار شدی به آیهان زنگ بزن کارت داشت!
جواب مامان و ندادمبا بسته شدن در چشمامو باز کردم و به سقف اتاقم دوختم...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_373
دکمه مانتومو بستم
امروز دوتا کلاس داشتمعلاوه بر اینکه اصلا حوصله بیرون رفتنو نداشتم
اما برای عوض شدن حالم و سر گرم شدنم تصمیم گرفتم آماده شم
مقنعه امو مرتب کردم
کوله امو برداشتم و از اتاقم رفتم بیرون
متوجه مامان شدم که داشت با گوشی حرف می‌زد
- مبارک باشهباشه حتما میاییم عزیزم
بی اهمیت از کنارش رد شدم
هرجایی بود من نمی‌رفتم
این چند روز به شدت حالم گرفته بود
به اندازه ای که مامانم متوجه شده بود یه چیزیم هست
اما به روی خودم نمی آوردم
اصلا مگه من مشکلی داشتم که بیارم؟!
آیهان خودش نامزد داشت
به من چه که اون طرف ور در مادرش با کیا تیک و تاک می‌زد و کی تو خونه اش رفت و آمد داشت؟
همین که خواستم برم بیرون
مامان بلند گفت- تپشزود برگردیاااامشب تولد دعوتیم
چشمامو تو حدقه چرخوندم و بدون برگشتن گفتم- شما بریدمن نمیام خدافظ...•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•

۱

۵:۲۰

بازارسال شده از رمان ارومت میکنم 🎀✨
رمان ارومت میکنم🤍undefined:#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_374
صدای نمیشه و غر غرشو شنیدم
اما بی اهمیت رفتم بیرون
کلاسام تا چهار ظهر طول کشید
اما تا وقتی که هوا تاریک شه خونه نرفتم
بازارو گشتمکافه رفتم و حتی نیم ساعت تو پارک به بازی کردن بچه ها خیره شدم...
چند باری این بین آیهان زنگ زده بود
که گوشیمو سایلنت کردم
چطور روش می اومد به من زنگ بزنه؟
آهاشاید بازم فاز برادری قرار بود بگیره
به هرحال مدلش بود دیگه
حق نداشتم حتی تو ذهنم اسم برادر و کنارش بزارم و پسر عموم بود
اما از هیچ کاری برای اذیت کردنم دریغ نمی کرد
به سمت خونه رفتم
به امید اینکه مامان اینا رفته باشن
وارد سالن شدم
که با دیدن صورت عصبی بابا همون جا سر جام خشکم زد
با صدای باز شدن در گردنش به سمتم چرخید
اخماش بیشتر از قبل تو هم فرو رفت•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_375
در و بستم و جلوتر رفتم
خونسرد جواب دادم- مگه مامان بهتون نگفت؟
جلو اومد - مامانت گفت دو کلاس داری نه اینکه تا این وقت شب بیرون باشی
الان گیر داده بود به بیرون بودن من؟
مطمئن بودم دلیل حرص و اعصبانیتش یه چیز دیگه است
- کلاسم تموم شداما بعدش رفتم یه جای دیگه کار داشتم چرا؟
چشمامو تو حدقه چرخوندم
قبل اینکه حرف دیگه ای بزنه ادامه دادم- اگه بخاطر تولدهمن که گفتم باهاتون نمیام!
اخماش تو هم رفت- اون وقت چرا؟
جلوتر رفتم
روی مبل نشستم
بیخیال گفتم- حوصله شلوغی ندارم بابا
مامان از پله ها اومد پایین
با دیدن من پوفی کشید- تو چرا الان برگشتی؟مگه نگفتم میخوایم بریم تولد دختر!
الان چرا این تولد انقدر براشون مهم شده بود؟
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_376
منتظر جواب من بودن
حوصله بحث کردن نداشتم
اما انگار تو این خانواده هر بار باید یه ماجرا داشته باشی.
یک هفته راحت قرار نبود بگذرونیم
کلافه به مامان نگاه کردم- مگه من نگفتم نمیام مادر من؟
اخمی کرد- یعنی چی نمیای؟فکر کردم شوخی می‌کنیبقیه منتظر ما موندن دختر سریع آماده شو
دلم میخواست سرمو تو دیوار بکوبم
عصبی سر تکون دادم- حررف من همونه مامان، من نمیااام شما خودتون برید
کنترل و برداشتم
خواستم تلوزیون و روشن کنم
که بابا مقابلم ایستاد و کنترل و از دستم گرفت - پاشو برو آماده شو!
تاکیدی گفته بود
یعنی نه و نمیام نداریم
به مامان نگاه کردم اون چیزی بگه ولی فایده نداشت
خودش بدتر بود!
عصبی از جام بلند شدم و پا کوبان به سمت اتاقم رفتم.
سر سری هرچی اومد جلوی دستمو پوشیدم و خواستم برم پایین که در اتاقم باز شد...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_377
به عقب برگشتم
با دیدن مامان یه لنگه از ابروهام بالا پرید
- شما چرا اومدی بالا؟خودم می اومدم
نگاهی به سر تا پام انداخت
چشماش گرد شد- نگو که اگه من نمی اومدم بالا می‌خواستی با همین سر و تیپ بیای پایین؟
نگاهی به خودم انداختم
- مشکلشون چیه؟خیلیم خوبن
با تاسف سر تکون داد- آره خوبنخوبی ازشون میباره میخوای ابرومونو ببری
زیر لب با خودش حرف میزد
یه سمت کمدم رفت و دنبال لبلس مناسب گشت
با چشمای گرد نگاهش می‌کردم
یعنی من با لباس معمولی برم تولد آقازادشون افت داشت برای مامان؟
پوفی کشیدم
یهو به سمتم برگشت - به آیهان زنگ زدی؟
میدونستم چیو میگه اما خودمو زدم به اون راه- نه یادم رفت
چشم غره ای بهم رفت- پسره بیچاره کلی زنگ زد که با تو حرف بزنه حالا تو میگی یادم رفت؟
چشمامو تو حدقه چرخوندم
آره ارواح عمش می‌خوادجناب میخواد گند خودشو ماسمالی کنه...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_378
برای اینکه بحث و عوض کنم
جلوی میز آرایشم وایسادم
با لبخند گفتم- خب پس تا لباسمو انتخاب می‌کنی کمی میکاپ کنم رنگ به صورتن برگرده
انگار موفق شدم
چون کاملا بحث قبلی یادش رفت
راضی سر تکون داد- آره آره بکن مثل همیشه خوشگل باشی بفهمن دخترم یه تیکه ماهه
سرمو به نشونه تاسف تکون دادم
تموم دغدغه مامانم همین بود
خاله سوسکه قربون دست و پای بلوری بچش می‌رفت حکایت ما بود.
لباس و رو تخت گذاشت
- سریع بپوش منتظرتیم باباتو عصبی نکن
سر تکون دادم
از اتاق رفت بیرون لباسمو پوشیدم
گوشیم روی تخت بود
صفحه اش روشن شد و حدس اینکه آیهان داره زنگ می‌زنه سخت نبود
اهمیتی ندادم
یعنی تمون جونم داشت به سمتش کشیده میشداا
به جونم اهمیتی ندادم
بزار کشیده شهمهم اینه من جوابشو ندم و اونم اذیت شه
البته اونی که اذیت میشد من بودم، به آقا که داشت خوش می‌گذشت
ایران و آمریکاهم نداشت...•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_379
گوشیمو بدون اینکه نگاهش کنم تو کیفم انداختم
از پله ها پایین رفتم
مامان با دیدن من لــ...ـبش به خنده باز شد
بله چیزی که می‌خواست
کاش حوصله بحث کردن داشتم و امشب و نمی رفتم
ولی اخم بابا و گیر دا

۱

۵:۲۰

بازارسال شده از رمان ارومت میکنم 🎀✨
دنای مامان...
کمی بعد به خونه خاله سیمین رسیدیم که تو حیاط منتظرمون بودن
تولد پژمان بود
اما خودشم بیرون ایستاده بود
جلو تر رفتیم
خاله سیمین اول از همه من و تو آغو....شش گرفت
- سلام دختر خوشگلم جدیدا کم پیدایی
لبخندی به روش زدم
جوابشو دادم و وقتی از هم جدا شدیم پژمان جلو اومد
- سلام
به سمتش چرخیدم
لبخندی زدم- سلام آقا پژمان تولدتونو تبریک میگم
نمیدونم چرا لحنم کمی نرم تر بود
اونم مثل همیشه لبخندش بزرگ تر از قبل شد
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_380
یه لحظه یه فکری تو ذهنم اومد
آیهان که هر کاری دلش می‌خواست و می‌کرد
چرا من مثل خودش نباشم؟
با هرکی که می‌خواست می‌گشت و تهش باز دنبال خـ....ر کردن من بود
من چرا باید گولشو می‌خوردم؟
از سیاوش متنفر بودم
دلیل رد کردنشم به آیهان و حضورش و احساسی که بهش داشتم ربطی نداشت
اما از پژمان که بدم نمی اومد؟
شاید میشد روش فکر کرد
به خودم و خودش فرصت بدم و سعی کنم آیهان و فراموش کنم
نمیدونم می‌تونستم یا نه...
اما تلاشش که به جایی بر نمی‌خورد؟
قلبم داد میزد کارت اشتباههو اما خودم و مغزم دلمون می‌خواست یه فرصت هرچند اشتباه به خودمون بدیم
- تپش؟حالت خوبه دختر!
به خودم اومدم
به اطرافم نگاه کردم که کسی جز من و پژمان داخل حیاط نبود
ابروهام بالا پرید - پس بقیه کجا رفتن؟!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
.#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_381
با چشمای ریز نگاهم کرد - چند لحظه اس رفتن داخلندیدی مگه؟
سرمو بالا انداختم
- خب ماهم بریم تو دیگه
قدم اول و برداشتم
که گفت - اتفاقی افتاده؟زیادی تو خودت بودی متوجه نشدی
سر جام ایستادم
به سمتش برگشتم و با ظاهری بیخیال شونه ای بالا انداختم
- نه ففط ذهنم پیش کنکورم بود
لبخند نیم بندی زد
- یعنی به آیهان ربطی نداره؟
قلبم وایساداون از کجا می‌دونست به آیهان مربوطه!
نمیدونم چقدر تو ظاهرم تاثیر گذاشته بود و قیافم چطور بود
که لبخندش به تک خنده ای تبدیل شد- چرا قیافت اینجوری شد؟
- چرا باید به آیهان ربط داشته باشه؟
نچی کرد- چمیدونمگفتم شاید دلت برای داداشت تنگ شده و حال خرابت مال اونه
با این حرفشنا محسوس نفسمو بیرون فرستادم...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_382
هنوز هیچی نگفته من رنگم پریده بود
با حرفش بهونه دستم داده بود
سرمو تکون دادم- اونم هستاز یه طرفم امشب نمیخواستم بیام و اصرار مامان...
اخمی روی پیشونیش نشست
بین حرفم پرید- چرا نمی‌خواستی بیای؟
از عجولیش خندم گرفت...
شونه ای بالا انداختم- خب درس داشتم دیگه بخاطر اون ظهرم تا غروب کلاس بودم خسته بودم
صورتش باز شد
انگار منتظر یه جواب ناراحت کننده تر بود
اینکه خوشم نیومده تولدتو بیام یا هرچیزی از این قبیل...
چشمکی زد - بیا برو تونمیزارم کسی خسته ات کنه
ناخوادگاه نیشم باز شد
سرمو تکون دادم
باهم وارد سالن شدیم و به سمت مامان و بابا رفتیم
خاله سیمین به محض دیدنمون
اونم کنار همین دیگه شروع کرد به تعریف کردن
- ماااشاللهچشمم کف پاتونچقدر بهم میایید شما دوتا...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_383
ل...بمو گزیدم
رسما داشت می‌گفت برای ازدواج بهم میاییم
سرمو پایین انداختم
پژمان متوجه خجالتم شد
آروم گفت- مامان فکر کنم صدات زدن
چقدر ممنونش بودم که درکم کرده بود
با این کاراشداشت شخصیت خوبشو بیشتر بهم نشون می‌داد...
درحالی که آیهان بیشتر از قبل بهم ضربه می‌زد و ناراحتم می‌کرد
اما همچنانحس می‌کردم دلم طرفشه...
بی قرار و بی هدف گوشیمو از کیفم بیرون کشیدم
با دیدن کلی پیامکی که اومده بود
چشمام گرد شد...
بالای ۱۰۰ تا تماس بی پاسخ
و چندین پیامکی که برام اومده بود و جواب نداده بودم
همون اول نصف یکیشونو دیدم
- حالا دیگه جواب نمیدی؟ دستم بهت برسه حسابتو....
و ادامه اش مشخص نبود
ناخوداگاه استرس گرفتم...
اما آیهان که ایران نبود پس دستش بهم نمی‌رسید...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_384
بهتر بود جوابشم ندم
همه رو نگاه نکرده حذف کردمنمیخواستم یه وقتی کنجکاو شم و هو..س کنم بخونمشون...
- با تو بودم دختر؟
سرم به سمت صدا چرخید
- بله؟با من بودی؟!
پژمان بود
اخمی روی پیشونیش نشست
منتظر بودم بازم گیر بده به حالم
اما سر تکون داد- آرهمیوه می‌‌خوری برات بیارم؟!
سر بالا انداختم- نه مرسی
- پس پاشو بریم بالا بقیه دارن بازی میکنن
دلم میخواست مخالفت کنم
اما مامان نذاشت- آره آره برینجوونی اینجا نمونده حوصله ات سر میره برو یکم حالت جا بیاد
فکر نمی‌کنم حالم خوب شه
اما سر تکون دادم
شونه به شونه پژمان پله هارو بالا رفتیم...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•
#آرومـت_میکنم . .undefinedundefined#پارت_385
هنوز نرسیده بودیم
از روی پله ها هم صدای قهقهه های بلند پسرونه و اعتراضای دخترونه می اومد
- چه خبر

۱

۵:۲۰

thumbnail
undefined۱
undefined۱

۱۰۵

۵:۲۰

پارت

۸۹

۱۵:۵۲

thumbnail
undefined۲

۱۰۷

۱۶:۴۵

thumbnail

۴۴

۲۰:۳۳